
-آقا یه توت ما رو نجات داد!
میتوانستی نجاتم بدهی اما!
لازم نبود قصه ببافی ؛ لازم نبود...
یك لیوان چای آتشی پر توقعی است؟
اگر نیست یك لیوان چای تازه دم میان عطر
سبزه ها برایم کافی بود...
حتی زبانه های سرخ آتش هم میتوانست نجاتم دهد
حتی هوای بارانی در بهار
اگر برایم یك گلدان بهارنارنج هم میآوردی
ك دیگر حرفی باقی نمیماند!
اصلا چرا بهار؟
اگر در هوای سرد زمستان بعد از نوشجان کردن پرتقالت ، پوست های لطیفش را روی بخاری خانه مادربزرگ میگذاشتی تا عطرش فضا را پر کند هم برایم کافی بود...
یا اصلا بعد از تماشای سریال مورد علاقه ات
درست زمانی که یاسمن نوار یادگار حامد
را گوش میکرد ،
برایم مینوشی "ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد" هم نجاتم میداد
چیز زیادی نمیخواستم ك!
اگر در روز های پاییزی کتاب شعر باز میکردی و برایم از فروغ فرخزاد میخواندی چه؟
نجاتم میداد...
اگر وسط تابستان می آمدی به همراه چند شاخه بابونه و من می نواختم و تو برایم
گل یخ میخواندی هم کافی بود ...
اما نیامدی و نخواستی نجاتم بدهی!
نیامدی و من؛
با یك توت سرخ به زیر نور خورشید و مست از عطر یاس ها نجات یافتم
«توتی با طعم گیلاس!»
_دُرسا؛