ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۷ دقیقه·۷ روز پیش

روایت یک تولد در غربت؛ وقتی سه نفر شدیم

Vaasan keskussairaalan
Vaasan keskussairaalan

آخرای مارس (اوایل فروردین) بود که گفتند دیگه وقتشه و بچه داره به دنیا میاد. ما از قبل همه‌چیز رو چیده بودیم؛ قرار بود با اتوبوس یا تاکسی و کالسکه بریم بیمارستان، چون ایستگاه اتوبوس دقیقاً دم خونه‌مون بود و جلوی بیمارستان هم پیاده‌مون می‌کرد و تاکسی هم همینطور. اما یکی از دوستامون که پسر فوق‌العاده شوخ و پرانرژی‌ایه، اصرار کرد که خودش میاد دنبالمون و با ماشین می‌ریم.

خلاصه صبح روز موعود اومد. وسایل رو جمع کردیم و سوار شدیم. اینجا قوانینش خیلی سفته و اصلاً نمی‌شه بچه رو همین‌طوری از بیمارستان سوار ماشین کرد، واسه همین کری‌آن (صندلی مخصوص) رو هم با خودمون بردیم. حس عجیبی بود؛ با خودمون می‌گفتیم دو نفره داریم می‌ریم و ان‌شاءالله سه نفره برمی‌گردیم. صبح پر از استرسی بود، ولی خب شوخی‌های این دوست مشهدیمون واقعاً فضا رو عوض می‌کرد و حالمون رو بهتر می‌کرد. توی راه از خیابونی رد شدیم که قبلاً توش خونه داشتیم. هوا هم یه مقدار سرد بود، ولی نه اون‌قدر که اذیت کنه.

وقتی رسیدیم، دو تا پرستار اومدن و راهنماییمون کردن به اتاق. همسرم از دیشبش هیچی نخورده بود، چون نباید چیزی می‌خورد و حسابی بی‌حال بود. خلاصه ساعت ده صبح بود که همسرم رو روی تخت خوابوندن و با اون دو تا پرستار رفتیم طبقه‌ای که باید جراحی انجام می‌شد. بیمارستان واقعاً مجهز و تمیزی بود. وقتی وارد اتاق عمل شدیم، کلی پرسنل اونجا بودن. همسرم خیلی مظلومانه روی تخت خوابیده بود و دیدنش توی اون وضعیت واقعاً استرس شدیدی به آدم می‌داد. بعد از نه ماه، بالاخره روز زایمان رسیده بود؛ یه حسی که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودیم و واقعاً فقط باید تو اون موقعیت باشی تا بفهمی. مثل اینه که من بخوام حس پرش با کش (بانجی‌جامپینگ) از کوه رو بگم، یا یکی از چتربازی بگه، یا یه فضانورد از حسش تو فضا؛ هر چقدر هم بگی، شنونده نمی‌تونه کامل درکش کنه.

به هر حال، اون رو خوابوندن روی تخت و من رو هم فرستادن توی یه اتاق دیگه که منتظر لحظه تولد بمونم. یادمه تمام مدت روی پنجه پاهام ایستاده بودم، چون پنجره‌ای که به اتاق عمل دید داشت خیلی بالا بود. وقتی گفتن بیا کنار همسرت بشین، با دو تا پرستار راه افتادم. رفتم کنارش. ما نمی‌دیدیم اون پشت چه اتفاقی داره میفته، تا اینکه یهو صدای گریه اومد... یه صدای عجیب و غریب! این بچه ما بود؛ نوزادی که نه ماه توی دل همسرم بود.

پرستارها بچه رو بردن که تمیزش کنن و منم همراه‌شون رفتم. رنگ پوستش اولش خیلی تیره بود، ولی بعد از اینکه تمیزش کردن و دادن به مادرش، آروم‌تر شد و رنگ و روش بهتر شد. بعد از تموم شدن عمل، بچه‌ و همسرم رو آوردن و با هم رفتیم سمت بخش ریکاوری. حدود یه ساعت اونجا بودیم. توی اون لحظات من و همسرم واقعاً خوابمون می‌آمد، ولی اصلاً روحمون هم خبر نداشت که در ادامه چه بی‌خوابی‌هایی در انتظارمونه!

یه فشار مسئولیت خیلی سنگینی رو روی شونه‌هامون حس می‌کردیم. با خودم می‌گفتم آوردن این بچه به دنیا چه کار بزرگی بود که ما کردیم. توی یه لحظه هم‌زمان داشتم به همسرم نگاه می‌کردم که بعد از جراحی حسابی خسته و بی‌انرژی بود و خودم که باید سریع خودم رو جمع‌وجور می‌کردم و محکم پای کار می‌موندم. از طرفی هم همش این فکر می‌ومد سراغم که ما اینجا هیچ فامیلی نداریم که کمک‌ حالمون باشه. یادمه از وقتی اومده بودیم اینجا، یه خانومی بود که خیلی ادعای خواهرانه می‌کرد و می‌گفت روی من حساب کنید، ولی تا همین لحظه که دارم اینا رو می‌نویسم، هنوز هیچ کمکی ازش ندیدیم!

بالاخره وقتش شد که بریم به اتاق خودمون. فکر می‌کردم اونجا دیگه می‌شه یه مقدار آروم شد، ولی داستان تازه از همون‌جا شروع شد! اتاق خیلی مجهز و تمیز بود و امکانات زیادی داشت؛ از دو تا تخت برقی که ارتفاع و شیبش تنظیم می‌شد بگی تا پنجره رو به دریا، سینک سنگی برای شستن نوزاد، وسایل تعویض، انواع لباس و کلاه و شلوار، کلی پارچه برای خشک کردن و قنداق، و کلی سرنگ و وسایل دیگه.

اما نوزاد مدام گریه می‌کرد و حتی شیر خوردن هم ساکتش نمی‌کرد. می‌شه گفت هر ده دقیقه یک‌بار بیدار می‌شد، گریه می‌کرد و شیر می‌خواست. همسرمم واقعاً نیاز به خواب داشت. اونجا بود که فهمیدم باوجود این همه ویدیو آموزشی که دیدم و کلاسهایی که رفتیم و همه اینها هیچ‌چی از نوزاد و بچه‌داری نمی‌دونیم! اینجا بود که فهمیدم کلا ویدیوهای اینستاگرام کلا به درد نمیخوره و همش تبلیغاتیه. ولی یه حسی بهم گفت دیگه وقتشه و باید شروع کنم؛ از شستن بچه گرفته تا بقیه داستان‌ها. این روند ان‌قدر ادامه داشت که دیگه هر جفتمون داشتیم از پا میفتادیم. پرستارها هر وقت زنگ می‌زدیم می‌اومدن، ولی کارای نوزاد اون‌قدر زیاد بود که تمومی نداشت. خوبی داستان این بود که تقریبا همه پرستارها زبان انگلیسی را متوجه میشدن و ما هم سعی میکردیم کلمات مهم را یاد بگیریم. کلماتی که هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی یاد بگیرم. مثل قنداق کردن یا آروغ زدن و غیره...

وسط این همه خستگی، یه دسته گل هم به آب دادم! یادمه یه سری گوشت کبابی آورده بودم که بعد عمل به همسرم بدم. گذاشتمش توی مایکروویو و تایمر رو گذاشتم روی ۵ دقیقه. یهو دیدم دود از مایکروویو بلند شد! کل بخش رو دود گرفت و آلارم خیلی خیلی بلند آتش‌نشانی بیمارستان روشن شد. خلاصه آتش‌نشان هم اومد تو اتاق و بهم تذکر داد؛ البته خیلی مودبانه این کار رو کرد، ولی توی اون شرایط واقعاً حس بدی داشتم. من سال‌ها با مایکروویو کار کرده بودم و هنوزم نمی‌دونم چرا چنین اشتباهی کردم! البته اونجا آشپزخونه داشت و اگه مایکروویو تو آشپزخونه بود، حداقل هودش دود رو می‌کشید و نیازی به این آلارم به این بلندی اونم توی بیمارستان نبود. خیلی خجالت کشیدم و بعد از اون اتفاق هم کلاً مایکروویو رو از اونجا بردن. اما رفتار اون آتشنشان بسیار حرفه ای بود. بهم گفت: شما از مایکروویو استفاده کردین؟ گفتم بله و متاسفانه زمان را خیلی زیاد انتخاب کرده بودم که این به دلیل خستگی بسیار زیاد ما بود. ولی میدونم که دلیل خوبی نیست و عذرخواهی میکنم. اون آتشنشان گفت: اصلا مشکلی نیست. ما درک میکنیم. بعد اومد و بچه را نگاه کرد و گفت تبریک میگم.....

کلاً حس عجیبی بود؛ بی‌خوابی، کلی استرس نوزاد، و اینکه اونجا تنهای تنهایی. بین اون همه آدم با پوست و موی روشن، یه شرقی تنها با موهای مشکی... این روایت‌ها رو واقعاً فقط در صورت تجربه کردن می‌شه فهمید، نه جور دیگه. نوزادهای دیگه‌ای هم از ملیت‌های دیگه اونجا بودن؛ معمولاً نوزادهای فنلاندی سرویس بهتری می‌گرفتن (البته سرویس‌دهی کل بیمارستان در مقایسه با ایران خیلی بهتر بود البته من تجربه نداشتم ولی در کل عالی بود)، ولی جالب اینجا بود که نوزادهای اونا خیلی آروم‌تر هم بودن!

بچه ما مدام نیاز به شیر داشت و ناآرام بود. تایم خیلی کوتاهی می‌خوابید و دوباره بی‌تابی می‌کرد. وقتی دیگه واقعاً از پا میفتادیم، دکمه پرستار رو می‌زدیم. اونا هم همیشه می‌اومدن و تا حل شدن مشکل پیشمون می‌موندن؛ واقعاً این کارشون عالی بود، مخصوصاً یه‌سری از پرستارها که کارشون حرف نداشت و از حق نگذریم سرویس خوبی می‌دادن. ولی خب، نوزاد ما واقعاً بی‌تاب بود و ما هم احساس تنهایی شدیدی می‌کردیم.

یادمه یه شب که دیگه از خستگی مفرط گیج می‌زدیم و من بچه رو برده بودم توی راهرو، توی تاریکی راهرو دیدم همسرم رفت سمت پرستار و گفت: «ما اینجا خیلی تنهاییم، لطفاً به ما کمک کنید.» هیچ‌وقت ندیده بودم گریه کنه، ولی اونجا واقعاً گریه‌اش گرفت و دیدن این صحنه برام خیلی سخت بود. یادمه اون شب یه لباس صورتی بیمارستان تنش بود با جوراب‌های سفید بلند؛ یه استایل جالب که کاملاً یه دختر رو تبدیل کرده بود به یک «مامان».

اون پرستارِ مهربان به ما گفت برید استراحت کنید و اون شب چند ساعتی نوزاد رو از ما گرفت. ما هم به سرعت اومدیم تو اتاق و خوابیدیم. فکر کنم بهترین خواب عمرمون بود! یادمه وقتی از خواب بیدار شدم، حس کردم همه‌ این‌ها توی خواب بوده و ما هنوز بچه نداریم! بچه‌دار شدن توی این شرایط غربت، واقعاً با چیزایی که بقیه می‌گن و می‌شنویم خیلی متفاوته؛ اصلاً یه موضوع پر از استرسه، مخصوصاً اگه نوزادت ناآروم باشه.

ما کلاً تا سه ماهگی به کسی چیزی نگفتیم. بعد از سه ماه، اول من به داداشم گفتم و بعد همسرم به خواهراش گفت و یواش‌یواش به خانواده‌ها خبر دادیم. در مورد روز زایمان هم چیزی نگفتیم؛ یعنی یه تاریخ دقیق ندادیم که بی‌خودی نگران نشن. اون زمان توی ایران اوضاع ناآرام بود و اینترنت کلاً قطع بود. واتس‌اپ، تلگرام و اینستاگرام همه فیلتر بودن و تنها راه تماس، اپلیکیشن‌های ایرانی بود که اونا هم موقع جنگ و شلوغی‌ها فقط بعضی وقتا صبح‌ها کار می‌کردن، اونم با سرعت خیلی کم؛ طوری که بعضاً فقط می‌شد تماس صوتی گرفت. اوضاع غریبی بود... تنها فامیلی هم که داشتیم، خواهرزاده‌ام بود که اونم با همسرش توی یه کشور اون طرف دنیا زندگی می‌کرد. در کل شاید دو تا تماس تعداد کمی پیام من ازش گرفتم تو کل دوران بارداری. میشه گفت هیچ ارتباطی تقریبا نداریم. بنابر این من خودمو تنها و تنها میدیدم در مقابل همه این مسائل توی یک کشوری که کیلومترها از کشور خودم فاصله داره، بدون ارتباط با خانواده ای که خودشون در شرایط جنگی بودن.

زایماننوزادغربتجنگتنهایی
۰
۰
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید