ویرگول
ورودثبت نام
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهیکلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

محبوب من...

ساخته شده با AI
ساخته شده با AI

سر صبح عکسی دیدم که در آن تمام فلش‌ها اصفهان را نشانه رفته بودند؛ وحشت کردم...

اصفهان عزیز که تا همین چند ماه پیش شک نداشتم که به او بازخواهم‌ گشت و روزگار آرامی را کنار زاینده‌رودِ پر آب و همه زیبایی‌هایش سپری خواهم کرد، حالا هدف تیرها و فلش‌ها در نقشه‌های جنگی است.

چرا اینقدر مطمئن بودم؟ چطور می‌شود در این دنیا مطمئن بود و به قطعیتی باور داشت؟! شاید تنها قطعیت موجود این باشد که قطعیتی وجود ندارد!

انگار همه چیز دست به دست هم داده‌ تا کاغذ رویاهای حال و آینده مرا مچاله کند. گمانم غم لشگر انداخته و خون‌مان را هم ریخته و حالا وقت آن است که طرحی نو دراندازیم. کسی چه می‌داند شاید بناست بعد از همه این‌ها که از سر گذراندیم، آدم‌های دیگری شویم: «عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی».

شاید روزی که گرد و غبارها فرونشست، رویاهامان را از نو بنویسیم؛ از سر خط... مثل آن روزها که معلم وسط دیکته می‌گفت: «نقطه سرِ خط!»

نقطه سر خط:

و من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر تیزی فلش‌ها نقشه‌اش را سوراخ و خودش را ویرانش کنند؛ که دور باد، دور دور دور!

من به اصفهان بازخواهم گشت، حتی اگر آن طور که در رویاهایم می‌دیدمش بی‌نقص نباشد؛ بی‌نقص نباشم... حتی اگر همه چیز جور دیگری باشد.

من به اصفهان بازخواهم گشت...

•

تو به اصفهان بازخواهی گشت

آن‌سان که چوپان به دره‌ها...

در سایه سیم‌گون عصری آرام

تو به اصفهان بازخواهی گشت

ذهنت آزاد، فکرت رها

نرم در افق‌هایش جاری می‌شوی

گم می‌شوی در آبی‌های شهر

در زیبایی میدان‌ها

و نجوای موزون بازارها...

تپش قلبت را

و ضربان نبض زمان را از یاد خواهی برد...

چه سعادتمند خواهی بود، چه سعادتمند!

بالینسکیِ عزیز! این شعر را نه فقط برای بچه‌های لهستانی اصفهان، که برای من و هر کسی سروده‌ای که رویای بازگشت دارد.

«تو عادت بدی داشتی به سفر کردن، ولی برمی‌گردی... هی رفتی و برگشتی و من فکر می‌کردم، خیال باطل می‌کردم که تو را فراموش کرده‌ام. حالا دوست ندارم فراموشت کنم. با اینکه تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی می‌دانم که برمی‌گردی. مگر نه اینکه وطن تو همین‌جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ می‌روی و باز مثل همیشه برمی‌‌گردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دارم من به برگشتن تو و آن شعر بالینسکی...»

•

من هم ایمان دارم به بازگشت‌ها و از نو سرانداختن‌ها...

فرزند زمستانم و باکی ندارم از فصل سرد؛ پس بیا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!

اصفهانجنگوطنبازگشتآرزو
۲۶
۰
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید