ویرگول
ورودثبت نام
donya prahimi
donya prahimiچه زخمهایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم هیچ نوازشی بی درد نیست
donya prahimi
donya prahimi
خواندن ۱ دقیقه·۳ سال پیش

یک خانه صحرایی

می خواهم از این آیینه ها خانه بسازم یک خانه برای تو جداگانه بسازم

یک خانه صحرایی بی سقف پر از گل با دورنمای پر پروانه بسازم

من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من با نان تن داغ تو (صبحانه) بسازم

شاید به سرم زد سر ظهری ، دم عصری در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم

وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

می ترسم از آن روز خرابم کنی و من از خانه ی آباد تو ویرانه بسازم....

ali...senator.D.R

۱
۰
donya prahimi
donya prahimi
چه زخمهایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم هیچ نوازشی بی درد نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید