ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداچون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
آیدا
آیدا
خواندن ۵ دقیقه·۲۵ روز پیش

در شهر ما ، امید غیرقانونی است

نور ، امید است .
نور ، امید است .

پیشنهاد میکنم اگر پارت های قبل رو نخوندید ، اول دو پارت قبلی رو بخونید چون این داستان ادامه ی داستان دو پارت قبلی هست

-

مادربزرگ گفت :« اصلا فلسفه وجود امید را میدانی؟»

با چشم هایی درشت سری به چپ و راست تکان دادم .

ادامه داد : « تمام داستان به جعبه پاندورا برمیگردد.

زمانی که زئوس برای انتقام، از هفایستوس خواست تا نخستین انسان زن را از اب و گل بسازد پس اتنا لباس های نقره ای بر تنش پوشانید ، آفرودیت شکوه و عشق را به او بخشید و هرمس سایه فریب را همراه زن کرد .

نامش را گذاشتند پاندورا !

پاندورا پیش برادر دشمن زئوس فرستاده شد اما پاندورا یک هدیه نبود بلکه تله ای برای انتقام شیرینش بود .

برادر با یک نگاه دل به پاندورا باخت .

فریب و عشوه گریش سخت او را به دام انداخته بودند.

زئوس در پیراهن دوست برای هدیه عروسی جعبه ای به پاندورا هدیه کرد و از او خواست به هیچ عنوان درش را باز نکند اما انسان متشکل است از کنجکاوی و وسوسه سرانجام این احساسات بر پاندورا غلبه کرد ،

جعبه که باز شد ارواحان مصیبت به یک باره بر جهان چیره شدند. پاندورا که ترسید خواست در جعبه را ببندد که اخرین روح ، یعنی امید با او سخن گفت .

امید عاجزانه از پاندورا درخواست کرد ازادش کند او می دانست اگر غم، تنهایی ، رنج ، نا امیدی و.. حاکم جهان باشند انسان به کل نابود خواهد شد . بله امید خود از جنس بلا بود اما راه همزیستی انسان با بلا را نیز میسر میکرد . »

مادربزرگ دستی بر موهایم کشید و ادامه داد :« امید قوی ترین دارو برای انسان است ، ادم نفس میکشد چون امید دارد هربار که شش هایش پر شوند یک دم دیگر زنده خواهد بود »

صدای تیز شلیک گلوله تمام گوشم را پر میکند .

چشمانم را باز میکنم ، نگاهی به ساعت می اندازم

۵ صبح و یک پاکسازی دیگر.

مادربزرگ راست میگفت ادمی به امید زنده است و بس.

امید به انسان بال میدهد برای پرواز .

پرواز بر کران قله های ارزوهای بی انتها .

ارزوهایی که طول و اندازه ندارند گاهی به وسعت یک دریا گاه به وسعت یک رود .

همین دلیلی محکمی برای از بین بردن امید بود .

امید خلاقیت می اورد و خلاقیت هنجار ها میشکست از مرزها فراتر میرفت و یک جامعه را در بر میگرفت .

امید پلکان رسیدن به ازادی بود .

و چیزی که دولت از ان میترسید ، ازادی.

خیلی راحت کارشان را شروع کردند ، نظم کلید درهم شکستن بلند پروازیست.

شما ان جایی که ما میگوییم درس میخوانید ، ان چیزی که ما میگوییم میخوانید ، ان کاری که ما میگوییم انجام میدهید و ان طوری که ما میگوییم میمیرید.

نتیجه ؟ پاکسازی خودکار را به ارمغان اورد .

انسانی که نه امید داشت و نه اختیار

با خود فکر میکرد تنها کلید کوچکی در دستان من است زمان مرگم است و بس.

امید ها را ذره ذره جمع کردند ، رخت ناامیدی را بر شهر پهن کردند و حالا اختیار کل جامعه در دست ان ها بود .

انسان سرشار از خواستن است و خواستن ریشه در« امید بدست اوردن » دارد

حالا ما امیدی نداریم و چیزی نمیخواهیم ، گاهی حتی نفس کشیدن را .

روشنایی سفید رنگی چشمانم را میزند، برای دوباره خوابیدن دیر شده .

مثل همیشه همان لباس، همان قهوه ، همان اتوبوس و همان باجه همیشگی

سرم را که بالا می اورم اقای میم.ر با لبخندی گشاد رو به رویم نشسته .

یک مشتری ثابت همیشگی و البته یک دزد دیگر .

بله شهر ما پر از این دزدهای متشخص است .

لبخند مسخره اش را ببین ، چقدر خرج کرده تا یکی از ان ها را داشته باشد؟

اینجا لبخند یک اکسسوری کلاسیک و مجلل محسوب میشود ، بر لب هرکسی نمیتوان یکی از ان ها پیدا کرد

با لحنی جدی می گویم : « سلام جناب میم.ر خوش امدید ، چطور میتوانم کمکتان کنم ؟ »

همچنان که ان لبخند ازاردهنده را بر لب دارد جواب می دهد :« امروز زحمت زیادی برایتان ندارم ، فقط یک جا به جایی خیلی کوچک »

چشمکی میزند ، معنایش را نمیفهمم.

خودش را سمت من خم میکند و اینبار با صدای اهسته تری میگوید : «  چند روز پیش پلیس یکی از کله گندهای احتکار امید را دستگیر کرد .

یک میلیارد امید نابِ ناب تو ایستگاه

بعدم مشخص است دیگر! دور زدن قوانین انقدراهم سخت نیست به قیمت مفت کلش را خریدم »

پس الان معلوم بود ان خنده های مزخرفی که اینطور بی فکر مصرفشان میکرد منشاش از کجا بود

سرد میگویم :« و من چطور میتوانم کمکتان کنم؟»

چشمانش برقی میزند

…

از ساعت کاری گذشته است ، بانک از هر ادمی خالی شده البته بجز من.

وظیفه انتقال امیدها به گاوصندوق مخفی وظیفه من شد .

بله یک حقیقت دیگر

در شهرما فساد وجود ندارد .

چیزی به اسم خیر و شر نیست.

شعارشان هم این است :«اگر میتوانی بکنی ، پس بکن .»

دادگاه و محاکم وجود دارند اما وقتی قدرت خریدشان را داشته باشی پس قانونی دیگر وجود ندارد .

به دستور رئیس دوربین ها را خاموش میکنم

ساک مشکی رنگ بزرگ را روی پیشخوان میگذارم

حس میکنم پاندورا هستم.

زئوس جعبه را به من سپرد و گفت تحت هیچ شرایط بازش نکنی.

با این‌ تفاوت که تمام مصیبت ها قبلا ازاد شدند و الان امیدِ جا مانده در این ساک است.

دستانم میلرزد .

شاید فقط یک نگاه .

نگاهی به دور و اطراف می اندازم ، کسی نیست.

ارام زیپ را به سمت پایین هل میدهم

چشمانم میسوزد

چشمانم از برق طلایی گوی های امید میسوزد

کمی بعد چشمانم عادت میکند ، زل میزنم به امید ها

گوی های کوچک طلایی رنگ درخشانی که با تکان دادنشان صدای خنده می اید .

انسان سراسر وسوسه است و من هم.. انسان

فقط اگر یک گوی کم شود

هیچکس نخواهد فهمید

گویی را به دست میگیریم ، در دست میچرخانمش ، صدای خنده دختر بچه ای را میشنوم .

چشمانم را میبندم گوی را در دهانم میگذارم و قورتش میدهم .

مزه ی شیرینی های گرم کاراملی که با پودر دارچین تزئین شده میدهد.

همانطور که از گلو سر میخورد رد داغ شادی را بر بدنم  حس میکنم .

به دستانم نگاه میکنم انگار از درون میدرخشند

امید با عبور از هر جا ردی از گرما و عشق بجا میگذارد

و سرانجام قلبم به یک باره شروع به تپیدن میکند

انگار که ان ساعت قدیمی زنگ زده ناگهانی تعمیر شده باشد

قلبم داغ میشود داغ از عشق از شور از شادی

یک لحظه راه نفس کشیدنم را سد احساسات میبندد

دست های شکننده ام را بر قلبم میگذارم و بی اختیار بر زانو می افتم .

در خود جمع میشوم همچو کودکی که دوباره متولد شده.

بله درست است ، ادم از امید زاده می شود .

-

پ.ن : ممنون از احمد عزیز که ایده این پارت رو توی ناشناس برام نوشت.

۵۳
۱۰
آیدا
آیدا
چون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید