
مهاجرت الزاماً ذهن را بلندمدت نمیکند. گاهی فقط جغرافیا عوض میشود و الگوی فکری همان میماند. یکی از الگوهایی که میتوان با الهام از مفهوم «جامعه کوتاهمدت» در آثار محمدعلی همایون کاتوزیان توضیح داد، همین افق زمانی محدود در تصمیمگیری و ارزیابی موفقیت است؛ ذهنیتی که در آن آینده دور چندان واقعی به نظر نمیرسد و ارزشگذاریها حول نتایج فوری شکل میگیرد.
در چارچوب اقتصاد رفتاری، این پدیده به «سوگیری حالگرایی» (present bias) نزدیک است؛ تمایل سیستماتیک به ترجیح منافع کوتاهمدت بر دستاوردهای بلندمدت. وقتی این سوگیری با تجربه زیستهی بیثباتی اقتصادی و اجتماعی ترکیب میشود، افق برنامهریزی فشردهتر میشود. در چنین وضعیتی، تحصیل باید فوراً به شغل منجر شود، مهاجرت باید فوراً به ارتقای پایگاه اجتماعی تبدیل شود و هر تأخیر، نشانه شکست تلقی میشود.
در کنار آن، «ذهنیت کمیابی» (scarcity mindset) فعال میشود؛ مفهومی که در روانشناسی اقتصادی توضیح میدهد چگونه ادراک کمبود، ظرفیت شناختی را محدود و رقابت را تشدید میکند. وقتی افراد جهان را بهمثابه میدان منابع محدود ببینند، اطلاعات به سرمایه انحصاری تبدیل میشود، نه دارایی جمعی. راهنمایی کردن میتواند تهدید تلقی شود و موفقیت دیگران بهجای الهامبخش بودن، احساس کاهش سهم ایجاد کند. این واکنش الزاماً از بدخواهی ناشی نمیشود، بلکه از سازوکار دفاعی در برابر نااطمینانی مزمن برمیخیزد.
همزمان «سوگیری خودبرتربینی» (illusory superiority) نیز نقش دارد؛ گرایشی شناختی که باعث میشود اکثریت افراد خود را بالاتر از میانگین ارزیابی کنند. مهاجرت بهعنوان یک تصمیم پرریسک هویتی، این سوگیری را تقویت میکند، زیرا فرد برای معنادار کردن این ریسک، نیازمند تصویری از تمایز شخصی است. اما هنگامی که ساختار بازار کار یا نظام اجتماعی جدید با این تصویر همراستا نباشد، تنش شناختی شکل میگیرد. این تنش معمولاً به صورت انکار، سرزنش ساختار یا تقلیل تجربه دیگران بروز میکند.

از منظر جامعهشناسی، مسئله به تبدیل سرمایهها بازمیگردد؛ آنچه Pierre Bourdieu آن را تمایز میان سرمایه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی مینامد. مدرک تحصیلی نوعی سرمایه فرهنگی است، اما در هر میدان اجتماعی، نرخ تبدیل این سرمایه به سرمایه اقتصادی یکسان نیست. وقتی انتظار تبدیل فوری وجود داشته باشد اما ساختار میدان چنین اجازهای ندهد، احساس بیعدالتی و ناکامی افزایش مییابد. این شکاف میان انتظار و واقعیت، بستر مناسبی برای شکلگیری جدلهای فرسایشی فراهم میکند.

در «جامعه کوتاهمدت» مسئله اصلی کمبود فرصت نیست، بلکه کوتاهی افق است. تا زمانی که موفقیت صرفاً در قالب جهش سریع تعریف شود، فرآیندهای تدریجی بیارزش تلقی میشوند. اما نظامهای باثبات، از جمله در کشورهایی مانند Finland، عمدتاً بر انباشت آهسته سرمایه انسانی و اجتماعی بنا شدهاند. تضاد میان ذهنیت شتابزده و ساختار تدریجی، اصطکاک ایجاد میکند.
اگر قرار است این چرخه شکسته شود، تغییر باید در سطح زمانمندی ذهن رخ دهد. هنگامی که افق تصمیمگیری از ماهها به سالها منتقل شود، رقابت جای خود را به سرمایهگذاری میدهد و مقایسههای هیجانی به ارزیابیهای ساختاری تبدیل میشوند. جامعهای که افق بلندمدت را بازسازی کند، حتی در مقیاس کوچک، از حالت تدافعی خارج میشود. در غیر این صورت، هر محیط جدیدی صرفاً صحنه بازتولید همان الگوهای قدیمی خواهد بود؛ با مختصات جغرافیایی متفاوت و ذهنیتی ثابت.