تو این جهان همه چیز برای یه دختر بخشی از اسارتشه... انگار اسیر جنگی بودن راحتتر از اسیر دختر بودن تو این جهانه... مدتهاست که بخاطر فضای کوچیک خونه که چند نفر مجبور به تحمل اون بخاطر خودپسندی یک نفر و مردسالاری یک جامعه هستیم، در عذاب به سر میبرم... کوچیکترین اتفاقات روزمره هم به عذاب تبدیل شده... نداشتن هیچ جای خصوصی و اصلا نداشتن جا!!! با خرید هرچیزی با پولی که تماما از زحمت خودت بدست اومده متهم و سرزنش میشی که وسایل تو زیاده و تو ولخرجی وگرنه این لوله موش برای چندنفر آدم بزرگسال کفایت میکنه... ولی اونجایی تا مغز استخون من میسوزه که مجبورت میکنن توی این جهنم که چه به لحاظ اندازه چه امکانات چه معماری و چه جو روحی روانی کاملا طاقت فرساست بمونی فقط چون دختری و حتی به استقلال و پول خودت هم حق آزادی نداری چون در صورت آزادی تو از اسارت، آبروی مزخرف و مضحک خانواده یا بهتره بگم پدر خانواده به تاراج میره!
کدوم عقل سلیسی میتونه با منطق و دانش اثبات کنه که مستقل زندگی کردن یک دختر بزرگسال یعنی بی آبرویی و بی شرفی پدر اون دختر یا خانواده اون؟
در جهانی که دختر هم جزو املاک و دارایی محسوب میشه، تملک داشتن همه جوره روی جسم و روح و زندگیش شرعاً و قانوناً مجاز و حتی به صلاحه و یک انسان در جسم مادینه صرفاً یک بردهست که با تولدش گویی از طرف خدا توسط پدر به بهای یک شب و شاید به قول صادق هدایت فقط 9 دقیقه، خریداری میشه و بعد از رسیدن به بلوغ فقط در صورت پیدا شدن خریدار مناسب، حکم بردگی به مرد دیگری به اسم شوهر منتقل میشه و در نهایت از این خانه یا زندان اسارات به زندان دیگهای میره... سوالی که پیش میاد اینه که آیا تا به امروز هیچ متخصص آماری، احتمال پیدا شدن خریدار بردهای که بویی از انسانیت ازش به مشام برسه رو محاسبه کرده؟ آیا در صورت محاسبه، این آمار جایی برای امیدواری این جمعیت بزرگ از دختران رو داراست؟
سوال دیگه اینه که آیا هیچ پسری تا حالا به این فکر کرده که برای داشتن یک میز برای درس خوندن با وجود داشتن پول توی جیب برای تهیه یک خونه، بخواد تن به ازدواج صوری و الکی بدون هیچ علاقهای بده؟
آیا ازدواج دختران این جهان براساس ماهیت اصیل اون یعنی عشق و علاقه صورت میگیره و یا دلایل مسخره و دون پایهای داره مثل "دوست دارم هر لباسی که دلم میخواد و خودم ازش خوشم میاد رو بپوشم، دوست دارم شبها بعد از تاریکی هوا برم بیرون و قدم بزنم، دوست دارم به مهمونی دوستام به صرف شام برم، دوست دارم کار کنم و از خودم درامد داشته باشم، دلم نمیخواد بابت مسائل شخصیم بازخواست بشم، دوست ندارم برای صحبت کردن تلفنی با دوستِ دخترم بارها بازجویی بشم و دنبال جای مخفی برای حرفهای مسخره بگردم و ..."
همیشه برام جالب بوده که حیوانات از فهم بیشتری نسبت به مردمان جهان من برخودار هستند... گنجشک مادر بچهش رو با وجود تمام ظرافت و ناتوانیش بعد از از اولین پرواز از لونه بیرون میکنه و اونو به سمت زندگی و سرنوشت خودش هدایت میکنه اما در مغز مردمان جهان من، رفتن به دنبال زندگی شخصی برابر با کفر و بیشرمی و بیآبرویی و هرزگیه...
امان از جهلی که زندگی میلیونها دختر و زن رو در این جهان به تاراج برده و جهنمی هولناک رو به روزمرههاشون تزریق کرده...
واقعا سرمنشا این جهالت از کجاست؟!