ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداچون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
آیدا
آیدا
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

در شهر ما ، امید غیرقانونی است

Fallen stars
Fallen stars

اگر پارت های قبلی رو نخوندید ، پیشنهاد میکنم اول اونا رو بخونید چون قسمت های مختلف داستان بهم مرتبط هست .

-

خورشید، گرم‌تر از همیشه، بوسه‌های ریزش را بر پوست دختر می‌نشاند.

ابرها آزادتر از همیشه در آبیِ آسمان می‌رقصیدند و نسیم، با شیطنتی شیرین، میان موهای رهایش می‌چرخید.

قلبش نرم‌تر از همیشه می‌تپید. دستش را بر سینه گذاشت؛

جایی که نوری آرام، تمام وجودش را پر کرده بود.

آن‌قدر سرشار از عشق بود که گویی اگر فقط یک قطره‌ی دیگر از خیالِ آزادی درونش می‌ریخت، قفس‌های تنش می‌شکستند و شادی، مثل سیلی روشن، تمام جهان را در برمیگرفت.

او می‌ترسید، اما خوشحال بود.

او حس می‌کرد.

انگار قلب مکانیکیِ قدیمی‌اش از نو متولد شده بود.

شادی را در نوک انگشت‌های گزگزکنانش حس می‌کرد.

ترا بالاخره خانه بود.

نه، عضوی از یک شورش نبود؛

عضوی از یک پناهگاه بود.

عضوی از جایی که هنوز در آن، امید نفس می‌کشید.

او‌ همین حالاهم تصمیمش را گرفته بود .

از بالای تپه به دهکده‌ی مخفی خیره شده بود؛

جایی که امید هنوز نمرده بود.

و آن پایین، در شهر خاکستری، کبریت‌های کوچکِ امید یکی‌یکی روشن می‌شدند.

—

مرد با کرختی از خانه بیرون زد.

نگاهش بی‌قرار هر چند ثانیه یک بار به ساعت می‌افتاد.

اتوبوسِ شرکت هیچ‌وقت انقدر دیر نمی‌کرد، اما حالا پنج دقیقه از زمانش گذشته بود.

دلشوره و قهوه‌ی نیمه‌خورده درونش سخت به هم پیچیدند.

نه، پنج دقیقه هم زیاد بود.

نمی‌توانست حتی چند ثانیه ی دیگر را هدر بدهد.

بعد از ماجرای دزدیِ «امید»، شرکت قوانین را سخت‌گیرانه‌تر از همیشه اجرا می‌کرد.

در همین چند روز، بیشتر همکارانش یا اخراج شده بودند یا به زبان خودشان، «تعدیل».

کیف چرمیِ کهنه‌اش را محکم‌تر در دست گرفت و عینکش را کمی جابه‌جا کرد.

با قدم‌های تندی راه افتاد.

امروز… هوا عجیب بود.

به دلایلی نامعلوم حس می‌کرد امروز خیابان خلوت‌تر است، هوا شیرین‌تر شده و شهر کمی آرام‌تر از همیشه نفس می‌کشد.

همان‌طور که با عجله از خیابان می‌گذشت، جمله‌هایی نامفهوم را روی دیوارها چشمش را گرفتند .

ایستاد.

این بار دقیق‌تر نگاه کرد.

دیوارها با کلمات پوشیده شده بودند:

«امید ممنوع نیست.»

«خاموشی، پایان نیست.»

«شهر هنوز زنده است.»

«زیر این خاکستر، هنوز رنگی خوابیده.»

کیف در دستِ عرق‌کرده‌اش لغزید.

این نوشته‌ها چه معنایی داشتند؟

و از همه عجیب‌تر، جمله‌ی بزرگ‌تری بود که درست در مرکز همه‌چیز می‌درخشید:

«به یاد بیاور که بودی.»

به یاد بیاورد؟

چه چیزی را؟

عبارت «به یاد آوردن» زیر زبانش غریب بود؛

هر بار که آن را در ذهنش تکرار می‌کرد، انگار تکه‌تکه می‌شد و مزه‌ای ناآشنا در جانش پخش می‌کرد.

ناگهان صدای اژیر پلیس او را از خیال‌هایش بیرون کشید .

دوباره نگاهی به ساعت انداخت.

نه، نباید وقتش را این‌طور هدر می‌داد.

اصلاً مگر دقایقش مال خودش بود؟

البته که نه

هر ثانیه، هر دقیقه، برای خدمت بود.

بالاخره، با ده دقیقه تأخیر، به انتشارات رسید.

دفتر انتشاراتیِ «نقطه».

او ویراستار بود؛

از بیرون یک ویراستار‌ سخته ، اما

در حقیقت ، سانسورگری ماهر که می‌دانست چگونه حقیقت را پشتِ واژه‌های مجاز دفن کند.

آهسته وارد شد و پشت میز همیشگی‌اش نشست.

کامپیوتر با صدایی لق‌لق‌کنان روشن شد.

نورِ کاذب، چشم‌هایش را بلعید.

آن‌قدر در چرخه‌ی کار فرو رفته بود که حتی گذر روز را هم حس نمی‌کرد.

وقتی به خود امد ، شب شده بود.

از صدای قدم‌هایی که ساختمان را ترک می‌کردند، می‌دانست وقت رفتن است.

او هم باید به خانه برمی‌گشت.

البته اگر می‌شد اسم آن را خانه گذاشت.

کیفش را برداشت و بر پله‌های خاموش قدم گذاشت.

با هر نفس، جمله‌ای بیشتر در ذهنش جان می‌گرفت:

به یاد آوردن…

به یاد آوردن…

باید به یاد می‌آورد.

اما چه چیزی را؟

چه چیزی پشت دیوارهای مغزش این‌طور ناخن می‌کشید؟

بی‌آنکه متوجه شود، به پله‌ی آخر رسیده بود.

درهای ساختمان باز بودند.

سرش را بالا گرفت.

ستاره.

ستاره را به یاد آورد.

خیلی وقت بود ستاره‌ها را فراموش کرده بود.

ستاره‌ها با عشوه گری ، بر چشمان حیرانش چشمک می‌زدند.

در آسمانِ این شهر، سال‌ها بود ستاره‌ای دیده نمی‌شد.

نگاهش را به جمعیت انداخت.

همه به آسمان خیره بودند.

صدایی توجهش را جلب کرد

کودکی کنار فواره‌ی آب، بی‌دلیل می‌خندید.

خنده.

خنده.

خنده.

باید به یاد می‌آورد.

اما چه چیز را؟

مادر، نفس‌زنان خود را به پسر بچه رساند و او را در آغوش کشید.

گرمای تنِ کودک در آغوش مادر پیچید.

مامور با خشم سوی مادر و کودک شتافت ، تند کودک را از مادر جدا کرد

یک خنده ، کودک را محکوم به نبودن کرده بود .

تپش.

تپش.

تپش.

باید به یاد می‌آورد…

چیزی سال‌ها پیش درونش دفن شده بود.

بله .

خودِ واقعی‌اش.

ریجل.

سال‌ها بود نامش را فراموش کرده بود و خودش را پشتِ اسمِ ویراستارِ بی‌روحش زندانی کرده بود.

اما چرا حالا؟

چرا همین حالا باید بیدار می‌شد؟

چرا در لحظه‌ای که خودِ فراموش‌شده‌اش نفس میکشید، جهان شروع به لرزیدن کرده بود؟

-

سعی کردم یه شخصیت جدید اضافه کنم به داستان

اقا ریجل عزیز ( معنای اسمش به ستاره اشاره داره )

و قراره از زاویه دید اقای ریجل یکم شهری که داره کم کم تو اشوب فرو میره رو ببینیم

در اصل شروع جرقه های کوچیک تا انفجار اصلی .

۹۳
۱۸
آیدا
آیدا
چون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید