ویرگول
ورودثبت نام
دنیا از نگاه یک زن
دنیا از نگاه یک زنعلاقمند به خواندن و نوشتن
دنیا از نگاه یک زن
دنیا از نگاه یک زن
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

کهکشان ذهنی

همه‌چیز زود اتفاق می‌افتد، اما نه زودتر از افکارمان.
او صبور نیست و طاقت ندارد حرف‌ها را کش بدهیم؛ با همان اولین برداشت کارش راه می‌افتد و این به طرز ترسناکی فوق‌العاده است. یک الگو دارد: یا حرف‌هایت به سود من است و من سرتاپا گوشم، یا قرار است تهدیدم کنی.

این منطق صفر و صدی واقعاً وجود دارد؛ دقیقاً در همین دورانی که همه مخالف این سیاه و سفید بودن‌اند، او همچنان روی حرفش ایستاده و می‌خواهد ما را عقب نگه دارد. پس باید چه کرد؟ صحبت از یک نفر و چند نفر نیست؛ ما به نوع فکر بشری انتقاد داریم، چیزی که توقع داریم این است ،(لطفا یک به‌روزرسانی جدید دریافت کن).

01 «ببین، من مدت‌هاست احساس می‌کنم تو به حرف‌هایم توجه نمی‌کنی و این موضوع باعث شده احساس تنهایی کنم، چون قبلاً این‌طوری نبودی و…»
خب، این مکالمه‌ی مورد علاقه‌ی ذهن نیست و سریع شنیده نمی‌شود؛ راستش را بخواهید حتی توجه لازم را نمی‌گیرد.

اما اگر بگویید: «وقتی حرف می‌زنم و جوابم را نمی‌دهی، (مکث)حس می‌کنم مهم نیستم؛ همین.» ذهن یک احساس را درک می‌کند، یک موقعیت مشخص را تشخیص می‌دهد و بله، این صحبت کوتاه می‌تواند ساعت‌ها درگیرش کند.

02 ممکن است بشنود بگویید: «اگر همین روند ادامه پیدا کند، احتمالاً در آینده دچار مشکلات مختلف می‌شوی، چون تجربه نشان داده و…» این حرف برایش جذاب نیست. اما اگر بگویید: «با همین سرعت، شش ماه دیگر همین‌جایی؛ نه پیشرفت می‌کنی، نه پسرفت.» ذهن درگیر ترس می‌شود و علتش فقط این پیش‌بینی کوتاه و قطعی است.

03 این تصمیم مزایای زیادی دارد؛ اگر بخواهم توضیح دهم شامل این موارد می‌شود…
درست حدس زدید، این گفت‌وگوی گیرایی نخواهد بود!مخصوصا برای نسل جوانتر. اما اگر بشنود: «این انتخاب وقتت را نجات می‌دهد، یا در بدترین حالت پولت را هدر داده‌ای؛ در هر حال انتخاب با خودت.» این دوگانگی ساده که منجر به تصمیم‌گیری سریع می‌شود، خودش را جور بهتری با ذهن وفق می‌دهد؛ در واقع متقاعد می‌کند.

04 خب همانطور که می دانید همه‌ی ما مطالعه می‌کنیم؛ حالا نه همیشه کتاب و مجله و مواردی از این دست، ولی خب می‌خوانیم. مثلاً همین نوشته یا پست و مطالب مختلف کانال‌هایی که به آن‌ها دسترسی سخت داریم. بله، ما برای خواندن چیزی که رایگان هست هم پول پرداخت می‌کنیم. این‌جا در ایران هم، ما به خواندن بها می‌دهیم؛ حالا نه مثل قدیمی‌ترها، ولی نسل جوان ما هم مطالعه را می‌پسندد و برایش هزینه هم می‌کند.این را گفتم چون ذهن با پست‌هایی که با آن‌ها مخالفت می‌کنید هم کار دارد؛ حتی با آن‌هایی که همدلی می‌کنید. ذهن خودش را درگیر نوشته‌ها می‌کند و برای آن‌ها جور خاصی ارزش قائل است.

05 برویم سراغ تنش‌های گفتاری، یا همان سروصداهایی که هنگام دعوا راه می‌اندازیم، این هیاهوی ناخوشایند فشار مستقیمی به ذهن می‌آورد؛ مثلاً: «الان داری همه‌چیز را تمام می‌کنی، این را می‌فهمی یا نه؟» + چند حرف رکیک، یا منهای آن.

06 ما یک حرف می‌زنیم و انسان‌ها هزاران برداشت از آن می‌کنند. مثلاً: «تو همیشه همین‌طوری هستی و هیچ‌وقت نظر من را نمی شنوی…» این را یک نفر می‌تواند این‌گونه بشنود: «یا زندگی‌ات را خودت می‌سازی، یا بقیه برایت آن را می‌سازند.» می‌دانم عجیب است، ولی خب ما آدم‌های تقریباً عجیبی هستیم. ترجیح می‌دهیم معنای ساده‌ی یک حرف را نبینیم و به انتخاب اجباری تن بدهیم(این یا آن و توهم اینکه دیگران می خواهند ما را کنترل کنند). ما ذهنیت عجیبی داریم!

07 یکی از این موارد عجیب دیگر سکوت است. مغز ما از خلأ واهمه دارد: «من توضیح نمی‌دهم؛ فقط بدان این را نمی‌پذیرم.»همین یک جمله از عزیزتان می تواند دردناک باشد چون سکوتش را بیش از پیش ادامه می دهد!

08 به ما گفته بودند مرزگذاری و «نه» گفتن چقدر مؤثر است و همه باید یاد بگیرند نه بگویند. اگر علت آن را جویا شوید، به این حرف می‌رسید که ذهن ما با قطعیت کنار می‌آید و توضیح را چندان نمی‌پسندد. به این دو جمله توجه کنید:
مثلاً: «الان شرایطش را ندارم و واقعاً سرم شلوغ است و بعدها شاید…»
یا فقط بشنوید: «نه، الان نه.» این تضاد نرم را با سکوت حس می کنید؟یک توضیح به جا یا یک سکوت یا قطعیت و نه شنیدن،انسان افکار پیچیده را می پرستد ولی می خواهد مشکلات را با راه حل های ساده حل کند!

09 یک جمع‌بندی که حس کنترل بحث را به ذهن می‌دهد هم در نوع خود برای ما جذاب است.
این ریزبینی‌ها،آدم‌ها را سطحی نگه نمی‌دارد؛ پس آن‌هایی که می‌بینیم و به خودمان می‌گوییم تفکری ساده‌لوحانه و سطحی دارند، که هستند؟ ما در میان آدم‌های متفاوت با برداشت‌ها و افکار متفاوت زندگی می‌کنیم؛ هم شگفت‌انگیز است و هم می‌تواند همه ی ما را عقب نگه دارد!

10 «من همین اشتباه را کردم، هزینه‌اش را هم دادم.» این صحبت برای ذهنی که به نصیحت شنیدن مقاومت ندارد، یک حرف مؤثر است. پذیرش‌های به‌دور از تعصب خیلی وقت‌ها می‌توانند مسیر زندگی آدمی را دگرگون کنند. بیاییم نصیحت‌ها را جور دیگری بشنویم؛ مثلاً این‌که یک تجربه است.

11 تأثیر عاطفی عمیق از آن مثال‌هایی است که برای نوشتن‌شان تلاشی نمی‌کنم؛ فقط این را بخوانید و تصور کنید چه زمانی این را با تمام وجود حس کردید: «آن لحظه، تنها ماندم.»
برای من یک تصویر ذهنی و خاطرات غم‌انگیز است، مثل خیلی دیگر اما می تواند برای برخی از شما تصویری از قدرت و تاب اوری باشد . توضیحی نمی‌ماند؛ این شگفتی فکری ما هیچ‌چیز را از قلم نمی‌اندازد، حتی عکس‌برداری هم می‌کند!

12 قدرت رهبری و فرمان دادن‌های دوستانه، نه ارتشی‌وار، هم می‌توانند در زندگی روزمره شاخک‌های ذهنی ما را تکان دهند. می‌خواهم بگویم حتی لازم نیست یک فرمان جدی باشد؛ فقط کافی است ذهن احساس نکند خواهشی در میان است: «برویم جلو.» ما هر روز این اثرهای ذهنی را با خودمان یکی می کنیم حتی اگر دوستشان نداریم چون شروع ماجرای این تاثیرهارا نمی دانیم.

یک هشدار محترمانه، یک پایان گفت‌وگوی ماندگار یا یک سؤال مؤثر و مواردی که به آن‌ها اشاره شد، همگی فقط یادآوری یک الگو هستند: ذهن می‌خواهد بداند چیزی که دریافت می‌کند برای کدام یک است؛ سود یا تهدید و با اثر پذیری اش حکمرانی کند.

13 او (ذهن)درگیر تمام شنیده‌ها و دیده‌های ماست، ولی می‌خواهد پشت سنگر بماند و هدایت‌مان کند. برای همین است وقتی از دیگری به هر دلیلی می‌شنود: «الان این حالت دفاعی چه معنی دارد؟» سریع موضوع تغییر می‌کند؛ ذهن عقب می‌کشد!

14 تا وقتی حرف‌های دیگران شخصی نیست یا با من، من کردن‌هایشان آغشته نشده، بیشتر مورد پسند ما قرار می‌گیرند و این به‌خاطر این است که ما آن تهدید عنوان شده را کمتر حس می‌کنیم. پس اگر لازم است حرف‌هایمان شنیده شود، ممکن است لازم باشد خودمان را از مرکز گفت‌وگو حذف کنیم.

15 حتماً بارها پیش آمده که حرف ناقصی شنیده‌اید؛ مثلاً: «مشکل این هست که وقتیکه این اتفاق می‌افتد، آدم کم‌کم…» و طرف حرفش را می‌خورد! اصلاً هیجانی برخورد نکنید؛ حتی می‌توانید نخواهید ادامه‌اش را بگوید، چون ذهن برای شما بقیه‌اش را می‌سازد و باورش می‌کند. به ترسناک بودن ماجرا ایمان آوردید؟ تصور کنید یک کودک یا نوجوان هستید؛ همین یک مورد می‌تواند شروع خیلی از چیزهای جبران‌ناپذیر باشد. به نظر من هیچ حرفی را ناتمام نگذارید و اگر نمی‌دانید چه یا چگونه بگویید، سکوت راه‌حل منصفانه‌تری است.

یاد اولین باری که می‌خواستم کتاب بخوانم افتادم؛ کودکی را نمی‌گویم، منظورم همان وقتی است که برای سال‌ها این عادت خوب را ترک می‌کنی و یک‌هو نوری در دلت حس می‌کنی که می‌گوید برگرد.
یادم هست شروع خیلی سخت بود، مثل شروع خیلی از کارها، ولی حس کردم جور دیگری برایم سخت شده. مثلاً فقط ۲۶ صفحه در یک سال خواندم؛ خنده‌دار است، مگر نه؟ ولی خب اگر آن شروع کوچک نبود، الان به هفت فصل در روز نمی‌رسید.مغز ما هدف‌های بزرگ را دوست ندارد؛ بله، درست شنیده‌اید، هدف‌های بزرگ.یک هدف کوچک، یک قدم به‌ظاهر خنده‌دار، نظر ذهن ما را جلب می‌کند و برایش ارزشمند است. و چه بهتر که با خودمان در صلح باشیم و به خواسته‌های درونی خودمان توجه کنیم؛ مثلاً بدانیم ذهن‌مان چه می‌خواهد.

16 در دنیایی که آرزوی آزادی داریم، بهتر است بدانید که مغز ما از آزادی می‌ترسد. تعجب کردید؟ به این جمله در یک موقعیت مهم و حساس فکر کنید: «تصمیم با شماست.»
چه حسی دارید؟ این مسئولیتی که به شما واگذار شده را جدی می‌گیرید؟ این آزادی عمل را می‌پسندید، درست است؟
اما حاضرید هر لحظه از زندگی را با این آزادی تمام‌وکمال شروع کنید؟! کمی میگذرد،ترس‌های درونی شما بعد از اندکی تفکر شروع به رشد می‌کنند؛ حتی همان‌هایی که سال‌ها از وجودشان بی‌خبر بودید. ذهن ما از آزادی می‌ترسد و به مسائل نه‌چندان مهم هم بعد از احساس مسئولیت جدی‌تر فکر می‌کند. به‌خاطر همین است که دوست دارد با یک راه‌حل مؤثر روبه‌رو شود، نه یک مسئولیت جدید حتی اگر آزادی باشد.

17 در مورد این‌که به‌موقع و به‌جا حرف بزنید، همه‌ی ما چند تیتر مطلب و شعر برجسته در ذهن‌مان داریم که دقیقاً نمی‌دانیم جمله‌بندی‌هایشان چگونه است، ولی همگی می‌گویند به‌موقع و ترجیحاً کم حرف بزنیم. باید بدانید این نکته از آن مواردی است که در ذهن ما مراحل پذیرش حرف‌ها را هموارتر می‌کند؛ پس بله، به‌اندازه و به‌موقع حرف بزنیم.

از این‌که ذهن ما متفاوت‌تر از آن بود که توقع داشتیم برداشت‌های بد نکنید، ولی اگر دوست دارید این تفاوت نگرش را کمتر کنم، بیایید ادامه‌ی بحث را این‌گونه بگویم: ترس از فقدان در ذهن یک چیز واقعی است؛ دقیقاً همان چیزی که خودتان هم از اعماق قلبتان باور دارید. ما از این‌که از دست برویم یا از دست بدهیم می‌ترسیم و اثرش را تا عمق وجودمان حس می‌کنیم. به‌خاطر همین احساسات دردآور است که می‌خواهیم بار احساسی خیلی چیزها را حذف کنیم، سرد و خنثی باشیم و به ذهن‌مان این پیام را بدهیم: «حالا بپذیر؛ نه برایت فایده‌ای دارد، نه تهدیدت می‌کند. فقط بگو که متوجه‌ی منظور شدی.»

و چه خوب که می‌پذیرد(ذهن)

از چارچوب الگوی خود فراتر می رود(الگوی سودوتهدید)

و در منطقه‌ی امن خود موارد جدید را تجربه می کند؛(موارد سرد و خنثی یا ناشناخته)

مثلاً در نهایت بشود یک روبات.(مثال واقعی)

نمی‌دانم باید منطقه‌ی امنش را توسعه دهیم یا بگذاریم در الگوی قدیمی خود چند قرن دیگر حل شود؟

به نظرم وقتش رسیده هرجور شده پیشرفت کند، حتی اگر سرد و خنثی باشد حتی اگر ندانیم چه می شود.

امید دارم که طرز فکر رشد را به او آموزش دهیم و احساسات نهفته‌ی منطقه‌ی امنش را بیدار کنیم و در نهایت با آدم‌هایی متفاوت‌تر زندگی کنیم. کار کوچکی نیست، ولی به یک قدم کوچک خنده‌دار نیازمند است.

ذهناحساس تنهاییاحساس مسئولیتتصویر ذهنیمسیر زندگی
۴
۰
دنیا از نگاه یک زن
دنیا از نگاه یک زن
علاقمند به خواندن و نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید