ویرگول
ورودثبت نام
donya prahimi
donya prahimiچه زخمهایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم هیچ نوازشی بی درد نیست
donya prahimi
donya prahimi
خواندن ۱ دقیقه·۲ سال پیش

آنقدر دير آمدي تا عاقبت پاييز شد

آنقدر دير آمدي تا عاقبت پاييز شد

کاسه ي صبرم از اين دير آمدن لبريز شد

تير ديوانه شد و مرداد هم از شهر رفت

از غمت شهريورِ بيچاره حلق آويز شد

مهر با بي مهري و نامهرباني ميرسد

مهرباني در نبودت اندک و ناچيز شد

بي تو يک پاييز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟

بي تو حتّي فکر باران هم خيال انگيز شد

کاش ميشد رفت و گم شد در دل پاييز سرد

بوي باران را تنفّس کرد و عطر آميز شد

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

آنقدر دير آمدي تا عاقبت پاييز شد...

۲
۰
donya prahimi
donya prahimi
چه زخمهایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم هیچ نوازشی بی درد نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید