
به درازنای روزگارانی بود که اضطرابِ جانکاه کمالطلبی چونان ابری سیاه و عبوس بر پیکره وجودم سایهای دهشتناک افکنده بود. هنگامهی چموشبازیِ این اسب سرکش که خواستههای مرا مدام در پی خود می کشاند را به خاطر ندارم. اما یک چیز برایم مسجل است. تعاملاتم نقشی موثر داشتهاند. این به منزلهی رفع اتهام از خودم نیست. بالعکس خود متهم اصلی بودهام که پیوسته عامل خوشبختی را در بیرون از درون و در اجتماع میجستم.
نیچه میگوید: «پیام ابرانسان این است که از این که هستی فراتر از جایی که هستی برو.» در بادی امر و چونان سابق، تلقیام از این عبارت چیزی نبوده مگر این که هویتِ خود را در نگاه دیگران و در اجتماع بجویم. همچون ارتقای سطح مادی، تشکیل خانواده و فرزنددار شدن به مثابه پذیرش هنجارهای مقبول اجتماع. بارها شده که اطرافیانم این گزند زبان را متوجهم کردهاند که پس کی قرار است سر و سامانی به زندگیات دهی؟ کی قرار است تشکیل خانواده دهی؟ کی قرار است بروی خارج؟ کی قرار است تحصیلاتت را ادامه دهی؟ و سوالاتی که هر کدام نیزهای است زهرآلود که بر قلب و روانت مینشیند و تو را از خویش بازداشته و رفته رفته بر این باور میرساند که همان مسیری را در زندگی پیش بگیری که جامعه از تو میطلبد. این جاست که شعلهی فروزان اضطرابهای آدمی به موازات خواستِ ناتمامِ دیگران رنگ خاموشی به خود نمیگیرد و قطاروار یکی پسِ دیگری تو را در ورطهی ناامیدی از خود میاندازند.
«ماندن در دردها و رضایت دادن به میان مایگی چه آسان است!»
آنگاه در می یابیم که «روح آزاد، تسلط بر خویشتن و پیروی نکردن از دیگران ویژگی قهرمان وجودی نیچه است.» امری که «فراتر از قراردادهای اجتماعی و محدودیتهای خودتحمیلیِ حاکم بر زندگی مدرن» است. رشد در نگاه نیچه الزاماً به معنای ارتقای شغلی و حرفهای یا پیشرفت ظاهری در زندگی شخصی نیست. این پیشرفت در نگرش نیچه بالذات ارزش تلقی نمیشود. ارزشمند آن است که با رنجهایت برای هدفگیری یک خواسته به دنبال رشد درونی خود باشی. این جاست که اگر به دنبال پذیرش تحصیلی در خارج باشی، تحصیلاتت را ادامه دهی، ازدواج کنی و ... تا بدان طریق، هنجارهای جامعه را دنبال کنی یا در نگاه دیگران پذیرفتهتر از قبل شوی، از نظر نیجه مرتکب یک ضد ارزش شده ای!
پیروی از خواستهای درونی برای من در رجعت به کودکیام معنا مییابد. آن برهه که هنوز با مقوله مسئولیت خود در تبعیت از توقعات جامعه آشنا نبودم. هر کاری که به من لذتی درونی میداد، در نظرم ارزشمند بود. چیزهایی ولو کوچک... نه دیگر کوچک نمیانگارانمشان! بلکه چیزهای بسیار بسیار بزرگ مانند کارتون دیدن، توپ بازی کردن با بچه های همسایه، لیس زدن بستنی شکلاتی در راه برگشت از مدرسه و سر به هوا قدم زدن های سبکبارانه که دیگر بدان لذت برایم هیچگاه تکرار نشدند.
*عبارات داخل گیومه برگرفته از کتاب "همگام با نیچه: در مسیر رسیدن به آنکه هستی" است.