ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

سندرومِ «القابِ توخالی» و مدیریت پهنای باند مغز

من پروفسور، دکتر، مدیر، فاندر، کوچ، منتور و خلاصه همه چیز دان هستم! احترام بذارین حتما
من پروفسور، دکتر، مدیر، فاندر، کوچ، منتور و خلاصه همه چیز دان هستم! احترام بذارین حتما

گاهی در مسیر زندگی، مخصوصاً وقتی فرسنگ‌ها از وطن فاصله داری و داری وسط یک دنیای جدید، آجرهای زندگی‌ات را با چنگ و دندان روی هم می‌چینی، چشمت به رفتارهایی می‌افتد که بیشتر از آنکه ناراحت‌کننده باشند، عجیبند. آدم‌هایی که تمام هویت، صمیمیت و انسانیت خود را پشت نقابِ القاب، شوآف‌های مدرک و شلوغ جلوه دادن‌های تصنعی پنهان می‌کنند.

یادمه توی یه شرکتی کار میکردم که منشی مدیر یه روز اومد به هممون گفت: توی ایمیل هایی که میزنید دیگه بگین "دکتر ...". واقعا جا خوردم! کی؟ کجا؟ چطوری؟ بعدا فهمیدم که یه سری دوره هست که هیچی نداره. صرفا پول میدی و امتحاناتشم آنلاین میدی. حالا تازه هر رشته ای هم میتونه باشه. بعدشم که فهمیدم که همه کاراشو انجام داده و حتی به جاش امتحان داده . خلاصه... جدیدا از اینا زیاد شده. با یه تبختری هم با آدم صحبت میکنن و ژست میگیرن که خب آدمای معمولی شاید ولی ما که میدونیم. با ما دیگه نکن این کارا....

کسانی که اصالتِ یک احوالپرسی ساده و صمیمی را فدای ویترینِ «من چقدر آدم مهمی هستم» می‌کنند. برای این دسته از آدم‌ها، فرقی نمی‌کند پشت خط چه کسی باشد؛ آن‌ها همیشه باید تصویری از یک آدم دست‌نیافتنی، پرمشغله و غرق در موفقیت‌های بزرگ (که گاهی فقط در دنیای مجازی‌شان واقعیت دارد) ارائه دهند. حبابِ غروری که حتی با دیدن پاک‌ترین و زلال‌ترین اتفاقات زندگی—مثل تولد یک نوزاد—هم ترک برنمی‌دارد و ذوقی تولید نمی‌کند.

من تازه فهمیده‌ام که این مکالمات و این فرم از رفتارهای سمی، دقیقاً مثل یک ویروسِ مخفی، «پهنای باند مغز» آدم را کم می‌کنند. تمرکز و انرژی ارزشمندی که باید صرف آرامش خانه، لبخند همسر و آینده فرزندت شود، ناگهان خرج نشخوارهای فکری بیهوده‌ای می‌شود از این جنس که: «چرا اصلاً تحویل گرفتم؟» یا «چرا خوش‌و‌بش کردم؟»

اما حقیقت این است که اصالتِ رفتار ما، انعکاسِ دنیای درونیِ خود ماست و سردی و تفاخر دیگران، نشان از کمبودهای دپارتمانِ روانی خودشان.

حالا وقت آن است که برای حفظ این پهنای باندِ حیاتی، استراتژی «سنگ خاکستری» را تمرین کنم. یعنی در برابر این حجم از موج منفی و شوآف‌های توخالی، درست مثل یک سنگِ خاکستری بی‌تفاوت، بی‌انرژی و خنثی رفتار کنم. نه انرژی مثبتم را در چاه سیاه غرورشان سرازیر کنم و نه بگذارم ویترینِ سردشان، آرامشِ دنیای واقعی و سه‌نفرهٔ ما را در این گوشه از دنیا خدشه‌دار کند.

ما زندگی را با تمام چالش‌های واقعی، بی‌خوابی‌ها و لذت‌های ملموسش وسط میدان تجربه می‌کنیم؛ بگذار دیگران در اتمسفرِ القابِ خودساخته‌شان دست‌وپا بزنند.

من این متن را نوشتم بدون اشاره به شخصیتهایی که این حس را در من ایجاد کردن. شاید یه نویسنده، یه کارگردان یا یه رهگذر بخونه و هم بدونه که توی این دنیا فقط خودش نیست که این حسو داره و هم اینکه شاید باهام تماس بگیره و بگه بیا داداش بگو برام تا فیلمشو بسازم... خدا را چه دیدی یهو دیدی یه فرجی شد والا...

دکترمدیریترفتارخودشیفتهشوآف
۰
۰
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید