ویرگول
ورودثبت نام
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهیکلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کتاب‌بازِ دست به قلم | در مسیر شدن...
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

سمیه روی پای آقا مصطفی نشسته و من روی دسته مبل، کنار بابا؛ روزهای فروردینی میانه‌های دهه شصت.

در آن روزهای سختی و جنگ، دلخوشی خانواده ما و بقیه فامیل، دورهمی‌های آخر هفته بود خانه پدر آقا مصطفی، جایی خارج از شهر.

مامان سه تا بچه کوچک داشت و کلی وسیله و یک دنیا غرور که به کسی زحمت ندهد و بر این اصرار که ما اصلاً نرویم و مزاحمتی نباشد.

آقا مصطفی خودش می‌آمد دنبال ما. یک پیکان جوانان سفید داشت که همیشه برق می‌زد از تمیزی و بوی خوب می‌داد و مثل ماشین‌های دیگر، وقتی سوارش می‌شدم سرم گیج نمی‌رفت و دچار تهوع نمی‌شدم.

هر وقت می‌آمد، دلم غنج می‌زد که حالا می‌روم صندلی عقب می‌نشینم کنار پنجره و بیرون را تماشا می‌کنم تا برسیم. زورم نمی‌رسید در ماشین را باز کنم. آقا مصطفی، به قول خودش، مرا قلمدوش می‌گرفت و مثل شاهزاده‌ها می‌برد تا ماشین و می‌نشاند کنار در و در را از تو قفل می‌کرد و می‌بست.

مامان تا برسیم تعارف می‌کرد و تشکر. آقا مصطفی هم می‌گفت «کاری نکردم. اتفاقاً شما و بچه‌ها باید بیاین یکم هوا بخورین. حال و هواتون عوض بشه.» بعد از توی آینه به من نگاه می‌کرد و می‌گفت «می‌خوام الهه رو ببرم پیش فیدل با هم بهش غذا بدیم.»

فیدل سگ سفید و قشنگ و خیلی وفاداری بود. نگهبان خانه‌شان و گوش به فرمان آقا مصطفی. من اما از سگ‌ها می‌ترسیدم؛ می‌ترسم...

و تلاش‌های آقا مصطفی هم نتیجه‌ای نداد. نه برای ماست‌خور کردن من، نه برای آشتی‌ام با سگ‌ها.

من توی آن پیکان سفید جوانان، بزرگ‌ترین کیف‌های بچگی‌ام را تجربه کردم. ذوق مهمانی و دورهمی در خانه‌ای بزرگ و بازی با بچه‌ها، و کیف کردن وقتی ماشین می‌افتاد در سرازیری و توی دلم خالی می‌شد. می‌پاییدم ببینم کجا به سرازیری می‌رسیم، بعد چشم‌هام را می‌بستم و منتظر لحظه‌ای می‌شدم که انگار پرواز کرده باشم.

گاهی هم می‌ایستادم بین دو صندلی جلو و از جلوی ماشین آسمانِ آبی پهناور را می‌دیدم و ماشین‌هایی که از ما سبقت می‌گرفتند.

و از آن روزها، پیکان جوانان برای من فقط یک ماشین نبوده، یادآور روزهای محدودِ قشنگِ کودکی‌ام بوده.

حالا دیگر نه از پیکان جوانان خبری هست، نه آقا مصطفی را کنار خودمان داریم و نه آخر هفته‌ها دور هم جمع می‌شویم.

از ما و از آن جمعِ مهر و صفا، پراکندگیِ خاطراتی دور باقی مانده و سوگِ جای خالی نفرات‌مان.

میان عکس‌های قدیمی‌ام، یک عکس از پیکان جوانان دارم که به اندازه بقیه عکس‌ها برایم عزیز است.

ماشینخودرودنده عقب با اتو ابزار
۱۱
۰
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کتاب‌بازِ دست به قلم | در مسیر شدن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید