چگونه میتوان «بزرگی» اسکندر کبیر را اندازه گرفت؟ شاید با وسعت امپراتوریای که فتح کرد، امپراتوریای که حدود ۴٬۸۰۰ کیلومتر از آتن تا هند امتداد داشت، یا با سرعت حیرتانگیز فتوحاتش که تنها حدود یک دهه به طول انجامید، یا حتی با تعداد شهرهایی که بنیان گذاشت که بین ۶ تا ۱۷ شهر برآورد میشود و بسیاری از آنها نام «اسکندریه» را بر خود دارند.
اما همانطور که کتاب جدید ادموند ریچاردسون، استاد تاریخ باستان در دانشگاه دورهام، نشان میدهد، معیارهای تاریکتری نیز برای سنجش این چهره تاریخی وجود دارد. او در طول تاریخ با القابی همچون «دیوانه»، «اسکندر نهچندان کبیر» و حتی «یکی از بزرگترین قاتلان تاریخ بشر» توصیف شده است، و این توصیفها بیدلیل نیستند، زیرا برخی برآوردها نشان میدهند حدود یک درصد از جمعیت جهان باستان در نتیجه جنگهای او جان خود را از دست دادهاند.
با وجود این گذشته خشونتبار، ستایش از اسکندر هرگز پایان نیافته است. اگر انسانها امپراتوری روم را بارها در ذهن خود مرور میکنند، تاریخدانان تقریباً با همان شدت درگیر اسکندر هستند، تا جایی که او به یک وسواس تاریخی تبدیل شده است؛ فیلمهای سینمایی او را قهرمانانه تصویر میکنند، مستندها مسیر فتوحاتش را دنبال میکنند و نزدیک به پنج هزار کتاب به بررسی زندگی او پرداختهاند. از ژولیوس سزار و ناپلئون گرفته تا مدیران و متفکران کسبوکار مدرن، همگی به نوعی تحت تأثیر او قرار گرفتهاند.
مانند تمام چهرههای تاریخی، این روایتها بازتاب زمانه خود هستند؛ ماکیاولی شیوه رهبری او را تحسین میکرد و حتی کشتن دشمنان را بخشی از قدرت او میدانست، در حالی که روایتهای مدرن بیشتر تلاش کردهاند او را در قالب یک الگوی مدیریتی بازخوانی کنند. در همین راستا، یکی از استادان INSEAD مقالهای با عنوان «یازده درس رهبری از اسکندر کبیر» نوشته که در آن توصیههایی مانند تثبیت دستاوردها و مدیریت استعدادها ارائه میشود، هرچند اگر بخواهیم صادق باشیم شاید بتوان یک درس دیگر هم به آن افزود: اینکه بهتر است از کشتن یک درصد جمعیت جهان پرهیز شود.
اگرچه آمارهای باستانی دقیق نیستند، اما این کتاب جدید نیز تصویری کموبیش عددی از خشونت ارائه میدهد؛ در آن ۱۱ مورد قطع عضو مختلف ثبت شده است، که بیشتر شامل سرهاست اما گاهی اندامهای دیگر نیز ذکر میشود، واژه «قتل» ۳۸ بار و واژه «کشتن» حدود ۱۰۰ بار تکرار شده است، و در مجموع تصویری از روایتی بسیار خشن، خونین و در عین حال به طرز عجیبی سرگرمکننده ارائه میشود.
این کتاب همچنین در دل یک بحث بزرگتر درباره خودِ تاریخنگاری قرار میگیرد. همه میدانند تاریخ به دورههای کلاسیک، قرون وسطی و مدرن تقسیم میشود، اما خود تاریخنویسی نیز دورههای فکری مختلفی را پشت سر گذاشته است؛ از تاریخنگاری مارکسیستی و فمینیستی گرفته تا رویکردهای اخلاقی و انتقادی معاصر که در آن حتی چهرههایی مانند مهاتما گاندی یا جین آستین نیز مورد بازخوانی انتقادی قرار گرفتهاند.
در این میان، مطالعات کلاسیک نیز بارها بهعنوان بخشی از ساختارهای قدرت مورد انتقاد قرار گرفته و تلاش کرده است سوگیریهای خود را اصلاح کند، تا جایی که در برخی آثار تمرکز از خود اسکندر به سمت کسانی که «از او آسیب دیدهاند» تغییر کرده است، هرچند این رویکرد اگرچه از نظر اخلاقی قابل دفاع است، اما از نظر روایی چندان جذاب نیست.
در مقابل این جریان، کتاب ریچاردسون رویکردی کاملاً متفاوت دارد؛ او به جای واسازی روایت، آن را با انرژی و جزئیات زنده بازگو میکند، از کودکی اسکندر که در آن اسبی رامنشدنی را مهار میکند گرفته تا نخستین پیروزیهایش که شامل فتح شهری غیرقابلفتح است، و تا افسانهسازیهایش مانند گشودن گره گوردی که بهظاهر گشودنی نبود.
در کنار اینها، زندگی شخصی او نیز با همان لحن روایی پررنگ میشود، از رابطه با هفستیون گرفته تا معشوقههای متعدد، از جمله ۳۶۰ تن از زنان دربار داریوش و جوانی بسیار زیبا به نام باگوآس.
یکی از مهمترین بخشهای کتاب، روایت محاصره شهر صور است؛ زمانی که اسکندر هنوز به «کبیر» تبدیل نشده بود و جوانی کوتاهقد با موهای طلایی فر بود که به تقلید از آشیل، آنها را بلند نگه میداشت. شهر صور در آن زمان یکی از ثروتمندترین و مستحکمترین شهرهای جهان مدیترانه بود که در دل دریا و پشت دیوارهای عظیم قرار داشت و عملاً فتحناپذیر به نظر میرسید.
اما پس از ساخت یک گذرگاه خاکی، هفت ماه محاصره و به صلیب کشیدن حدود ۲٬۰۰۰ نفر از مردم شهر، این دژ سقوط کرد و از همین نقطه روایت به سرعت به سمت فتوحات شرقی و در نهایت مرگ اسکندر در بابل حرکت میکند، جایی که برخی منابع قدیمی علت مرگ را مسمومیت الکلی میدانستند، اما در روایت ریچاردسون، احتمال بیماریهایی مانند تیفوئید و آب آلوده جدیتر تلقی میشود.
کتاب در کنار روایت اصلی، پر از شخصیتها و جزئیات فرعی است؛ از ارسطو که معلم اسکندر بود و نسخهای از «ایلیاد» را به او داد تا علاقه او به ادبیات شکل بگیرد، تا نکات عجیب و گاه طنزآمیز مانند استفاده از خرسها و زنبورها برای مقابله با تونل دشمن یا این پرسش که آیا میتوان گربهها را به جنگ فرستاد، که پاسخ آن البته منفی است.
این کتاب که ناشر آن را «بازروایت افشاگرانه» توصیف کرده، در واقع به دلیل دیگری مهم است: اینکه برخلاف بسیاری از آثار دانشگاهی، واقعاً خواندنی است و نشان میدهد تاریخ میتواند هم دقیق و تحلیلی باشد و هم پرکشش و روایی.
برای دههها منتقدان گفتهاند که تاریخنویسی دانشگاهی بیش از حد خشک و غیرقابلخواندن شده است؛ از جمله ساموئل الیوت موریسون در سال ۱۹۴۶ که آن را مجموعهای از آثار «ارزشمند اما بیخواننده» توصیف کرد، و گوردون وود که در سال ۲۰۱۰ از بحران در تاریخنگاری سخن گفت.
بخشی از این وضعیت به تغییر عادات مطالعه برمیگردد، جایی که مردم کمتر کتاب میخوانند و بیشتر به پادکستهایی مانند «The Rest is History» روی آوردهاند، اما بخش مهمتری نیز به سبک نگارش دانشگاهی مربوط میشود که اغلب پر از اصطلاحات پیچیده و فاقد جذابیت روایی است.
در نهایت، همانطور که بسیاری از منتقدان میگویند، تاریخ باید تحلیل داشته باشد اما نباید کسلکننده باشد؛ تام هالند معتقد است مشکل اصلی وابستگی به زبان تخصصی است و هری سایدباتم نیز میگوید بسیاری از نویسندگان، پیچیدگی را با عمق اشتباه میگیرند.
در نهایت، کتاب ریچاردسون نشان میدهد که میتوان میان دقت علمی و روایت جذاب تعادل برقرار کرد و تاریخ را دوباره به چیزی تبدیل کرد که خواننده را درگیر میکند، و شاید مهمترین درس آن این باشد که تاریخنویسان باید گاهی از خرسها و زنبورها هم حرف بزنند، نه فقط از نظریهها و تحلیلها.