ویرگول
ورودثبت نام
elahe mohaghegh
elahe mohagheghدانش آموخته روانشناسی و نویسنده
elahe mohaghegh
elahe mohaghegh
خواندن ۲ دقیقه·۴ ساعت پیش

سحری که شد تلخ ترین سحر

همه‌چیز از سحرِ ۹ اسفند شروع شد؛

زمانی که تلویزیون را روشن کردم و در میان سکوتِ خانه،

زیرنویسِ تلخی روی صفحه نشست.

لحظه‌ای که جهان ایستاد،

لحظه‌ای که بغض، مثل سنگی سرد، در گلویم نشست و پایین نرفت.

انگار صبح، هنوز نیامده،

تمام شد.

از سال‌های کودکی رؤیایی آرام در دل داشتم؛

اینکه بزرگ شوم، دانشجو شوم،

و روزی با دانشگاه راهی تهران و بیت شوم

تا از نزدیک ببینمشان؛

حتی اگر فقط یک لحظه،

فقط یک نگاه،

فقط یک یادگاری کوچک باشد.

دلم می‌خواست از ایشان

یک چفیه،

یا حتی یک انگشتر،

یا یک نوشته‌ی کوچک داشته باشم؛

اما افسوس…

تمام این آرزوها

به حسرت و نداشتن بدل شد.

بیست‌وچند سالگی‌ام هنوز بلد نبود دلش را برای چنین رفتنی جمع کند.

ما تازه داشتیم معنای «پشت‌گرمی» را می‌فهمیدیم؛

تازه فهمیده بودیم بعضی انسان‌ها فقط رهبر نیستند،

آرامش‌اند، تکیه‌اند، جهان‌اند.

و حالا، در ناباوریِ این روزها،

باور نمی‌کنم که دیگر در تلویزیون نمی‌بینمشان؛

که صدایی که سال‌ها به ما قوت قلب می‌داد،

برای همیشه از قاب‌ها رفته است.

حسودی‌ام می‌شود به آنان که سال‌های بلند در عصرِ او پیر شدند؛

به آنان که سپیدیِ موهایشان را با صدای او زندگی کردند،

به آنان که بلدند جهانِ بی‌او را چطور ادامه دهند.

ما اما هنوز جوانیم…

شانه‌هایمان برای حمل چنین فقدانی ساخته نشده،

دل‌هایمان هنوز نمی‌دانند

چطور باید نبودِ او را فهمید.

ما را به جان‌سختیِ خود این گمان نبود؛

که روزی برسد و جهان،

بی‌صدای او ادامه پیدا کند.

و عجیــب است…

چقدر آدم می‌تواند جوان باشد

و در یک لحظه،

این‌قدر پیر شود.

حالا حسرتِ دیدارش

مثل سنگی نشسته وسطِ سینه‌ام؛

نه پایین می‌رود، نه بالا می‌آید.

فقط می‌ماند…

و من با چشم‌های اشکی،

با بغضی که نمی‌ترکد،

با دلی که نمی‌داند نبودنش را چگونه بفهمد،

ایستاده‌ام در این شبِ سنگین.

بعضی انسان‌ها را اگرچه هرگز از نزدیک نمی‌بینیم،

اما اثرشان آن‌قدر در ما زنده است

که نبودنِ جسمشان،

حضورشان را کم نمی‌کند.

امشب، دلم از همان جایی درد می‌کند

که رؤیاهای کودکی‌ام را نگه داشته بودم؛

از همان جایی که سال‌ها با خیالِ دیدنش بزرگ شدم،

با شوقِ یک روزِ ساده:

دانشجو شدن، رفتن، دیدن،

داشتنِ یک یادگاری کوچک

که برای من اندازه‌ی یک جهان بود.

بزرگ شدیم…

و حالا که سقف آسمانِ باورمان بی‌ستون مانده،

سنگینی این فقدان را بر شانه‌هایمان حس می‌کنیم،

اما زانو نمی‌زنیم.

در دنیای سردِ بی‌عدالتی،

او بود که آتشِ غیرت را در وجودمان روشن نگه داشت.

و رفتنش، هرچند تلخ،

به ما آموخت که «راه»،

به حضور یک نفر وابسته نیست؛

به استمرارِ عزمِ ماست.

ما زیادی جوانیم برای این‌همه سوگ،

اما راهش را

با همین دلِ زخمی،

با همین شانه‌های نحیف،

ادامه خواهیم داد.

راهی که روشن کرد،

مقصدِ ابدیِ ماست.

افتخار می‌کنم که در عصر شما زندگی کردم.

تلویزیونحسرتدانشجو
۰
۰
elahe mohaghegh
elahe mohaghegh
دانش آموخته روانشناسی و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید