ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

چرت و پرت نامه | اشتباه

این یه نوشته ی یهوییه... بعد از مدت ها دارم مستقیم توی صفحه ویرگول مینویسم و هیچ موضوعی ندارم. اینجا فقط منم و یه سری کلمات ته ذهنم...

نمیدونم کجا ایستادم. به هر طرف نگاه میکنم افقی نمیبینم. میدونم تقصیر خودمه... زندگیم شده پر از خریت و من یه خرم که هرروز گوشاش دراز تر میشه. هر روز بیشتر گند میزنم تو زندگیم و انتظار دارم وقتی از همه چیز فرار میکنم، خود به خود همه چیز حل بشه؛ ولی ته دلم میدونم چه اتفاقی داره میفته.

هربار با خودم میگم آخرین باره ولی باز تکرارش میکنم؛ اشتباه پشت اشتباه... و ظاهرا زندگی هنوز دلش نمیاد پتکش رو یه جوری بکوبونه که کارم تموم بشه. عبرت برام پر معناست ولی نمیبینمش. و اگه دیدمش چشمام رو میبندم. صد در صد درست رو از غلط تشخیص میدم ولی بازم دست از غلت زدن تو اعماق اشتباهات دست بر نمیدارم. هربار به خودم میگم اینجوری آروم میشم ولی بعدش فقط عذاب وجدان میاد سراغم.

مقابله با عذاب وجدان برام کار سختی نیست؛ ولی وقتی دارم برای خودم عذاب میکشم نمیتونم ازش فرار کنم. نمیتونم از کابوسای مزخرف خلاص بشم؛ اون دختر که چهره‌ش شبیه منه و گوشت تنم رو زنده زنده با دندوناش میکنه و دور میندازه. حتی دیگه گریه نمیکنم.

و کاش فقط کابوس بود. من با چشمای باز هم کابوس میبینم. زندگیم یه روند مزخرف به خودش گرفته که این بار واقعا تقصیر خودمه و حتی یه ذره هم به بقیه نسبت نداره. درد رو تو مغز استخونم میتونم تحمل کنم ولی یه لحظه دیگه هم نمیتونم اون رو ببینم. نمیخوام ببینمش. وقتی با چشمات همه چیز رو میبینی خیلی واقعی تر به نظر میرسه و بعد راحت تر با قلبت درکش میکنی... و من سراسر یک خرِ دردناکم که میتونه درک کنه و میتونه ببینه.

و همین الانم دارم فرار میکنم از کابوس هام، از مسائلی که خودم باید حل کنم، از ترس هام، از احساساتم، از دردهایی که میبینم ولی کاری براشون انجام نمیدم با اون که در توانم هست... من با نوشتن فقط دارم قایم میشم پشت قلمم چون خودم توانایی مقابله با این واقعیت ها رو ندارم.

پ.ن: هیس! خفه شو! هیچکس درباره آخرین بار هیچی نمیدونه

۱۷
۳
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید