ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

چرت و پرت نامه | هزارتو

بعضی وقتا شک میکنم به این که واقعا اینجا باشم.

نیمه شبه. چون گرم بود، تو پذیرایی چهارتا رخت خواب پهن کردیم تا همه مون زیر کولر بخوابیم؛ ولی نمیدونم چرا تا برقا رو خاموش کردیم، مامانم کنترل کولر رو برداشت و خاموشش کرد. ظاهرا  اونم مثل من سردشه.

سردمه؛ همیشه. از یه جایی به بعد دیگه هیچ شعله ای برام باقی نمونده. جوهر قلمم هرروز بیشتر میخشکه و من کمتر میتونم چیزای زیبا رو ببینم. شاید نوشتن از چیزای تاریک هم جالب باشه؛ ولی نمیتونم تاریکی ای که خودم توش غرق شدم رو به بقیه هم ارائه بدم.

توی کتاب "گزیر از هزارتو" (که اسم فیلمش هست دونده هزارتو)، آلبی بعد از این که دچار دگردیسی شد، ترجیح میداد بمیره تا این که برگرده به جایی که همیشه فکر میکرد یه خانواده منتظرشه. نمیگم کارش درست بود. اون یه رهبر بزدل بود و نقطه اشتراک من با اون دقیقا همینه؛ من یه رهبر بزدل برای زندگی خودم هستم که ظاهرا ترجیح میده توی تاریکی بمونه تا این که از یه جهنم به جنهم دیگه بره که مردم ازش به عنوان یه آدم بیخود یاد کنن که هیچ تاثیر مثبتی نداشته. تلاش کردن هیچ وقت کافی نیست. هیچ وقت کافی نمیشم. هیچ وقت قرار نیست حد نصاب خودم باشم.

دلم نمیخواد اینجا بمونم. رختخوابم به بیمارگونه ترین شکل ممکن بوی توهم میده و من دوست ندارم بیشتر از این اینجا نفس بکشم. من ساعت ها حرف میزنم، عمیقا لبخند میزنم و چیزی میشم که توی واقعیت هیچ وقت نمیتونستم باشم؛ ولی بالاخره به خودم میام و میبینم توهمی بیش نیست؛ یه دفعه به هوش میام و میبینم از یه جا به بعد خواب بودم.

درد داره. وسط خنده هام، یهو میبینم  اینجا چیزی وجود نداره؛ کسی نیست که اینجوری براش بخندم و هرحرفی که زده فقط چیزایی بودن که من میگفتم. دردناکه. درد توی استخونام میپیچه وقتی خنده هام تبدیل میشن به گریه های بی صدا و گاهی هم گریه های بلند که توی بالشت خفه میشن.

اینو نمیخوام؛ ولی تنها چیزی که این وضعیت رو درست میکنه هم نمیخوام. نمیخوام تنها چیزی که منطق و احساسم روی اون تفاهم دارن هم دور بریزم. پس توی تارکی میمونم و از  جام جم نمیخورم؛ چه طوفان بیاد، چه توفان، من اینجام و اون قدر یک دنده و گردن کلفت هستم که حداقل فقط زنده بمونم.

نمیدونم کجام. فقط فکر نکنم اینجا باشم؛ چون چیزی که میبینم رو ندارم... چون الان اینجاست و یه ثانیه بعد نیست... چون تنها چیزی که واقعا خواستم، اینجا نیست؛ ولی الان اینجاست و من میبینمش و به حرفاش میخندم... فقط میدونم این چیزا، دقیقا عکس چیزایی بودن که میدیدم. پس چیزایی که قراره ببینم بر عکس چیزایی خواهند بود که الان میبینم؟ چرا؟ چون فقط به اندازه کافی بزرگ نبودم یا... یا اینکه قوی نبودم؟ اصلا من چیم؟ اگه اینا واقعیه پس اونا چیه؟ دقیقا کدومش توهمه؟ و... تا کی قراره به بزدل بودن ادامه بدم؟

برم به گم شدن تو هزارتو ادامه بدم.

 


 

 

پ.ن: میدونی چیه... آلبی نتونست ادامه داستان رو ببینه؛ اون کنجکاو نبود؟

پ.ن: اوضاع ظاهریم خیلیم داغون نیست. یه زندگی معمولی و یه دختر که تازه تصمیم گرفته تنبلی رو بزاره کنار... تنها چیزی که اذیتم میکنه، چیزیه که کنترلش از دستم داره در میره.

 

 

23:27

13/05/1404

هزارتو
۸
۲
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید