ویرگول
ورودثبت نام
الناز عطائی
الناز عطائینمونه‌خوان و فعال حوزۀ کتاب، برگزارکنندۀ جلسات معرفی و همخوانی کتاب، لیسانس مدیریت تبلیغات تجاری و کاردانی حسابداری مالی.
الناز عطائی
الناز عطائی
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

توی سی سالگی، یکم دیر نیست؟!

عکس مستند!
عکس مستند!

همیشه وقتی درمورد آشپزی ازم می‌پرسیدن، می‌گفتم که من تمام این سال‌ها همش سرکار بودم و وقت نشد که خودم تنهایی آشپزی کنم و از این حرفا. دیروز که دیگه تنهایی بهم فشار آورد و دیدم اینجوری پیش برم از ضعف ممکنه پس بیفتم، پاشدم و دست‌به‌کار شدم!

مرغ‌ها رو از فریزر بیرون آوردم و گذاشتم یخشون باز شه. (یار نازنینم! اگر اون‌موقع پیشم بودی سر همین عبارت "یخ باز شدن" کلی برات نمک می‌ریختم...حیف...) برنج خیس کردم و همزمان سه تا تب توی گوشی باز کردم:

یک. چیکار کنیم تا مرغمون زودتر یخش باز شه؟

دو. چگونه برنج دم کنیم؟

سه. چگونه زرشک‌پلو با مرغ درست کنیم؟

خب فکر کنم هرکسی که بود از خوندن این سه تا سوال می‌فهمید داستان چیه :)

برای اولین باری که می‌خواستم "تنهای تنها" غذا درست کنم انقدر هیجان داشتم که نگو. انگار چهارده سالمه!

از پروسه نگم براتون. شاید یه روزی که حالش رو داشتم تعریف کنم، بنویسم ازش! چون واقعا پروسۀ وحشتناکی بود و خنده‌دار. شبیه یه اپیزود از فرندز بود...

ولی خب نتیجه انقدر خوب بود و انقدر دور از تصوراتم بود که شال و کلاه کردم، یه ظرف بردم خونۀ خواهرم و بعدش شبونه یه ظرف بردم برای یار! توی دلم گفتم خواهرم شاید بخاطر اینکه نخوره تو ذوقم چیزی نگه ولی پسر مردم که دیگه شوخی نداره! بد باشه می‌گه...

پسر مردم (یار خودم) هم وقتی ظرف رو گذاشت رو پاش یه بسم‌ال.. گفت و تا دونۀ آخر برنج رو خورد و مثل همیشه یه بوسه زد به دستم. همین بس بود. من تمام اون حسی که لازم داشتم رو از همین یه بوسۀ روی دستم گرفتم. اون لحظه انگار کل دنیا داشتن ایستاده برام دست می‌زدن...

ما زن‌ها همینقدر ساده، عجیبیم.

حداقل من اینجوریم.

سه ساعت آشپزی، دو ساعت حاضر شدن، دو ساعت مسیر، چهل دقیقه صبر کردن برای اینکه یار کارش تموم شه و در نهایت یه فیلم حدودا ده دقیقه‌ای از صحنۀ غذا خوردن یار تو ذهنم و حس بوسه‌ش روی دستم که جا مونده...

ارزشش رو داشت؟

آره. خیلی آره...

نمی‌دونم دیره یا نه. ولی توی سی سالگی، دارم می‌فهمم که من خیلی وقته دیگه اون دختر بیست‌سالگیم نیستم که آرزو داشت بره تنها زندگی کنه و حیوون خونگی داشته باشه و یه کسب‌وکار رو مدیریت کنه. من می‌خوام یه جور دیگه زندگی کنم... می‌خوام تو خونۀ خودم با یارم باشم. با کسی که دوسش دارم و دوسم داره زندگی کنم. براش سه/چهار ساعت آشپزی کنم که وقتی برمی‌گرده خونه توی ده دقیقه همشو غیب کنه و من حظ کنم از این صحنه!

الان که دارم اینارو می‌نویسم خودمم تعجب کردم. اما واقعیته. دلم خونه‌مون رو می‌خواد. دلم زن خونه بودن می‌خواد. دلم آشپزخونۀ خودم و ظرفای خودم و ادویه‌های خودم و بشوربساب خودم رو می‌خواد.

دلم چیزهایی رو می‌خواد که حس می‌کنم خواستنشون توی سی سالگی خیلی دیره... خیلی دیر...

سی سالگیزندگیروزمره نویسیزن بودنآشپزی
۸۳
۲۹
الناز عطائی
الناز عطائی
نمونه‌خوان و فعال حوزۀ کتاب، برگزارکنندۀ جلسات معرفی و همخوانی کتاب، لیسانس مدیریت تبلیغات تجاری و کاردانی حسابداری مالی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید