
مشهد برام فقط یه شهر مذهبی نبود. بوی کودکی میداد.
یه روز با ریحانه رفتم محله سرشور؛ همونجا که سالها پیش با مادربزرگم رفته بودم. مسافرخونهی اصفهانیها هنوز بود، ولی دیگه از اون حیاط قدیمی و حوض آبی خبری نبود. همهچیز تبدیل شده بود به اتاقهای تنگ و بیروح.
مدیر مسافرخونه گفت:
اینجا رو میشناسی؟
گفتم:
آره، یه زمانی با مادربزرگم اومده بودم.
لبخند زد، ولی من بغض کرده بودم. یاد قابلمه کوچیک مادربزرگ که توش انواع غذاها را درست میکرد. یاد کتری کوچیکی که داشت و توش همیشه چایی دم میشد. یک کیف کوچیک داشت با یه دنیا وسیله کوچیک که هر کدوم پر بودند از مهربونی. یادمه کیف مشکیش یه بوی خاصی میداد از عشق و عاطفه. دستای پر از چروکش با اون انگشتر قشنگ و اون گردنبند مادر دوستت دارم که بعد از فوت مادرم اونو یادگاری برداشت. خدا رحمتت کنه مادربزرگ. خدا همه گذشتگان را رحمت کنه.

ریحانه کنارم بود و ساکت نگاهم میکرد. اون لحظه فهمیدم بعضی سفرها، آدم رو به گذشته میبرن، نه جغرافیا.
یادمه توی اون محله یکی از مدیرای قدیمی انتخابو دیدم. یه آدم مذهبی بود. آدم مودب و بسیار خاصی بود. بهم گفت: "حمید تو!!! مشهد!!! کوچه سرشور؟؟؟!!!" خب دیگه ما اینیم دیگه. ریا نشه داداش. یه کم شما یاد بگیر. ایشالا یه بار آنتالیا زیارتتون کنم و بگم: شما!!!! آنتالیا!!!؟ هتل یو آل اورنج کانتی؟؟؟
یادمه چون ماه رمضون بود کنار همین جا توی هتل اصفهانی ها رفتیم نهار بخوریم و خلاصه مامورین ریختند و از ما عکس گرفتنو کلی صاحب رستورانو جریمه کردند. صاحب رستوران گفت ما داریم غذا برای افطار درست میکنیم و اونها گفتند حتما الان افطار شده که این دو نفر دارند غذا میخورن. یعنی تصور کن ما اون وسط داشتیم جوجه میذاشتیم رو برنج و میخوردیم. حس غریبی بود. ولی گشنه بودیم دوست عزیز. نمیشه که یه جایی به ما باید سرویس بده. حالا تو این بنده خدا را جریمه میکنی که چی... رها کن برادر من این سیاه و سفیدا. داره کار میکنه.. چی بگم والا.
زمان، مثل جادهست. هر چی بیشتر بری جلو، بیشتر دلت میخواد برگردی. ولی بعضی آدمها، مثل مادربزرگ، فقط توی خاطره برمیگردن، نه توی جاده.