ویرگول
ورودثبت نام
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهیکلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

از دل من تا دل تو...*

✨تولد پنج سالگی✨
✨تولد پنج سالگی✨

سارا و صبای عزیزتر از جانم،

امروز روز جهانی دوقلوهاست و حالا شما هجده‌ساله‌اید. چه برنامه‌هایی داشتم برای هجده‌سالگی و روز دوقلو و اردیبهشتِ زیبایی که در آن مادر دوتا فرشته کوچولوی نازنین شدم. رویاهای تلنبار شده ما کم نیست و در زندگی از دست رفته‌مان هم بحث یک روز و دو روز و دیروز و امروز نیست؛ اما عزیزانم دنیادنیا فرصت پیش روی شماست.

گرچه زحمات چند ساله شما، امروز بلاتکلیفِ تعیین تاریخ امتحان نهایی و کنکور است، گرچه هرگز و در هیچ قانونی، مصالح شما و دوستان تلاشگر و درسخوان‌تان دیده نشده، گرچه از میان انبوهی بی‌فکری و تبعیض و مانع و فشار و استرس، باید هدف‌های بزرگ خودتان را دنبال کنید، اما عزیزانم هرگز همه درها را بسته نبینید.

می‌توانم تصور کنم که وقتی این کلمات را می‌خوانید چطور آب می‌دوَد به چشمان‌تان و با لبخندی بغض‌آلود می‌گویید کدام درِ باز؟! کدام فرصت؟!

نور دیدگانم! من در نقش مادری بارها و بارها احساس بی‌‌کفایتی کرده‌ام، احساس درماندگی و سرگردانی... بارها از من شنیده‌اید «نمی‌دانم»، بارها با هم گریسته‌ایم بابت همه کارهایی که از دست‌مان برنیامد و احوالی که نخواسته بودیمشان... کدام مادری است که بهترین‌ها را برای فرزندانش نخواهد و راستش را بخواهید خودم هم نمی‌دانم چطور می‌توانم این روزها را تاب بیاورم... همه تلاش‌ها و دویدن‌هایم بی‌نتیجه مانده و حالا شما میان جنگ و آشوب و عدم اطمینان هستید! هیچ چیز بهتر که نشد، بدتر هم شد... این درد بزرگی است برای مادرتان.

اما عزیزانم، عزیزان عزیزتر از جانم، از یک چیز مطمئنم و «می‌دانم» که این پایان قصه نیست؛ قصه ما ادامه دارد. درزهای پاره‌‌پاره قصه ما را خنده‌های گاه‌وبی‌گاه‌مان رفو می‌کند؛

شروع کردن‌ها و ادامه‌ دادن‌های هر روزه‌مان؛

سریال‌های قشنگی که با هم می‌بینیم و هم‌پای شخصیت‌ها گریه می‌کنیم و می‌‌خندیم؛

وقتی خستگی و عصبانیت‌های یکدیگر را تاب می‌آوریم و برای فرونشاندن طوفان، یکدیگر را در آغوش می‌کشیم؛

وقتی رنج‌ها و بیماری‌های بی‌وقت را با کنار هم بودن تیمار می‌کنیم؛

وقتی به جک‌های بی‌مزه هم می‌خندیم؛

وقتی غذای از دست رفته من را می‌خورید و ازش تعریف هم می‌کنید؛

وقتی از دست سروصداهای شبانه و قطعی نت کلافه‌‌ و خسته‌ و خشمگینیم و دست به دامنِ غر زدن یا خنداندن هم می‌شویم؛

وقتی در آنلاین‌شاپ‌ها دنبال لباس می‌گردیم و به مدل‌های جدید می‌خندیم که مگر کسی هم این‌ها را می‌پوشد و چند دقیقه بعد که موجودی‌اش تمام شده، ما بیشتر می‌خندیم؛

وقتی همه‌مان اخبار ویروس خطرناک جدید را خوانده‌ایم، اما به روی هم نمی‌آوریم به این امید که شاید «او» هنوز ندیده باشد و مبادا استرس روی استرس بیاید؛

ما از روزهای سخت‌مان، از رنج‌های جانکاه‌مان با همین چیزها، همین کنار هم بودن‌ها و «زندگی کردن» عبور می‌کنیم عزیزانم.

ما قصه‌مان را از میان همین خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و دردهای بی‌امان امروز گره می‌زنیم به فردایی که ای کاش بهتر باشد...«نمی‌دانیم»! اما زندگی را پیش می‌بریم و گران هم می‌خریمش؛ به جان! آن هم در زمانه‌ای که مرگ ارزان و آسان است. امیدوار نیستیم، اما جلوی یأس ایستاده‌ایم و سرسختانه کارها را پیش می‌بریم، ولو کم و کوتاه و آهسته... به قدر حوصله تنگ و روزهای دلگیرمان.

قصه اصلی و واقعی این است سارا و صبای نازنینم. اینکه که من زندگی کردن را با شما آموختم، وقتی زندگی کردن واقعاً دشوار و نشدنی است و پیش رفتن را، وقتی حتی برداشتن یک گام باری سنگین است برای زانوها و کمر خم شده و شانه‌های افتاده.

فرصت بزرگ و در گشوده همین است جانِ مامان!

همین قصه ناتمام، که ما تمامش می‌کنیم...

و زندگی که هر چه هست ارزش سرسختی و «جدال با درهای بسته»** را دارد.

با همه آنچه از عشق ممکن است:

مامان♡︎♡︎ シ︎シ︎

۱۴۰۵/۰۲/۲۲

•

* «از دل من تا دل تو» نام کتابی است از کارن آرمسترانگ؛ کتاب که به جان دوستش دارم و در روزگاری نجاتم داد که بی‌نهایت احساس تنهایی و آزردگی داشتم... روزی که بشود همه چیز را گفت از این کتاب و آن احوال خواهم نوشت.

**«زنده بودن یعنی جدال با درهای بسته.» جمله‌ای از آدام آلتر در کتابِ آناتومیِ پیشرفت

زندگیکنکورجنگقطعی اینترنتسرسختی
۲۳
۶
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید