یه حسی دارم شبیه به اینکه نمیدونم چیکار کنم که فاصله بگیرم از این هیچکاری نکردن و درجا زدن! شبها وقتی میخوام بخوابم به خودم قول میدم که حتماً فردا درس میخونم و وحشیانه تایم میزنم اما صبح که بیدار میشم رَمَق ندارم، انگار یه چیزی کمه و نمیدونم چیه! امروز به زور نشستم که درس بخونم، که ارشد قبول شم، که پایان نامهٔ کارشناسی رو تحویل بدم، که یکم تکون بدم زندگیمو و به دانشگاه مورد علاقهام برسم! زندگی همینه خب، تو اوج بلاتکلیفیا و کرختیا و حوصله نداشتنا باید تلاش کرد و جنگید، نباید بلاتکلیف روی پهنهٔ آبیِ زندگی شناور موند.
یه نیمچه خانم دکتر.🩺