دردناکه. از دور نگاه کردن به ماه و نادیده گرفتن فاصله و پشت ابر بودنش دردناکه.
میدونی، نوشته ها میتونن نیازی به ساختار و مقدمه و نتیجه گیری نداشته باشن؛ این چیزیه که ما آدما ساختیم و اصرار داریم ازش پیروی بشه. ما برای خیلی چیزا قانون گذاشتیم؛ چون مغزمون برای همه چیز دنبال راه حل میگرده. انگار که همه چیز باید بی نقض باشه... انگار همه چیز باید قابل باور و همون جور باشه که زندگی میکنیم.
ولی من خستم. وقتی خسته میشم قوانین رو زیر پا میزارم و به شمارهت زل میزنم و به این فکر میکنم که «میتونم الان از آخرین شانسم استفاده کنم؟». وقتی خسته میشم به این اهمیت نمیدم که تو اطرافم چی واقعیه و چی نیست. ترجیح میدم زودتر بخوابم تا زودتر از بقیه بیدار باشم؛ چون وقتی بقیه بیدار باشن نمیتونم پرواز کنم. ولی فردا نمیخوام پرواز کنم. شاید بهتره آلارم صبح رو قطع کنم و برنامه ریزی فردا رو نابود کنم؟
من به اندازه ای مبهمم که خودمم نمیفهمم. گاهی همه چیز عالیه اما به شادی ختم نمیشه و گاهی دارم میشکنم اما احساس شادی میکنم. گاهی بارون می باره؛ اما پرستو ها ترجیح میدن پرواز کنن. میتونم بگم چقدر درد داشته؛ اما فقط به عددی بدون کمیت. شاید کمیت وجود داره و من نمیتونم تشخیصش بدم.
من مثل اون مینویسم ولی دلیل نمیشه اون باشم. به غیر از شباهت نسبی قلم چیز دیگه ای بین من و اون نیست؛ نه ارتباطی و نه شباهتی... ولی گاهی حس میکنم میبینمش. اون حداقل میتونست یه پایان قابل فهم بنویسه؛ ولی من هیچ پایانی بلد نیستم.
چه حسی میگیری وقتی شب با کابوسی از خواب می پری که میتونست رویا باشه؟ شاید منم دروغ گفته باشم. شاید من فقط یه خیانتکار باشم تو لباس دختر معصومی که حتی فحش بلد نیست. حالا حس میکنم کل زندگیم تا اینجا زیادهروی بوده. من فقط میتونم افراطی باشم، نه؟ حس میکنم کل اون حرفا اشتباه بوده؛ اما دوست ندارم انکار کنم که خودم اونا رو گفتم.
یه چیزایی وجود داره که شاید فقط ما بفهمیم. ولی من میخوام احمق باشم. مثل وقتیه که بدنم داغه ولی دارم از سرما میلرزم؛ پر از سردرگمیه و غیر مستقیم تقصیر خودمه. همونطور که پژواک توی بغلم آواز میخونه، به زمزمه تبدیل میشم و باهاش یکی میشم تا شاید باور کنم صداهایی که بار ها تو ذهنم پخش میشن دروغ بودن.
امشب حالم زیادی خوبه. کابوسایی که با چشم باز میشه دید دارن به زانوهام میزنن. لب هام تا بناگوش کشیده شده و اشک از چشمام میاد ولی مطمئنم که من این نیستم. نه نیستم، نمیتونم باشم. من نیستم که به راه باز خیره شدم و جرات ندارم یه بار دیگه برمش. میترسم این بار، بار آخر باشه و آخرین بن بست. میترسم اولین تیکه ای که برای تو خلق شد شکسته بشه. میترسم برف اومده باشه و من خواب مونده باشم.
بهم اجازه بده فقط یه بار امتحان کنم... چون اون تیکه میتونه همون چیزی باشه که باید پس داده بشه.
پ.ن: خیلی وقته عقلم رو از دست دادم.