هیچچیز آدم را به اندازهی دیدن اسمش زیر عنوان مطلبی که از او چاپ شده، سرخوش نمیکند.
من برای اولین بار، آن را تجربه کردم...
مجلهای آموزشی بود که سالها تهیهاش میکردم. یک روز، هنگام ورق زدن صفحاتش، چشمم به آگهیای افتاد:
از علاقهمندان دعوت شده بود تا مقالات خود را با موضوعات پیشنهادی به دفتر مجله ارسال کنند.
برای پذیرش مقالهها نیز تاریخی مشخص شده بود.
این ماجرا آنقدر برایم انگیزهبخش بود که همان بعدازظهر دست به قلم شدم. یادداشتهایی نوشتم. چند روز طول کشید تا مقالهای آماده کنم. البته میدانستم این مجله جزو نشریات سختگیر است و به راحتی، هر مطلبی را منتشر نمیکند.
اما نوشتههایم قانعم نکردند. شروع به بازخوانی کردم. با فاصله انداختن چندروزه میان بازنویسیها، متوجه ایرادهای متن شدم. میتوانستم نوشتهام را در کشوی میز پنهان کنم یا به آدم خاصی نشان بدهم و نظرش را بخواهم.
اما آن آدم خاص، نه برای تعریف و تمجید — چون میدانستم تعریف، غرور میآورد و مانع از بازنویسیام میشود — بلکه برای دیدن چیزی که خودم نمیبینم.
✔️ بازنویسی زحمت دارد.
نویسنده باید بتواند مواد خام نوشتهاش را سازماندهی کند. در غیر این صورت، محصولی خام و پر از خطا خواهد داشت.
بازنویسیهای مکرر، تلاشی بود برای ثبت لحظهی خوشحالیام...
و بالاخره زحمات نتیجه داد.
در کلاسهای آموزشی، همیشه به هنرجویان نویسندگی میگویم:
پشت هر موفقیتی، تلاش نهفته است.
با هم نمونههایی از کوشش نویسندگان بزرگ را بررسی میکنیم تا بدانند هر خط چاپشده، حاصل دهها خط نوشتهنشده است.
😐 سرانجام، پس از چند هفته بازنویسی، مقاله را برای مجله فرستادم.
چند روز بعد، هنگام انجام کارهای روزانه، تلفن زنگ خورد. از چند طبقه پایین دویدم تا گوشی را بردارم. نفسنفسزنان صدایی شنیدم:
از دفتر مجله تماس میگیریم.
نوشتهتان قابلیت چاپ دارد، اما نیاز به اصلاحاتی دارد.
😞 توضیحات لازم را دادند.
چند ساعت بعد، مشغول اصلاح موارد شدم و دو روز بعد نسخهی نهایی را ارسال کردم.
📞 و بالاخره... تماس گرفتند:
ـ "چاپش میکنیم."
هیچوقت این جمله طلایی را فراموش نمیکنم.
فاطمه داداشی
Telegram (https://t.me/donyaye_nevisandegi)
