ویرگول
ورودثبت نام
پیمان
پیمانseyedpeymanmomeni.blogspot.com
پیمان
پیمان
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

کتاب فنا

مقدمه «فنا»

نویسنده سید پیمان مومنی

آن که میان من و خدا ایستاده است

در آغاز راه، گمان می‌کردم که خدا در دوردست‌هاست؛

پشت آسمان‌ها، ورای ستارگان، آن‌سوی جهان‌های ناشناخته.

و من، مسافری کوچک بودم که باید راهی بسیار طولانی را طی کند تا شاید روزی به آستان او برسد.

سال‌ها در جست‌وجو گذشت.

کتاب‌ها خواندم، سخن‌ها شنیدم، و در میان اندیشه‌های بسیار سرگردان شدم.

هر کس راهی نشان می‌داد؛

یکی در علم، یکی در عبادت، یکی در فلسفه، و دیگری در ریاضت.

اما هرچه بیشتر جست‌وجو می‌کردم، راز دورتر می‌شد.

گویی میان من و حقیقت، پرده‌ای ناپیدا کشیده شده بود.

روزی در سکوتی عمیق، پرسشی در درونم برخاست:

اگر خدا این‌قدر دور نیست،

پس چه چیزی میان من و او ایستاده است؟

آن لحظه دانستم که بزرگ‌ترین فاصله، فاصلهٔ زمین تا آسمان نیست؛

بلکه فاصلهٔ انسان با خویشتن خویش است.

در آن لحظه فهمیدم که جست‌وجوی من در بیرون، خطایی آرام و طولانی بوده است.

زیرا آن که میان من و خدا ایستاده بود،

نه جهان بود، نه سرنوشت، نه زمان؛

بلکه خودِ من بودم.

این «من»، دیواری است که انسان بی‌آنکه بداند می‌سازد؛

دیوارِ نامرئیِ خواستن‌ها، ترس‌ها، غرورها و پندارها.

و عجیب آن‌که انسان تمام عمر خود را صرف جست‌وجوی خدا می‌کند،

در حالی که تنها باید از این دیوار عبور کند.

حکمت می‌گوید:

انسان برای شناخت جهان آفریده شده است.

اما عرفان آهسته در گوش جان می‌گوید:

انسان برای فراموش کردن خویش آفریده شده است.

زیرا تا زمانی که «من» بر تخت نشسته است،

حقیقت در آستانه می‌ایستد و وارد نمی‌شود.

این کتاب، روایت همین کشف است؛

کشفِ آهسته و گاه دردناکِ این حقیقت که

بزرگ‌ترین حجاب میان انسان و خدا،

نه تاریکی جهان،

بلکه روشنی فریبندهٔ خویشتن است.

و شاید تمام راه عرفان در یک جمله خلاصه شود:

انسان باید آن‌قدر از خویش عبور کند

تا جایی برسد که دیگر کسی میان او و خدا نایستاده باشد.

اول

آن که میان من و خدا ایستاده است

انسان گمان می‌کند که خدا در پرده‌ای از دوری پنهان شده است.

می‌پندارد میان او و حقیقت، فاصله‌ای به درازای آسمان‌ها افتاده است.

پس راه می‌افتد؛

از شهری به شهری،

از کتابی به کتابی،

از اندیشه‌ای به اندیشه‌ای.

اما هرچه بیشتر می‌رود،

احساس می‌کند که حقیقت همچنان دور است؛

گویی هر قدمی که برمی‌دارد، فاصله نیز یک گام عقب‌تر می‌رود.

این سرگردانی راز عجیبی دارد.

انسان در جست‌وجوی خدا راهی بسیار طولانی را طی می‌کند،

در حالی که حقیقت درست در پشت یک گام پنهان شده است.

آن یک گام،

عبور از خویشتن است.

بیشتر انسان‌ها جهان را می‌شناسند،

اما خود را نمی‌شناسند.

و شگفت آن‌که همان «خود» که گمان می‌کنند شناخته‌اند،

در حقیقت ناشناخته‌ترین چیز در زندگی آنان است.

زیرا «من» چیزی ساده و روشن نیست.

«من» سرزمینی پیچیده است؛

سرزمینی که در آن آرزوها، ترس‌ها، غرورها و خاطره‌ها در هم تنیده‌اند.

انسان وقتی می‌گوید «من»،

در حقیقت به مجموعه‌ای از صداهای پراکنده اشاره می‌کند

که در درون او زندگی می‌کنند.

یکی از آن صداها می‌خواهد بزرگ باشد،

دیگری می‌ترسد،

سومی می‌خواهد دیده شود،

و چهارمی می‌خواهد بر دیگران برتری داشته باشد.

و در میان این هیاهوی پنهان،

روح انسان آرام‌آرام صدای حقیقت را گم می‌کند.

عارفان گفته‌اند که خدا از انسان دور نیست.

او چنان نزدیک است که نزدیکی‌اش حتی قابل تصور نیست.

اما مشکل اینجاست که انسان همیشه در برابر او ایستاده است.

انسان مانند کسی است که مقابل خورشید بایستد

و سپس از تاریکی شکایت کند.

او نمی‌داند که سایه‌ای که می‌بیند،

از ایستادن خودش به وجود آمده است.

«من» همان سایه است.

این سایه در آغاز کوچک است؛

کودک هنوز دیوار بلندی میان خود و جهان نساخته است.

اما سال‌ها که می‌گذرند،

انسان آجرهای تازه‌ای بر این دیوار می‌گذارد.

آجرِ نام،

آجرِ افتخار،

آجرِ ترس،

آجرِ مالکیت،

و آجرِ دانستن.

سرانجام روزی می‌رسد که انسان پشت دیواری عظیم ایستاده است

و دیگر افق را نمی‌بیند.

در آن هنگام تصور می‌کند که جهان تنگ شده است،

در حالی که این خود اوست که جهان را تنگ کرده است.

راه عرفان از همین‌جا آغاز می‌شود؛

از لحظه‌ای که انسان برای نخستین بار به این دیوار نگاه می‌کند.

بیشتر انسان‌ها تمام عمر خود را صرف تزئین این دیوار می‌کنند؛

اما سالک راه حقیقت،

آرام‌آرام شروع به برداشتن آجرها می‌کند.

هر آجر که برداشته می‌شود،

نوری تازه به درون می‌تابد.

نخستین آجر، غرور است.

دومین آجر، ترس است.

و سومین آجر، توهمِ مالکیتِ خویشتن.

وقتی این آجرها فرو می‌ریزند،

انسان برای نخستین بار چیزی را تجربه می‌کند

که پیش از آن هرگز ندیده است:

وسعت.

او درمی‌یابد که روح انسان بسیار بزرگ‌تر از آن است

که در حصار «من» زندانی شود.

و در همان لحظه است که راز بزرگی آشکار می‌شود:

انسانحقیقتمی
۱
۰
پیمان
پیمان
seyedpeymanmomeni.blogspot.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید