خسته تر از همیشه... از صبح رو تختم خوابیدهم؛ یه آدم خوابیده با چشمای باز. و شاید دارم کابوس میبینم.
امروز روز خوبی نیست؛ البته خیلی وقته که روز فوقالعادهای نداشتم و تقصیر خودمه. اگه به خوای خوابیدن، یکم ورزش کنم و یه سر و سامونی به این اتاق خاک گرفته بدم، همه چیز بهتر میشه. من آدم شلختهای نیستم. فقط یه وقتایی آدم به هرچیزی نگاه میکنه، حس میکنه قراره بالا بیاره.. و شاید این جور مواقع بهتره که خوابید.
مسئله اینه که دیگه حالم از تختم هم بهم میخوره. و هربار حس میکنم که وقت بیدار شدنه. من تنبل نیستم! فقط اگه بلند بشم، کلی کار برای انجام دادن دارم که درست انجام دادنشون احتمالا سالها طول میکشه و این... عذاب آوره.
بیشتر از همیشه دلم میخواد یکی بهم زنگ بزنه و ازم بخواد بریم بیرون. حالم از این زندون و زندانبانهاش بهم میخوره. یکم باید دور بشم... ولی کسی نیست که کمکم کنه؛ چون در واقع من هیچ دوستی تو این محله شخمی ندارم و حوصله تنهایی قدم زدن تو این آفتاب داغ رو هم ندارم.
فقط ذهنم درگیر اینه که عزیز بودن برای یه نفر چه معنایی میتونه داشته باشه... خب، یه دوست هم میتونه برای آدم عزیز باشه یا یه آشنا... کلمه عزیز به معنی عزتمند بودنه و اگه کسی برای شخصی عزیز باشه، فکر کنم یعنی اون شخص برا اون یه نفر احترام قائله. و خیلی وقتا غریبههایی تو زندگی وجود دارن که عزیز تر از هر کس دیگهای هستن؛ کسایی که مجبوری تظاهر کنی که هیچ وقت ازشون خاطرهای نداشتی و نداری. و این بار دیگه نمیتونم بفهممش و یا شاید هم نمیخوام (*بالا انداختن شانه).
این عجیب نیست که یه وقتایی عزیز بودن برای یه نفر میتونه تو رو بندازه روی تخت و تا جایی خستهت کنه که نخوای کاری انجام بدی؟ و اینکه ندونی عزیز بودن دقیقا چه معنایی میده... اون هم توی همچین شرایطی.
اون میگفت حس ها همیشه مزخرفن؛ ولی وقتی همدیگه رو میشناختیم همچین حسی نداشتم و همه اینا دقیقا از جایی شروع شد که خواستم گذشته رو بندازم دور. میگفت هیچکس موندنی نیست درصورتی که من هنوز اینجام... و شاید منتظر یه تلنگرم؛ یا شاید یه گذشته که دوباره تکرار بشه.

و میگفت شرایطی وجود داره... ولی شرایط برای کسی که جلو خانوادهش ایستاد تا اون آسیبی نبینه (دوباره)، میتونه معنی داشته باشه؟ من خنگ نیستم. من یه باهوش احمقم که توی همه روابطش دچار مشکله و مطمئنه که نیاز به یه کتاب روانشناسی داره، ولی بازم پولاشو حروم رمانای چرت و پرت میکنه. ولی تا این حد به ذهنم میرسه که... اون شرایط چی میتونه باشه جز وجود نداشتن حسی که اگه دوطرفه بود هیچ وقت مزخرف نمیشد؟ و تلاش نکردن، دقیقا بعد این سوال شروع میشه؛ چون این دقیقا همون چاله سردرگمیه که هرچی بیشتر تلاش کنی ازش بیای بیرون، بدتر میشه. به هرحال "من نمیتونم کسی رو مجبور کنم".
و این هم میدونم که راه های زیادی برای خداحافظی وجود داشت و اون گزینه "خداحافظی برای همیشه" رو انتخاب کرد. من خنگ نیستم، فقط زیادی احمقم..:))