ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

اسلحه‌ای که اشتباه شلیک شد

یکی از دوستای نزدیکم بیشتر از پنج ساله تو یه شرکت خارجی برنامه‌نویسه. از اون مدل آدم‌ها که کارشو بلده، اهل حاشیه هم نیست، ولی هر وقت به یه چالش جدی می‌خوره زنگ می‌زنه با هم سبک‌سنگینش می‌کنیم. ما سالهاست که با هم صحبت میکنیم و منم یواش یواش به این صحبتا عادت شدید کردم. یه جورایی مغز منم مرتب میکنه. خلاصه.

چند ماه پیش یه Dev Lead جدید اضافه میشه به تیم؛ یه خانم هندی که حدود شش ماهه اومده شرکت. ترکیب تیم تقریباً همه هندی‌ان، غیر از دوستم و یه نفر دیگه. طوری این یک دستی هست که توی جلسه آخر سال میگفت مدیر که اونم همشهری اوناست، رفتند و همه با زبون خودشون با هم صحبت میکردن. دوستم میگفتم منم با این بنده خدایی که گفتم جدا افتاده بودیم و صحبت میکردیم.


شروع ماجرا؛ زیرآب محترمانه

یه روز این Dev Lead به مدیر گفته بود که دوستم درست کار نمی‌کنه. مدیرم زنگ زده بوده که «فلان مشکل چیه؟»

خوشبختانه دوستم اهل مستند کردنه. رفته سراغ تسک‌منیجر، تاریخ‌ها، شماره تسک‌ها، کامنت‌ها… همه رو ردیف کرده نشون داده که کارها تحویل داده شده و چیزی عقب نیفتاده. اون‌جا قضیه جمع میشه. ولی نه برای همیشه.


جلسه رترو و گفتن اسم جلوی همه

چند وقت بعد، تو جلسه رترو (Retrospective) که آخر هر اسپرینت برگزار میشه — همون جلسه‌ای که قراره درباره فرآیند حرف بزنن نه آدم‌ها — جلوی همه اسم دوستم رو میاره و میگه که «باعث شده وقت تیم هدر بره.»

تو اسکرام، رترو جای بررسی سیستمه، نه هدف گرفتن آدم‌ها. ولی خب اسم برده شد. بعدش هم تو گروه عمومی تیم تو Microsoft Teams دوباره موضوع رو مطرح کرد. اینجا بود که دوستم زنگ زد به من.


این بار، کامل و شفاف

بهش گفتم اگر میخوای وارد بازی بشی، فقط با سند بازی کن. اول خودش مستقیم به Dev Lead زنگ زد و حرف زد. وقتی دید روی حرفش ایستاده، یه گروه ساخت، مدیر و خودش رو اضافه کرد و همه گزارش‌ها رو با شماره و تاریخ فرستاد. مدیر یه جلسه آنلاین گذاشت و شروع کرد خط به خط چک کردن:

– چرا این کار چهار روز طول کشیده؟
گفت چون وسطش آخر هفته بوده.

– چرا تسک‌ها دقیقه نود برای QA فرستاده شده؟
اینجا داستان جالب شد. بعضی از اون کارها رو دیر بهش داده بودن. حتی گفته بوده اینا بره تو اسپرینت بعدی، ولی به عنوان «بونوس» انجامشون میدم که کار تیم جلو بیفته. نتیجه؟
همون کار اضافه‌ای که برای کمک انجام داده بود، تبدیل شده بود به فیدبک منفی.


داستان QA و واژه‌ای به اسم “Blocked”

بخش QA (Quality Assurance) تست نرم‌افزاره. اپلیکیشن رو نصب می‌کنن، باگ‌ها رو چک می‌کنن و تأیید میدن. یه ایراد دیگه این بود که بعضی تسک‌ها «Blocked» شده بودن. یعنی انگار کار توسعه‌دهنده باعث شده QA نتونه جلو بره. به طور ساده بتونم بگم، فرض کنید همه توسعه دهنده ها کارشون را انجام دادن و کیو ای میگه تا کار فلانی انجام نشه من نمیتونم تست انجام بدم و کار گیر افتاده به تسک اون. به این میگن وضعیت بلاک.

دوستم رفت سراغ تیکت‌ها و نشون داد که کامنت گذاشته: «از سمت من بلاک نیست، می‌تونید تست کنید.» حتی پیام QA رو هم نشون داد که گفته بودن برای اینکه مجبور نشن چند بار اپ رو نصب کنن، بعضی چیزها رو نگه می‌دارن. اون‌جا یه نکته مهم گفت:
اگر چیزی صرفاً برای راحتی شما نگه داشته میشه، اسمش بلاک نیست. چون بلاک تو اسکرام معنی داره. وقتی آخر اسپرینت کلی باگ یه‌هو برگرده سمت دولوپر، فشارش روی توسعه‌ست. مدیر هم گفت: «حرفت منطقیه.»

اون لحظه فضا عوض شد.


تنش پنهان

دوستم به مدیر گفت به نظرش Dev Lead نمی‌خواد مستقیم با QA چالش داشته باشه، برای همین راحت‌ترین کار اینه که فشار رو بندازه سمت توسعه‌دهنده‌ها — و مشخصاً خودش. اینجا نه اون خانوم را تارگت کرده بود و نه شکایت کرده بود. خیلی شیک گفته: She is going to learn. یعنی باید کمکش کنیم، کم ترجبس و داره یاد میگیره. البته دوستم میدونست که این خانوم نمیره به هم ولایتی های خودش خرده بگیره. میدونه با زدن من میتونی یکی دیگه از هم ولایتی های خودش را بیاره. کلا دیگه دردسرها کمتر میشه. جالب‌تر این‌که بعد از این ماجرا، همون Dev Lead شروع کرد تو گروه پیام‌های دوستم رو لایک کردن.

قبلش به دوستم گفته بودم تو گروه کاملاً دوستانه و حرفه‌ای رفتار کن که شائبه شخصی بودن پیش نیاد.
وقتی گفت داره پیام‌هامو لایک می‌کنه، خندیدم. گفتم احتمالاً می‌خواد جلوی مدیر نشون بده اختلاف فنیه، نه شخصی.

اما قصه تموم نشد.


جنگ مستقیم تموم شد، جنگ سرد شروع شد

چند وقت بعد، کارهای تکراری و کم‌اهمیت رسید به دوستم.
کارهای چالشی و جذاب رفت برای بقیه.

نه دعوای علنی بود، نه حمله مستقیم.
ولی فضا کاملاً عوض شده بود.


چیزهایی که بهش گفتم

تو این مدت چند تا نکته بهش گفتم که میشه گفت در نتیجه همون صحبتهامون با هم و بلند بلند فکر کردن و زیر و رو کردن ترجبه ها بدست اومد. یه نتیجه شخصی نیست که من گفته باشم. صرفا حتی میشه گفت به درد خودمم میخوره. خلاصه مواردو اینجا لیست کردم که مرتب بهش سر بزنم. بدونم که توی این دنیای وا نفسا چه مسائلی هستند و چه افرادی... بریم ببینیم:

  • مستقیم کسی رو هدف نگیر.

  • آروم حرف بزن. ولوم پایین، تأثیرش از صدای بلند بیشتره.

  • همیشه مستند کن. حافظه سازمانی روی سند می‌چرخه، نه احساس.

  • ساده‌لوح نباش. محیط کار، دنیای منافع کوتاه‌مدته. آدم‌ها اول کار خودشونو می‌بینن.

  • نق‌نقو نشو. کسی آدم همیشه شاکی رو جدی نمی‌گیره.

  • کاری کن خروجی‌ات حرف بزنه.

  • به هیچ کس کمک نکن مگر در موارد خاص، ساخت شبکه کاری یا منافع خودت


تهش چی؟

این داستان درباره یه تیم نرم‌افزاریه. درباره رترو، اسپرینت، QA و تسک‌هایی که گاهی تبدیل میشن به ابزار قدرت. ولی یه لایه عمیق‌تر هم داره. دنیای کار، همیشه اون‌قدرها هم که فکر می‌کنیم ساده و رفیقانه نیست.
بازی فقط فنی نیست. آدم‌ها هم بخشی از معماری سیستم هستن. تو نمیتونی همه را تغییر بدی که مثل تو فکر کنند. شرایط برای همه یکسان نیست. شرایط فرهنگی، اجتماعی، مالی ... شاید تو هم اشتباه فکر میکنی شاید هزار تا شاید دیگه. ولی تنها یک چیز نباش. ساده نباش..

شرکت خارجیمحیط کاربرنامه نویسیاعتماد به نفسکسب و کار
۳
۰
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید