یه کتابی دارم توی کتابخونهم که اسمش عنوان همین متنه.
«تو خودت را دوست نداری»
اعتراف میکنم که خیلی سال پیش بخاطر اسمش خریدمش، اما تمام این سالها بخاطر همون اسمش نخوندمش. ترسیدم که بخونمش و حرفی توش باشه که مخاطبش خودم باشم. ترسیدم که بخونمش و به چیزی برسم که توان شنیدنش رو ندارم الان.
امروز 19 اردیبهشته. اگر تعدیلم نمیکردن، فردا میشد چهار سال که توی اون موسسه کار میکردم.
یادمه بیست و سه ساله که بودم دوستی داشتم، یه آقایی که نزدیک بیست سال ازم بزرگتر بود، که همیشه در مورد کار باهاش حرف میزدم. همیشه بهم میگفت تو چرا یک جا بند نمیشی؟ همش میزنی بیرون! بمون یه جا و کار کن و صبر کن و تحمل کن... مدیر میشی... خفن میشی... و من میخندیدم.
روزی که توی اون موسسه سابقۀ کاریم به یک سال رسید، با ذوق به همون دوستم پیام دادم و گفتم که: امروز شد یه سال!! باورت میشه؟!؟! و اون هم خندید و گفت نه! یعنی یک ساله الناز عطائی پشت یه میز و یه کار مونده؟! خیلی عجیبه! :)
الان که دارم اینها رو مینویسم حقیقتا حالم خوب نیست. به شدت عصبانی و خشمگینم... عصبانی از خودم. از اون مدیری که داشتم. از همکاری که فکر میکردم رفیقمه و نبود. از آدرس اون موسسه. از واریزیای که بابت حقوق نصف و نیمۀ اسفند، تازه همین الان زد به حسابمون و من تمامش رو بابت بدهی و قرضهای همون شب عید مجبور شدم پس بدم... باز هم از خودم. که نزدیک سی سالمه و حرفه یا مهارت خاصی رو درست یاد نگرفتم و حتی الان هم که میدونم چه اشتباهی کردم، باز هم دارم فقط میزنم توی سر خودم و گریه میکنم و نمیتونم از جام پاشم...
از این الناز ضعیف متنفرم. از اونی که داره استاکم میکنه و این متن رو میخونه و خوشحال میشه متنفرم. از مدیر سابقم و همکار سابقم متنفرم. از اون موسسه متنفرم. از خودم بیشتر از همشون. از اینکه چرا خودم زودتر نیومدم بیرون؟؟ چرا نرفتم سراغ یه کار درستتر؟ اصلا این فاز کتابخون بودن و کار توی نشر و نوشتن چیه که من رو غرق خودش کرده؟ چرا النازی که ریاضی_فیزیک خوند، النازی که مهندسی نرمافزار قبول شد، النازی که حسابداری مالی خوند، النازی که دید دوروبریاش از همین حسابداری و حسابرسی به چه زندگیهایی رسیدن، این الناز چرااا نرفت سراغ یه کار و حرفۀ درست؟ چرا چسبیدی به کتابات؟ به قصهها؟ چرا ندیدی زندگی واقعی با کلمه سر هم کردن نمیگذره؟ حداقل برای تویی که اهل هزارتا گندکاری نیستی و پارتی نداری و پول هم نداری نمیشه.
کلمه، نون و آب نمیشه...
از الناز متنفرم...
از النازی که حتی با همین نوشتن سعی میکنه خودش رو بند زندگی کنه، که نَمیره، که بمونه، که نمیدونم...
از این الناز که یه عمر همه بهش گفتن خوب مینویسی و یه روز نویسنده میشی و اون هم ذوقمرگ میشد، متنفرم.
دیشب جعبههای قرصهام باز جلو صف کشیده بودن. دیشب غمم، خشمم، تنفرم از خودم انقدر زیاد بود که دیگه حتی دستام نمیلرزید. حتی نترسیده بودم. حتی به تصویری که ممکنه بعد از مرگ، خانواده ازم ببینن هم فکر نمیکردم.
ولی نرفتم سمتشون! فقط پردۀ اتاق رو زدم کنار و گذاشتم خدا از آسمون نگاهم کنه. منم نگاهش کردم. نگاهش کردم و این بار دیگه صداش نکردم. اینهمه صداش کرده بودم. اینهمه براش نوشته بودم. اینهمه باهاش قهر و آشتی کردم... اینهمه گلهگی کردم... به قول کیارستمی توی گله یه عشقی هست! یه خواهش برای برگشتن... ولی این بار دیگه گله هم نکردم... خدا هم من رو دوست نداره انگار. اگر داشت نمیذاشت من با اینهمه دردی که فکر میکنم توانش رو ندارم، بمونم این گوشۀ دنیا...
این روزها بیشتر از همیشه خودم رو دوست ندارم... وقتی این شکلی میشم هم معمولا همونایی که دوسم داشتن هم عقب میکشن و دیگه دوسم ندارن. حق هم دارن. یه دختر ضعیف و لوس و شکننده فقط توی داستانایی جذابه که قراره یکی بهش سلطهگری کنه... یا نجاتش بده...
من نجاتدهندهای نمیبینم.
روزگاری نجاتدهندهم خودم بودم. هنوز هم هستم ولی بنابر غریزه. نه تصمیم و خواست خودم.
روزگاری هم «عشق» بود. هنوز هم هست. کم ولی هست. ولی اگر همین نباشه، نمیدونم باز هم میتونم بیام بنویسم؟ یا فقط میرم و دیگه به هیچی فکر نمیکنم...
تتوی نقطهویرگول روی دستم عذابم میده.
کاش جایی برای پنهان شدن بود. کاش.