ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

از جریمه تا اقامتگاه عجیب

صاعقه ای در شب (نور آزاردهنده ماشینها)
صاعقه ای در شب (نور آزاردهنده ماشینها)

سال تحویل در هتل نهارخوران بود. شبِ عید، سکوت کوه و مهِ نرم اطرافش با صدای آرام نفس‌های ما یکی شده بود. وقتی سال تحویل شد، من و ریحانه، بعد از تبریک به خانواده‌ها، با لبخندی خسته ولی آرام کنار هم نشستیم. خستگیِ مسیر، سرمای جاده و دل‌تنگی راه، همه در آن لحظه انگار رنگ باخته بود.
صبح بعد از صرف یک صبحانه ساده، راه افتادیم. از روی نقشه، مسیر تا نور خیلی کوتاه به نظر می‌رسید، اما واقعیت چیز دیگری بود. جاده دوطرفه، پر از پیچ، و گاهی در مه غلیظ فرو می‌رفت. با این حال، رنگ سبز تازه‌ی تپه‌ها و هوای بهاری آن‌قدر زیبا بود که نمی‌گذاشت خسته شویم. هر از گاهی می‌ایستادیم، عکس می‌گرفتیم و فقط سکوت طبیعت را گوش می‌دادیم.

وقتی رسیدیم به نور، هوا داشت تاریک می‌شد. ریحانه مشغول پیدا کردن جا برای ماندن بود. از یک اپلیکیشن به اپلیکیشن دیگر می‌رفت تا بالاخره اتاقی پیدا کردیم. وقتی رسیدیم، با یک اتاق کثیف و نامرتب روبه‌رو شدیم، اما چاره‌ای نبود. همه‌جا پر بود. همان شب فهمیدم گاهی در سفر، آدم فقط دنبال یک سقف می‌گردد، نه راحتی.
اتاق پر از صدا بود. از اتاق بغلی، پسر جوانی که عربی حرف می‌زد، با صدای بلند می‌خندید و به تلفن حرف می‌زد. رفتم بیرون تا حصیر را از ماشین بیاورم و روی زمین بخوابیم که او صدایم کرد:
«اصفهانی! بیا با ما یه چی بزن، از زندگی لذت ببر!»
نگاهش کردم، خسته، بی‌حوصله، فقط گفتم:
«نه داداش، من خیلی خستم.»
و با لبخندی مصنوعی برگشتم توی اتاق. در را قفل کردم و به ریحانه گفتم:
«سریع بخواب، صبح زود بریم از اینجا بیرون.»

صبح، قبل از اینکه خورشید کامل بالا بیاید، سوار ماشین شدیم و جاده را گرفتیم سمت غرب. کروز را روی هفتاد گذاشته بودم و جاده خلوت و آرام بود. تا اینکه یک ماشین مدل بالا از کنارمان با سرعت رد شد. چند متر جلوتر، پلیس ایستاده بود. دست بلند کرد، اما نه برای آن ماشین، برای ما!
ایستادم. پلیس آمد جلو و گفت:
«چرا اینجا با هفتاد می‌رفتی؟ اینجا محدوده شهریه، باید پنجاه بری.»
با تعجب گفتم:
«ولی همه‌جا ساخت‌وسازه، ما از کجا باید بفهمیم کجای شهر تموم میشه و جاده شروع میشه؟»
لبخندی زد، نه از روی مهربانی، از روی عادت.
«عیب نداره، کم جریمه‌ات می‌کنم.»
گفتم:
«ولی اون ماشین مدل بالا که از من سبقت گرفت چی؟»
هیچی نگفت و خندید.

بعد از آن ماجرای جریمه، جاده را در سکوت ادامه دادیم. فقط صدای موتور ماشین و گه‌گاهی صدای آهنگی که آرام از بلندگوها پخش می‌شد، همراه‌مان بود. هر از گاهی همسرم مسیر را در گوشی نگاه می‌کرد و من با چشم نیمه‌خسته‌ام تابلوهای تبلیغاتی را که یکی پس از دیگری ظاهر می‌شدند، دنبال می‌کردم. که در لابه لای آن تابلوهای راهنمایی و رانندگی را ببینم.
در دل اما مدام فکر می‌کردم به تفاوت این جاده‌ها با جاده‌های بیرون از ایران؛ آن‌جا نظم، این‌جا بی‌نظمی. آن‌جا سکوت، این‌جا تابلوی ویلا و اکبرجوجه و سنگ‌بری. ولی با همه‌ی این‌ها، جاده‌های شمال هنوز چیزی دارند که هیچ‌کجا ندارد: بوی درخت خیس و آسمان نزدیک.

دنده عقب تا عدالت

واقعا نمیخوام از این داستان نتیجه بگیرمو میدونم که گاها با این موارد روبرو میشیم هممون. جریمه شدن یه حس بدی داره. اونم وقتی که تو تمام قوانین را رعایت کردی و ... بیخیال

جادهدنده عقب با اتو ابزارجریمه
۱۲
۰
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید