ویرگول
ورودثبت نام
E.R
E.R
E.R
E.R
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

اولین بازی بسکتبال من_ داستانی واقعی درباره هیجان، رویا و شروعی تازه

اولین سوت، اولین رویا
همه‌چیز با یه سوت شروع شد...

صدای سوت داور هنوز توی گوشمه.
قلبم می‌کوبید، مثل طبل‌های جنگی.
نفس‌ام بند اومده بود.
اولین بازی بسکتبالم بود؛ توی سالن مدرسه.
همون لحظه فهمیدم ورزش فقط یه سرگرمی نیست — می‌تونه تمام زندگی من باشه.
پونزده‌ساله بودم.
تازه داشتم می‌فهمیدم مسیرم از کجا شروع می‌شه.
فقط یه چیز برام روشن شد:
این راه جدیه… و من باید جدی بگیرمش.
با اینکه قد و جثه‌م معمولی بود و تو هر دو تیم کلی گولاخ‌تر از من بودن،
ولی جمعیت سالن که همه از بچه‌های مدرسه بودن،
اسمم رو با شور و شوق صدا می‌زدن.
مربی هم با چشمای براقش کلی انرژی برام می‌فرستاد.
منم با تمام وجود به سمت سبد پرواز می‌کردم، انگار دنیا فقط همون لحظه‌ست
صدای هورای دوستام، انگیزه‌م رو دوچندان می‌کرد.
تازه‌کار بودم، ولی پرانرژی و بی‌پروا.
گاهی از گوشه‌ها،
پرتاب‌های سه‌امتیازی بی‌گرد و خاکم، من و غرورم رو رو سینم حک می‌کرد!
اون روزا هنوز تو شهرستان‌ها
خبری از آموزش حرفه‌ای شوت نبود.
منم یه‌جورایی انگار
«قابلمه پرت می‌کردم» 😄
ولی گل می‌شد… و همون کافی بود.
نه کسی به استایلم ایراد می‌گرفت،
نه کسی دنبال فرم بود —
فقط برق رضایت مربی و تشویق‌ها، خودش یه دنیا انگیزه بود.
ولی این تازه شروع راه بود...

ادامه ماجرا در قسمت بعد.....

📌📌📌📌📌📌📌📌

شروعدنیا
۵
۰
E.R
E.R
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید