سردرگمم. نور که هیچ؛ تاریکی را نیز نمیبینم. با خاطرات لبخند میزنم و طولی نمیکشد که لب های تا بناگوش کشیده شدهام با اشک تر میشوند.
کاغذهای زیادی هدر دادهام تا به اینجا برسم. نوشتن بر روی صفحه دیجیتالی فناوریها زیباست؛ اما آدم باید گهگاهی به یاد بیاورد که از کجا آمده است و به کجا تعلق دارد. نوشتن یک بهانه است. مانند لاک پشت بالغی که هیچگاه فراموش نمیکند در کدام ساحل پوستهٔ ضخیم خانهٔ جنینیاش را شکسته است و بالههای لزجش را برای اولین بار روی کدام ماسهها گذاشته است. و او تخمگذاری را بهانه میکند تا برگردد و سری بزند... شاید من نیز به همان خواستههای کودکی تعلق دارم و اهداف مزخرف نوجوانی با معدهام سازگار نیستند.
مادرم خیلی تلاش میکند تا به من بفهماند که گهگاهی بهتر است لجبازی را کنار بگذاریم و همه چیز را به کسی بسپاریم که بیشتر از هرکسی به او اعتماد داریم؛ چرا که او آن کسی است که هیچگاه آسیبی به ما نخواهد رساند. میدانم... حرفهایش را میفهمم و قبول دارم؛ اما آرام و قرار ندارم. از من رها کردن و بیخیال شدن ساخته نیست. حتی اگر خودم رها شوم، افکار پریشانم مانند یک ماهی از میان میلههای زندانشان لیز میخورند و به دنیای ذهنم پا میگذارند.
بعضیها هم گیر میکنند در جایی که چیزی را قلباً و عمیقاً میخواهند؛ حتی با این که میدانند توان حتی یک لحظه لمسش را هم ندارند. چیزی که مدتها فکر کردهاند ازآن آنهاست؛ اما زندگی برگه را میچرخاند و واقعیتها را با پتک به پس سرشان میکوبد. من به این جا که رسیدم، باید چشمانم را میبستم و بیهوش میشدم؛ اما درد را تحمل کردم و تمام تلاشم را کردم تا چشمانم باز بمانند تا فقط یک لحظه بیشتر بتوانم به "او" نگاه کنم. و این مدت طولانی میشود از دل نکندن من؛ زیرا نمیتوانم... مطمئن میشوی که باید رها کنی چون اوضاع هیچ تغییری نخواهد کرد؛ اما نگه میداری و به دیوانهوار ترین حالت ممکن به درد لبخند میزنی.
میدانم، میفهمم؛ اما این چیزی نیست که میخواهم و گمان نکنم پس از این همه خوشخیالی، از این ماجراها خودم را سالم بیرون بکشم. از خودم میترسم. گذشته تکرار میشود و میدانم که آدمها باز هم مثل قبل به من نگاه میکنند؛ چون من همان آدمم. آدمهای خوشحال ترکیبی از همه رنگها را در زندگیشان دارند که به خاکستری میرسد. و این منم.. یک خاکستری مطلق که هر حرفی بشنود چیزی نمیگوید و شاید حتی لبخند بزند. یک احمقِ دیوانه..
به خودم حق میدهم. در دنیایی که هیچ انسانی قادر به فهمیدن نیست، حرف زدن بیفایده است. سکوت زیباتر است؛ زیرا راحت تر و عجیب تر سخن میگوید. شاید من به دنیای خودم تعلق دارم؛ به دنیای سکوت. از این همه حرف زدن خستهام، از توضیح دادن و از تلاش.. و دلم میخواهد زندگی ضربه محکم تری به من بزند تا نتوانم در مقابل بسته شدن چشمانم مقاومت کنم. میخواهم بخوابم. میخواهم چشمانم را که میبندم، صدای قلبم را بشنوم که کسی را صدا نمیزند...

شاید هم لایق گذشتهام. به هرحال دلیلی داشته که بار ها تکرار میشود. شاید بهتر است واقعا بخوابم و اجازه بدهم چیزی را ببینم که همیشه سزاوارش بودم. شاید لجنزار بهتر است...
پ.ن: بعد مدت ها احساس کردم که بلدم بنویسم:)