سایه روشن·۱ روز پیشمادری،گفتوگوی ناتمام صبح🌱سر میز صبحانه بودم.لقمهی پنیر برشته را با نان بربری تازه سمت دهانم میبردم و همزمان به دخترم گوش میدادم که از دانشگاه و رؤیاهای شغلیاش…
سایه روشن·۲ روز پیشاگر چیزی غیر از انسان بودم. از کودکی آرزوی پرواز داشتم. عادت داشتم که داخل حیاط زیرانداز پهن کنم، رو به آسمان دراز بکشم و ساعتی به آسمان آبی نگاه کنم. تماشای پرواز…
سایه روشن·۲ روز پیشسمفونی سکوتچیزی که فقط با چشمان بسته میتوان شنیدبا چشمانی بسته روی صندلی تاب میخورم. شال سبز رنگ دستبافت مادرم را محکم روی پاهایم انداختهام؛ شاید ا…