
نوشتهای که اینبار از من میخوانید، با آنچه پیش از این از من خواندهاید متفاوت است، پس به گیرندههای خودتان دست نزنید، مشکل از فرستنده است :)
این فرستنده، از قضا به بازارها، مالی، مالیرفتاری و فلسفه همزمان علاقهمند است و کتابی هم که در کلمات پیشرو از آن خواهم گفت، نقطه تلاقی همه اینها با هم است و به قول معروف آنچه خوبان همه دارند، این کتاب یکجا دارد.
•
اول بگذارید کم و کوتاه درباره سوروس و این کتابش چند کلمه بگویم.
جورج سوروس را بیشتر بهعنوان سرمایهگذار افسانهای و کسی که در سال ۱۹۹۲ با معامله علیه پوند انگلستان شهرت جهانی پیدا کرد، میشناسند. اما اگر از خودش میپرسیدید احتمالاً ترجیح میدهد او را یک "معاملهگرِ فیلسوف" بدانید تا یک معاملهگر صرف و متخصص بازارهای مالی.
اوحتی یکجا گفته بود که میخواسته فیلسوف بشود، ولی درنهایت مسیر خلق ثروت را انتخاب کرده است.
سوروس سالها تلاش کرد تجربههایش در بازارهای مالی را با اندیشههای فلسفی، بهویژه ایدههای کارل پوپر، پیوند بزند. او دانشجوی مستقیم پوپر در مدرسه اقتصاد لندن بوده و خوب طبعاً تحت تأثیر اندیشههای پوپر؛ و بله، رد پای این تأثیر در گفتههای سوروس مشهود است.
شاید برجستهترین حاصل این تأثیر، نظریه بازتابندگی (Reflexivity) باشد؛ نظریهای که ادعا میکند در جهان انسانی، باورهای ما فقط واقعیت را توصیف نمیکنند، بلکه میتوانند آن را تغییر دهند.

کتاب The Soros Lectures نسخه مکتوب پنج سخنرانی او در دانشگاه اروپای مرکزی است. برخلاف انتظار، این کتاب نه خاطرات یک سرمایهگذار است و نه کتابی برای آموزش معاملهگری. بلکه تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشی بنیادین:
اگر انسانها همواره خطاپذیرند، چگونه میتوانند جهانی را بشناسند که خودشان نیز در ساختنش نقش دارند؟
•
در نیمه دوم قرن بیستم، یکی از اثرگذارترین ایدههای اقتصاد مدرن، فرضیه بازار کارا بود. این نظریه که با نام اقتصاددان آمریکایی یوجین فاما گره خورده است، ادعا میکرد قیمت داراییها تقریباً تمام اطلاعات موجود را در خود منعکس میکنند. اگر خبر مهمی منتشر شود، بازار خیلی سریع آن را در قیمتها لحاظ میکند و بنابراین، هیچ سرمایهگذاری نمیتواند به شکل پایدار از بازار بهتر عمل کند.
این نظریه فقط یک مدل دانشگاهی نبود، بلکه کمکم به نوعی جهانبینی تبدیل شد:
"اگر بازارها همه اطلاعات را درست پردازش میکنند، پس قیمتها بهترین تصویر ممکن از واقعیت هستند.
و اگر قیمتها بهترین تصویر ممکن از واقعیت هستند، پس مداخله در بازار معمولاً اوضاع را بدتر میکند.
و همینطور اگر بازارها ذاتاً به سمت تعادل حرکت میکنند، بحرانها نیز صرفاً اختلالهایی موقتی خواهند بود."
اما سوروس ماجرا را جور دیگری میبیند.
نه به این دلیل که بازارها را ناکارآمد میداند، بلکه به این دلیل که معتقد است این نظریه، مهمترین ویژگی بازار را نادیده گرفته است:
سرمایهگذاران در بازار فقط اطلاعات را دریافت نمیکنند، بلکه با تصمیمهای خود همان واقعیتی را که قرار است منعکس شود، تغییر میدهند.
چطور؟
فرض کنید ارزش سهام یک شرکت به سرعت در حال افزایش است. در نگاه اقتصاد کلاسیک، این افزایش قیمت احتمالاً بازتاب اطلاعات مثبتی درباره آینده شرکت است، اما سوروس میپرسد:
اگر همین رشد قیمت باعث شود شرکت راحتتر سرمایه جذب کند، وام ارزانتری بگیرد، نیروهای متخصص بیشتری استخدام کند و پروژههای بزرگتری را آغاز کند، آیا هنوز میتوان گفت قیمت فقط "بازتاب" واقعیت بوده است؟ یا اینکه خود قیمت، به یکی از علتهای تغییر واقعیت تبدیل شده است؟
او معتقد است اقتصاددانان اغلب رابطهای یکطرفه میان واقعیت و قیمتها تصور میکنند، اما در جهان واقعی رابطه بیشتر شبیه یک حلقه بازخورد است:
واقعیت قیمت را تغییر میدهد،
قیمت نیز واقعیت را تغییر میدهد،
و این چرخه بارها و بارها تکرار میشود.
وقتی این حلقه شکل میگیرد، دیگر نمیتوان انتظار داشت بازار همیشه به سمت تعادل حرکت کند. برعکس، گاهی همین بازخوردها باعث میشوند بازار از واقعیت فاصله بگیرد و قیمتها بیش از اندازه رشد کنند. در واقع انتظارات اغراقآمیز میشوند. و اینجاست که چیزی شکل میگیرد به نام "حباب".
از همین منظر است که سوروس بحران مالی سال ۲۰۰۸ را نه یک حادثه غیرمنتظره، بلکه نتیجه طبیعی سالها بازخورد میان انتظارات، اعتبار، قیمت داراییها و رفتار بانکها میداند.
•
دوست دارم اینجا به یک سوءتفاهم درباره سوروس اشاره کنم که گاهی در محتواهای فارسی میبینم و آن اینکه او معتقد است بازارها همیشه اشتباه میکنند یا قیمتها هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند؛ بهگمانم این برداشت منصفانه نیست. سوروس هرگز چنین ادعایی نکرده است.
او نمیگوید بازارها اشتباه میکنند، حرف او این است که بازارها خودشان بخشی از واقعیتاند. این تفاوت ظریف، اما تعیینکننده است.
اگر این تفاوت را نبینیم، "نظریه بازتابندگی" او را به این جمله فروکاستهایم که «همه چیز فقط به ذهن انسان بستگی دارد»، درحالیکه سوروس اتفاقاً خلاف این را میگوید.
از نظر او در بسیاری از پدیدههای انسانی، آنچه که ما درباره جهان باور داریم، میتواند مسیر حرکت جهان را نیز تغییر دهد. شاید به همین دلیل است که سوروس هیچگاه خود را صرفاً یک اقتصاددان نمیدانست. او در حال مطالعه بازاری نبود که انسانها در آن حضور دارند، او در حال مطالعه انسانهایی بود که بازار را میسازند.
•
بد نیست برگردیم به کتاب و سخنرانیهای پنجگانه او.
اگر بخواهم ساختار کتاب را فقط با فهرست فصلها معرفی کنم، احتمالاً ارزش واقعی آن را بهدرستی منتقل نکردهام.
در نگاه اول، سخنرانیهای سوروس مجموعهای از پنج سخنرانی است که در دانشگاه اروپای مرکزی ایراد شدهاند. اما هنگام خواندن کتاب، کمکم متوجه میشویم این پنج سخنرانی در واقع پنج فصل از یک استدلال واحد هستند؛ استدلالی که سوروس سالها در ذهنش پرورانده بود.
هر سخنرانی، از زاویهای متفاوت، به یک مسئلهای مشترک و همان پرسش بنیادین نزدیک میشود:
اگر انسانها خطاپذیرند، چگونه میتوانند جهانی را بفهمند که خودشان نیز در ساختنش نقش دارند؟
این پرسش، نخ نامرئی کتاب است.
در سخنرانی نخست، سوروس از چیزی شروع میکند که آن را خطاپذیری مینامد. او یادآوری میکند که هیچ انسانی نمیتواند ادعا کند برداشتش از جهان کاملاً درست و بینقص است. ما همیشه با اطلاعات ناقص، پیشفرضهای ذهنی و محدودیتهای شناختی روبهرو هستیم.
شاید این حرف در نگاه اول بدیهی به نظر برسد، اما سوروس بلافاصله نتیجهای میگیرد که مسیر کتاب را تغییر میدهد:
"اگر همه ما خطاپذیریم، پس نمیتوان علوم اجتماعی را مانند فیزیک یا شیمی مطالعه کرد. زیرا در علوم اجتماعی، موضوع مطالعه، خود انسانهایی هستند که برداشتهایشان بر نتیجه نهایی اثر میگذارد، برخلاف فیزیک یا شیمی که برداشتهای انسان تأثیری در نتایج این علوم ندارند."
در سخنرانی دوم، این ایده به "نظریه بازتابندگی" میرسد.
همان جایی که سوروس توضیح میدهد چگونه باورها، انتظارات و تصمیمهای انسانها فقط واکنشی به واقعیت نیستند، بلکه میتوانند خود واقعیت را نیز دگرگون کنند.
اما شاید مهمترین ویژگی کتاب این باشد که سوروس در همین نقطه توقف نمیکند.
اگر کتاب فقط درباره بازارهای مالی بود، بسا که در همین نقطه به پایان میرسید. ولی او در سخنرانیهای بعدی، همین منطق را به سیاست، نظام مالی جهانی، بحرانهای اقتصادی و حتی مفهوم "جامعه باز" گسترش میدهد.
کمکم روشن میشود که بازتابندگی، صرفاً ابزاری برای تحلیل قیمت سهام نیست.
این نظریه، تلاشی است برای توضیح اینکه چرا جوامع انسانی قابل پیشبینی نیستند.
یکی از جذابترین ویژگیهای کتاب برای من این بود که سوروس هیچگاه وانمود نمیکند پاسخ نهایی را پیدا کرده است، برعکس، بارها تأکید میکند که نظریه خودش نیز کامل نیست. حتی چندجا اعتراف میکند که سالها طول کشیده تا بتواند ایدههایش را صورتبندی کند و هنوز هم آنها را در حال تکامل میداند.
صادقانه بگویم که از او توقع نداشتم چنین فروتن باشد :)
بسیاری از کتابهای اقتصادی با این وعدههای وسوسهبرانگیز آغاز میشوند:
راز موفقیت بازارها، اسرار معاملهگری، فرمول پیشبینی آینده، چطور ثروتمند شویم و ...، اما سوروس تقریباً از همان صفحات نخست، وعدهای کاملاً متفاوت میدهد. او نمیخواهد آینده را پیشبینی کند. او میخواهد نشان دهد چرا پیشبینی آینده، در جهانی که انسانها مدام آن را تغییر میدهند، تا این اندازه دشوار و در واقع نشدنی است.
شاید اگر بخواهم فقط یک دلیل برای خواندن این کتاب بیاورم این باشد:
سخنرانیهای سوروس بیش از آنکه مجموعهای از پاسخها باشد، تمرینی برای بهتر سؤال پرسیدن است.
سوروس در یکی از سخنرانیهایش اشاره میکند که همان منطقی که درباره بازارهای مالی توضیح داده بود، در سیاست نیز دیده میشود:
"رهبران سیاسی بر افکار عمومی اثر میگذارند
افکار عمومی نیز رفتار رهبران را تغییر میدهد.
رسانهها روایت میسازند. روایتها رفتار مردم را تغییر میدهند. رفتار مردم روایتهای تازهای تولید میکند."
پس بازتابندگی نظریهای درباره بازار نیست، بلکه نظریهای درباره جامعه انسانی است.
او سپس از لزوم "جامعه باز" سخن میگوید:
"اگر همه انسانها خطاپذیرند، اگر هیچکس مالک حقیقت نهایی نیست و اگر تصمیمهای ما مدام واقعیت را تغییر میدهند، پس جامعهای پایدارتر خواهد بود که بتواند اشتباههای خود را اصلاح کند، و این تنها در جامعه باز ممکن است."
او نمیگوید جامعه باز کامل است، بلکه باور دارد جامعه باز تنها نظامی است که امکان اصلاح مداوم را از خود سلب نمیکند.
در پایان کتاب، خواننده متوجه میشود که تمام پنج سخنرانی، در حقیقت، مسیر رسیدن به همین نتیجه بودهاند.
سوروس از اقتصاد شروع میکند،
از شناخت انسان عبور میکند،
به فلسفه علم میرسد،
و درنهایت، دوباره به سیاست بازمیگردد.
این ساختار، اتفاقی نیست. او میخواهد نشان دهد که اقتصاد، سیاست و فلسفه سه جهان جدا از هم نیستند. آنها سه روایت مختلف از یک مسئله مشترکاند.
یکی از ویژگیهای کتاب The Soros Lectures این است که برخلاف بسیاری از آثار اقتصادی، نویسنده بارها از خطاپذیری انسان سخن میگوید.
همینجا پرسشی مهم پیش میآید، که البته شاید حاصل زیادهروی ذهن نقاد من و إنقلتهای همیشگیام باشد :)
اگر همه انسانها خطاپذیرند، آیا خود سوروس نیز ممکن است درباره نظریه بازتابندگی دچار خطا شده باشد؟
جالب اینکه خود سوروس نیز به این مسئله آگاه است. او بارها تأکید میکند که بازتابندگی را نباید یک قانون جهانشمول دانست. از نظر او، این نظریه تلاشی است برای توصیف موقعیتهایی که در آن، برداشت انسانها بر همان واقعیتی که دربارهاش قضاوت میکنند، اثر میگذارد.
بااینحال، برخی از اقتصاددانان معتقدند سوروس گاهی دامنه این نظریه را بیش از اندازه گسترده میکند.
•
نسخه پیدیاف کتاب در دسترس من است و وقتی تورق و مرورش را شروع کردم، فکر نمیکردم با چنین محتوای بههم پیوسته و میانرشتهای مواجه شوم.
حالا با خودم فکر میکنم چه تفاوتی بهوجود میآوریم اگر همه ما باورهایمان را ارزیابی کنیم و پیش از هر تحلیل، هر تصمیم و هر قضاوت، از خودمان بپرسیم:
اگر برداشت من از واقعیت، خودش بخشی از ساختن همان واقعیت باشد، آن وقت مسئولیت من در قبال باورهایم چیست؟
•
از خواندن کتاب لذت بردم. این کتاب دعوتی است به اندیشیدن و به اینکه چگونه در مواجهه با عدمقطعیتها فروتنی و پذیرش بیشتری داشته باشیم، و البته با ذهنی بازتر بیندیشیم و تصمیم بگیریم.