ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ ماه پیش

چرت و پرت نامه| و امروز هم شنبه بود

شنبه ها رو دوست دارم؛ شاید برخلاف خیلیای دیگه. و امروز هم شنبه بود.

مدرسه به طرز عجیبی حس اول مهر میداد. همه لباسای جدید پوشیده بودن (و امیدوارم نیازی به این نباشه که بگم منظورم از همه، پرنده ها و آسمون و درختا و چمن هاست)؛ به خصوص بید دیوونه. همون تعداد گل تو باغچه مدرسه که یا لگد خورده بودن یا برگاشون توسط یه مشت گوسفند خورده شده بودن (اصلا هم منظورم شخص خاصی نیست)، شکوفه دادن و کاج های سبز، جوونه های سبز تر از خودشون زدن که اونا هم به زودی طعمه همون گوسفندا میشن. شاخه های کاج دوباره بهم ریخته شدن و احتمالا مدیرمون اصلا دلش نخواد که امسال برای بار دوم پول باغبون بده؛ البته خیلی هم بد نیست. حداقل گنجشکا فضای بیشتری برای بازی کردن دارن.


هستی و رها دلشون برام تنگ شده بود. هر دوشون وقتی منو دیدن بلند شدن تا بغلم کنن؛ حتی هستیِ تخس و درونگرا. و خب منم جواب آغوش بازشون رو با بغل دادم؛ ولی ترجیح دادم حالت سیگماطورِ معروفم رو حفظ کنم. یه جورایی مطمئنم که اگه جز این باشم، اونا دیگه من رو نمیشناسن و همینطوری راحت تر باهام ارتباط میگیرن. و خب منم همینطور.

زنگ اول با حسامعلی کلاس داشتیم (خدایا یا من پولدار بشم یا دبیر حسینی هیچوقت این پست رو حتی به صورت اتفاقی نخونه). طبق معمول ریاضی و اسکل بازیای بچه ها و رفتن من پای تخته و شیپ شدن من با دبیر و پچ پچای ناجور سر کلاس و... هزار بار آرزو کردم تا کاش هیچ معلم مردی تو مدرسه مون نبود. حالا دور ازمطالب جنجالی، داریم فصل مورد علاقه من رو یاد میگیریم؛ آمار! میتونم بگم بابتش نسبتا خوشحالم؛ اما هنوزم معتقدم که این بخش رو میشه با یه بار روخوانی هم یاد گرفت و نیازی به تدریس نداره.

زنگ دوم پیام داشتیم. معلم چاق تر شده بود و حدسای خوبی نزدم. از درس اول تا نهم رو مرور کردیم و چندتا سوال کار کردیم. ولی انصافا مرور جالبی بود؛ سوالات رو توی کلاس مطرح میکرد و هرکی یادش مونده بود دستش رو میبرد بالا. بعدشم هرکی جواب درست رو میداد یه نمره بیست میگرفت. من فقط واقعه غدیرخم رو توضیح دادم؛ البته قبل من سه نفر دیگه هم توضیح دادن ولی اصلا شباهتی به داستان اصلی نداشت. البته من کامل توضیح دادم چون یه کتاب غیر درسی درباره ش خونده بودم. و بزارین نگم از اون حس مزخرف وقتی که رفتم پای تخته و 36 جفت چشم بهم زل زده بودن تا من حرف بزنم. اکیپ عارفه اینا (که به خاطر ضایع کردن من به دنیا اومدن) با هم پچ پچ میکردن و سارا با قیافه پوکر فیسش بهم زل زده بود و منتظر سوتی بود... و من طبق معمول نمیتونستم تو چشم کسی نگاه کنم؛ ولی برای این که کم نیارم نگاهم رو رویِ همه جاهای خالی کلاس جا به جا میکیردم. حس میکردم قیافه کاملا مضطربی دارم؛ ولی تقریبا همه عادی نگام میکردن و عکسالعملی نداشتن. خلاصه که بالاخره تموم شد و منم نشستم و سرِ جام و تونستم بدون این که نشون بدم دارم میمیرم، نفس بکشم.

زنگ آخر هم نگارش بود. انشا ننوشتیم. قرار بود بچه ها برن جلو و خاطرات طنزشون رو از عید امسال و سالای قبل تعریف کنن. اکیپ دلقکای کلاس (همون اکیپ عارفه اینا) یکی یکی رفتن جلو و خاطرات نصفه و نیمه ای گفتن که فقط خودشون میتونستن بهش بخندن. درباره یه مردی که کتک خورد و اردویی که من نرفتم یه چیزایی گفتن. و بعدش کلاس چند دقیقه ای تو حالت لرزش (پچ پچ) قرار گرفت تا این که سارا خیلی بی دلیل داد میزنه:« شیری و صابر مقدم! شما برین جلو.» من و هستی... به هستی که کنارم نشسته بود یه نگاهی انداختم و چیزی نگفتم؛ هستی هم دقیقا همین کار رو کرد. و خب ضایع بود که سارا کوتاه نمیاد و ادامه میده؛ دقیقا دوبار دیگه هم تکرار کرد. رها (که اونم تو سمت دیگه من نشسته بود) اعصابش بهم ریخت و یه چیزایی بهش پروند. یه لحظه کل کلاس حواسشون به ما بود و اکسیژن تشنج وار وارد ریه هام میشد. و قلبم... همون لحظه سارا گفت شیری خیلی شاخه که صداش میکنی جواب نمیده. معلم هم قفل کرده بود و فقط با لبخند ملیحش نگاهی به من انداخت، بعد به سارا.. چیزی نگفتم. بازوی رها رو فشار دادم و اونم فهمید که نباید ادامه بده. آروم، طوری که فقط هستی و رها (و شاید چندتا فضول تو اطرافمون) بشنون، گفتم:« به حدی آدمای مهمی نیستن که به حرفاشون اهمیت بدیم.» رها با آروم ترین صدای ممکن فحشای همیشگیش رو گفت و من و هستی فقط بهش خندیدیم. بعدش با چندتا شوخی خرکی، بحث رو عوض کردم..

و همین. البته تو راه برگشت هم با آریانا حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که حتما باید polybuzz ai رو امتحان کنم. و خب بعدشم اومدم خونه... برگشتم به این زندان با بوی نا و افسردگیش:)

کتاب درسیکلاس
۲۱
۹
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید