
به برگهی سفید چهارگوشی نگاه میکنم که طرح ماندالا در مرکز آن نشسته است؛
نقشهایی پیچدرپیچ و منظم که از دل دایره آغاز شدهاند و با جاذبهای عجیب، روح آدمی را به خود میخوانند.
با باز کردن جعبهی مدادرنگی، به کودکی سفر میکنم؛
زمانی که آسمان آبیتر بود، گلهای رز باغچه خوشرنگتر، و گرمای خورشید دلچسبتر.
به رنگها خیره میشوم و سر ذوق میآیم.
حس پرندهای را دارم که بر فراز دشتی پر از گلهای رنگارنگ پرواز میکند.
باید رنگ مرکز ماندالا را انتخاب کنم.
قرار نیست به ترکیب رنگها فکر کنم؛ فقط باید به ندای قلبم گوش بدهم.
انتخابم زرد است؛ شاید بهخاطر حس خورشید تابان،
یا شاید دلتنگی برای گرمای خورشید کودکی.
مداد را برمیدارم و مرکز را زرد میکنم.
اما خیلی زود، زرد دلم را میزند.
چرا؟ نمیدانم. فقط صدای قلبم را میشنوم.
اینبار سراغ آبی آسمانی میروم.
بخش کوچکی را رنگ میکنم و باز رها میکنم.
انگار روحم هنوز به گرمای بیشتری نیاز دارد.
صورتی، بنفش، دایرههایی سبز روشن…
بعد چشمم به قرمز میافتد.
رنگی که زمانی دوستش داشتم، اما حالا قلبم میگوید:
«الان وقت هیجان نیست.»
قرمز را کنار میگذارم.
قهوهای از گوشهی جعبه صدایم میزند.
با تردید، حلقهای قهوهای دور بنفش میکشم.
حس خوبی ندارد؛
انگار آسمان زندگیام در حصاری تنگ گرفتار شده.
اما میگذارمش بماند.
تاریکی هم بخشی از زندگیست؛
اگر نباشد، نور معنا ندارد.
بعد سبز چمنی میآید؛
حلقهای که حس رهایی میدهد.
دوباره زرد.
اینبار دوستداشتنیتر از قبل؛
شبیه تولدی دوباره،
شبیه پروانهای رهاشده از پیله.
و باز آبی آسمانی؛
آرامش پس از شکوفایی.
برای حلقهی آخر، سبز تیره را انتخاب میکنم؛
رنگ امنیت و ثبات.
ماندالا کامل شده است.
از آن حس رهایی، آرامش و ایستادگی میگیرم.
پشت برگه، جملهای با دستخطی خوش منتظر من است:
«در قلبت نوری است
که تاریکیهای رنج را
به طلوع تندرستی رهنمون میسازد.»
این ماندالا، این رنگها، و این جمله
سلاحی به من میدهند
برای ادامهی مسیر زندگی.
**سلاحی از جنس نور و ایمان؛
به نام امید.**