
«از نظر من دنیا درحالحاضر، تنهایی عظیمی دارد و قلبش شکسته است. ما براساس سیاستها و ایدئولوژیمان، خودمان را به صورت حزبهایی دستهبندی کردهایم. از یکدیگر روی برگرداندهایم و بهسوی اتهامزنی و خشونت رفتهایم. ما تنها و محدودیم، و پر از هراس، پر از این هراس لعنتی.
اما به جای اینکه کنار هم بیاییم و تجارب خود را از طریق آهنگ و داستان به اشتراک بگذاریم، از راه دور با فریاد با هم صحبت میکنیم. به جای اینکه با هم برقصیم و دعا کنیم، از یکدیگر دور میشویم...
توجه به این بحران، نیازمند شجاعت زیادی است.»
در این نیمه شبِ درازِ تمامنشدنی، نشستهام و برای بار هزارم، شجاعت در برهوت را تورق میکنم.
برنه عزیز، چطور میتوانم با تو مخالفت کنم و چگونه باید بپذیرم و قبول کنم؟ ای کاش همینقدر ساده بود که نیست... دستکم برای من، برای ما.
حرفِ نگاه نقاد و تفکر انتقادی و اینها نیست، نه؛ حرف شرایط است، و تجربههای دردآلود و غمبار. فکرش را بکن که همین چند وقت پیش، نرسیده به جنگ و اواخر بهمنماه، چهارشنبهشبی به عروسی دعوت بودم و فرداشبش، به سوگواری چهلم دانشجویی نخبه و گرامی؛ از آنها که هر صد سال یکیشان را در الهیات میبینیم. مسئله این نیست که من سوگ و گداختن کنار داغ دل آن پدر و مادر را انتخاب کردم، تا شادی شادباش عروسی یکتا پسر آن پدر و مادر دیگر را؛ مسئله این تنگنای هول و هراسی است که ما را دربرگرفته... انگار کن قیامت!
من همیشه خواستهام شجاع باشم، خشونتپرهیز و در صلح؛ طوری که حافظ گفته:
چنان بِزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
اما چگونه برنه عزیز، چگونه؟
وقتی فاصلهها را دنیادنیا زندگی بربادرفته پُر کرده؟
حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش،
در لشگر دشمن پسری داشته باشد!
حالم چو درختی است که يک شاخه نااهل،
بازيچه دست تبری داشته باشد
سخت است پيمبر شده باشی و ببينی
فرزند تو دين دگری داشته باشد!
سر در گمیام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد
•
از میانِ شطحیاتِ آشفته و سردرگمیهای نیمهشبی!
چهارم خردادِ هزار و چهارصد و پنج