ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

~نت‌هایی که ندای دل می‌سرایند~

 

 

منِ یک دندهٔ لجباز قانع نمی‌شدم. گفت که گر ندای دلت حق باشد، دلیلش را بگو! کمی فکر کردم و بعد لبخندی بر لب‌هایم نشست.

به چشمانش فکر کردم و تمام معصومیت و مهربانی جهان که در آن‌ها خلاصه می‌شود. بار اولی که دیدمش، فقط چشمانش بود و لبخندی که پشت یک ماسک مشکی پنهان شده بود؛ لبخندی که از چشمانش می‌شد دید. او معمولا تلاش می‌کند آدمی خاکی‌ به نظر برسد؛ اما قلب کوچک و مهربانی دارد که از چشمانش پیداست.

به منطق نصفه و نیمه‌اش فکر کردم و این که همیشه با حرف‌هایش احساساتم را سرزنش می‌کند. او همیشه در تلاش است تا منطقی فکر کند و درست‌ترین راه را انتخاب کند. او همیشه دلیلی دارد. معمولاً پاهایش نمی‌لغزد در مسیر؛ زیرا می‌داند که پایانِ این راه دقیقا به کجا می‌رسد. همین تسلط است که دلبری می‌کند.

شخصیتش که کم کم بر من اثر می‌کرد، به یادم آمد. او همیشه قوی ماند، سعی کرد تظاهر به عالی بودنِ اوضاع کند و حتی اگه حسی نبود، حداقل همیشه مراقب من ماند. این فاصله‌ی طولانی را شکست و از پشت یک مشت صفر و یک، پشتیبانی را ثابت کرد. و مهم‌تر از همه حواسش به خودش هست؛ کسی که مسئولیت خودش را بپذیرد، می‌تواند مسئولیت عزیزانش هم به دوش بکشد.

و بعد صدایش که مانند صدای امواج دریا آرامش را مهمان روحت می‌کند... و همانطور که که امواج به ساحل می‌ریزند و دانه‌های ریز ماسه را با خودشان می‌برند، قلبم همراه امواجِ هموار صدایش شد و به جاهایی سفر کرد که تا به حال ندیده بود.

و او همیشه می‌تواند آن قدر مرا بخنداند که احساس کنم فکم درد گرفته است. و هر بار که خداحافظی کنیم و به دخترِ توی آینه سر بزنم، گونه‌هایش مانند یک سیب سرخ شده و چشمانش می‌درخشند.

و لب‌هایش... لب‌هایی که حسرت روزهای تاریک و شب‌های جغدیِ من است که ای کاش لب‌هایش بوسه می‌زدند بر گونه‌هایم و لب‌هایم با پریشانی بوسه می‌زدند بر لب‌هایش. و آیا مانند کیک شکلاتی شیرین‌اند یا مانند یک فنجان قهوه مرا هوشیارتر از قبل خواهند کرد؟

و موهای او و انگشتان من که فرصت نکردند بچشند طعم نوازش و قفل شدن در هم را... و گرمای دستانش و کویرِ پوست من که گرما هیچوقت به درونش نفوذ نکرد... و حسرت من برای قفل شدن آن دو دست و انگشتان سردشان در هم... و حسرت تنها یک آغوشِ خشک و خالی... و حسرت این که تنها یک بار در چشمانش خیره شوم و عبارت "دوستت دارم" را از ته عمیق ترین عمق قلبم زمزمه کنم تا اگر فریاد قلبم را شنید، گردن گیرد این عذابِ کوچولویِ الهی را که بر سرش نازل شده.

گفتم من همه‌اش را دوست دارم. گفت تو حتی یک خط ننوشتی و ادعای عشق می‌کنی.

 


 

پ.ن: بر منی که همه‌ام اوست، پند و اندرز نخوانید؛ برای این دلِ یک دنده‌ی لجباز:)

 

۱۰
۳
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید