ستایش باقری·۳ روز پیشدر میانهی دلتنگی و پذیرشلحظهنوشت...پخش شدهام روی تخت. دستهایم به تشک تکیه دادهاند و انگشتانم را راهی نوشتن میکنند.
ملیکا اربابیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۶ روز پیشاللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا...انتشار بعد از گذشت صد روز که نه، صد سال...
𝐑𝐚𝐡𝐚·۶ روز پیشعشقی بی پایان.!به قدری ویران هستم که گاهی اوقات حتی از تنها چیزی که آرامم میکند هم اجتناب میکنم ، از نوشتن....چرا که میترسم دوباره غرق خیالت بشوم و بی اخت…
بنیامین·۷ روز پیشیک فنجان حسرتهوا آفتابی و اما خنک بود، دست هایش را باز کرد تا باد بهاری را حس کند. در مسیر پیادهروی به پارک کودک میرسد و لحظه ای میایستد و به بازی بچه…
raha·۱۳ روز پیشزندگی درد قشنگیست که جریان دارد ...دیروز یه برنامه جدی از مشاورم گرفتم یعنی منی که نمیتونم بیشتر از سه ساعت بخونم باید بیارم رو 8/10 ساعت هرورز مطالعه داشته باشم . مخصوصا که…
Mantra·۱۳ روز پیشچیشد که اینجوری شد ؟بی عشق چگونه امنیت داری...!یه سوال بزرگ تو ذهنمه، خیلی بزرگ؟چی شد که دیگه نمیتونیم عاشق بشیم؟ چی شد که دیگه نمیشه اصلا وارد رابطه شد؟ چی…
شیما نصیری·۱۵ روز پیشدستهایی به کوتاهی حسرت، «دربارهٔ فاصلههایی که نه میتوان از آنها گذشت و نه میتوان فراموششان کرد.»دلم میخواهد از تو بنویسم.از تو که نامت هنوز در رگهای روزم جریان دارد.اما فاصله، میان من و تو خانهای ساخته با دیوارهایی از تقدیر.نه.میان…
حدیث کیوانی·۱ ماه پیشمادر شدن:::writingگاهی زنی هستی که بارها رؤیای مادر شدن را در دلش کاشته… و هر بار پیش از آنکه شکوفهای به دنیا بیاید، باد سردی آمده و آن را برده ا…
مهدی مهدی زاده·۱ ماه پیشحسرت یک عشق واقعیعصر یک روز پاییزی، مریم با چهرهای خسته روی مبل مطب دکتر نشسته بود. دستهایش را دور لیوان چای حلقه کرده اما حتی یک جرعه هم ننوشیده بود.