
از قم که راه افتادیم، مسیر طولانیتر از چیزی بود که فکر میکردم. وقتی رسیدیم سمت سمنان، انگار دنیا کند شده بود. سمنان شهری بود که نمیدونستم واقعاً وجود داره یا نه! یه پیتزافروشی بزرگ داشت، ولی کل شهر در عرض چند دقیقه تموم میشد.
ولی اینو بگم. واقعا سمنان هست بچه ها. ولی شما بازم به تحقیقاتتون ادامه بدین.
جاده بیپایان بود. تابلو نوشته بود: «محل عبور یوز ایرانی» و من پام رو از روی گاز برداشتم. کروز رو گذاشتم روی هشتاد کیلومتر در ساعت. خورشید غروب کرد، شب شد، و هنوز نرسیده بودیم.
یازده شب بود، و من دیگه چیزی از انرژی برام نمونده بود.
ریحانه گفت:
بذار من یه کم رانندگی کنم.
گفتم:
نه، تو خستهای، منم دیگه تا مشهد میرم.
وقتی بالاخره رسیدیم، حس میکردم از یه مسابقه دوی استقامت برگشتم. اقامتگاه نزدیک آرامگاه نادرشاه بود نزدیک هتل آزادی جایی که من با پدر و مادرم اونجا میرفتیم. نگهبان با لبخند در رو باز کرد و ما رفتیم بالا.
اون شب، قبل از خواب به ریحانه گفتم:
دیدی؟ مشهد خیلی دور بود، ولی اومدیم.
لبخند زد و گفت:
مهم اینه که با هم بودیم.
بعضی سفرها، خستگیشون مثل یه مدال یادگاریه. به خودت یادآوری میکنه که هنوز میتونی مسیرهای طولانی رو فقط با امید و حضور کسی که دوستش داری طی کنی. یاد میده که بالاخره آدم میرسه. حالا چه توی اون قسمت حواست به یوز ایرانی در حال انقراض نباشه و پا رو فشار بدی رو پدال گاز و چه نه. مهم اینه که وقتی میرسی به خودت میگی درسته خسته شدیم، اما الان یوز ایرانی خیلی به خودش افتخار کرد. ما بهش خیلی احترام گذاشتیمو لابد اونم میره به خانومش میگه ببین ایران هنوز قشنگیاشو داره. هنوز دوستمون دارن. پس بیا بچه دار بشیم و منقرض نشیم.