
پیر مرد آبی بود
از نگاهش جهان نرم آرام
اسب رامی هم داشت
لنگ لنگان آن اسب
رکاب می خورد
در خیابان آزادی
درِ کوچه انسان ها
در تمام دوران ها
از سکوت و طغیان ها
سخن میگفت ، با ما
اسب او چرخش بود
دسته اش عدالتش
چرخ هایش شب و روز
دو رکابش تقدیر
زنجیر امید
عینک زوجاجی اش
پاک بود هنوز
از کثیفی های شهر
از بی مرامی دوستان
از دوروی آشنا
پیر مرد فلسفه بود
رُکن رُکنش پر عمق
واو واوش تشنه
هر کلامش سیراب
طرفه خاک میداد به ما
هم نشینی با او
ما باغ و او میراب بود
ما نباتات و او آفتاب
ما ماهی او آب بود
راز نهان میگفت به ما
پیرمرد لاغر بود
هم مست هم ساغر بود
میگفتند دیوانست
میگفتند کنده خیسیست سوخته
که نه میسوزد
که نه میدوزد
ابیات را ، به هم
صورتش صحرا بود
برهم ریخته
کمی هم چروک
دهانش پر از راههای رفته بود
راههایی که خنده از آنها گذشته بود
چشم هایش محفوظ در چنگال کلاغ
گونههایی پوشیده به باغ
پیرمرد آبی بود
آرام دلنشین فلسفی بود
از نگاهش انگار
متبلور بود جهان
مشقتها جوک بودند
سیلهای اندوه
انتقادهای انبوه
رک بودند اما
پیرمرد آبی بود
نرم آرام فلسفی بود
تشنه معرفت اما
سیرابِ طرب
پیرمرد آبی بود
خواب ز بیداری بود
نرم آرام دلنشین
چون سرو
پیر دانا فلسفی بود
میوه هایش
سخت ، خوش بو ، منحنی بود
از نظرش جهان آبی بود
آرام رام گرم
پر ز غوغای سکوت
پر ز بیداد نبود
بود ها بیمعناست
پیر مرد آبی بود
از نظرش
مترسک آدمی عالی بود
نرم آرام فلسفی بود
بی گزند و بی کین
تنها در راه یقین
پیر مرد دیوانست ؟
پیر مرد ، دیو آن است
که ظلم برد بر طفلی
بیداد کند در عالم
سیر کند سیران را
مرگ برد بر ملت
غفلت غفلت غفلت
غریو غریو غریو
از این مرکز بیدادی
از این مردم آبادی
همه دیویم بر هم
هم ظالمیم و مظلوم
رنگ ما آبی نیست
قرمز خونی نیست
رنگ ما تاریکیست
نور ما ما هستیم
نور ما تاریکیست
تغییر از خود ما است
تفسیر تاریکیست
این راه باریکیست
برای آبادی برای آزادی
نه برای فحشا
نه برای لختی
اصل ما در خود ماست
ظرف ما چوبی نیست
گلی نیست
زرین نیست
کاسهای زنگاریست
از نفوس خودمان
پیرمرد هی میگفت
از ماست که بر ماست
این است حرف راست
پیرمرد زود فهمید
پیرمرد آبی بود
نرم آرام فلسفی بود
پیرمرد جامی سفالی است
در زیر باران انعام خدا
پیرمرد شمعی است
نورانی ز آگاهی
گرم ز آرامی
پیر ز فرسایش زمان
ایستادهٔ با چتر
زیره کلاه آسایش مکان
حرف میزد با ما
برف بود بی سرما
پیرمرد آبی بود
پیرمرد ، آبی بود ؟
در میان صحرای نادا
نی
و کویر جهلانی
پیر مرد آبی ، بود
که نوشیدیم ما
از آگاهی از اندیشه
از ذوب شدن برف هایی
که انعام خدا بود به ما