این متن بسیار مفصل در اصل جملات قصاریست که از فلاسفه باستان رومی و یونانی جمعآوری شده.
پیشنهاد میکنم که برای مطالعه از متن پرینت بگیرید(البته نیاز نیست حتما کاغذ باشه میتوانید به صورت پیدیاف تهیه کنید.)
هیچ چیز را خوب نمیدانم جز اینکه هیچ نمیدانم.
زن... بیماری است.
انسان نمیتواند در آسایش زندگی کند مگر اینکه با شرافت، عدالت و خرد زندگی کند. و اگر با خرد، عدالت و شرافت زندگی کند، محال است که بدون آسایش زندگی کند.
یک فرد بیمار که آرزویی دارد، برای من مطلوبتر از یک فرد سالم است که آرزویی ندارد.
زندگی کوتاه، تلاش طولانی، وقت تنگ، تجربه خطرناک و قضاوت دشوار است.
بگذارید هر بیمار با داروهای سرزمین خود درمان شود، زیرا طبیعت مشتاق هوای خود و مشتاق غذای خود است.
غذای طبیعت یکی از مؤثرترین داروهای آن است.
به بیمار در مورد وضعیت کسی که وضعیت وخیمتری از او داشته و بهبود یافته است، اطلاع دهید، اما در مورد کسی که وضعیت مشابهی داشته و فوت کرده است، با او صحبت نکنید.
به بقراط گفته شد: چرا بدن انسان وقتی دارو مینوشد بیشتر تحریک میشود؟ او گفت: «مانند خانهای است که وقتی جارو میشود، گرد و غبار بیشتری میگیرد.»
آنکه از نسیم شادی و لذت نمی برد، حالش بد است و نیاز به درمان دارد.
دارو از بالاست، دارو از پایین است، و دارو نه بالاست و نه پایین.
کسی که حکمت را چون افسار گیرد، مردم او را چون رهبر خواهند گرفت.
کم ضررتر بهتر از زیاد مفیدتر است.
چون من به تنهایی - بدون دوستانم - دوست خودم هستم.
سختیها، سخنرانان بزرگی خلق میکنند.
هوشیار باشید و بیاعتمادی را فراموش نکنید؛ همین به تنهایی محرکی برای آگاهی است.
زندگی بشر به شدت نیازمند تعقل و مسئولیت پذیری است.
این ناتوانی در صحبت کردن نیست، بلکه ناتوانی در نگه داشتن زبان است.
با کار سخت، خدایان به همه ما چیزهای خوب میفروشند!
نباید چیزهای خردمندانه را به دست تنبلها سپرد، زیرا همانطور که حیوان فقط وزن طلا و نقره را حس میکند و نه ارزش آنها را، شخص تنبل نیز فقط وزن رنجی را که باید متحمل شود حس میکند، نه ارزش آنها را.
هیچ چیز شرافتمندانهتر از کار در فلسفه نیست.
فقرِ خردمند بهتر از ثروتِ نادان است.
خوشبختی، آرامش خاطر و تندرستی جسم است و نیکی کامل، ترکیبی از این دو چیز به طور همزمان است.
تقوا قویترین راه برای رسیدن به یک زندگی شاد است، زیرا هیچ چیز شیرینتر از زندگی عاقلانه و درست، انجام ندادن هیچ کار نکوهیده، احساس نکردن گناه، آسیب نرساندن به کسی و انجام دادن کارهای نیک در هر کجا که ممکن است بدون غفلت از هیچ یک از وظایف زندگی نیست.
من این را نه برای عموم، بلکه فقط برای شما مینویسم. همین که شما مخاطب شنوندهی من هستید و من مخاطب شنوندهی شما، برایم کافی است.
انسان باید خود را به غذای آسان عادت دهد، زیرا این سالمترین کیمیا است. زیرا وقتی انسان گرسنه یا نیازمند است، از غذای آسان بیشتر از لذیذترین غذاها لذت میبرد.
هیچ انسانی، حتی اگر عادت تلاش کردن را ترک کند، نمیتواند کاملاً از هر چیزی که جسمش را فاسد و ذهنش را خسته میکند، دوری کند.
حماقت یک لذت دائمی است.
نیروهای درونی حساستر و تأثیرپذیرتر از نیروهای بیرونی هستند.
بدن فقط در زمان وقوع درد تحت تأثیر آن قرار میگیرد؛ برخلاف ذهن که تحت تأثیر حال، گذشته و آینده است.
کمتر کسی از زندگی خود لذت میبرد، زیرا همه از وضع موجود خود بیزارند و به آینده امیدوارند، اما پیش از رسیدن به آرزوهایشان، ناگهان مرگ آنها را فرا میگیرد. این همان چیزی است که باعث میشود انسان در زندگی خود رنج بکشد، زیرا هیچ چیز بهتر از لذت بردن از فرصت وضع موجود و بیاعتمادی به آینده نیست.
یک فرد نباید خوشبختی خود را با تعداد سالهایی که روی زمین زندگی کرده است، بلکه با تعداد سالهایی که با خوشحالی زندگی کرده است، بشمارد.
احمقانه است که به دلیل کسالت از زندگی، به دنبال مرگ باشی، در حالی که شیوه زندگیات، علت تلاش توست.
لذتهای جسمانی محض نه ممنوع هستند و نه مذموم، و برای شخص عاقل ضرری ندارد که سهم خود را از آنها بدون افراط و تفریط بردارد.
اگر مطابق طبیعت زندگی کنی، فقر راهی به سوی تو نخواهد یافت. اگر مطابق ذهنت زندگی کنی، ثروت راهی به سوی تو نخواهد یافت.
زندگی کوتاه با شادی بهتر از زندگی طولانی با غم است.
زندگی یک احمق خالی از ستایش، پر از ترس و بدون جهت گیری به سوی آینده است.
یکی از نقاط ضعف عقیده، ترس از جهنم است.
انسان باید از آنچه او را آزار میدهد و زندگی را تلخ و شادیاش را از بین میبرد، دوری کند.
زندگی کردن تحت اجبار اشتباه است، زیرا هیچ کس مجبور به زندگی تحت اجبار نیست.
آزادی از برابری همه چیز، چه خوب و چه بد، در انسان حاصل میشود.
اگر میخواهی کسی را ثروتمند کنی، به داراییهایش اضافه نکن، بلکه خواستههایش را کم کن.
غیب گفتن وسواس فکری است که هیچ پایه و اساسی ندارد.
انسان باید کمالات را فقط به الوهیت نسبت دهد.
ثروت حقیقی، فقری است که به قانون طبیعت سپرده شده است.
شرک، انکار خدایان مورد پرستش عامه نیست، بلکه شرک در نسبت دادن زشتی به آنهاست، همانطور که عوام به آنها نسبت میدهند.
مقام الوهیت به خاطر عظمت و شرافت ذاتیاش شایسته پرستش است، پس آن را با این دید پرستش کنید، نه از روی ترس از شر آن و نه از روی امید به خیر آن.
خدایان تحت تأثیر هیچ یک از کارهای ما قرار نمیگیرند؛ آنها نه از کارهای خوب ما خوشحال میشوند و نه از کارهای بد ما خشمگین.
انشالله تا آخر عمرت مخفی بمونی.
خدای من، به بندگانت رحم کن.
هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمیآید.
برای لذت بردن از آزادی واقعی، برده فلسفه باش.
باید با آرامش و بدون تعجب، وقایع را پذیرفت.
کسی که به کمترین ثروت نیاز دارد، بیشترین ثروت را دارد.
این ذهن نیست که خدایان را تصور میکند.
هیچ کس دنیا را متفاوت از کسی که تازه وارد آن شده است، ترک نمیکند.
این دیوانگی است که انسان ستایش کند که جهان از عشق به انسانها آفریده شده است. بلکه به نظر میرسد که خدایان، پس از گذراندن مدتها در آسایش، تصمیم گرفتند حالت اولیه خود را به حالت دیگری تغییر دهند.
هر کسی طوری از زندگی خارج میشود که انگار تازه وارد آن شده است.
در آغاز، گرما و سرما و تنوع مزاجها به شدت امروز نبود. بلکه جهان در آغاز نظم خود مانند دیگران بود و مردمی که از زمین بیرون آمدند، از ما قویتر بودند. بدنهایشان پوشیده از موهای زبری مانند موی خوک بود. آنها نه از غذای بد دردی داشتند و نه از فساد هوا و فصول. رسمشان این نبود که لباس بپوشند، بلکه هر جا که شب فرا میرسید، برهنه روی سطح زمین میخوابیدند. آنها با استفاده از درختان کوچک خود را از باران محافظت میکردند. در آن زمان، آنها نه با یکدیگر آشنایی داشتند و نه حتی ملاقاتی. بلکه هر کس فقط خودش را میشناخت و فقط به آسایش خود مشغول بود. جنگلها نیز از زمین سر برآوردند، با درختان همیشه در حال رشد. وقتی مردم برای اولین بار زندگی خود را آغاز کردند، از میوه بلوط، میوه درختان کوچک و میوههای بد تغذیه میکردند. آنها گاهی با خوکها و حیوانات وحشی اختلاف داشتند، بنابراین شروع به جمع شدن در گروهها کردند. برای محافظت از خود در برابر آسیب این حیوانات وحشی، کلبههای کوچکی برای خود ساختند و شروع به شکار حیوانات کردند و از پوست آنها به عنوان لباس استفاده کردند. سپس هر یک از آنها همسری برای خود برگزید و با او در زندگی خصوصی زندگی کرد و فرزندانی از آنها متولد شدند. همانطور که پدران با فرزندان خود بازی میکردند، وحشیگری آنها فروکش میکرد و طرف آنها نرم میشد. این منشأ هماهنگی، آشنایی و معاشرتهای انسانی است. سپس همسایگان با همسایگان خود دوست شدند و دشمنی هر یک از آنها با همراهش قطع شد. در ابتدا، آنها با اشاره انگشتان خود به چیزها، اهداف خود را انجام میدادند. سپس، برای سهولت، به طور تصادفی نامهایی برای چیزها اختراع کردند. سپس، زبانی خشن ساختند که از آن برای اطلاع دادن به یکدیگر از آنچه در دل داشتند، استفاده میکردند.
پیش از پیدایش بشر، مردم هر آنچه را که نیاز به پختن داشت، در گرمای خورشید میپختند. گوشت شکار را در آن میپختند. روزی رعد و برقی از آسمان فرود آمد و ناگهان چیزهایی را سوزاند. مردمی که فایده آتش را میدانستند، به جای خاموش کردن آن، فقط به حفظ آن فکر میکردند. هر کس چیزی از آن را در خانه خود برمیداشت تا در پختن غذای خود از آن استفاده کند. سپس شهرها ساختند و زمین را بدون تساوی تقسیم کردند. بلکه کسانی که قدرت و شجاعت بیشتری نسبت به دیگران داشتند، آن را تصاحب کردند و خود را پادشاه ساختند و دیگران را به اطاعت از خود وادار کردند و برای خود قلعهها و استحکاماتی ساختند تا از حملات و یورشهای کسانی که در نزدیکی آنها زندگی میکردند، در امان باشند.
وقتی فیلسوفان در مورد روشهای رسیدن به حقیقت اختلاف نظر داشتند، اپیکور گفت: بهترین راه برای رسیدن به آن از طریق حواس است، زیرا از طریق آنها میتوان حقیقت را از باطل تشخیص داد.
ذهن در آغاز، هیچ تصوری از چیزی نداشت؛ بلکه مانند لوحی خالی بود که هیچ چیزی بر آن نبود. سپس، هنگامی که اندامهای فیزیکی شکل گرفتند، به تدریج از طریق حواس به آن دانش رسید و توانست چیزهای غایب را در نظر بگیرد. هیچ چیز مانع از اشتباه آن نمیشود، زیرا غایب را به عنوان حاضر تصور میکند و حتی ممکن است چیزی را که وجود ندارد تصور کند، برخلاف حواس که فقط چیزهای حاضر را وقتی که حاضر هستند درک میکنند. بنابراین، آنها هرگز در مورد وجود چیزها اشتباه نمیکنند.
تقوا قویترین راه برای رسیدن به یک زندگی شاد است، زیرا هیچ چیز شیرینتر از زندگی عاقلانه و درست، انجام ندادن هیچ کار نکوهیده، احساس نکردن گناه، آسیب نرساندن به کسی و انجام دادن کار نیک در هر کجا که ممکن است، بدون غفلت از هیچ یک از وظایف زندگی نیست.
بو، گرما، صدا، نور و سایر توصیفات ملموس صرفاً ادراکات روح نیستند.
لذت، هدف نهایی افراد در اعمالشان است.
شناخت گناه، آغاز رستگاری است.
مردم بی فکرند، یا بهتر بگویم به شدت احمقند. بعضی ها از ترس مرگ، خودشان را مجبور به مردن می کنند!
هر کسی که باور ندارد آنچه دارد ثروت بزرگی است، حتی اگر ارباب تمام دنیا باشد، خوشبخت نیست.
پیش از آنکه به دقت در مورد آنچه میخورید و مینوشید بیندیشید، در مورد اینکه با چه کسی میخورید و مینوشید بیندیشید، زیرا ضیافتی پربار بدون دوست، مانند زندگی شیر یا گرگ است.
خشم لجام گسیخته، جنون میآورد.
با دقت به مرگ فکر کنید.
انسانی والامقام را گرامی بدار، همواره او را چنان در نظر داشته باش که گویی تو را زنده نظاره میکند، و همه کارهایت را چنان سامان ده که گویی آنها را میبیند.
یک انسان آزاد آنطور که انتخاب میکند زندگی میکند، هیچکس بدون ضرر یا مجازات، شرور نیست.
تنها یک راه برای خوشبختی وجود دارد؛ و آن این است که از نگرانی در مورد چیزهایی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم دست برداریم.
ذهن، امور را سازماندهی میکند، بنابراین نباید بدون سازماندهی رها شود.
من دریافتهام که سهم یک فرد از خوشبختی، عمدتاً به تمایل خالصانهی او برای خوشبختی بستگی دارد.
اول به خودت بگو که میخواهی چه کسی باشی، بعد کاری را که باید انجام بدهی، انجام بده.
هر که در زندگی خود بدبخت است، نباید کسی را سرزنش کند، زیرا او خود عامل بدبختی خویش است، زیرا خداوند مردم را جز برای خوشبختی نیافریده است.
هر که در زندگی شاد نباشد، مسئول بدبختی خود است. من همیشه هر اتفاقی که برایم بیفتد را می پذیرم، چون معتقدم خدا برای انسان بد نمی خواهد.
آموزش حتی برای پیرمرد نیز در جوانی باقی میماند.
آموزش و پرورش داراییای است که هیچ انسانی نمیتواند آن را از او بگیرد.
من به آنچه خداوند برایم قسمت کرده راضی هستم، زیرا معتقدم آنچه او برایم مقدر کرده بهتر از آن چیزی است که من برای خودم مقدر کردهام.
خدا مرا آزاد کرده است و من احکام او را میدانم، پس هیچکس نمیتواند مرا اسیر کند.
یقین بدانید که حوادث زندگی به شما اهمیتی نمیدهند، زیرا هر چه که باشند، میتوانید از آنها به طور شرافتمندانهای استفاده کنید.
اگر مرگ اجتنابناپذیر است، آیا باید غمگین بمیرم؟ اگر سرنوشت بخواهد مرا به زنجیر بکشد، آیا درد اجتنابناپذیر است؟ اگر سرنوشت از راه برسد، روح باید اسیر شود.
مرگ اجتنابناپذیر است، پس آیا باید غمگین و گریان بمیرم؟ فرض کنید که به زندان و زنجیر محکوم شدهام، آیا باید با فریاد زدن برای غم و نابودی، به بدبختی خود بیفزایم؟ یا اگر به تبعید محکوم شدهام، آیا کسی هست که بتواند مانع رفتن من به تبعیدگاهم با آرامش خاطر و چشمانی راضی شود؟ شاید بگویی: «اما ما تو را زندانی میکنیم.» بدان که تو قدرت زندانی کردن این بدن را داری، اما خود ذهن بسیار تنگتر از آن است که بتوان آن را تصرف کرد.
بهترین خدمتی که میتوانی به کشورت بکنی این نیست که خود را به ساختن کاخهای باشکوه محدود کنی، بلکه باید روح شهروندانت را در آغوش بگیری و آنها را بسازی. بهتر است که روحهای بزرگ در کلبهها پناه بگیرند تا اینکه بردگان در اتاقهای کاخها پنهان شوند.
چشمانت را به سوی خدا بلند کن و بگو: هر طور که میخواهی از من استفاده کن. من از تو هستم و ذهن من ذهن توست. من هیچ چیزی را که تو میخواهی رد نمیکنم. مرا به هر کجا که میخواهی هدایت کن و لباسی را که میخواهی به من بپوشان.
اگر دیگران برخلاف میل طبیعی خود عمل کردند، ناراحت نشو، زیرا تو برای شرکت در کارهای بد مردم به دنیا نیامدهای، بلکه برای شرکت در کارهای خوب آنها به دنیا آمدهای. پس اگر کسی را دیدی که کار بدی میکند و احساس بدبختی کردی، بدان که هر که کار خوبی میکند به نفع خودش است و هر که کار بدی میکند به ضرر خودش است و خداوند مردم را برای خوشبختی آفریده است، نه بدبختی.
ای انسان، آیا با برادرت که پدرش خداست مدارا نمیکنی؟ در حالی که تو و او از یک نژاد و از یک اصل هستید؟ و اگر سرنوشت تو را به مقام والایی برساند، آیا خود را ستمگر و سرکش خواهی کرد؟
انسان فقط باید آنچه را که شایسته مقام و منزلت اوست انجام دهد و از فرمانروایان و قضات سرپیچی نکند.
مردم در غفلت بزرگی هستند زیرا عواقب آن را در نظر نمیگیرند.
داشتن دوست از نگه داشتن دوست خوشایندتر است، همانطور که نقاشی کشیدن یک هنرمند وقتی در حال نقاشی است خوشایندتر از زمانی است که نقاشی را تمام کرده است.
آنها زندگی میکنند تا بخورند، اما او (سقراط) میخورد تا زنده بماند.
ما هم از نوادگان او هستیم.
یورکا! (پیداش کردم).
فقط یک نقطه ثابت به من بدهید تا روی آن بایستم، من زمین را جابجا خواهم کرد.
همانطور که گاهی اوقات یک میله کج را در معرض آتش قرار میدهیم تا کجی آن را صاف کنیم، خداوند نیز ما را در معرض آتش غم و اندوه قرار میدهد تا روح ما را صاف کند و بر راست بودن و اعتدال آن بیفزاید.
اما آنجا آسان بود و اینجا هم آسان (قورباغهها، سطر ۸۲).
دوران کودکی بهترین سن برای کاشتن پایههای یک زندگی شایسته است. اگر درختی در جوانی مورد مراقبت قرار نگیرد، کج میشود و وقتی پیر شد، صاف کردن آن دشوار خواهد بود.
شایسته نیست که شاعران مانند نان فروشان به یکدیگر توهین کنند!
پیری، دوران کودکی دیگری است.
برای شما دشوار است که قوز را در یک خط مستقیم حرکت دهید.
کلام چیزی جز حکمت پیامبران و حماقت بسیاری از خردمندان نیست.
افراد خردمند از دشمنان خود چیزهای زیادی میآموزند.
روزی شاه دنیس به صورت آریستیپوس آب دهان انداخت و برخی از اعضای شورا این کار را دشوار یافتند. آریستیپوس خندید و گفت: «یک ماهیگیر سختی ماهیگیری را تا جایی تحمل میکند که در دریا خیس شود تا یک ماهی کوچک بگیرد، پس من چگونه نمیتوانم آب دهان شاه را برای گرفتن یک نهنگ بزرگ تحمل کنم؟»
به آریستیپوس گفته شد: «استاد شما سخاوتمند و بزرگوار بود و از کسی چیزی نخواست.» او پاسخ داد: «وضع من چقدر با او متفاوت است! همه شاهزادگان و بزرگان شهر آتن به فرستادن هر آنچه استاد من سقراط نیاز داشت افتخار میکردند، به طوری که او اغلب بیشتر آنچه را که به او داده میشد، برمیگرداند و به مقداری از آن قناعت میکرد. اما در مورد من، غیرممکن است که یک پادشاه فرومایه نزد من بیاید و مرا به خاطر بخشیدن آنچه که با آن امرار معاش میکردم، به یاد بیاورد و از من بخواهد که به جای آن به او آموزش دهم!»
عده ای پدرش را برای تعلیم او نزد آریستیپوس فرستادند، و از او خواستند که به تعلیم و تربیت او رسیدگی کند. آریستیپوس از او پنجاه درهم خواست. پدر پسر از این موضوع تعجب کرد و گفت: «چگونه پنجاه درهم بدهم در حالی که می توانم با آن یک برده بخرم؟» آریستیپوس به او گفت: «برو و با آن یک برده بخر، تا دو خدمتکار دیگر داشته باشی...!»
روزی، آریستیپوس سوار کشتی بود و عدهای به او گفتند که کشتیای که او در آن است، کشتی دزدان کشتی است. بنابراین او تمام پولی را که با خود داشت بیرون آورد و وانمود کرد که آن را میشمارد و آن را به دریا انداخت. سپس آهی کشید، گویی که تصادفاً از او افتاده بود، و با صدایی که فقط نزدیکان میتوانستند بشنوند گفت: «برای من بهتر است که پولم را از دست بدهم تا اینکه خودم را به خاطر پول از دست بدهم!»
آریستیپوس در حالی که غلامش پشت سرش راه میرفت، به نظرش رسید که غلام به دلیل سنگینی پولی که حمل میکرد، نمیتواند به سرعت او راه برود. بنابراین به او گفت: «آنچه را که نمیتوانی حمل کنی، دور بینداز و فقط آنچه را که میتوانی حمل کنی، بردار.»
وقتی آریستیپوس را به خاطر اسراف و ولخرجی در غذاهای مجلل سرزنش میکردند، میگفت: «اگر غذاهای خوشمزه مذموم هستند، چرا در ایام مذهبی و تعطیلات، ضیافتها اینقدر زیاد است؟»
افلاطون، آریستیپوس را به خاطر زندگی در تجملاتیترین و راحتترین زندگی سرزنش کرد، بنابراین آریستیپوس پاسخ داد: «آیا فکر میکنی شاه دنیس یکی از بهترین مردم است یا نه؟» افلاطون پاسخ داد: «او یکی از بهترینهاست.» سپس افلاطون گفت: «اگر چنین است، آیا او از من تجملاتیتر نیست؟ آیا تجمل و آسایش، انسان را از بهترین خوبیها دور میکند؟»
اتفاقاً روزی دیوژن طبق معمول مشغول شستن علف بود که آریستیپوس از کنارش گذشت. دیوژن به او گفت: «اگر میتوانستی به این علفها قناعت کنی، مجبور نبودی نزد پادشاهان بروی و هر چه میخواهی از آنها بشنوی.» آریستیپوس گفت: «و اگر هنر همنشینی با پادشاهان را میدانستی، از این علفها متنفر میشدی.»
روزی، پادشاه دنیس سه زن زیبا را نزد آریستیپوس آورد و به او گفت: «هر کدام را که بیشتر میپسندی انتخاب کن.» او همه آنها را برداشت و به پادشاه گفت: «انتخاب از میان آنها انتخاب امنی نیست. آیا نمیدانی پاریس، پسر پادشاه، یکی پس از دیگری به دلیل ترجیح برخی از زنان بر دیگران چه بلایی سرشان آمد؟ اگر یکی از آنها را برای نفع خودم انتخاب کنم، آن دو نفر دیگر بیشتر به من ضرر میرسانند تا سود.» سپس آنها را به تالار خود برد و فوراً آنها را برگرداند.
دنیس از آریستیپوس پرسید: «چرا همیشه فیلسوفان را میبینید که به دیدار پادشاهان میروند، اما هیچ پادشاهی را نمیبینید که به دیدار فیلسوفان برود؟» او پاسخ داد: «زیرا فیلسوفان میدانند که به چه چیزی نیاز دارند؛ برخلاف پادشاهان که نمیدانند به چه چیزی نیاز دارند.»
یکی از زیباترین چیزها این است که در خواستههایت اقتصادی باشی.
روزی آریستیپوس به همراه یکی از شاگردانش وارد خانه معشوقش شد. شاگرد احساس خجالت و شرمندگی کرد. وقتی آریستیپوس این را حس کرد، به او گفت: «دوست من، شرم هنگام ورود به این مکانها جایز نیست. فقط در صورتی جایز است که نتوان از آنها خارج شد.»
روزی، آریستیپوس و دوستش با هم مشاجره کردند و هر کدام از دیگری روی برگرداند. آریستیپوس نزد دوستش رفت و گفت: «آیا صلح کنیم؟ آیا میخواهی همه، حتی انگلها و مهمانان ضیافت، به ما بخندند؟» دوستش پاسخ داد: «صلح، آرزوی من و هدف من است.» آریستیپوس گفت: «فراموش نکن که من کسی هستم که به دنبال صلح بودم و آن را از تو خواستم، هرچند از تو بزرگترم!»
پادشاه دنیس جشن بزرگی برگزار کرد و سپس به حاضران دستور داد لباسهای بلند و تمیز بپوشند و در وسط تالار برقصند. افلاطون امتناع کرد و گفت: «من مرد هستم و پوشیدن لباس زنانه برای من مناسب نیست.» اما آریستیپوس جلو رفت و متوقف نشد و با آن لباسها شروع به رقصیدن کرد و با صدای بلند گفت: «مردم در جشنواره باکوس میرقصند و این کار آنها را نجس نمیکند، مگر اینکه به چیز دیگری آلوده شده باشند.»
آریستیپوس به برخی از دوستانش التماس کرد، اما پادشاه او را رد کرد و درخواستش را نپذیرفت. آریستیپوس به پای پادشاه افتاد و آنها را بوسید. برخی از کسانی که در شورا بودند این کار را دشوار یافتند و او را به رذل بودن متهم کردند. آریستیپوس گفت: «من در این مورد مقصر نیستم، بلکه تقصیر بر گردن پادشاه است که گوشهایش را به پاهایش چسبانده است.»
روزی مردی در حضور او شروع به توهین و بدگویی به آریستیپوس کرد. آریستیپوس او را ترک کرد و رفت. آریستیپوس به دنبال او رفت و به او گفت: «ای مرد زشت، چرا میروی؟» آریستیپوس پاسخ داد: «تو مردی هستی که میتوانی توهین کنی، اما من اجازه ندارم آن را بشنوم.»
آریستیپوس در حال سفر دریایی به کورینت بود که باد شدیدی وزید و او بسیار ترسید. او ترسید که هلاک شود، اما همه سرنشینان کشتی او را مسخره و سرزنش کردند. آنها به او گفتند: «با جهل خود، ما اصلاً نگران نبودیم، و تو یکی از فیلسوفان بزرگ هستی! این ترس و اضطراب برای چیست؟» او پاسخ داد: «روح من و روح شما یکسان نیست. بلکه آنچه من از دست میدهم با آنچه شما از دست میدهید بسیار متفاوت است!»
از آریستیپوس درباره تفاوت بین عالم و جاهل پرسیدند. گفت: لباسهایشان را از تنشان درآورید و نزد کسی که آنها را نمیشناسد بفرستید، زیرا او به محض دیدنشان، آنها را از هم تشخیص میدهد!
بهتر است انسان فقیر و تهیدست باشد تا اینکه نادان و بیخبر باشد.
روزی دنیس به پادشاه افلاطون کتابی و به آریستیپوس پول داد. گروهی از مردم آریستیپوس را به خاطر هدیهاش مورد انتقاد قرار دادند و او را سرزنش کردند. او گفت: «من به پول نیاز دارم و افلاطون به کتاب.»
میگویند آریستیپوس از پادشاه دیناری خواست و پادشاه به او گفت: «تو پیش از این به من گفتهای که خردمندان به پول نیازی ندارند.» آریستیپوس به او گفت: «اول پول را به من بده، بعد در این مورد صحبت خواهیم کرد.» پس پادشاه آن را به او داد و آریستیپوس به او گفت: «آیا اکنون نمیبینی که من به پول نیازی ندارم؟»
آریستیپوس مرتباً به سیراکوز میرفت و پادشاه دنیس از او دلیل آن را پرسید. آریستیپوس گفت: «من آمدهام تا آنچه را که دارم به تو بدهم و آنچه را که تو داری با آن عوض کنم.»
از آریستیپوس پرسیدند: «چرا وقتی نزد پادشاه رفتی، از رفتن نزد سقراط صرف نظر کردی؟» او گفت: «وقتی به حکمت نیاز داشتم، نزد سقراط رفتم، اما حالا که به پول نیاز دارم، نزد پادشاه میروم.»
روزی آریستیپوس مرد جوانی را دید که از یادگیری شنا در دریا خوشحال بود و به او گفت: «آیا از اینکه به چیزی کوچک افتخار میکنی، شرم نداری؟ دلفین در این مورد از تو بهتر است.»
از آریستیپوس پرسیدند که از فلسفه چه چیزی به دست آورده است، و او گفت: «من این را به دست آوردم که میتوانم با تمام دنیا هر طور که میخواهم صحبت کنم.»
بهتر است انسان به شدت فقیر باشد تا اینکه نادان باشد، زیرا فرد فقیر فقط پول از دست داده است، برخلاف فرد نادان که انسانیت خود را از دست داده است!
خدا جهان را آفرید و از آن روی برگرداند.
یکی از حضار از او پرسید: «شما فیلسوفان در چه چیزی از دیگران برتر هستید؟» آریستیپوس پاسخ داد: «این است که اگر قوانین به کلی ناپدید شوند، ما میتوانیم به راه راست ادامه دهیم.»
به عزیزانت جز به اندازه نیازشان به تو، اهمیت نده.
انسان عاقل نباید کاری را انجام دهد که مناسب موقعیتی که پیش آمده نیست.
آزادی و بردگی، ثروت و فقر، شرافت و پستی، مانع خوشبختی و سادگی نمیشوند.
مرد خردمند نباید از کسی کینه به دل بگیرد، بلکه باید به مردم بیاموزد که چه چیزی برایشان مفید است.
عشق چیزی جز یک خیال باطل نیست، زیرا بین احمقها اتفاق نمیافتد.
انسان خردمند، خودکفا و بینیاز از دیگران است و نیازی به همراه خود ندارد.
اتفاقاً شاه دنیس در مورد آریستیپوس نکتهای در ذهن داشت، بنابراین وقتی غذا رسید و آنها آماده خوردن شدند، شاه دنیس به او دستور داد که در آخرین جایگاه بنشیند. این موضوع او را تحت تأثیر قرار نداد و عصبانی نکرد، و به شاه گفت: تصور میکنم که میخواستی این مکان را نزد من گرامی بداری!
مرد خردمند نباید برای نجات کشورش خود را به هلاکت بیندازد، زیرا تمام جهان کشور اوست.
حسادت دو نوع است: ممدوح و مذموم. نوع ممدوح آن است که عالمی را ببینی و آرزو کنی مانند او باشی، یا زاهدی که مانند او عمل کند. نوع مذموم آن است که عالمی یا فاضلی را ببینی و آرزوی مرگ او را داشته باشی!
زن مانند گل رز است... او مرد را با عطر خود جذب میکند تا با خارهایش او را نیش بزند.
بهترین کاری که یک فرد میتواند انجام دهد، تمرین فضایل و داشتن یک زندگی خوب است.
بگذارید آنچه مینویسید بهترین چیزی باشد که میتوانید بخوانید، و آنچه حفظ میکنید بهترین چیزی باشد که میتوانید بنویسید.
از ارسطو پرسیدند: بهترین چیزی که انسان می تواند با خود حمل کند چیست؟ گفت: سکوت.
اگر شهوت فراتر از توانایی فرد باشد، روح قبل از رسیدن به آن هلاک خواهد شد.
رومیها کسانی هستند که بسیار طمعکار و لجبازند.
ارواح حیوانات، اشیاءِ حوادث زمان هستند.
اگر ظرافتها از شک و تردیدها پاک شوند، تصویر شکوه و جلال پیدا میکند.
اصطلاحات منطقی برای نادانان مضر است زیرا احساسات آنها قادر به درک آنها نیست.
گذشت زمان برای وضعیت حیوان مضر است.
زمان میآفریند و نابود میکند، بنابراین نابودی هر قومی دلیل وجود قومی دیگر است.
اندکی از نور زیبایی، بهتر از انبوهی از خرد است.
هر کس بداند که آفرینش و فساد از پی هم میآیند، از وقوع مصیبتها اندوهگین نمیشود، زیرا میداند که خود نیز جزئی از آفرینش است و این برای او آسان خواهد بود، زیرا هر کسی قادر به رفع آن نیست.
ارواح والا از پذیرش ذلت سر باز میزنند و فنای خود را در آن، حیات خود میدانند، در حالی که ارواح پست، نقطه مقابل آن هستند.
اجازه دادن به حرکات کیهان که اشیاء را در طرفین خود اشغال کنند.
با اعتدال مزاج و تساوی احساس، میتوان بین اشیاء و اضداد آنها فرق گذاشت.
آن که تو را برای خودش نخواهد، از تو دور است، هرچند تو از او دور باشی.
کسی که میداند مسئول مرگ خود است، بدبختیها را آسان خواهد یافت.
چشم خود شاهد است و اخبار میتوانند کم یا زیاد شوند، بنابراین اولین چیزی که باید در نظر گرفته شود چیزی است که از طریق ملاحظه، خود را نشان میدهد.
ممکن است به دلیل مراقبت ضعیف، مانند سوزاندن با سوزن و قطع عضو، که هر دو به اندامها آسیب میرسانند، عضو آسیب ببیند.
تضاد بین امر مصنوعی و امر طبیعی مانند تضاد بین حقیقت و دروغ است.
امید یک آرزو است، شک یک مکث است، و آنها امیدند.
علل فهم، شدیدتر از علل بدنها هستند.
آنکه در ظاهر ظلم را ترک کند، اندامش خواب رفته باشد و به حواس خود اکتفا کند، ستمگر است.
هر که اندیشه را امری بدیهی قرار دهد، به عقل خود آسیب رسانده است، و همچنین هر که نوآوری را امری فکری قرار دهد.
جدایی مواد بیشتر از جدایی اجسام است.
اگر نفس از آرزوها و خواستههایش دست نکشد، زندگیاش مرگ و هستیاش نیستی است.
تفاوت صبر و ناتوانی در این است که صبر تنها از توانایی ناشی میشود، در حالی که ناتوانی تنها از ضعف ناشی میشود. بنابراین، اگر فرد ناتوان ناتوان باشد، نمیتوان او را صبور نامید.
روح فروتن درد تحقیر را احساس نمیکند، در حالی که روح والا چیزها را آنطور که هستند میبیند.
نادان، طعم آن را خوش نمیبیند، بلکه آن را سنگین مییابد، همانطور که داروهای مفید برای بیمار سنگین هستند و چیزی غیر از طعم آنها در دهان او خوش است.
زیبایی ظاهری یک فرد، نشان دهنده اعمال نیک و فضیلت او نیست.
اگر ساختمان بر پایه و اساس استوار نباشد، فساد به آن نزدیکتر از صلاح است.
نزدیکترین نزدیکی، الفت دلهاست، هرچند اجزا از هم دور باشند، و دورترین دوری، بیگانگی دلهاست، هرچند بدنها به هم نزدیک باشند.
آنکه راهی برای ارضای هوسهایش یا راهی برای کنترل امورش نیابد، لذت زندگی را نخواهد یافت.
کسی که با چشم عقل بنگرد و عواقب امور را قبل از وقوع آنها ببیند، از وقوع آنها نگران نخواهد شد.
رسیدن به هدف دشوار است، و درماندهترین مردم کسی است که عزمش در راه رسیدن به هدف سست نشده باشد.
الفضل هرگز از سرزنش و سپس ستایش دست بر نمیدارد.
کسی که نتواند از لذتهایش لذت ببرد، آنها را از دست خواهد داد و بدنش ناسالم خواهد شد.
هر که خود را از نادان برتر نداند، نادان او را از او برتر خواهد دانست.
هر که از ترس فقر، وقت خود را صرف جمع کردن مال کند، خود را تسلیم نیستی کرده است.
کسی که بیماری خود را نمیشناسد، درمان نمیشود.
راه حل نابودی مسائل بزرگ، همان راه حل نابودی مسائل کوچک است.
زشت است که اهل خیر از خیر جدا شود، زیرا اگر موزون باشند، مانند یک چیزند و دو نام برایشان مناسب است.
انسان خردمند به خواهشهای طبیعی خود تن نمیدهد، زیرا میداند که آنها از بین خواهند رفت، در حالی که انسان نادان گمان میکند که آنها باقی خواهند ماند، در حالی که خودش باقی خواهد ماند. پس اولی به دلیل هوشش بدبخت است، در حالی که دومی از نادانی خود لذت میبرد.
با صبر کردن در برابر گذشت دوران ریاست جمهوری، به افتخار گرانبهایی دست مییابید.
خردمند به وسیلهی خردش نشان میدهد که دانشش بیش از آن چیزی است که دارد، بنابراین به خاطر آن دانش فروتن میشود. نادان گمان میکند که به نهایت رسیده است، بنابراین به دلیل نادانیاش سقوط میکند و مردم از او متنفر میشوند.
جوانی خوشقیافه را دید و از او خواست که سخن بگوید، اما چیزی نیافت، پس گفت: «چه خانهی خوبی میشد اگر کسی در آن زندگی میکرد.»
اگر روح فلسفی مجسم شود، به عالم بالا خواهد رسید و به جاهطلبیهای دنیوی بسنده نخواهد کرد.
خستگی و کوفتگی به دلیل ضعف بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، بدنها را آزار میدهد.
دنیا به کودکانش غذا میدهد و نوزادش را میخورد.
اگر چیزها مؤثر بودند، مسلماً به خاطر مؤثر بودنشان ستایش نمیشدند، زیرا خورشید به خاطر گرما یا نورش ستایش نمیشود.
بزدلی، ضعفی پنهان در روح ترسو است، اما وقتی تنهاست، شجاعت از خود نشان میدهد.
پیروزی از طبیعت زندگی است و صلح از طبیعت مرگ. روح دوست ندارد بمیرد؛ بنابراین، دوست دارد چیزها را به زور به دست آورد.
انسان شبحی روحانی با ذهنی غریزی است، نه آنچه چشمها از تصویر بیرونی میبینند.
بیعدالتی در ذات نفس است، اما دو ویژگی مانع از آن میشود: یک ویژگی دینی و یک ویژگی دنیوی: ترس از انتقام.
سه کس هستند که اگر به آنها ستم نکنی، به تو ستم خواهند کرد: فرزندت، غلامت و همسرت. دلیل پارسایی آنها این است که تو به آنها ستم میکنی.
هر چیزی که آغازی دارد، لزوماً پایانی هم دارد.
ارواح پاک، امیال حیوانی را رها میکنند، البته نه از روی ترس.
کسی که از نداری ثروتمند میشود، از سخاوت فقیر میشود.
تا زمانی که مشخص نشود که پرسشگر، پرسش خوبی مطرح کرده است، نباید کسی را به خاطر پاسخ ندادن به پرسش سرزنش کرد، زیرا پرسش خوب، راه و دلیل رسیدن به پاسخ خوب است.
اساس فضایل، تسلیم امیال در برابر حکم عقل است.
کسی که شیرینی اعمالش را بچشد، تلخی راههایش را نیز تحمل میکند.
حسود، خود را میخورد، همانطور که زنگ، آهن را میخورد.
چشم باکرهی پاکدامن، خود و جهان را به شما نشان میدهد.
دانش بهترین توشه برای دوران پیری است.
ارسطو گفته است: «هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ حیوانی ویرانکنندهتر از تکبر و هیچ دوستی بزرگتر از مشورت نیست.»
دانش، زینت در رفاه و یاری در سختی است.
نادان تصدیق میکند، دانا تردید میکند و خردمند میاندیشد.
از ارسطو پرسیدند: «فرهیختگان چقدر بر بیسوادان برتری دارند؟» پاسخ داد: «به همان اندازه که زندگان بر مردگان برتری دارند!»
دانش، زینت در رفاه و یاری در سختی است و دانش، بهترین توشه برای پیری است.
عدالت یعنی به هر کس حقش را دادن.
خوردنیها و نوشیدنیها اگر بیش از حد توسط معده مصرف شوند، آتش آن را خاموش میکنند و غذا بدون پخته شدن در بدن جاری میشود و این باعث کمبودی در بدن میشود که باعث دوره زمانی میشود. این مانند درخت است که اگر آب آن زیاد باشد، میپوسد و اگر کم باشد، خشک میشود و مانند چراغ است که اگر روغن آن کم یا زیاد باشد، خاموش میشود!
خوشبختی در خرد است و در این دنیا هیچکس جز خردمندان و خردمندان خوشبخت نیست.
از ارسطو پرسیدند: «دروغگوها چه سودی میبرند؟» گفت: «چون اگر راست بگویند، مردم حرفشان را باور نمیکنند.»
ظالمترین کسی که به خود ستم میکند، کسی است که در برابر کسی که به او احترام نمیگذارد، فروتنی کند.
مرگ با صداقت بهتر از زندگی با دروغ است.
هر که دین و شریعت را رد کند و ترس از خدا را کنار بگذارد، سزاوار طرد و طرد از سوی همه است.
علل فهم، شدیدتر از علل بدنها هستند.
هر که به جای شهود، از اندیشه استفاده کند، به عقل خود آسیب رسانده است، و به همین ترتیب هر که شهود را به جای اندیشه به کار گیرد.
اگر اعمال بیطرفانه نباشند، مهربانی یک توهین است.
هیچ تغییری مانند کودکانی که بینوشته به دنیا میآیند، وجود ندارد، زیرا آنها از بادِ وزیدن گرفته تا بادِ سوزان، مسریترند.
خستهترین مردم کسی است که تواناییاش محدود اما جوانمردیاش گسترده است.
بدبختترین فرد کسی است که ثروت کمی دارد اما عزت و جلال زیادی دارد. کسی که ثروت زیادی دارد اما عزت و جلال کمی دارد، ثروتی ندارد.
آن که قادر به فضایل نیست، فضایلش ترک رذایل باشد.
بزرگداشت یاد در کتابها، عمری است که هرگز کهنه نمیشود و هر روز، روزی نو است.
ناتوانترین مردم کسی است که میتوانست ناتوانیاش را از خود دور کند، اما این کار را نکرد.
بردباری خردمند در برابر خواستههای نادان است. نیازی که خردمند آن را ناخوش دارد، نادان آن را حسد میبرد.
برای کسی که طبیعتش او را تسخیر کرده و هوسها بر او چیره شدهاند، ثروتی وجود ندارد.
روح والا، مرگ را به عنوان تداوم رسیدن روح به جایگاههای پایدار میبیند، و این حالتی است که خلقت از رسیدن به آن ناتوان است.
کسی که با آرزوها تغذیه میشود، بدون رسیدن به هدفش میمیرد.
اگر بیماری روح از جهل باشد، پس مرگ درمان آن است.
متنفر بودن از چیزی که حتماً نقصی در ذهن است.
ما ارواح را از گذر روزها تسلی میدهیم، پس چرا اجازه نمیدهیم به جای خود بازگردند؟
ظرافتها آسمانی و الهامات زمینی هستند و هر عنصری به عنصر اول خود بازمیگردد.
زیاده از حد، کاهش از حد است.
با به کارگیری پیکان قاطعیت، درستیِ عزم و اراده محقق میشود.
آخرین حرکات جهان مانند اولین آنهاست و آفرینش جهان مانند ناپدید شدن آن در واقعیت است، نه در حس.
بزرگترین چیز برای روحها، احترام گذاشتن به فروتنان است.
غنی نبودن از خود، بدتر از غنی نبودن از دست و مال است.
کلی حیوون مریضه و سیاسی نیست که از همدیگه شکایت کنیم.
اندیشیدن به عواقب امور، حقیقت آنها را افزون میکند، و عشق، حواس را از درک بینش باز میدارد.
آخرین راه چاره احتیاط بیش از حد، اولین راه چاره غم و اندوه است.
اگر میخواهی همه دنیا از تو اطاعت کنند، از عقل اطاعت کن.
حکومت مردمی بیشک عادلترین، مهربانترین و دلسوزترین حکومت برای شهروندان است.
بهترین سخن، سخنی است که حق را بگوید و برای شنونده سودمند باشد.
زیبایی کسی که حواس شناخت در او مرده باشد، برایش فایدهای ندارد.
گروهی از ارسطو پرسیدند: چرا روح ما به زیبایی گرایش دارد و به چیز دیگری گرایش ندارد؟ او در پاسخ گفت: پرسش شما در این مورد نشان میدهد که شما مانند نابینایانی هستید که هیچ چیز نمیبینند.
از ارسطو پرسیدند: کدام یک از فرستادگان، احتمال موفقیت بیشتری دارند؟ گفت: آنکه زیبایی را با عقل در هم میآمیزد.
دوست من، من هستم.
وقتی مردم با هم دوست هستند، نیازی به عدالت نیست، اما وقتی عادل هستند، دوستی ندارند.
بهترین و کوتاهترین راه برای زندگی با عزت در این دنیا این است که آنچه را که برای خود نگه میدارید، همان چیزی باشد که به مردم نشان میدهید.
هر فضیلتی حد وسطی است بین دو رذیلت: افراط و تفریط. شجاعت حد وسطی است بین بیباکی و جبن، سخاوت حد وسطی است بین شرافت و بخل، و عفت حد وسطی است بین بیاخلاقی و بیبندوباری.
اگر نفوس فلسفی پاک شوند، به عالم بالا خواهند رسید، نه در دغدغههای دنیوی سیر خواهند کرد و نه در معرض خطا قرار خواهند گرفت.
ما اتحاد ارواح را منع نمیکنیم، اما اتحاد اجساد را منع میکنیم، زیرا این طبیعت حیوانات است.
امید یک آرزو است و شک یک مکث، و آنها خاستگاه امیدند.
تضاد بین تأثر و طبیعت مانند تضاد بین حقیقت و دروغ است.
آن که میداند نیستی وجودش را فرا گرفته است، مصیبتها را آسان مییابد.
چشم خود گواه است و خبر در معرض کم و زیاد شدن است، پس شایستهترین خبر برای پذیرش، خبری است که خود گواه باشد.
کسی که از نداری ثروتمند میشود، از سخاوت فقیر میشود.
از ارسطو پرسیدند: چگونه با استادت افلاطون مخالفت می کنی؟ او در پاسخ گفت: من استادم افلاطون را دوست دارم، اما حقیقت را بیشتر از افلاطون دوست دارم.
هر که ناچار به سکوت شود، یا از روی جهل است یا از روی علم، اگر از روی علم سکوت کند، پس راست گفته است، اما اگر از روی جهل سکوت کند، گویی دروغ گفته است.
دوستان من، هیچ دوستی وجود ندارد.
قدردانی بدهی است که باید پرداخت شود، اما هیچ کس حق مطالبه آن را ندارد.
زن... پرندهای زیبا... توسط قفسها کشته شد.
هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ تنهایی ویرانکنندهتر از تکبر و هیچ همدمی خردمندتر از مشورت نیست.
زیبایی کسی که حواس شناخت در او مرده باشد، برایش فایدهای ندارد.
بهترین سخن، سخنی است که برای گوینده، خالص و برای شنونده، سودمند باشد.
با صبر و شکیبایی و با وجود سیاست، میتوان به افتخار رهبری دست یافت.
انسان بدون وطن، انسان نیست.
از جمله توصیههای ارسطو به اسکندر: «حقیقت را رها نکن... زیرا وقتی حقیقت را رها کنی... آن را فقط به خاطر باطل رها میکنی. و هرگاه حق را رها کنی، آن را فقط به خاطر خطا رها میکنی.»
اگر اعمال عاری از سرزنش نباشند، مهربانی یک توهین است.
فاصله بین اجسام بیشتر از فاصله بین آنهاست.
گفتار و کسالت به دلیل ضعف دستگاه بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، در بدنها به طور متناوب جای خود را پیدا میکنند.
دنیا به کودکانش غذا میدهد و نوزادش را میخورد.
اگر اشیا مؤثر بودند، البته به خاطر مؤثر بودنشان ستایش نمیشدند، زیرا خورشید به خاطر گرما و نورش ستایش نمیشود.
نگاه کردن به چیزی که انسان از آن متنفر است، قلب را بیمار میکند.
بزدلی، ضعفی پنهان در روح ترسو است، اما وقتی تنهاست، شجاعت از خود نشان میدهد.
کسی که از ترس نیستی، مدت زیادی را صرف جمعآوری مال و ثروت کند، خود را تسلیم نیستی کرده است.
اگر بیماری روح در زندگی باشد، پس مرگ درمان آن است.
آنکه دل خود را نشناسد، به معصومیت خود نخواهد رسید.
یک بار، در حضور ارسطو، مردی نادان به یکی از شاگردانش حمله کرد. شاگرد او را نبخشید، بلکه با حملهای مضاعف پاسخ داد. وقتی ارسطو شاگردش را به خاطر این کار سرزنش کرد، گفت: «چگونه میتوانی مرا سرزنش کنی، در حالی که او حمله را آغاز کرده است؟ این به این دلیل است که او مردی نادان است و من یک دانشمندم.» ارسطو با آرامش پاسخ داد: «من تو را سرزنش میکنم زیرا تو یک دانشمند هستی. دانشمند، نادان را میشناسد، زیرا قبلاً نادان بوده است. با این حال، نادان، دانشمند را نمیشناسد، زیرا او قبلاً هرگز دانشمند نبوده است!»
راه حل فنا در امور بزرگ، همان راه حل آن در امور کوچک است.
هر که به خوردن و آشامیدن و آمیزش جنسی بپردازد، خوی حیوانی دارد، زیرا اگر آنها را به حال خود رها کند، جز این کاری نخواهند کرد.
تغییر افعال چاپ نشده از وزش باد شدیدتر است.
مردم از کسانی که جاهطلبیشان بلند، دانششان گسترده و تواناییشان محدود است، خسته شدهاند.
بدبختترین فرد کسی است که پول کمی دارد اما شهرت زیادی دارد.
ادبیات به غریزه مربوط میشود، نه به سن و سال.
ائتلاف جوهرها قبل از ائتلاف اجسام.
اگر پول نتواند مردم را با آن امرار معاش کند و دشمنان روح را بکشد، پس با شرافت چه باید کرد؟
دوست من، من هستم.
بدترین ظلم، حسادت ورزیدن به بندهای است که به او نعمت دادهای.
در ایام عمر ترسی نیست، همچنان که در ایام بلاها پایداری نیست.
روزها دیری نمیپایند، نه شادی و نه غم، و حسرت گذشته چیزی جز اتلاف وقت نیست.
عشق یک ضرورت درونی روح است و انسان از آن ضرورت ناآگاه است.
هرگاه روزها کانالی را آشکار میکنند، انسان بر اساس انرژی خود برای آن کار میکند و آن را تیزتر میکند.
کشتن ارواح در پی هوسها عاقلانه نیست، بلکه در پی دانش والاتر عاقلانه است.
ترس از وقوع اتفاق بدی قبل از آخرالزمان، ضعف طبیعت است.
آن که از انجام فضایل ناتوان است، فضیلتش ترک رذایل باشد.
بزرگداشت یک خاطره در کتابها، حیاتی جاودانه است و هر روز تجدید میشود.
درماندهترینِ درماندگان کسی است که میتواند درماندگی خود را برطرف کند، اما این کار را نمیکند.
یاری جستن از خردمند، نقطه مقابل آرزوی نادانی است و حالتی که خردمند آن را حقیر میشمارد، نادان آن را حسد میبرد.
هیچ ثروتی نصیب کسی که حرص و طمع دارد و آرزوهایش او را فرا گرفته، نمیشود!
تکرار روزها خواب است و غذایش بیماری و درد!
کل حیوان دمدمی مزاج است و شکایت کردن از یکدیگر سیاسی نیست.
روح والا، مرگ را وسیله ای برای تداوم وجود خود در جایگاه های ماندگاری می داند و این حالتی است که آفرینش از تجربه آن عاجز است.
انسان خردمند از خواهشهای طبیعت پیروی نمیکند زیرا میداند که آنها فانی میشوند، در حالی که انسان نادان گمان میکند که آنها تا ابد باقی خواهند ماند، پس اولی به دلیل هوشش بدبخت است و دومی به دلیل نادانیاش خوشبخت.
با صبر و شکیبایی و با وجود سیاست، میتوان به افتخار رهبری دست یافت.
بیعدالتی در ذات نفس است و یکی از این دو دلیل مانع از آن میشود: یا دلیل دینی، به دلیل ترس از آخرت، یا دلیل سیاسی، به دلیل ترس از شمشیر.
دشمنی خردمند بهتر از دوستی نادان است.
سه کس، اگر با آنها نیکی نکنی، با تو نیکی خواهند کرد: فرزندت، غلامت و همسرت، دلیل بر خوب بودن حالشان، تعدی به آنهاست.
اگر خواسته فراتر از توانایی فرد باشد، بدن بدون رسیدن به خواسته از بین می رود.
ارواح حیوانات، اشیاءِ حوادث زمان هستند.
کسانی که دچار حادثه شدهاند، در هنگام وقوع آن حادثه درد را احساس نخواهند کرد.
اگر ظرافتها از شک و تردیدها پاک شوند، تصویر شکوه و زیبایی به دست میآورد.
گذشت زمان، حال حیوانات را خراب میکند.
اصطلاحات منطقی برای نادانان مضر است زیرا احساسات آنها قادر به درک آنها نیست.
زمان می آفریند و از بین می رود، بنابراین انقراض هر قومی دلیل وجود قوم دیگری است.
اندكى از نور حواس، بهتر از بسيارى از حفظ حكمت است.
هر که بداند که در کارها، آفرینش و فساد به دنبال هم میآیند، از وقوع حوادث ناگوار اندوهگین نمیشود، زیرا میداند که خود نیز جزئی از آفرینش آنهاست و این برای او آسان خواهد بود، زیرا هر کسی قادر به جلوگیری از آن نیست.
اجازه دادن به حرکات آسمانها که موجودات را به مقاصدشان هدایت کند.
ارواح والا از مقایسه با حقارت سر باز میزنند و نابودی خود را در آن، همچون حیات خود میبینند، در حالی که ارواح پست، نقطه مقابل آن هستند.
با اعتدال مزاج ها و تساوی ارکان احساس، می توان بین اشیا و اضداد آنها فرق گذاشت.
آن که تو را برای خودش نخواهد، از تو دور است، هرچند به او نزدیک باشی.آن که تو را برای خودش بخواهد، تو به او نزدیکی، هرچند از او دور باشی.
زیاده از حد، کاهش از حد است.
زیبایی کسی که حس شناخت در او مرده باشد، برایش فایدهای ندارد.
نزدیکترین نزدیکی، الفت دلهاست، هرچند بدنها از هم دور باشند، و دورترین دوری، بیگانگیِ نزدیکی است.
اگر ساختمان بر پایههای درست بنا نشده باشد، احتمال فساد آن بیشتر از صلاحش است.
با نجات دادن پیکانِ قاطعیت، به اعتبارِ قاطعیت پی میبری.
صورتها با صورتهایشان مرتبط هستند، همانطور که اضداد با اضدادشان مرتبط هستند.
آنکه راهی برای ارضای هوس های خود و راهی برای تسلط بر امور خود نیابد، لذت زندگی را نخواهد یافت.
آخرین حرکات جهان مانند اولین آنهاست و آفرینش جهان مانند ناپدید شدن آن در واقعیت است، نه در حس.
کسی که با عقل خود بنگرد و عواقب امور را قبل از وقوع آنها ببیند، از وقوع آنها نگران نخواهد شد.
رسیدن به آرزوها دشوار است، و ناتوانترین مردم کسی است که در رسیدن به هدف، عزم خود را سست نکند.
اولین قدم برای تعالی، پرهیز از سرزنش است، و سپس بسیار ستودنی بودن.
کسی که از لذتهایش غافل شود، آنها را از دست میدهد و بدنش ناسالم خواهد شد.
کسی که با آرزوها تغذیه میشود، بدون رسیدن به هدفش میمیرد.
نفرت از چیزی که حتماً نقص عقل است.
اگر ارواح به دلیل تکرار روزها محو میشوند، چرا از بازگشت آنها به مکانهایشان بیزاریم؟
ظرافتها آسمانی و الهامات زمینی هستند و هر عنصری به عنصر اول خود بازمیگردد.
در نظر گرفتن عواقب امور، انسان را از حقایق آنها بیعلاقه میکند و عشق، حواس را از درک معشوق کور میکند.
پیروزی از طبیعت زندگی است و پرسش از طبیعت مرگ. همانطور که روح مرگ را دوست ندارد، چیزها نیز با پیروزی دوست داشته میشوند، نه با پرسش.
انسان شبحی از نور معنوی با ذهنی غریزی است، نه آنچه چشم از تصویر بیرونی میبیند.
ارسطو همیشه میگفت: «مرگ و زندگی یکی هستند.» کسی به او گفت: «اگر اینطور است، چرا خودت را نمیکشی؟» ارسطو پاسخ داد: «تو که گفتی آنها برابرند، پس چرا باید مرگ را به زندگی ترجیح بدهم؟»
ارواح حیوانات به سکونت در بدنهای زمینی عادت دارند؛ بنابراین، ترک بدن برایشان دشوار است، در حالی که ارواح پاک برعکسند.
خردمند به خردمند نشان میدهد که دانش بیشتری فراتر از دانش او وجود دارد؛ بنابراین او در برابر آن افزایش فروتن است. نادان میپندارد که به پایان رسیده است، بنابراین به دلیل نادانی خود سقوط میکند و مردم از او متنفر میشوند.
آخرین راه چاره، اولین راه چاره ترس است.
هر چیزی که آغازی دارد، لزوماً پایانی هم دارد.
ارواح پاک، امیال حیوانی را رها میکنند، البته نه از روی ترس.
اگر ارواح از خواستهها و آرزوهای خود روی برنگردانند، زندگی آنها مرگ و هستی آنها نیستی است.
تفاوت صبر و ناتوانی در این است که صبر تنها از توانایی ناشی میشود، در حالی که ناتوانی تنها از ضعف ناشی میشود. بنابراین، اگر فرد ناتوان ناتوان باشد، نمیتوان او را صبور نامید.
انسان چیزها را بر اساس میزان بینش ذهن خود میبیند. ذهن بصیر، چیزها را آنطور که واقعاً هستند میبیند، در حالی که نفس پلید، چیزها را بر اساس طبیعت خود میبیند.
چشم باکرهی پاکدامن، خود و جهان را به شما نشان میدهد.
طبیعت فقط وقتی زن میسازه که نمیتونه مرد بسازه!
روح فروتن درد تحقیر را احساس نمیکند، اما روح والا از کلمات ساده متأثر میشود.
مرگ روح، حیات اوست و نیستیاش، هستی اوست، زیرا به جهان خود میپیوندد.
نگرانیها مطابق با جاهطلبیها هستند.
حس پیش از محسوس، و عقل پیش از معقول.
منشأ اشیاء طبیعی سه چیز است: نیستی، ماده و صورت.
ماده چیزی است که نه ذات آن چیز است، نه امتداد آن، نه عرض آن، و نه هیچ نوع ماده وجودی دیگری که عارض بر آن باشد.
ماده، اصل ترکیب اشیاء و نهایت تغییرات آنهاست.
اجسام زمینی از چهار عنصر تشکیل شدهاند: خاک، آب، هوا و آتش.
شرافت یعنی انجام کاری که شرافتمندانه است.
پول به خودی خود مطلوب نیست. برای کسانی که آن را احتکار میکنند و از خرج کردن آن میترسند، مایه بدبختی است. هر کس میخواهد پولش مفید باشد، باید آن را خرج کند و آن را افزایش دهد، زیرا در خود پول خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی، کارهای نیک ذهن و مسیر فضیلت است.
والاترین کار ذهن، تأمل در موجودات، تحقیق در احوال موجودات، آسمانها، سیارات و سایر اشیاء طبیعی، به ویژه موجود اولیه و ابدی است.
انسان تا پول کافی نداشته باشد، نمیتواند به تمام خوشبختیها دست یابد.
سعادت انسان در سه چیز است: کمالات نفسانی مانند تدبیر صحیح، تدبیر خوب و تلاش؛ کمالات جسمانی مانند زیبایی، قدرت و اعتدال مزاج؛ و کمالات دنیوی مانند ثروت و اصل و نسب نیک.
خیر و صلاح به تنهایی برای سعادت انسان کافی نیست، بلکه کمال جسم و معیشت نیز لازم است.
انسان خردمند به یکی از این دو دلیل رنج میکشد: یا درد یا نیاز به پول.
عشق به سه بخش تقسیم میشود: اول شفقت خویشاوندی، دوم تمایل به صمیمیت و سوم عشق به خیرخواهی.
اهتمام به علوم ادبی، در پایبندی به فضایل بسیار مؤثر است.
اتفاق افتاد که ارسطو به یک شخص شرور صدقه داد، بنابراین او را به خاطر این کار سرزنش کردند، و او گفت: «من به او صدقه دادم چون او یک فرد بود، نه به خاطر اینکه شرور بود.»
دانش برای روح مانند نور برای چشم است.
از ارسطو پرسیدند: چه چیزهایی زودتر از همه از ذهن پاک میشوند؟ گفت: «دانش، نیکوکاری و سپاسگزاری.»
از ارسطو درباره آرزوها پرسیدند، گفت: آنها مانند وسواسهایی هستند که خوابآلوده میبیند.
دیوژن به ارسطو یک انجیر داد. ارسطو با خود فکر کرد که اگر آن را برگرداند، دیوژن که خیلی اهل شوخی بود، او را مسخره خواهد کرد. بنابراین آن را گرفت و با لبخند گفت: «دیوژن انجیرش را گم کرد و از هدیهاش به آنچه میخواست نرسید!»
بچهها به سه چیز نیاز دارند: هوش، ورزش و شاگردی.
دانش، زینت در عزت و پناهگاه در سختی است.
تراژدی تقلیدی از یک رویداد جدی است و از آنجا که به خودی خود از چنان عظمت و کمالی برخوردار است و شامل وقایعی است که ترحم و ترس را برمیانگیزد، چنین احساساتی را به نمایش میگذارد.
ارسطو شنید که مردی از شهری بزرگ تعریف میکند، بنابراین به او گفت: «باید به شایستگیهایت برای این کشور بزرگ افتخار کنی.»
افرادی هستند که چنان سرگرم جمعآوری پول هستند که گویی هرگز نخواهند مرد، و برخی دیگر چنان اسراف میکنند که گویی فردا خواهند مرد.
از ارسطو پرسیدند: عاشق چیست؟ گفت: «یک روح در دو بدن.»
ارسطو از گروهی پرسید: چگونه باید با دوستانمان رفتار کنیم؟ آنها گفتند: «دوست دارید با شما چگونه رفتار شود!»
گروهی از ارسطو پرسیدند: روح ما به چه چیزی گرایش دارد؟ به زیبایی و نه چیز دیگری؟ او پاسخ داد: «سوال شما در این مورد به من نشان میدهد که شما مانند نابینایانی هستید که هیچ چیز نمیبینند!»
از ارسطو پرسیده شد که چرا به دانشآموز در دانش اولویت داده میشود، و او گفت: «او همیشه خود را ملزم میکند که با کسانی که از او جلوتر هستند برابر باشد و انتظار ندارد کسانی که از او پایینتر هستند به او برسند.»
انسان ذاتاً یک حیوان سیاسی است (سیاست ۱:۲:۹–۲۵۲(ب)).
یا حیوان یا خدا.
از ارسطو پرسیده شد که از فلسفه چه چیزی به دست آورده است، و او گفت: «این عمل من از روی اختیار است، کاری که دیگران فقط از ترس قوانین انجام میدهند.»
ارسطو به اسکندر نوشت: «دنیا را به تو محکوم میکنم، دنیایی که آنچه میدهد را میگیرد، آنچه میپوشاند را برهنه میکند، جای پرهیزکاران را با فرومایگان پر میکند و بندگان را با درماندگان جایگزین میکند. در همه متحد مییابد و از هر کس در ازای هر کس راضی میشود. خانه هر قرنی را با قرنی ساکن میکند و تلاش هر قومی را با قومی سیراب میکند. هر کس را که جامی از شیرینیاش بنوشاند، او را از تلخی زندگی پس از مرگش به عنوان بازگشت به گذشته جرعه جرعه مینوشاند!»
از ارسطو پرسیدند: «تفاوت بین امر ادبی و غیر ادبی چیست؟» گفت: «تفاوت بین زنده و مرده.»
از ارسطو پرسیدند: شخصی امین از شما بدگویی کرد. گفت: «شخص امین غیبت نمیکند.»
از ارسطو پرسیدند: دشوارترین کار برای انسان چیست؟ گفت: «سکوت».
از ارسطو پرسیدند: کدام حیوان بهترین است؟ گفت: «انسانی که به ادب آراسته باشد.»
شاهد یک حادثه بودن بدون سلاح، بهتر از میانجیگری گروهی بدون فهم و شعور است.
از ارسطو پرسیدند: یک فرد بافضیلت چه چیزهایی باید به دست آورد؟ او گفت: «چیزهایی که اگر کشتیاش غرق شود، او را نجات دهد.»
ادبیات به ثروتمندان زینت میبخشد و به فقرا وسیلهی معاشی که میتوانند با آن مانند انسانهای آزاد زندگی کنند.
خوبی برای صاحبش بد است، برای دیگران خوب است.
ذهن دو ذهن دارد: چاپ شده و قابل شنیدن.
اگر نادانی آدابی بیاموزد، آن آداب به نادانی تبدیل میشود، همچنان که غذای لذیذ اگر در معدهی بیمار با بیماری آمیخته شود، به چیزی بد تبدیل میشود.
آنکه عقل ندارد، با اقتدار به قدرت دست نخواهد یافت، آنکه قناعت ندارد، با پول به ثروت دست نخواهد یافت، و آنکه ایمان ندارد، به علم روایت دست نخواهد یافت.
انسان بدون عقل مانند مجسمهای بدون روح است.
غم و اندوه، مایه شگفتی ذهن و مانعی برای حیله گری است. اگر برای فرد خردمند اتفاق بدی بیفتد که نیاز به حیله گری داشته باشد، غم و اندوه را با قاطعیت سرکوب می کند و ذهن را وادار به توسل به حیله گری می کند.
خستگی و کسالت به دلیل ضعف بدن، نه به دلیل ضعف دستگاه حسی، بدنها را آزار میدهد.
پادشاه دروغین، پادشاه نیست.
خوشبختی، خیرِ روح است و از دنیای تصادف نازل نمیشود، بلکه از طریق مراقبت و آموزش به دست میآید و رشد میکند. ما خوبی، فضیلت، مطالعه، لذت و زیبایی را دوست داریم زیرا، همانطور که فکر میکنیم، آنها علل خوشبختی هستند. ما خوشبختی را دوست نداریم زیرا این چیزها را در خود دارد!
ادبیات همانقدر از آمیختگی با جهل دور است که آتش از شعلهور شدن در آب!
عالمی که کار نمیکند، علمش از ما کمتر است، همانطور که دارایی ثروتمندان خسیس از ما کمتر است!
دروغگو با اعمال خودش رسوا میشود.
ما ترجیح میدهیم به شهری بهتر بدهکار باشیم تا اینکه با یک دوست سخاوتمند باشیم.
کم با نگرانی کم، بهتر از زیاد با عواقب است.
هر که مالی را به عنوان وسیلهای برای ستایش دیگران نگه دارد، آن را برای کسی به ارث میگذارد که او را ستایش نخواهد کرد.
اگر موعظه وارد گوش جاهل شود، از گوش دیگرش عبور می کند.
زندگی شریران رسوایی ابدی است.
احمق، درد حماقت را در قلب خود احساس نمیکند، همانطور که مست، درد خاری را که به دست یا پایش فرو میرود، احساس نمیکند!
سرزنش آشکار بهتر از کینه پنهان است.
نصیحت صادقانه بهتر از سلام و احوالپرسی یک کینهتوز است.
فروتنی عزت را افزایش میدهد، غرور منجر به تنبلی میشود.
هرم به مرگ نزدیک است، همانطور که یک میوه رسیده وقتی باد میوزد به زمین میافتد.
کسی که در سختیها از حق جلوگیری میکند، معذورتر از کسی است که در آسایش، مانع فیض میشود.
انسان خردمند باید با زمان با احترام رفتار کند، همانطور که شناگر با آب روان رفتار میکند.
نه به قدرت ناحق دلخوش باش، نه به ثروت بدون دوستی، نه به فصاحت بدون صداقت، نه به سخاوت بدون عمل به هدف، و نه به کردار نیک بدون ترس.
ذهن غریزی در درون انسان است، همانطور که ریشههای درخت در زمین هستند، و ذهن اکتسابی از طریق انضباط، در بیرون از او است، همانطور که شاخههای درخت در زمین هستند.
ذهن منفعلِ ذهن فعال، ذهنی است که حول ذهن خلاق «خدا» میچرخد.
غذای تن، غذاست و غذای عقل، حکمت. اگر عقل، حکمت را از دست بدهد، میمیرد، همانطور که تن با از دست دادن غذا میمیرد.
معلم مهربان، متعلم را با چیزهای کوچک دانش، پیش از چیزهای بزرگ، پرورش میدهد، چنانکه مادر، فرزندش را با شیر دادن پیش از غذا خوردن، پرورش میدهد.
هر که نعمت را ناسپاسی کند، سزاوار محرومیت و محرومیت بیشتر است.
همه چیز با گذشت زمان میگذرد، ردپای خود را به جا میگذارد و یاد خود را میکُشد، مگر یاد نیک که در دلها ریشه دوانده و از خویشاوندان به نسلهای بعد منتقل شده است.
آنچه بالای ماه است، فناناپذیر است، زیرا نور محض است.
انسان خردمند از سختگیری حاکمان نسبت به خود یا نزدیک کردن نادانان به خود نگران نمیشود، زیرا میداند که این تفرقهها برای مقابله با خطرات ایجاد نشده است.
بوی خوشِ انسانِ نیکوکار، آشکار است، هرچند که در پنهان کردن آن بکوشد، همچنان که بوی مشک، آشکار است، هرچند که پنهان باشد.
وقتی خداوند عدالت را آفرید و آن را راه عروج به بهشت خود قرار داد، شیطان با سهلانگاری و افراط با آن مخالفت کرد، پس آن را راهی به سوی جهنم قرار داد.
فریب خورده از فریب دهنده خوشحال است.
اگر زبان راستگو به کوهی فرمان حرکت میداد، از جایی به جای دیگر منتقل میشد!
مرد خردمند و درستکار کسی را فریب نمیدهد، و مرد خردمند و کامل فریب کسی را نمیخورد.
انسان باید در سختیها به برادران و خویشان خود، در پیمان و عهد به اهل راستی، در خانه به همسر صالح و در هنگام مرگ به کارهای نیک خود اعتماد کند.
هیچ فقری فقیرتر از جهل، هیچ تنهایی ویرانکنندهتر از تکبر و هیچ همدمی خردمندتر از مشورت نیست.
مشورت، رأی و نظر را از بدی پاک میکند، چنانکه آتش، طلا را از کوره میزداید.
نزدیک کردن حاکمان به علما برایشان از لباس و وسیله نقلیه جذابتر است، زیرا اینها فقط زینت آنها برای کسانی است که آنها را میبینند، اما زینت علما برای کسانی است که آنها را میبینند و در زندگی و پس از مرگشان از آنها میشنوند.
هر که به سخاوتمندان امید داشته باشد، به خواستهاش خواهد رسید.
روح خردمند از جابجایی سنگ با خردمندان بیشتر لذت میبرد تا از خوردن و آشامیدن با نادانان، زیرا از عواقب هر دو نوع [رفتار] آگاه است.
نصیحت یک مرد خردمند به عموم مردم داده میشود، اما راز او فقط از نخبگان پنهان میماند.
تکریم بدکار، شرارت او را تقویت میکند، زیر سوال بردن فرومایه، خوار کردن آبروی انسان است، توضیح دادن به نادان، جهل او را افزایش میدهد، آموزش دادن به نادان، عمر انسان را تلف میکند و نیکی کردن به ناسپاس، تباه کردن نعمت است. پس اگر قصد چنین کاری را دارید، قبل از اقدام، به مکانهای مناسب مراجعه کنید.
رومیها میگفتند: اگر پادشاهی با خودش بخیل و با رعایاش بخشنده باشد، هیچ شرمی ندارد! هندیها میگفتند: شایسته است که پادشاه با خودش و با رعایاش بخیل باشد! ایرانیها میگفتند: پادشاه باید با خودش و با رعایاش بخشنده باشد. همه آنها متفقالقول بودند که بخشندگی او با خودش و با رعایاش بخل ورزیدن شرمآور است.
فصاحت و بلاغت، پایه و اساس رسوایی است.
هر پادشاهی که دین خود را بندهی پادشاهیاش کند، پادشاهیاش برایش فاجعه خواهد بود!
هر پادشاهی که رازش از وزیرش فراتر رود، مانند سست عنصران عوام است.
خشم سریع از ویژگیهای شیرها و کودکان است.
رابطه جنسی مکرر، زندگی را خسته و بدن را ضعیف میکند.
خودت رو برای خودت درست کن.
ارسطو به اسکندر گفت: «مهربان باش، اما نگذار رحمتت فاسد شود.»
از گذشتگان خود عبرت بگیرید و مایه عبرت آیندگان نشوید!
حرف کسی را که با شما صحبت میکند قطع نکنید؛ این کار ادب و نزاکت را رعایت نکنید.
ارسطو به اسکندر گفت: «اگر بر سربازانت خونبها تحمیل میکنی، آن را بر کسی که پدرش را نمیشناسی یا بر کسی که در بردگی متولد شده است تحمیل نکن. مردم با غیرت و غرور میجنگند.»
ارسطو به اسکندر گفت: «ای اسکندر، پاداش تو را حد و مرزی نباشد؛ زیرا این آسانتر است که به آن امید داشت.»
او گفت: «ای اسکندر، آنچه را که پیشینیان تو ویران کردهاند، بازسازی کن، و کسانی که از تو پیروی میکنند، آنچه را که تو میسازی، بازسازی خواهند کرد.»
ارسطو به اسکندر گفت: «دشمن خود را قبل از اینکه خیلی پیشروی کند، مهار کن و شکاف را قبل از اینکه گسترش یابد، ترمیم کن. اگر حادثهای را آغاز میکنی، آن را بیدار کن. اگر آتشی روشن میکنی، آن را شعلهور کن! ای اسکندر، اگر مردمی را شکست دادی، از خالی کردن خشم خود بر آنها برحذر باش، زیرا بیشتر آنها ضعیف و بیگناه از جرم هستند! ای اسکندر، بدان که رسم درست این است که کسانی را که از رسم پیروی میکنند تغییر ندهی و با کسانی که به آن پایبندند نجنگی! ای اسکندر، نخبگان و مردم عادی را قضاوت کن.»
حاکم، شریک کسی است که او را منصوب کرده است.
فقط به همراهت اعتماد کن.
بگو چه کسی مغلوب هوسها نشده است؟
با پولت بدهیات را بپرداز.
زندگی خود را پشتوانهای برای آخرت خود قرار دهید.
دانش زینت پادشاهان است.
در آنچه زودگذر است غروری نیست و در آنچه پایدار نیست ثروتی نیست.
در ستایش مردم دقت کن، زیرا ستایش آنها دوام بیشتری برایت خواهد داشت.
عذاب را در نظر داشته باش و به نعمتهایی که خدا به تو داده فکر کن.
متقاعد کن و تو آواز خواهی خواند.
در مورد دنیا لجاجت نکن، زیرا عمر تو در آن کوتاه است.
ارسطو به اسکندر گفت: «از اشراف دفاع کن، حتی اگر ثروتشان کم باشد؛ زیرا اجدادشان مایه افتخارشان هستند. ای اسکندر، همین برای تو افتخار کافی است که فرزندان پادشاهان به تو تمایل دارند.»
عجیب است که دلِ کسی، در این دنیا که همیشه در شوک است، آرام گرفته باشد.
هر پادشاهی که به سربازان و فرماندهان خود حمله کند، از مرگ در امان نخواهد بود.
هر پادشاهی که به کوچکترها بیتوجهی کند، از بزرگانش در امان نخواهد بود.
لجاجت مایه نابودی پادشاهان است.
هر پادشاهی که به خطای رأی خود پی ببرد و بر آن پافشاری کند، خائن است که بر خود رشک می برد و دشمنانش را خشنود می سازد.
هر پادشاهی که پادشاهان ستوده پیش از خود را ستایش کند و از تحقیر پادشاهان نکوهیده خودداری کند، آیندگان نیز از او پیروی خواهند کرد.
هر پادشاهی که به قویترها توجه کند و ضعیفترها را نادیده بگیرد، مانند صاحب باغی است که به درخت تشنه آب میدهد و آن را از درخت تشنه محروم میکند.
بدون وصیت نامه نخوابید.
ارسطو به اسکندر گفت: «در سیاست جنگ، به فرزند شهید جایزه بده. هر که از صورت زخمی شود، جایزه بده. هر که از پشت زخمی شود، فقط با کلمات سرزنشش کن. هر که در جنگ زخمی شود، موظفی تا آخر عمرش از او مراقبت کنی. در جنگ، جوان را در اولویت قرار نده، زیرا عشق به زندگی مانع از ملاقات او میشود. پیرمرد را در اولویت قرار نده، زیرا سرما و رطوبت مانع از غیرت او میشود. ثروتمند را در اولویت قرار نده، زیرا عشق به ثروت مانع از ملاقات او میشود. برده یا برده زاده را در اولویت قرار نده، زیرا او غروری ندارد! افراد با غیرت و اصالت و هر کس که در پیروزی اول است را در اولویت قرار بده، زیرا آنها از آن دفاع خواهند کرد. افراد با سودا سیاه را در اولویت قرار بده، زیرا آنها از دیگران صبورترند. از رفتن همراهانت به جنگ جلوگیری کن، زیرا هیاهو بسیج را کاهش میدهد. کمینهای زیادی برپا کن و در هر کمین، سربازان پیاده قرار بده، زیرا سربازان پیاده دژ جنگ هستند.» اگر جنگ برایت دشوار شد، به نیرنگ تکیه کن، زیرا مایه ننگ جنگ است. اگر پیروز شدی، بسیار مراقب باش، زیرا فاجعه پس از پیروزی مانند شکست پس از بهبودی از بیماری است. سرباز افتاده را نکش و شکست خورده را بیش از یک شب تعقیب نکن. از شیوع فساد و مستی در ارتش خود جلوگیری کن، زیرا آنها کلید ضعف هستند. و از شورش سربازان جلوگیری کن، زیرا آتش آنها بسیار شعلهور است.
شبها مشورت کن، زیرا افکار در آنجا متمرکزتر از روز است.
مشورت در شب، دری به سوی کسانی است که تو را از بخت و اقبال محروم میکنند.
اگرچه هم افلاطون و هم حقیقت برای من عزیز هستند، وظیفه من این است که حقیقت را ترجیح دهم.
انسان ذاتاً حیوان مدنی است.
حقیقت فی نفسه روشن است، اما به دلیل نقص در ذهن ما، از ما پنهان است؛ همانطور که خورشید درخشان به دلیل نقص در بینایی خفاش، دیده نمیشود!
دنیا گردشی است، و پادشاهی امانتی است که دست پادشاه آن را با ذلت برای عزتمند، و عزت برای ذلیل می چرخاند!
شیرین باش اما تلخ، نزدیک باش اما دور. خیلی مهربان نباش، مبادا به تو طمع کند، و خیلی سختگیر نباش، مبادا از تو بیزار شود.
فحش دادن از ویژگیهای نخبگان نیست.
به سوی حقیقت بازگرد، حتی اگر برایت سخت باشد.
ای اسکندر، با ضعیفان دشمنانت چنان رفتار کن که گویی از تو قویترند. از سربازانت چنان مراقبت کن که از کسی که به مصیبتی گرفتار شده و مجبور به دفاع از خود است، مراقبت میکنی. تا زمانی که مردم را از بیعدالتی خود رهایی ندادهای، برای خود انتظار امنیت نداشته باش. دیگران را به خاطر چیزی که به خود روا میداری، مجازات نکن.
صداقت، پایه و اساس امور انسانی است و دروغ، بیماریای است که هیچکس که به آن مبتلا شود، از آن رهایی نمییابد.
کسی که زندگیاش را در پیش دارد، خود را اصلاح خواهد کرد.
کسی که خود را کثیف کند، مورد نفرت مردم خودش قرار خواهد گرفت.
کسی که از عیوب درونی برادرانش پیروی کند، پیروز نخواهد شد.
کسی که بر مردم تکبر ورزد، مردم خطاهای او را دوست خواهند داشت.
به عنوان یک قاعده کلی: مردم وقتی فرصت پیدا میکنند، اشتباه میکنند.
این ذات انسان است، نه ثروتش، که او را قابل اعتماد میکند.
خوشبختی به سراغ قانعان میرود.
کسی که زیاد سرزنش میکند، مردم از زندگیاش متنفر میشوند.
کسی که در حالت خوب بمیرد، بهتر از کسی است که در حالت بد زندگی کند.
توده مردم به سود بیشتر از افتخار میچسبند.
کسی که در مورد قدرت اختلاف نظر دارد، پیش از روز موعودش میمیرد.
هیچ کس مقصر نقصهای طبیعت نیست.
هر پادشاهی که با مردم عادی اختلاف کند، به شرافتش لطمه وارد خواهد شد.
هر پادشاهی که در برابر خواریها بایستد، مرگ برایش ارجمندتر است.
کسی که دنیا را بیش از حد دوست داشته باشد، فقیر خواهد مرد.
افراط در نوشیدن شراب از ویژگیهای افراد پست و فرومایه است.
هر که پیش از حسودانش بمیرد، تو بر او شادمان خواهی شد.
خرد، شرافت کسی است که سن و سال ندارد.
طمع منجر به تحقیر بیپایان میشود.
سرزنش، آبرو را از بین میبرد و هدفش نابودی است.
رفتارهای بد، آنچه را که اجداد ساختهاند، ویران میکند.
نادانی بدترین دوست است.
به مردم آبرو دادن، بزرگترین مرگ است.
امکان امید دشوارتر از امکان ابتلا است.
زیرا خرد به آنچه انسان را شاد میکند، کاری ندارد.
زمان همه مشکلات را حل میکند و آنها را از رده خارج میکند.
ایده دموکراسی در میان مردانی زاده شد که معتقد بودند اگر از هر نظر برابر باشند، از هر نظر برابرند!
چیزی به نام نبوغ بزرگ آمیخته با دیوانگی وجود ندارد.
توسل به ضعیفان چاپلوسی تلقی میشود، اما دوست داشتن قویان فروتنی و بلند همتی محسوب میشود.
قاضی به عدالت و قانون احترام میگذارد.
روزگار بر هر روحی میگذرد، اعمالی را خلق میکند، ردپاهایی را پاک میکند و خاطراتی را میکشد، مگر عشقی که ریشه در قلبهای مردم دارد و به آیندگان منتقل میشود.
پرتاب سنگ بدون دلیل، بدتر از پرتاب کلمه بدون معنی است.
اگر میخواهی قدرت یک حاکم عادل را بر طبیعت بشر بدانی، به قوانین نگاه کن. در آنها چیزهایی را خواهی یافت که ممنوع شدهاند و چیزهایی شبیه به خرافات، که به دلیل آشنایی، در روح مهمتر و قدرتمندتر از آن شدهاند که بتوانی واقعیت آنها را تشخیص دهی.
ادب، ثروت ثروتمندان را زینت میدهد و فقر فقرا را میپوشاند.
ثروتمند، وطنش در خارج از کشور است و فقیر، در میان خانوادهاش غریب.
لذت از طریق شهوت، سخاوت از طریق مهربانی و افتخار از طریق شجاعت درک میشود.
مدام مشروب میخوردم و سیر نمیشدم تا اینکه خدا را شناختم... و بدون نوشیدن هم سیر شدم!
نادان، دشمن خود است، پس چگونه میتواند دوست دیگران باشد؟
کسی که از مردم شرم دارد اما از خودش شرم ندارد، برای خودش ارزشی قائل نیست.
شما نباید از همان ابتدا، نه به عنوان پاداش، و نه در هیچ موردی، کار بدی انجام دهید.
از ارسطو پرسیدند: «کدام یک از پیامبران بیشتر موفق میشود؟» گفت: «آن که زیبایی را با عقل در هم میآمیزد.»
ارسطو مرد نادانی را دید که زیاد میخورد و مینوشید، به او گفت: «ای مرد، افزایش قدرت از فراوانی غذا نیست، بلکه از فراوانی آنچه از او پذیرفته میشود، حاصل میشود!»
ارسطو خطاب به مردی سخنرانی بسیار طولانیای ایراد کرد و گفت: «آغاز سخنانت را فراموش کردهام، چون خیلی وقت پیش بود، و پایانش را نفهمیدهام، چون آغازش متفاوت بود.»
از ارسطو پرسیدند: چرا افراد شرور به مردم حمله میکنند؟ گفت: «تا مردم به جای توصیف عیوبشان، به آنچه به آنها نسبت میدهند مشغول شوند!»
من دوست دارم بگویم «نمیدانم» تا بتوانم آنچه را که میدانم، بگویم!
آداب و رسوم، یاران روح هستند.
جستجوی من برای امید، رسیدن به اوج آن و تصاحب هدفش نیست، بلکه جستجوی چیزی است که نمیتوان نادیدهاش گرفت.
افلاطون روزی از ارسطو پرسید: «چه دلیلی بر وحدت خدا وجود دارد؟» ارسطو پاسخ داد: «هیچ چیز در آفرینش او به اندازه هر چیزی که من میبینم، گویای وحدت او نیست!»
حافظه، نویسندهی روح است.
جهان هستی به خودی خود و بدون هیچ گونه مراقبت خاصی اداره میشود.
جهان واقعی است، اما به خوبی سازمان نیافته است و شانس در مدیریت آن نقش دارد.
ذهن بالاترین قدرت انسان است و هیچ چیز در ذهن وجود ندارد.
فراحسی، زیرا از طریق آنها به او رسیده بود.
هدف از لفاظی، برانگیختن احساسات بد یا غیرمنطقی است.
سعادت، غایت انسان است.
انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است و در مقایسه با زنبورها و مورچهها، تمایل بیشتری به معاشرت دارد.
اگر کسى والدین پستى داشته باشد اما روحى بزرگوار، حقارت والدینش بر عزتش مى افزاید. اگر کسى والدین شریفى داشته باشد اما روحى پست، عزت والدینش بر حقارتش مى افزاید!
مردی با شخصیت والا کسی است که اعمالش در زمان سختی و رفاه با خرد و متانت مشخص میشود. او میداند چه زمانی باید بزرگ و چه زمانی باید بیاهمیت باشد. نه موفقیت به قلبش شادی میبخشد و نه شکست او را غمگین میکند. او از ریسک نمیترسد و به دنبال آنها نمیرود، زیرا چیزهای بسیار کمی به او علاقه دارند. او رازدار، کم حرف و کند زبان است. با این حال، هر زمان که موقعیت ایجاب کند، آنچه را که باید بگوید، رک و بیپرده بیان میکند. او هر زمان که دلیلی برای تحسین خود ببیند، میتواند آن را ابراز کند و از خطاهای دیگران چشمپوشی میکند. او درباره خود یا دیگران صحبت نمیکند. او نگران ستایش یا انتقاد مردم از خود نیست و در امور کوچک از دیگران کمک نمیخواهد و آن را به کسی نشان نمیدهد.
اگر چیز خوبی میخواهی، آن را در آن جستجو کن.
زندگی بدون سلامتی، زندگی نیست، مرگ است.
از اسکندر مقدونی درباره دشمنان و دوستانش پرسیدند، گفت: «من از دشمنانم بیشتر از دوستانم سود بردم، زیرا دشمنانم مرا سرزنش میکردند و عیبهایم را برایم آشکار میکردند و مرا از اشتباهاتم آگاه میساختند و آنها را اصلاح میکردند. اما دوستانم، اشتباهات مرا زیبا جلوه میدادند و مرا به انجام آنها تشویق میکردند. پس ای خدا، مرا از دوستانم محافظت کن.»
اسکندر از کنار شهری که پادشاهان دیگر بر آن حکومت میکردند، گذشت و گفت: «ببینید: آیا از نسل پادشاهانش کسی آنجا مانده است؟» گفتند: «مردی که در گورستانها زندگی میکند.» پس او را آورد و از او درباره اقامتش در آنجا پرسید. او گفت: «میخواستم استخوانهای پادشاهان را از استخوانهای بردگانشان تشخیص دهم و همه آنها را یکسان یافتم!» پادشاه پرسید: «اگر جاهطلبی داری، آیا از من پیروی میکنی تا عزت تو را احیا کنم؟» پادشاه پاسخ داد: «جاهطلبی من بزرگ است اگر آن را به من عطا کنی.» پادشاه پرسید: «آن چیست؟» پادشاه پاسخ داد: «زندگی بدون مرگ، جوانی بدون پیری، ثروت بدون فقر و شادی بدون بدبختی.» پادشاه پاسخ داد: «من این را ندارم.» پادشاه گفت: «بگذار آن را از کسی که دارد، بپرسم.» پادشاه پاسخ داد: «من هرگز مرد خردمندی مانند تو ندیدهام.»
من ترجیح میدهم در فضایل از دیگران پیشی بگیرم تا در وسعت پادشاهی و قدرت.
وقتی اسکندر پادشاهی داریوش، پسر داریوش، پادشاه پارس، را تصرف کرد، دخترانش را برایش توصیف کردند و او خواست آنها را ببیند. سپس گفت: «شرمآور است که ما باید مردان را در نبرد شکست دهیم و سپس در اسارت از زنان شکست بخوریم!»
اسکندر میخواست یکی از همراهانش را به عنوان پیک نزد ایرانیان بفرستد، اما ترسید که ایرانیان به او خیانت کنند. آن مرد گفت: «من خوشحال میشوم که در خدمت پادشاه کشته شوم.» اسکندر گفت: «بنابراین، من هم باید برای شما متاسفم.»
روزی اسکندر در گورستانی، فیلسوف دیوژن را دید و از او پرسید: «اینجا چه میکنی؟» دیوژن پاسخ داد: «من داشتم استخوانهای پدر بزرگوارتان را در میان استخوانهای خدمتکار بیچارهام جستجو میکردم و همه استخوانها را با هم مخلوط یافتم؛ هیچکدام را از دیگری نمیشد تشخیص داد.»
من از دشمنانم بیشتر از دوستانم بهره بردم... دشمنانم مرا به خاطر اشتباهاتم سرزنش میکردند و به آنها متهم میساختند، در حالی که دوستانم اشتباهات را برایم زیبا جلوه میدادند و مرا به انجام آنها تشویق میکردند.
اگر اسکندر نبودم، آرزو میکردم دیوژن باشم (زندگی اسکندر نوشته پلوتارک).
دزدی را نزد اسکندر آوردند و اسکندر دستور داد او را مصلوب کنند. دزد گفت: «ای پادشاه، من دزد بودم و از این کار متنفرم.» اسکندر گفت: «و تو را مصلوب خواهند کرد و تو از این کار بیشتر متنفری!»
برخی اسکندر را به خاطر رهبری جنگ سرزنش کردند، بنابراین او گفت: «نه برای یارانم شایسته است که برای من بجنگند و نه برای من که برای خودم بجنگم!»
روزی اسکندر با مردم نشست و کسی از او چیزی نپرسید، پس گفت: «من این روز را جزو روزهای پادشاهی خود نمیدانم!»
اسکندر دو نفر از همراهانش را دید که با هم دعوا میکردند و هر کدام به دیگری توهین میکرد. آنها قبلاً با هم روابط خوبی داشتند، بنابراین به کسانی که با او نشسته بودند گفت: «اگر کسی با کسی دوست شود، نباید در کاری که او را بیآبرو میکند، زیادهروی کند و باید از فساد او دوری کند.»
به اسکندر خبر مرگ یکی از دوستانش را دادند و او گفت: «مرگ او مرا آنقدر ناراحت نمیکند که این موضوع مرا ناراحت میکند که من آن محبتی را که شایستهاش بود، در حقش نکردم.»
همراهان اسکندر کبیر به او توصیه کردند که حملهای شبانه علیه ایرانیان ترتیب دهد، اما او گفت: «این منصفانه نیست که پیروزیام را به یک دزدی تبدیل کنم!»
اسکندر مأمور بود که فقط در سرزمینی بمیرد که آسمانش طلایی و زمینش آهنین بود. وقتی از اسبش افتاد، او را بر روی سپری از طلا حمل میکردند و سپری طلایی بر او سایه میافکند. وقتی بیدار شد و این را دید، حکم را فهمید و گفت: «خدا منجمان را لعنت کند! آنها حرف میزنند و توضیح نمیدهند!» بنابراین به مادرش نوشت و از او خواست که غذایی تهیه کند و کسی را که به مصیبتی مبتلا نشده است، دعوت کند. او اطاعت کرد، اما غذا باقی ماند و کسی به سراغش نیامد. مادرش فهمید که او به او تسلیت گفته و گفته است:
«من تنها کسی نیستم که در بین کسانی که میبینم خاص هستم.»
اما نوبت من با بدشانسی فرا رسید
وقتی اسکندر درگذشت، او را در تابوتی طلایی گذاشتند و به اسکندریه بردند. گروهی از خردمندان در روز مرگش برایش سوگواری کردند. بطلمیوس گفت: این روز، روز پند و اندرز است. آنچه قرار بود از شر او اتفاق بیفتد، فرا رسید و آنچه قرار بود از خیر او اتفاق بیفتد، فرا رسید.
ملاتوس گفت: ما نادان به دنیا آمدیم، بیخبر در آن ماندیم و با اکراه از آن بیرون آمدیم!
افلاطون دوم گفت: ای غاصب، آنچه را که از تو دریغ شده بود، گرد آوردی، و آنچه را که از تو گرفته شده بود، تصاحب کردی؛ پس بارهای آن بر دوش توست، و ثمرات آن به دیگری بازگشته است!
مستور گفت: دیروز توانستیم گوش کنیم اما صحبت نکنیم!
ثاون گفت: به خوابِ خوابگزار بنگرید که چگونه پایان یافت و به سایه ابر بنگرید که چگونه برطرف شد.
دیگری گفت: اسکندر جز این سفر، هیچ سفر دیگری بدون یاران یا تجهیزات نداشت!
دیگری گفت: آنقدر که با سکوتش ما را ادب کرد، با سخنانش ادب نکرد.
دیگران گفتند: دیروز ظاهر او برای ما حیات بخش بود، اما امروز نگاه کردن به او بیماری است!
گزنقراط، فیلسوف، بسیار راضی بود. اتفاقاً اسکندر مبلغی دراخما برایش فرستاد. او فقط سه تا از آنها را برداشت و بقیه را برگرداند و به آورنده گفت: «اسکندر افراد زیادی دارد که باید آنها را سیر کند، بنابراین او بیشتر از من به دراخما نیاز دارد.»
من ترجیح میدهم در فضیلت از دیگران پیشی بگیرم تا در وسعت پادشاهی و قدرت.
وقتی اسکندر کبیر مقدونی درگذشت، فیلیمون حکیم گفت: این روز، روز درسهای بزرگی است. آنچه قرار بود از بدیهایش حاصل شود، آمد و آنچه قرار بود از خوبیهایش حاصل شود، رفت. پس بگذار کسی که پادشاهیاش را از دست داده است، گریه کند.
ثاون گفت: اسکندر از میان ما سخنگو بیرون آمد و خاموش نزد ما آمد.
ارسطو گفت: به رعایای اسکندر بگویید: این روزی است که رعایا از چوپان خود مراقبت خواهند کرد.
فیلو گفت: آیا کسی که به هیچ مصیبتی گرفتار نشده است، میتواند ما را برای پادشاهمان تسلیت بگوید؟
دیگری گفت: این راهی است که باید پیمود، پس همان گونه که خواهان امر گذرا هستی، خواهان امر جاودان نیز باش.
دیگری گفت: همین برای عبرت کافی است؛ دیروز طلا گنج اسکندر بود و امروز اسکندر به گنجی از طلا تبدیل شده است.
فیلسوفی گفت: از کسی که در زندگیاش ما را موعظه نکرده تعجب نکن، زیرا با مرگش موعظهگر ما شده است.
مرد خردمندی گفت: ای شخص بزرگوار، دیروز ما میتوانستیم به تو گوش دهیم، اما نمیتوانستیم صحبت کنیم. آیا اکنون میشنوی چه میگوییم؟
و دیمتریوس خردمند گفت: ای تو که خشمت مرگ است، چرا از مرگ خشمگینی؟
دیگری گفت: ای مردم، بر کسی که گریه بر او روا است گریه نکنید، بلکه هر یک از شما بر خودش گریه کند.
برخی گفتند: اگر کسی جز هنگام وقوع مرگ بر آن گریه نکند، پس مرگ هر روز اتفاق میافتد.
دیگری گفت: تو در نعمت بودی، اما اکنون در نعمت هستی. اگر والا بودی، اکنون فروتن شدی.
گفته شد: مرگ پادشاهان برای برابری مردم عادی کافی است و مرگ عوام برای عبرت گرفتن پادشاهان کافی است!
گفته شد: اسکندر برای ما موعظهای گویاتر از مرگش ایراد نکرد.
گفته شد: اگر دیروز کسی به تو اعتماد نداشت، امروز کسی از تو نمیترسد!
وقتی فیلسوفان سخنشان تمام شد، همسر اسکندر برخاست و رکساندرا، دختر داریوش، پادشاه ایران، را که یکی از عزیزترین افراد نزد اسکندر بود، بر تخت نشاند. گونهاش را بر تابوت گذاشت و گفت: «ای پادشاه، هرگز گمان نمیکردم که پس از فتح این جهان، پادشاهی تو فتح شود!» سپس به فیلسوفان گفت: «اگر استدلال شما درباره اسکندر تمسخر است، او جامی را که با شما نوشید، پشت سر گذاشته است، پس همه شما آن را بنوشید، زیرا این بدهی به شماست. اما اگر تسلیت و مرثیه است، پس خود را برای پاسخ، استدلال و عذرخواهی آماده کنید، زیرا او آنچه را که شما خواهید چشید، چشیده است. بگذارید عمل شایسته سخنان باشد، زیرا شما در امان نیستید!»
وقتی اسکندر مقدونی پادشاه هند را کشت، به خردمندان خود گفت: چرا مانع اطاعت پادشاه شدید؟ آنها گفتند: «بگذارید با عزت بمیرد و با ذلت زندگی نکند!»
من از دشمنانم بیشتر از دوستانم سود بردم، زیرا دشمنانم مرا به خاطر اشتباهاتم سرزنش میکردند و آنها را به من گوشزد میکردند، در حالی که دوستانم اشتباهات را در نظر من خوب جلوه میدادند و مرا به انجام آنها تشویق میکردند!
اسکندر برخی شهرها را محاصره کرد، پس زنان آماده جنگ با او شدند. او از جنگ دست کشید و گفت: این یک لشکر است. اگر ما آن را شکست دهیم، هیچ غروری نسبت به آن نخواهیم داشت، اما اگر ما را شکست دهد، تا آخر زمان ننگ خواهد بود!
از اسکندر پرسیدند: «چگونه در چنین سن کمی به این پادشاهی بزرگ رسیدی؟» او پاسخ داد: «با پیروزی بر دشمنان و مراقبت از دوستان. و در طول زندگیام، هرگز از اشعار هومر شاعر و گفتهی او غافل نشدم: «یک حاکم نباید تمام شب را بخوابد!»»
وقتی اسکندر کبیر درگذشت، او را در تابوتی طلایی دفن کردند. همراهانش آنجا ایستاده بودند و برایش سوگواری میکردند... و یکی از آنها گفت: «تو قبلاً طلا احتکار میکردی... و حالا طلا تو را احتکار میکند!»
رفتار نیکبختان سه چیز است: نخست شناخت حقیقت، دوم نیکوکاری، و سوم رنج نبردن بیهوده.
وقتی مرگ اسکندر مقدونی فرا رسید، به مادرش نوشت: «غذایی برای مردم آماده کن تا بیاورند، سپس آن را به آنها تقدیم کن تا هیچ کس که سوگوار است از آن نخورد.» او چنین کرد، اما هیچ کس به سوی او دست دراز نکرد. او گفت: «چرا نمیخوری؟» آنها گفتند: «تو آن را به ما تقدیم کردهای تا هیچ کس که سوگوار است از آن نخورد، و در میان ما کسی نیست جز کسی که از خویشاوند یا دوست نزدیکش رنج کشیده است!»
گفت: به خدا قسم پسرم مرده است! او این را فقط برای تسلی خاطر من گذاشته است.
اسکندر مقدونی پادشاهی را شکست داد و به او گفت: «با تو چه کنم؟» او پاسخ داد: «آنچه شایستهی مردمان شریف است وقتی پیروز میشوند، انجام دهند.» پس او را آزاد کرد و به پادشاهیاش بازگرداند.
اسکندر به فرمانده سپاه خود نصیحت کرد و گفت: «دشمنان خود را وادار به فرار کن.» او پرسید: «چه باید بکنم؟» او گفت: «اگر پایداری کردند، با آنها با جدیت بجنگ، اما اگر شکست خوردند، آنها را تعقیب نکن.»
مرگ درد روح نیست، بلکه درد جسم است.
تسلط ذهن بر درون، از تسلط شمشیر بر بیرونِ یک احمق، شریرانهتر است.
بر خردمندان است که در پذیرفتن پوزش گناهکاران شتاب کنند، و در توبه تأخیر ورزند.
اگر زندگی را به خاطر خودش دوست داری، مرگ را چیز بزرگی ندان.
ذهن در جستجوی شناخت چیزها رنج نمیکشد، اما بدن رنج میکشد و خسته میشود.
به او گفته شد: تو به مربی خود بیش از پدرت احترام میگذاری! گفت: زیرا پدرم دلیل حیات فانی من است و مربیام دلیل حیات جاودان من.
مردی آتنی با اسکندر بیادبانه رفتار کرد، بنابراین یکی از فرماندهانش نزد او رفت تا وظیفهاش را جبران کند. اسکندر به او گفت: به پستی او تنزل نکن، بلکه او را به مقام والای خود برسان.
برخی اسکندر را سرزنش کردند که چرا خودش جنگ را اداره میکند، بنابراین او گفت: نه برای یارانم شایسته است که از طرف من بجنگند و نه برای من که از طرف خودم بجنگم.
از اسکندر پرسیدند: چگونه در این سن کم به این پادشاهی بزرگ رسیدی؟ گفت: با پیروزی بر دشمنان و بررسی دوستان.
از اسکندر پرسیدند: از داشتن چه چیزی بیش از همه لذت میبری؟ پاسخ داد: پاداش دادن به کسانی که به من نیکی میکنند، بیش از آنچه به من نیکی کردهاند، و بخشیدن کسانی که به من بدی میکنند پس از آنکه بر آنها قدرت پیدا کردم.
از اسکندر پرسیدند: بزرگترین کاری که برای ساختن پادشاهی خود انجام داده ای چیست؟ گفت: اشتیاق من به دوستی با مردم و مهربانی با آنها.
کریسیپوس بادبان کشید و وقتی به اعماق دریا رسید، از ملوان پرسید: «ضخامت تختههای این کشتی چقدر است؟» ملوان گفت: «دو انگشت.» او گفت: «بین ما و مرگ فقط دو انگشت فاصله است!»
از شخصی پرسیدند: «چرا فلانی ریش خود را رنگ میکند؟» گفت: «او میترسد که از او خواسته شود از حکمت بزرگان استفاده کند!»
مهم نیست که جوانی خود را دوباره به دست آوریم، بلکه مهم این است که نعمت جوانی را حفظ کنیم تا روزهای جوانی و روزهای او طولانیتر شود.
موهبت دنیا شبیه استعدادهای خداوند متعال است، زیرا وقتی سخاوتمندانه بخشیده شود، تمام نمیشود، بلکه توسط کسی که آنها را میبخشد، کامل میشود.
کتابها فرزندان جاودانهای هستند که نیاکان خود را به مقام خدایی میرسانند.
بهترین پادشاه کسی است که یادش به عدالت باقی بماند و فضایلش بر آیندگانش نقش بندد.
زنی که عشق نداشته باشد، مرده است.
حسود ستمگری است که دستش از گرفتن آنچه به خاطرش به تو حسادت میکند، ناتوان است، پس چون در گرفتن آن کوتاهی کند، پشیمانیاش را بر تو نازل میکند.
یک زن به ندرت خطاکار را میبخشد، حتی اگر کوچک باشد. در مورد مهربانی نیکوکار نسبت به خود، او به سرعت آن را فراموش میکند و دیگر هرگز آن را به زبان نمیآورد.
ادب زیباترین چیز در بهترین شخص است.
اگر حقیقت به یک زن زیبا تبدیل میشد... همه او را دوست میداشتند.
بخشندهترین مردم کسی است که فقر خود را مهار کند و نگذارد چیزی از فضایلش در آن ضایع شود.
آینده را دست کم نگیر و از آن نترس... عاقلانه با آن رفتار کن.
شخص سخاوتمند ترجیح میدهد با تو تنها باشد، دور از رهبر، و آنچه را که به تو وعده داده به او بگوید، در حالی که شخص رذل آن را برای خود درو میکند.
آموزش و پرورش، دریچهای به سوی عدالت است.
فیلسوف بزرگ یونانی، افلاطون، روزی جوانی زشتچهره را دید که به جوانی خوشقیافه توهین میکرد، بنابراین به او دستور داد که دست از این کار بردارد و با او مؤدبتر و مداراتر رفتار کند. در اینجا، جوان زشتچهره از او پرسید:
آیا ادب و مدارا محدود به برخی افراد است و نه دیگران؟
افلاطون پاسخ داد: نه! اما آدمی باید در آینه به چهره خود بنگرد. اگر آن را زیبا یافت، نباید آن را با زشتی اشتباه بگیرد. اگر آن را زشت یافت، نباید دو چیز زشت را با هم ترکیب کند!
آن که تو را به خاطر آنچه نداری ستایش میکند در حالی که از تو راضی است، و به خاطر آنچه نداری از تو انتقاد میکند در حالی که از تو خشمگین است.
فلسفه والاترین موسیقی است.
اگر حقیقت به شکل یک زن ساخته میشد، همه او را دوست میداشتند.
فضیلت و ثروت دو وزنه در کفه ترازو هستند؛ یکی بدون افتادن دیگری بالا نمیرود.
از سرعت کار نپرسید، از کیفیت آن بپرسید. مردم از مدت زمان انجام کار نمیپرسند، بلکه از کیفیت آن میپرسند.
عدالت، فضیلتی است که به وسیله آن، هماهنگی و توافق بین قوای نفس حاصل میشود، به طوری که هیچ یک از آنها بر دیگری ظلم نمیکند، بلکه همه در صلح و هماهنگی هستند.
شجاعت چیزی جز شکیبایی روح در برابر ناملایمات نیست.
در نیکی، زیبایی، آرامش و شادی روح نهفته است و در بدی، بیماری، زشتی و ضعف آن.
در زندگیِ خالی از خطا و اشتباه، خیری نیست.
«خدایا، از جانب خود، زیبایی روحی را که در درونم ساکن است به من عطا کن، و راز مرا مانند آشکارم قرار ده، تا بدانم که انسان بزرگ، انسان ثروتمند است. خدایا، از جانب خود، ثروتی به من عطا کن که جز کسی که بر نفس خود غلبه کرده، نمیتواند آن را تحمل کند یا با صبر، آن را تحمل کند.»
افلاطون گفته است: «عشق خدایی بزرگ و قدرتمند است و به دلایل زیادی مورد تحسین خدایان و مردم قرار میگیرد.»
نردبان عشق افلاطون از هفت درجه تشکیل شده است که خلاصه آنها به شرح زیر است:
۱
عشق به زیبایی در یک شکل خاص.
۲
عشق به زیبایی در تمام جلوههای زیبایش.
۳
عشق به زیبایی معنوی و ترجیح آن بر زیبایی ظاهری.
۴
عشق به زیبایی در نهادها و قوانین.
۵
عشق به زیبایی در علوم طبیعی.
۶
عشق به زیبایی در آرمانهایی که فلسفه آشکار میکند.
۷
عشق به زیبایی مطلق.
۸
روبرو شدن با چهره زیبای حقیقت!
از افلاطون پرسیدند: آن چیست که گفتنش حتی اگر راست باشد، خوب نیست؟ گفت: ستایش خود!
از افلاطون پرسیدند: چرا هر چه بیشتر می دانی، بیشتر به دانش اهمیت می دهی؟ گفت: زیرا هر چه بیشتر بدانیم، فواید دانش را بیشتر درک می کنیم.
روزی از افلاطون پرسیدند... چیزی که هر انسانی میتواند ببخشد چیست؟ گفت: عشق به نیکی به مردم.
یک زن به ندرت توهینی را که از طرف فرد بدرفتار به او میشود، حتی اگر کوچک باشد، میبخشد. در مورد مهربانیِ حامیاش، او به سرعت آن را فراموش میکند و دیگر هرگز آن را به زبان نمیآورد.
بیدینی، بیادبی، پشیمان نبودن هنگام اشتباه و عدم پذیرش انتقاد، بیماریهایی هستند که درمانی برای آنها وجود ندارد!
در روزگار آشوب، شرایط عمل و آنچه عدالت از آنها میطلبد را رعایت نکنید، که در این صورت، زحماتتان هدر میرود و به عقبماندگی در آنچه تجربه میکنید متهم میشوید. بلکه، کار خود را با طبیعت روزگار سازگار کنید، تا جایی که از جوانمردی، دین و اخلاق شما نکاسته باشد. اگر به این سه مورد رسیدید، از آنچه از آنها دارید دست بکشید، وگرنه، بیش از آنچه از آنچه دارید، از خودتان ضرر خواهید کرد.
سرعت کار را نپرسید، کیفیت آن را بخواهید. مردم نمیپرسند چقدر طول میکشد تا کاری را تمام کنید، بلکه به کمال و کیفیت ساخت آن نگاه میکنند.
در همه کارهایت، اطاعت از رأی و صبر را ترک مکن؛ زیرا اگر به آنچه میخواهی، دست نیاوری، عذری خواهی داشت.
با افراد شرور معاشرت نکن، زیرا آنها تو را از شر آنها در امان نگه میدارند.
فرزندانتان را مجبور به پیروی از آداب و رسوم خود نکنید، زیرا آنها برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شدهاند.
اگر دولت پیشرفت کند، آرزوها در خدمت ذهن هستند و اگر سقوط کند، ذهن در خدمت آرزوها!
بخشش، همانقدر که انسانهای شریف را اصلاح میکند، انسانهای پست را نیز فاسد میکند.
صدقه انسان تا زمانی که با دو دشمن دوست نباشد، دیگر اثر ندارد.
اگر رئیس جمهور جلو بیاید، آنچه را که از دست رفته بود، بازپس خواهد گرفت و اگر روی برگرداند، دشمنانش او را تحریک خواهند کرد.
از پرخاشگری سخاوتمند به هنگام گرسنگی و از تنگنظران به هنگام سیری برحذر باش.
مردن رهبران آسانتر از حکومت کردن افراد پست است.
خیلیها خودشان را کنترل نمیکنند.
اگر میخواهی عشقت پایدار بماند، ادب و تربیت خود را اصلاح کن.
از او پرسیدند: چگونه میتوان از دشمن انتقام گرفت؟ افلاطون گفت: «با افزایش فضیلت خود.»
افلاطون به مردی نادان و خودپسند نگاه کرد و گفت: «کاش من در نظر تو مانند تو بودم و دشمنانم در واقعیت مانند تو.»
شاگردان گفتند: چگونه خود را تربیت کنیم؟ افلاطون گفت: «مطیع باشید، مشتاق جستجوی حقیقت و خرد، کوشا و مبارز برای حقیقت... عاشق حقیقت باشید، برای دانش استدلال کنید، زمانها و تفاوتهای آنها را بشناسید... برای مردم خوب صحبت کنید... با چشم و قلب خود ببینید... چشمان فروتنان، نه مغروران... به خدایان احترام بگذارید... پیوسته مرگ اختیاری را مطالعه کنید (و مرگ اختیاری، برای افلاطون، ریاضت آرزوها است).
از کتاب جمهوری افلاطون:
«سوفوکل، امروز حالت چطور است؟ و لذتهای جنسی را چگونه میبینی؟ آیا هنوز هم میتوانی از آنها بهرهمند شوی؟»
آرام باشید، آقا، من در شادی بیکران هستم؛ زیرا احساس میکنم از چنگال این ارباب وحشی آزاد شدهام.
چند مرد جوان از افلاطون پرسیدند: «چطور توانستی این همه چیز یاد بگیری؟» افلاطون گفت: «من روغن بیشتری مصرف کردهام تا شرابی که تو مصرف کردهای.»
دانش چراغ روح است؛ تاریکی جهل را میراند. پس اگر میتوانی چراغ دیگری را به چراغ خود بیفزایی، پس این کار را بکن.
علم خطرات زیادی را برای جوانان به همراه دارد.
خشم مانند یک پیرو بد است که ابتدا تو را به نفع خودت به حرکت در میآورد، سپس اگر از او اطاعت نکنی، تو را به نفع خودش به حرکت در میآورد.
کسی که با گناه همدردی میکند انسان است، کسی که از آن توبه میکند کاهن است... اما کسی که به آن افتخار میکند شیطان است.
جهان دو جهان است: جهان ذهن، که شامل آرمانهای فکری و تصاویر معنوی است، و جهان حواس، که شامل افراد زنده و تصاویر فیزیکی است.
فضیلت با یک عمل فضیلتمندانه واحد حاصل نمیشود، بلکه برای اینکه واقعیت داشته باشد، باید نتیجه یک گذشته عملی طولانی باشد.
اگر کسی در این دنیا به بیش از حق خود برسد، اخلاق او برای مردم ناآشنا میشود.
تقوا سرآمد کامیابی، و ترس از خدا کلید فضایل است.
بهترین چیز در مورد غرور، گذشت از خطاهای مردم و تسلیم نشدن در برابر آنچه فراتر از توان است، میباشد.
اگر می خواهی کلاس خودت را بین مردم بشناسی، به کسانی که بی دلیل دوستشان داری نگاه کن.
نوشیدن، فرد متظاهر را آشکار میکند، و همچنین قدرت را، بنابراین در جایی که کلمات مؤثرند، از زور استفاده نکنید.
مرد شجاع، نیکنامی را بر زنده ماندن ترجیح میدهد و مرد ترسو، زنده ماندن را بر نیکنامی.
از بدن خود مراقبت کنید، زیرا ابزار روح است.
تصاویر زیبا بدون آداب معاشرت مانند ظروف طلایی هستند که در آنها سرکه ریخته شده است.
عقل و حقیقت را پیش روی خود داشته باشید؛ با آنها هنوز آزاد هستید.
جایگاه درست نادان، مانند جایگاه جهل خردمند است.
اگر در شرایط سختی هستید، از توصیههای ورشکستگی برحذر باشید، زیرا نشانه خوبی نیست.
اگر کسی در این دنیا به بیش از حق خود برسد، اخلاقش نزد مردم مردود میشود.
با شریر دوستی مکن؛ سرشت تو بی آنکه بدانی از او ربوده خواهد شد!
شخصیت یک فرد، واقعیترین دوست اوست و او آن را به هیچ یک از برادرانش واگذار نمیکند.
مرگ شخص نیکوکار، مایه آرامش خودش است و مرگ شخص بدکار، مایه آرامش مردم.
آدم عاقل باید وقتی غذای شیرین می خورد، تلخی بیماری را هم به یاد داشته باشد!
ناتوانترین مردم کسی است که راز خود را پنهان ندارد و نیرومندترین مردم کسی است که در حفظ آن توانا باشد.
ترس تو از مکر دشمنت علیه خودت، بیشتر از ترس تو از مکر دشمنت علیه خودت باشد.
دانش زیاد، جوانان را به خطر میاندازد.
مست بودن پادشاه حرام است، زیرا او نگهبان پادشاهی است و برای نگهبان شرمآور است که به کسی نیاز داشته باشد که از او محافظت کند.
اگر به پادشاهی خدمت کنی، لباس او را نپوش، سوار مرکبش نشو و کسی را که مناسب او باشد، به کار نگیر... از شر او در امان خواهی بود.
مرد خردمند باید کردار نیک خود را مانند خاک پاک برای کشتزارش برگزیند.
یک مرد آزاد همه کسانی را که او را میشناسند، بالا میبرد، در حالی که یک رذل فقط خودش را بالا میبرد.
کسانی که به فرزندان ما ترحم میکنند، باید به کسانی که به آنها ترحم میکنند، ترحم کنند.
عمر پادشاه ظالم کوتاهتر از عمر پادشاه عادل است، زیرا پادشاه ظالم مفسد است و پادشاه عادل اصلاحگر، و فساد چیزی سریعتر از اصلاح آن است.
ظالم تا زمانی که به ارکان معماری و مبانی شریعت تجاوز نکند، مورد غفلت قرار میگیرد. اگر چنین قصدی داشته باشد، اجلش کوتاه میشود.
نهایت ظلم ظالم این است که به کسی که با او معاشرت ندارد و از او سودی نمیبرد، آسیب برساند، در حالی که از او امید رهایی وجود دارد.
داستانی است بدون آغاز.
همانطور که هدایا خدایان را برمیانگیزند، پادشاهان والامقام را نیز برمیانگیزند.
هر خصلت اخلاقی برای برخی از مردم ناخوشایند میشود، جز صداقت که برای همه مضر است. هر که آن را داشته باشد، ارجح است، تا جایی که ظرفی که خشک نشود، از ظرف دیگر ارزشمندتر است.
هر چه انسان خوشبختتر باشد، در سختیها فروتنتر است.
اگر در کشوری تعصب در قضات و پزشکان مجاز باشد، آن کشور رو به زوال خواهد رفت و به انحلال نزدیک میشود.
برای بخیل، بخشیدن گناه بزرگ آسانتر از پاداش دادن به نیکی کوچک است.
دانش، رنگ روح است و رنگ چیزی تا از آلودگیها پاک نشود، روشن نمیشود.
اگر مصیبتی به یکی از شما رسید، به مصیبت های بزرگی که بر بسیاری از مردم وارد شده است، فکر کند تا نگرانی هایش کاهش یابد.
روح والا کسی است که تسلیم فقر نمیشود.
خداوند تو را از شر دوستانت حفظ کند، زیرا تو از شر آنها در امان نیستی!
رذلها با طرد شدن، و آزادگان با پنهانکاری بیش از حد، طرد میشوند.
آن که تو را به آنچه نداری ستایش میکند، خطابش به دیگران است و پاسخ و پاداش او به تو تعلق نمیگیرد.
نظر کسی که از تو نادانتر است، برای تو بهتر از نظر تو در مورد خودت است، زیرا از هوسهای تو آزاد است.
مظلوم از عادل دادخواهی میکند، اما از کسی که به او ستم کرده انتقام سختی میگیرد.
حکمت، عنوانِ آن چیزی است که مورد نیاز است.
از بدن خود مراقبت کنید، زیرا ابزار روح است.
حقیقت روشن است.
اگر طلا و نقره فضیلتی داشتند، مس با آنها خریداری نمیشد!
مراقب خودتان باشید و از خویشاوندانتان محافظت کنید.
خود را به زیور عدالت بیارایید و جامه عفت بر تن کنید، که رستگار خواهید شد.
اگر کتابی از نویسندهاش جدا شود، ناگزیر پیش از آنکه به دست کسی برسد که ارزش آن را بداند و بتواند از آن بهره ببرد، به دست افراد نادانی میافتد که با آن با تحقیر رفتار میکنند و نویسندهاش را به باد انتقاد میگیرند، همانطور که کودکی از دست افراد نادان مورد توهین و سیلی قرار میگیرد!
انسان نباید آرزو کند که دوستش ثروتمند شود و به او ببالد، بلکه باید آرزو کند که فوراً با او برابر شود.
اگر شاهد ماجرا به عنوان یک جرم هستید، موضوع انکار گناه او را رها کنید، تا یکی او را به لجاجت نکشاند.
خوبی اندک را حقیر مشمار، زیرا خوبی اندک بسیار است.
افلاطون به شاگردانش گفت: اگر در رعایت نظم و انضباط تنبل هستید، پس دورهمیهایتان را با داستانهای عجیب و غریب قطع کنید تا انرژی بگیرید.
مردی از افلاطون پرسید: از کجا بدانم که خردمند شدهام؟ افلاطون گفت: «اگر از قضاوت خود راضی نباشی و هنگام ارتکاب گناه خشمگین نشوی.»
از افلاطون درباره تجارت پرسیدند و او گفت: «اشتیاق انسان به جمعآوری مال، با شکمپرستی و بیقناعتی همراه است.»
از افلاطون پرسیدند: چه کسی به تو خدمت میکند؟ گفت: «کسانی که تو به آنها خدمت میکنی، بندگان من هستند.»
در زندگی، علم و ثروت را بجوی، آنگاه بر مردم ریاست خواهی کرد، زیرا مردم به خواص و عوام تقسیم میشوند. خواص به خاطر آنچه خوب انجام میدهی، تو را ترجیح میدهند و عوام به خاطر آنچه داری، تو را.
از افلاطون پرسیدند: انسان برای رهایی از نیاز چه باید بکند؟ او گفت: «اگر ثروتمند است، باید صرفهجو باشد و اگر فقیر است، باید سخت کار کند.»
اگر کسی از شما به خاطر چیزی که نمیدانید یا کار خوبی انجام داده تشکر کرد، سریعاً این کار را انجام دهید؛ در غیر این صورت، تمجید به سرزنش تبدیل میشود.
کسی که در جوانی سرشار از کلمات است، در بزرگسالی فاقد معنا خواهد بود.
این خواب معنای وقار و خویشتنداری در مورد صبر در مواجهه با منفور یا محبوب را برآورده میکند.
افراد شرور با نشان دادن عیبهای مردم به پادشاهان نزدیک میشوند، در حالی که افراد خوب با نشان دادن خوبیهایشان به آنها نزدیک میشوند.
اطاعت و صبر در مصیبت آسانتر از تسلیم شدن در برابر بیصبری و روی آوردن به انواع زیانبار آن است.
به سه نفر رحم کن: خردمندی که نادانی بر او حکومت کند، ناتوان در پادشاهی نیرومند، و بخشنده ای که با تنگدست مهربانی کند!
مرد خردمند باید با فرمانروای خود مانند دریانورد باشد؛ اگر بدن خود را از غرق شدن نجات دهد، دلش از احتیاط در امان نخواهد ماند.
افراد بد، عیبهای مردم را دنبال میکنند و خوبیهایشان را نادیده میگیرند، همانطور که مگسها، بدیهای بدن را دنبال میکنند و خوبیهای آن را نادیده میگیرند!
دشمنت را دست کم نگیر، مبادا به تو آسیبی برساند، زیرا بزرگی او از گمان تو فراتر است.
جز وساطت امانت و شایستگی را برای استخدام نپذیرید.
آن که بر وعده تو شکیبا باشد، بر سختی های تو نیز شکیبا خواهد بود.
انسان عاقل باید در طلب خود ملایمت کند و از بیهودهگویی بپرهیزد، زیرا زالو با آرامشی که دارد، خون بیشتری از پشه با آشفتگی و فریادهای زیادش میلیسد!
اگر دشمنت از تو نصیحت خواست، او را نصیحت کن، زیرا با نصیحت خواستن از تو، از دشمنی با تو به وفاداری به تو روی آورده است.
عاطفه در آغاز قویترین است، و طبیعت در پایان قویترین.
عدالت یکی از اشکال هر چیزی است، در حالی که بیعدالتی اشکال مختلفی دارد. به همین دلیل است که ارتکاب بیعدالتی آسان و عادل بودن دشوار است. این دو مانند زدن و رها کردن در تیراندازی با کمان هستند. زدن نیاز به آموزش و تعهد دارد، در حالی که رها کردن چنین نیازی ندارد.
پادشاه مانند دریاست که رودخانهها از آن آب میگیرند، اگر شیرین باشد، آنها هم شیرین میشوند و اگر شور باشد، آنها هم شور میشوند.
بخیل به همان اندازه که در مال خود بخیل است، در آبروی خود نیز سخاوتمند است.
به شخص عصبانی اصرار نکن، زیرا این کار او را لجبازتر میکند و او را به راه راست هدایت نمیکند.
از سقوط دیگران شاد مشو، زیرا نمیدانی روزگار با تو چگونه رفتار خواهد کرد.
اگر کسی در برابر رسوایی شرم و در برابر سختی کسب و کار صبر نداشته باشد، دزدی برایش آسان خواهد بود.
مضرترین کسی که باید با او سر و کار داشته باشی، کسی است که تو را وسوسه میکند و خشمگینت میکند، و کسی است که جاهطلبیاش برای تو خیلی کوچک است.
به هیچکس از روی جایگاهی که زمانه او را در آن قرار داده ننگرید، بلکه به او از روی ارزش واقعیاش بنگرید؛ این جایگاه طبیعی اوست.
هر که دانش را به خاطر فضیلت آن بیاموزد، از رکود آن اندوهگین نمیشود، اما هر که آن را به خاطر سودمندیاش بیاموزد، سرگرم شدن بخت از اهلش به سوی آنچه به دست میآورد، او را از آن باز میدارد.
افلاطون جوانی را دید که پول و املاک زیادی به ارث برده بود و آنها را هدر میداد، بنابراین گفت: «من زمینهایی را دیدم که مردم را میبلعیدند و این مرد زمینها را بلعید!»
آنچه در لذتهای جسمانی کم است، در لذت دانش افزایش مییابد.
نگران چیزهایی که از دست دادهای نباش، بلکه آنچه را که برایت باقی مانده، حفظ کن.
شرافت نفس در این است که محبوب و منفور را به یک اندازه بپذیرد.
همانطور که اولین پله نردبان، جدایی شما از زمین است، اولین پله خیر نیز جدایی شما از شر است.
حکمت مانند مرواریدی در دریاست، تنها غواصان ماهر میتوانند به آن دست یابند.
وقتی در آرامش و آسایش هستی احتیاط کن، زیرا احتیاط به ندرت در هنگام وقوع فاجعه مفید است.
بدبختترین آدم کسی است که به فکر جمعآوری مال برای دیگران است.
بهتر است که انسان بمیرد و برای دشمنش ثروت بگذارد تا اینکه در زندگیاش به دوستانش نیازمند باشد.
از افلاطون پرسیدند: عشق چیست؟ او گفت: «حرکت تهی روح بدون تفکر.»
شخص مؤدب نباید با کسی که بیادب است صحبت کند، همانطور که شخص هوشیار نباید با مست بحث کند.
تقوا سرِ موفقیت است، و پرهیزگاری کلید فضایل.
بیاخلاقی از ویژگیهای حیوانات پست و ناهنجاریای است که یک ملت را نابود میکند.
امیال در برابر اندیشه.
آنها بدون هیچ نگرانی از این دنیا رفتند.
پادشاه نباید بر اساس سن، بلکه بر اساس شخصیت انتخاب شود، زیرا یک پیرمرد ممکن است با آنچه باید باشد متفاوت باشد، و یک جوان ممکن است دقیقاً همانطور باشد که باید باشد.
اما نخستین چیزی که باید از پادشاه طلب کرد، صداقت زبان است، زیرا در صداقت زبان، آرزوی طالب و ترس راهب نهفته است.
همانطور که در ساختمانهای بزرگ، حتی اگر شخصی نباشد، ممکن است پژواک صدا به گوش برسد، در میان مردم نیز ممکن است کسانی باشند که شکل انسان دارند اما انسان نیستند!
روزی افلاطون با شاگردانش، به جز ارسطو، دور او نشسته بود. او گفت: «اگر کسی را داشتم که گوش دهد، سخن میگفتم.» به او گفته شد: «ای مرد خردمند، هزار شاگرد دور تو هستند!» او گفت: «من یکی میخواهم، مثل هزار تا!»
تفاوت حق و عدالت در این است که حق چیزی است که به هر کس حقش را از جانب خودش میدهد، و عدالت چیزی است که به هر کس حقش را از جانب حق میدهد.
آنکه قادر به برخورد با زمان است و زمان او را نمیشناسد، فرمانروای کامل است.
تنها کسی که ریشهها را به خاطر سپرده است میتواند شاخهها را بشکافد، و تنها کسی که آن را چشیده و فایده و فضیلت آن را تشخیص داده است میتواند لذت میوه را دریابد.
از افلاطون پرسیدند: چه زمانی انسان عاقل بی حوصله می شود؟ گفت: اگر او را وادار به زندگی در کنار یک نادان کنی. از او پرسیدند: آیا نباید در کنار یک نادان زندگی کند؟ گفت: بله، اگر بخواهد عقلش را به کار بیندازد.
اعتدال در هر چیزی یک چیز است و هر چیزی که از اعتدال خارج شود، افراط و تفریط است.
دوستدار افتخار کسی است که خود را با تحصیل دانش به زحمت میاندازد.
سلطنت بر سه نوع است: طبیعی، ارادی و حسی. طبیعی آن است که سلطنت را به ارث میبرد؛ ارادی آن است که نخبگان و عوام آن را انتخاب میکنند؛ و حسی آن است که سلطنت را غصب میکند. بهترین این سه، ارادی است، سپس طبیعی، سپس حسی. اگرچه طبیعی به حق پایبند است، اما از همه بهتر است؛ و حسی، اگرچه حق دارد، اما در رتبه سوم قرار دارد زیرا غاصب است.
بودن نفس در بدن و اتحادش با آن مانند اتحاد نور خورشید با هوا است. اگر هوا فاقد نور خورشید باشد، درخشندگیاش از بین میرود، اما اگر با نور خورشید مواجه شود، مانند روشنایی خورشید روشن میشود.
افلاطون در سرزمین و محیطی ساکن شد و وقتی از او در این مورد سؤال شد، گفت: «حتی اگر به دلیل ضرر روح از شهوات پرهیز نکنم، به دلیل ضرورت از آنها پرهیز میکنم تا از ضرر جسم جلوگیری کنم.»
سخاوتمند کسی است که بدون درخواست، میبخشد تا آبروی خود را از درخواست حفظ کند.
پادشاه آن نیست که مالک بردگان و مردم عادی باشد، بلکه پادشاه آزادگان است، و ثروتمند آن نیست که پول جمع میکند، بلکه آن است که پول را اداره میکند!
آدم کوچکی را که میتواند بیشتر از اینها را تحمل کند، تحقیر نکن.
اگر تجمل هیچ چیز جز احتمال عادتهای بد نداشت، کافی بود.
اضافه کردن یک کلمه به مرد آزاد، برایش محبوبتر از اضافه کردن یک درهم به مزدش است.
یکی از خوبیهای علم این است که هیچکس نمیتواند با آن به تو خدمت کند، همانطور که با چیزهای دیگر به تو خدمت میکنند. بلکه تو خودت به آن خدمت میکنی و هیچکس نمیتواند آن را از تو بگیرد، همانطور که داراییهای دیگر را از تو میگیرند.
مهربانی تو با یک آزاده، او را به پاداش دادن به تو برمیانگیزد، و مهربانی تو با یک رذل، او را به درخواست دوباره برمیانگیزد.
اگر چیزی را در کسی ناپسند میدانی، آن را رد نکن و تمام روحیات او را در نظر بگیر. هر فردی از جانب خداوند متعال استعدادی دارد که از آن بیبهره نیست.
اگر با کسی دوستی کردی، باید دوست دوستش باشی، اما نباید دشمن دشمنش باشی، زیرا این امر فقط بر بندهاش واجب است، نه بر کسی که شبیه اوست.
انسان با نیمی از روح به دنیا میآید و شروع به جستجوی نیمه دیگر خود میکند؛ تا زمانی که با زنی ازدواج کند یا دوستی برای خود پیدا کند.
این یک اتفاق مبارک است که کسی از طریق رذیلت به فضیلت نرسد.
عقل به نفس میگوید که کار زشت را رها کند. اگر آن را نپذیرد، آن را رها نمیکند زیرا خشمی در آن نیست. بلکه بهترین فرصت برای انجام آن کار و ستودنیترین جایگاه را به آن نشان میدهد، زیرا خیر همیشه به کسانی که به آن اعتماد دارند، عطا میشود.
اگر به مرد قوی خدمت میکنی، با ناراضی کردن اطرافیانش او را راضی کن. اگر به مرد ضعیفی خدمت میکنی، با راضی کردن پیروانش، او را ناراضی کن.
آزادی کامل، کسی است که گناهان نیک را به دوش میکشد.
اگر دو طرفِ جدل، طالبِ حق باشند، در مناظره با هم نمیجنگند، زیرا هر دو در پیِ یک چیزند. اما اگر طالبِ پیروزی باشند، با هم میجنگند، زیرا در آنها دو پیروزی نهفته است و هر یک از دو حریف، در پیِ جذبِ دیگری به سوی پیروزیای است که خود دارد.
اگر ستمگر بخواهد به انسان آسیبی برساند، کاری را انجام میدهد که از انجام آن ناتوان است. اگر از او طلب بخشش کند، خشم را بر او برمیانگیزد و در آن از او اطاعت میکند. خشم مانع از آن میشود که در عواقب آن بیندیشد. در این هنگام، عقل از نفس پنهان است و نفس در آن حالت مانند مکانی تاریک است که از تابش خورشید بر آن باز داشته شده است!
اگر زمان فاسد شود، فضایل راکد میشوند و زیان میرسانند، رذایل کهنه میشوند و سود میرسانند، و ترس ثروتمندان از ترس فقرا شدیدتر خواهد بود!
سخاوتمندان از مرگ بخیلها شادمان میشوند و بخیلها از فقر سخاوتمندان شادمان میگردند.
همیشه و در هر شرایطی بر امید و خوشبینی سوار مشو، زیرا این دو، انسان را به آسانی به سوی ناپسندها میکشانند.
خشم، شهوت و هر صفت نفسانی دیگری، مقدار معینی دارند که حال صاحب آن را بهبود میبخشد. اگر از آن مقدار تجاوز کند، او را به بدی میکشاند. خشم مانند نمکی است که به غذا اضافه میشود. اگر به اندازه باشد، غذا را بهبود میبخشد و اگر بیش از حد باشد، آن را فاسد میکند. و همچنین است سایر قوا.
لذت در این دنیا پاداش خدمت است و بدون آن، مردم غذا نمیخوردند و رابطه جنسی برقرار نمیکردند. زیرا اگر فقط کسانی که به دنبال فرزند هستند رابطه جنسی برقرار میکردند و فقط کسانی که آرزوی زنده ماندن بدون لذت را دارند، غذا میخوردند، اکثر مردم این کار را نمیکردند.
نیتها آنچه را که در نیتها است حس میکنند، دلها با دلها میبینند و یکدیگر را از آنچه در آنهاست میشناسند.
در انسان سه قوه وجود دارد که وقتی متعادل باشند، فضایل را به وجود میآورند. این قوا عبارتند از: قوای عقلانی که وقتی متعادل باشند، فضیلت حکمت را به وجود میآورند؛ قوای غضبی که وقتی متعادل باشند، شجاعت را به وجود میآورند؛ و قوای شهوانی یا حیوانی که وقتی متعادل باشند، عفت را به وجود میآورند. وقتی هر سه فضیلت متعادل باشند، عدالت زاده میشود.
اگر در روزگار آشوب، شرایط عمل نیک و آنچه عدالت از آن میخواهد را رعایت نکنی، زحماتت هدر میرود و به عقبماندگی در آنچه تجربه میکنی متهم خواهی شد. اما عملت را با طبیعت روزگار سازگار کن، به شرطی که از جوانمردی، دین یا اخلاق تو نکاهد. اگر به این سه چیز دست یافتی، آنچه از آنها داری رها کن، وگرنه بیش از آنچه با آنچه داری به دست خواهی آورد، از خودت ضرر خواهی کرد.
در تمام کارهایت از اطاعت رأی و صبر دست نکش؛ زیرا حتی اگر به بخت و اقبالی که میجویی دست نیاوری، عذری یافتهای.
ای غاصب، آنچه را که از تو دور شده و تو را رها کرده، گرد آوردهای؛ پس بار آن بر دوش توست، و سعادت آن به غیر تو وابسته است.
در نیکی، زیبایی، آرامش و شادی روح نهفته است و در بدی، بیماری، زشتی و ضعف آن.
در زندگیِ خالی از خطا و اشتباه، خیری نیست.
شیرینی فضایل در سینه اوست و شیرینی رذایل در رگهای اوست.
بدترین چیزها، صداقت در طلب، و تنگنظری در عذر و بهانه، و بخل ورزیدن در هنگام ناتوانی از درخواست آزادی، و سلطه بر کسانی است که به شر او ایمان دارند.
روح نیکوکار از شادی فراتر میرود، شادیای که تنها در صورتی در چیزی برای ما پدیدار میشود که به جای شایستگیهایش، به شایستگیهایش بنگریم. روح نیکوکار همه چیز را در آن میاندیشد، بنابراین فضایل و رذایلش در این جهان برابر است و هیچ یک از این دو ویژگی بر او غلبه نمیکند.
اطاعت نفس از بدن مانند سواری است که اگر در مهار اسب خود ضعیف شود، آن را رها میکند، به طوری که اسب نیازی را که برای آن سوار شده بود رها میکند و به شهر یا گلهداری مشغول میشود. نفس نادان با ترک مبارزه خود مانند آن حیوان، آسایش مییابد و بیشتر لذتهای این دنیا بر این اساس است.
مهارت پادشاه در اداره کردن زیردستان خود است و مهارت رعایا در اداره کردن بالای سرشان. در مورد نویسندگان و قدیسان، برکنار کردن آنها از اداره کردن بالادست و زیردستشان، نابترین زیرکی است.
به کسی که تو را نصیحت میکند و به تو نزدیک میشود، بنگر. اگر از سوی مردم به تو بدی رساند، آنچه را که به تو سود میرساند از او بپذیر و از او برحذر باش. اما اگر خیر و نیکی و عدالت و درستی برای تو آورد، از او بپذیر و آن را حس کن.
مشعلداران آنها را به دیگران منتقل خواهند کرد.
به کسی اجازه نده از دیگران بدگویی کند.
خدا یک مهندس است.
شجاعت چیزی جز شکیبایی روح در برابر ناملایمات نیست.
آینهای که انسان در آن به اخلاق خود مینگرد، مردم هستند؛ میتوانی خوبیهایت را از دوستانت در میان آنها و بدیهایت را از دشمنانت در میان آنها ببینی.
زیبایی کامل و زشتی کامل در این دنیا در ترکیب قوای نفس است، نه در ترکیب اعضای بدن و صورت.
خردمند، دوست خود را از دست نمیدهد، زیرا اگر نیککردار باشد، خود را با او میآراید و اگر نادان باشد، آبروی خود را از نادانان حفظ میکند و از او راضی است و با او مدارا میکند.
کسی را بیش از آنچه دارد ستایش مکن، زیرا خود را باور خواهد کرد و هر چه به او بدهی، برای تو نقص خواهد بود.
تا زمانی که ذهن و هوس خود را با هم هماهنگ نکردهاید، کاری را شروع نکنید، زیرا تنها ذهن است که برای شما ترسناک است و تنها هوس است که شما را نابود میکند.
حرکت نیروی غضبی به سوی ترس، و حرکت نیروی فکری به سوی علت، و به وسیله آنها سه طبقه مردم اداره می شوند: طبقه بالا به وسیله استدلال، طبقه متوسط به وسیله میل، و طبقه پایین به وسیله ترس.
گستاخی انسان چیزی جز کوری عقل او نسبت به بیشتر مصائبی که بر او وارد میشود نیست، پس او با آن دست و پنجه نرم میکند و آن را سبک میشمارد، زیرا در بزرگی آن نمیاندیشد.
اگر استدلال تو در مناظره بر اساس شخص سخاوتمند باشد، تو را گرامی و محترم خواهد داشت، اما اگر بر اساس شخص حقیر باشد، تو را رنجانده و برایت حفظ خواهد کرد.
اگر میخواهی به دشمنت آسیبی برسانی، اخلاق او را بررسی کن؛ همه آنها را کامل نخواهی یافت و ناگزیر کاستیهایی در آنها وجود خواهد داشت. پس، بکوش تا با حیلههایش او را فریب دهی، و از او گریزی نخواهی داشت.
حسود ستمگری است که دستش از گرفتن آنچه به خاطرش به تو حسادت میکند، ناتوان است، پس چون در گرفتن آن کوتاهی کند، پشیمانیاش را بر تو نازل میکند.
شخص سخاوتمند در هنگام جمع آوری مال، بخل می ورزد و کار در آن هنگام برایش دشوار می شود، زیرا راه همه، راه بخشش نیست.
آنها کاری جز مردن انجام نمیدهند.
هیچ چیز در امور مردم شایسته توجه زیاد نیست.
گمان مبر هر که از دادن آنچه از او خواسته شده، خودداری کند، بخیل است. چه بسا کسی که از دادن آنچه از او خواسته شده، خودداری کند، یا کسی که از دخالت مردم در امور خود و گشودن درهایی که نمیتواند به روی آنها ببندد، متنفر باشد، یا کسی که نیاز دارد زحمت عذرخواهی از آنها و دفاع از خود در برابر آنها را به خود بدهد، پس تصمیم میگیرد درهای این راهها را به روی او ببندد.
تفاوت بین دانستن چیزی و آگاه بودن از آن این است که دانستن چیزی را که فراموش کردهاید به شما یادآوری میکند، در حالی که آگاه بودن از آن چیزی را در ذهن شما تثبیت میکند که قبلاً تصورش را نمیکردید.
زیانبارترین چیز، اشتباه در کشتی، در مجالس پادشاهان و در مواجهه با جنگ است.
بردهای را که خیلی شهوتران است نخرید، زیرا او ارباب دیگری دارد. بردهای را که خیلی عصبانی است نخرید، زیرا از بردگی شما نگران خواهد شد. بردهای را که خیلی لجباز است نخرید، زیرا علیه شما حیلهگری خواهد کرد. بلکه به دنبال بردههایی باشید که خوشرفتار، مطیع، قویهیکل، شاد و بسیار خجالتی باشند.
لجاجت، دشواری القای ایدههای عقلانی بر روح است، چه به دلیل تیزبینی بیش از حد فرد و چه به دلیل طبیعت خشن؛ بنابراین، او تسلیم نظر نمیشود.
از آنچه ستودهای، انتقاد مکن، مگر پس از صبر و شکیبایی فراوان و ادب نیکو، زیرا تو در گرو چیزی هستی که از آن غفلت کردهای.
هر چه خیال حیوان قویتر باشد، سودش در اطاعت از رأی و زیانش در اطاعت از هوس بیشتر است. از این رو، انسان نیک از حیوان بهتر و انسان بد، پستتر است.
اگر میخواهی شخصیت کسی را بشناسی، با او مشورت کن. از نصیحتهایش خواهی فهمید که او عادل است یا ظالم، خوب است یا بد.
اگر نفست از روی عادت، انجام کاری نیک را از تو بخواهد، تا زمانی که وجدانت آن را به تو دیکته نکرده، آن را انجام مده، زیرا پیروی از عادت نکوهیده است.
میل به ما نزدیکتر از نظر است، زیرا ما با میل متولد میشویم و نظر تنها پس از گذشت مدتی از تولدمان در ما کامل میشود، بنابراین میل برای ما خاصتر از نظر است.
اگر عشق به خاطر قوای نفس باشد، ثابت است و تغییر نمیکند، اما اگر به خاطر جسم باشد، با تغییر صورت و حال، تغییر میکند.
بخشندهترین مردم کسی است که پادشاهی داشته باشد که نیازمند باشد و نگذارد از فضایلش چیزی به او داده شود.
شخص سخاوتمند ترجیح میدهد با رئیس خلوت کند و آنچه را که به تو وعده داده به او بگوید، در حالی که شخص پست از آن برای خودش اجتناب میکند.
پستترین بخیل کسی است که آنچه را که برای او کافی است اما به او نمیرسد، از دیگران دریغ میکند.
برای بخیل، بخشیدن گناه بزرگ آسانتر از پاداش دادن به نیکی کوچک است.
بخیل، هر که را نزدش آید، برادر و رهبر خود میداند، از ترس اینکه احسان و نیکی آنها مستلزم نیکی او به آنها شود. سخاوتمند با کسانی که نزدش میآیند، توطئه میکند تا پاداش احسان و نیکی به او را به آنها بدهد.
اگر از آنچه مردم به عنوان ویژگیهای خوب شما توصیف میکنند، غرق در حیرت هستید، به عیبهای پنهان خود نگاه کنید و بگذارید شناخت شما از خودتان، برایتان قابل اعتمادتر از تعریف و تمجید مردم از شما باشد.
اگر کسی به آنچه از نیکی وعده داده است، وفا کند، به فضیلت سخاوت و راستگویی دست یافته است.
کسی که تنها زندگی میکند، تنها میمیرد.
اگر با رهبری مواجه شدید که به نصیحت شما نیاز دارد، با او مانند یک فرمانده یا مشاور صحبت نکنید، بلکه با لحنی پرسشگرانه صحبت کنید.
اگر رئیستان اشتباهی را که مرتکب شده برایتان تعریف کرد و به آن اعتراف کرد، فکر عذرخواهی از او را به تعویق بیندازید و مراقب باشید که او را سرزنش نکنید و برای انتقاد از او با او همراه نشوید.
اگر گفتار با نیت گوینده مطابقت داشته باشد، نیت شنونده را نیز به حرکت در میآورد، اما اگر با آن در تضاد باشد، مورد استقبال کسانی که آن را قصد کردهاند، قرار نخواهد گرفت.
نماز، نفس غضبناک را مهار میکند و آن را به اطاعت از نفس عاقل وادار میسازد. بالا بردن دستها به هنگام تکبیر (گفتن «الله اکبر») به منزلهی پناه بردن از آسیب است. رکوع، حالت کسی است که اجازه داده است سر او را ببرند. سجده، قرار دادن صورت و شریفترین اعضای بدن بر زمین است. اینها نیروی غضبناک را به تسلیم و انقیاد وادار میکند.
اگر میخواهی کسی را ادب کنی، او را از تجمل بازدار و کاری کن که ظرافت ظاهرش را حس کند. زیرا اگر تجمل و تازگی را رها کند، آن را به عنوان زینت در روح و زبان خود خواهد جست.
انسان خردمند باید خویشتندار باشد و تنها اشتباهات خود را بزرگ شمارد و درستی خود را کوچک شمارد و به آن اهمیت ندهد، زیرا درستی جزئی از انسانیت اوست و خطا، آنچه را که در نفوس مردم نسبت به او تثبیت شده است، تغییر میدهد.
هر که از شریعت پیروی کند، به سعادت بهشتی دست خواهد یافت و هر که با سعادت مخالفت کند، بدشانس خواهد بود.
اگر از مردم محبت میخواهی، جایگاه خود را در دلهایشان پایین بیاور و کسی را در معرض تحقیر قرار مده؛ زیرا دلهای مردم سنگدل است و تسلیم کسانی که با آنها میجنگند نشو، هرچند از آنها پرهیزکارتر باشند.
بخل دانشمند در به اشتراک گذاشتن ثمرات دانش و اصولی که به دست آورده است، او را به این سمت سوق میدهد که خود را به آن محدود کند و از جستجوی هر چیز دیگری خودداری کند. و به اشتراک گذاشتن آن با آنها، او را برمیانگیزد تا به دنبال چیز دیگری باشد که ترجیح میدهد در آن تخصص داشته باشد.
تفاوت فصاحت و بلاغت در این است که فصاحت فقط برای چیزی است که وجود دارد، در حالی که بلاغت برای چیزی است که وجود دارد و فرض شده است.
نه دانشجویان این دنیا که از آن ارتزاق میکنند، بلکه دانشجویانی که در انحصار حاکمان آن هستند.
جوینده دنیا مانند دریانورد است. اگر در امان باشد، میگویند خطر میکند و اگر هلاک شود، میگویند مغرور است.
به خاطر حب دنیا، گوشها از شنیدن حکمت کر و دلها از دیدن نور بصیرت کور است.
کسی که با طمع کاذب خود را به دست آورد، فطرت حقیقی او را انکار خواهد کرد.
فلسفه والاترین موسیقی است.
چقدر به نظرم اداره عادلانه یک حکومت دشوار میآمد، زیرا هیچ کاری بدون دوستان خوب و همکاران وفادار انجام نمیشد، و چقدر سخت بود که تعداد کافی از این افراد را به دست آورد!
اگر مرگ دلیلی برای انتقال از دنیای خستگی به دنیای آسایش و از دنیای فانی به دنیای ابدیت باشد، پس فضیلت مرگ چقدر روشن است!
سکوت مایه امنیت است، سخن گفتن مایه پشیمانی.
اگر چهار چیز نبود، کار مردم درست نمیشد: جهل فراگیر، امید کاذب، طمع مداوم و آرزوی جذاب.
درست است که کسی که زندگیاش پنهان است، همیشه زندگی غمانگیزی خواهد داشت.
شخص زیرک باید برای هر امری که در جستجوی آن به نظر نیاز دارد، آماده شود و نباید به اسبابی خارج از تلاش خود، مانند آنچه امید به آن حکم میکند و آنچه مرسوم است، تکیه کند؛ زیرا اینها برای او نیستند، بلکه برای هزینهای هستند که شخص زیرک به آن اعتماد ندارد.
هر که در سایه برهان بنشیند، از دست عادل در امان خواهد بود و عذرش در آنچه ظالم بر او وارد میکند، ثابت خواهد بود. اما هر که در سایه چاپلوسی بنشیند، به دلیل رفت و آمد زیاد و معاشرت با مردم، در جایگاه خود پایدار نخواهد ماند و مردم او را به عنوان فردی فریبکار خواهند شناخت.
شر وقتی است که کسی که آن را دارد، قبل از اینکه در موردش نظر بدهد، لذتش را تجربه کند.
آواز زن زیبا با شهوت و وجد همراه است، در حالی که آواز زن زشت با شهوت و وجد همراه است.
اگر مقامی را تعیین کردی و در ارزیابی آن مبالغه نمودی، سهم تمام جهان را در آن فراموش نکن، وگرنه بدون اینکه بدانی، برایت مشکل ایجاد خواهد شد.
از آنجا که استعدادها در عالم انشا ثابت نیستند و وقوع خطا در آنها حتمی است، خردمندان به تصادف متوسل می شوند و آن را سرنوشت رویدادهای موجود می سازند و برای استخراج آنها می شتابند. این بزرگترین پیشرفت در چیزی بود که برایشان مفید بود.
سرزنش کردن کسی به خاطر گناهش پس از بخشیده شدنش، بیاحترامی به نعمت است، اما این کار باید قبل از بخشیده شدن گناه انجام شود.
فقر، فسادی است که مانند غده یا زخمی در عضوی از بدن، گریبانگیر طبقهای از مردم میشود. اگر افراد آن طبقه به آن رسیدگی کنند و آن را از فرد دور سازند، طبقهشان در امان خواهد ماند. اما اگر آن را نادیده بگیرند، به جاهای دیگر سرایت میکند تا آن طبقه نابود شود.
شادی در چیزی به اعتماد به آن بستگی دارد.
خشم مانند یک پیرو بد است که ابتدا تو را به نفع خودت به حرکت در میآورد، سپس اگر از او اطاعت کنی، تو را به نفع خودش به حرکت در میآورد.
مردم سه دسته اند: نیکوکار، بدکار و پست. نیکوکار کسی است که در صورت لزوم، خود را از تو باز دارد و زبانش را از بدگویی تو باز دارد. بدکار از تو باز دارد و زبانش را به ذکر عیب تو باز دارد و چه بسا که در مورد تو دروغ بگوید. پست از تو باز ندارد و پیوسته از تو طلب بخشش میکند. محبت این شخص به اصلاح امور تو و بهبود حال تو وابسته است. اگر آنها بروند، محبت او نیز از تو جدا میشود.
علت العلل، نظام جهان را منسجم نگه میدارد و اساس آن است.
افلاطون درباره دو شاگردش، ارسطو و زنوکراتس، گفته است: «ارسطو به افسار نیاز دارد، زنوکراتس به اهرم!»
شریعت، اطاعت از حاکم بر جهان است و تسلیم شدن در برابر او در آنچه که او صلاح دانسته است، چه در کلیات و چه در جزئیات.
جوینده با آنچه میجوید به دروغ گفتن نزدیکتر است.
ممکن است یک فرد نادان فکر کند که وساطت همان نصیحت است، اما اینطور نیست. نصیحت یعنی گفتن حقیقت به کسی در مورد آنچه به تو سپردهاند، در صورتی که حقیقت تو را مجبور به اطلاع دادن به آنها کند. وساطت یعنی گفتن حقیقت به کسی در مورد آنچه برخی از پیروانش مرتکب شدهاند، در حالی که قصد تو ضرر رساندن به آن پیرو و سود رساندن به پیرو باشد، نه نصیحت کردن آن شخص.
نادان کسی است که خشم خود را با ظاهر سخن برمیانگیزد، و خردمند کسی است که خشم خود را با حقیقت گفتار و کردار برمیانگیزد، و خشم او تا جایی است که مانع از رحم کردن به کسانی میشود که شایستهی آن نیستند.
بیماری که علت مشخصی دارد، اغلب از بیماری که علت آن ناشناخته است، خطر کمتری دارد.
منافذ پوست تمام بدن انسان هنگام بیداری و باز شدن پلکها باز میشوند و هنگام خواب و بسته شدن آنها، بسته میمانند.
هر که در جوانی به شهوت و غضب خدمت کرده باشد، در پیری به سختی تحت تأثیر ضعف بدنش در خدمت لذت قرار خواهد گرفت. هر که در جوانی به نفس عقلانی و آنچه دانش نشان میدهد خدمت کرده باشد، در جوانی به سختی خواهد افتاد، با نیروهایی که او را به سوی لذت سوق میدهند مبارزه خواهد کرد و در پیری آسوده خواهد بود.
ما باید انسان را بشناسیم تا بدانیم چگونه باید باشد.
روح از سه بخش تشکیل شده است: شهوت، که شامل تمام امیال و احساسات پست دیگر میشود؛ شهوت خشم، که منجر به شجاعت میشود و پیوندی بین حواس و عقل است؛ و ذهن. هر بخش از روح، بخش متناظری در بدن دارد. شهوت در پایین شکم، شجاعت در سینه و ذهن در سر قرار دارد.
روح، چرخی است که توسط دو اسب کشیده میشود: یکی سیاه و سرکش و همیشه آمادهی طغیان؛ دیگری سفید و نجیب، که اگر اسب خوب هدایت شود، همراه خود را هدایت میکند، اما اگر به درستی توسط دستی قوی و مراقب هدایت نشود، با آن وحشی میشود. اسب سیاه سرکش، شهوت است؛ اسب سفید نجیب، شجاعت است؛ و رهبر آن عقل است. بنابراین، عقل باید از شجاعت بهره ببرد و از آن برای مبارزه با شهوت استفاده کند.
هر بخش از روح، فضیلتی متناظر با خود دارد. فضیلت متناظر با شهوت، اعتدال است. وظیفه آن تعدیل شهوت، فرار از افراط و آماده کردن روح، از طریق منابع بدنی آن، برای درک حقیقت است. فضیلت متناظر با شهوت خشم، شجاعت است. وظیفه آن تشخیص بین آنچه از آن میترسد و آنچه نمیترسد، است. این فضیلت زمانی متولد میشود که شهوت آن رام شود و ذهن را در برابر هوسهایی که عقل را فاسد میکنند، یاری دهد. اعتدال و شجاعت شرایط حکمت هستند. حکمت، فضیلت ذهن است. برای رسیدن به سطح حقیقت، باید از توهمات عزت نفس و احساسات آشفته ناشی از فساد بدنی رهایی یافت. عدالت فضیلتی است که از داشتن سایر فضایل حاصل میشود. این هماهنگی و توافق درونی روح با خودش است. یعنی وقتی هر بخش از روح وظیفه خود را انجام میدهد، شهوتها از شجاعت اطاعت میکنند و شجاعت از عقل اطاعت میکند، آنگاه عدالت متولد میشود.
یک فرد میتواند نظر دقیقی در مورد آنچه باید انجام شود، داشته باشد اما همچنان آن را انجام ندهد؛ بنابراین، بین نظریه و عمل تضاد وجود دارد و اگر عمل فاسد باشد، پس نظریه نیز باید فاسد باشد.
هر که خوبی را به راستی درک کند، بی گمان نیک است.
بدبختترین و رقتانگیزترین مردم، ستمگری است که از ثمرات جنایات خود بیمحابا لذت میبرد.
بیمار دردی را که او را شفا میدهد، رد نمیکند، بلکه آن را میجوید و آتش و آهن میخواهد. ظلم شدیدترین دردها است و جز عذاب، روح را از آن شفا نمیدهد. ستمگر نباید بیماری خود را پنهان کند و باید خود را به قاضی معرفی کند، همانطور که بیمار خود را به پزشک معرفی میکند. زیرا کفاره گناهان با تحمل عذاب، بهترین چیز پس از تبرئه شدن از دم است. یعنی بهترین مردم پس از بیگناه، مجرمی است که عذاب را تحمل کرده باشد.
مرگ بر دو نوع است: طبیعی و ارادی. طبیعی جدایی روح از بدن است و ارادی بازداشتن بدنها از خواستهها.
مرگ، انحلال عناصری است که بدن را تشکیل میدهند، اما روح انحلال نمییابد زیرا خالص و ساده است.
هدف ذهن انسان امور معقول و جاودانه است، بنابراین گرایش و پیوندی به خدا دارد.
روح مانند چیزی است که مقدس، ابدی، عقلانی، بسیط و خود-متحد است.
حکومت به خاطر فرد وجود ندارد و فرد تنها عنصری از حکومت است و باید تابع آن باشد.
در شهر، همانند جهان، یک قانون حکمفرماست و آن فداکاری فرد برای گروه است.
همانطور که روح سه بخش دارد، در شهر نیز سه طبقه از مردم وجود دارند: اول، کارگرانی هستند که برای ارضای امیال خود کار میکنند؛ سپس، طبقه جنگجو وجود دارد که وظیفه آنها محافظت از شهر از بیرون و درون است؛ و در نهایت، طبقه خردمند وجود دارد که حق حکومت دارند. این طبقات شبیه امیال، اراده و عقل هستند. هر طبقه از مردم شهر دارای فضیلتی است. برای کارگران، فضیلت اعتدال آنها را در وضعیت خود نگه میدارد و سعی نمیکند آن را ترک کند. برای جنگجویان، فضیلت شجاعت و برای قضات، فضیلت خرد. اگر هر طبقه از طبقه بالاتر از خود اطاعت کند و حاکمیت آن را به رسمیت بشناسد، هماهنگی حاصل میشود و هماهنگی، فضیلت عدالت را به وجود میآورد.
لذت و درد چیزهایی هستند که انسان را در هر جهتی به حرکت در میآورند.
عشق به فلسفه مانند عشق به زنان است، قدرتمند است.
دنیا درست نخواهد شد تا پادشاهانش فیلسوف نشوند یا فیلسوفانش پادشاه نشوند.
انسان ممکن است در طول زندگی خود آماده باشد تا برای آنچه پس از مرگش او را نجات میدهد، تلاش کند. آیا نمیبینید کسانی که قبل از مرگ از غذای خود کم و بدن خود را سبک کردند، در بهشت اقامت طولانی داشتند؟ به همین ترتیب، اگر فضایل را ترجیح میدادند و از رذایل فراتر میرفتند، شهوت و غضب دلبستگی زیادی به آنها نداشتند و نفس ناطقه در آرامش بود و از رستگاری باز نمیماند.
یکی از بزرگترین شواهد وجود نفس ناطقه پس از ترک بدن، مدت زمان حیات بدن پس از مرگ است، زیرا یکی از دو بخش موجود زنده است.
فن خطابه، هنر کنترل ذهن مردم است.
افلاطون جوانی نادان و مغرور را دید، پس به او گفت: «کاش من هم مثل تو بودم، کاش آنطور که فکر میکنی میبودی، و کاش دشمنانم هم مثل تو بودند، کاش تو هم آنطور که من فکر میکنم میبودی!»
نیروی خود را صرف محافظت از چیزی که خارج از توست، مکن، تا دور را برای نزدیک بهتر کنی و خصوصی را برای عمومی مجاز بدانی. زیرا آن چیزی که خارج از توست، در مورد مالکیتش با تو به نزاع برمیخیزد و به کسی که از نظر جسمی از تو قویتر است، واگذار میشود، در حالی که قدرت مخصوص توست و در تصرف تو بیقرار نیست.
آنکه تو را به آنچه در تو نیست ستایش میکند در حالی که از تو راضی است، از تو به آنچه در تو نیست انتقاد میکند در حالی که از تو خشمگین است!
مردی به افلاطون گفت: چرا انگشتر را در دست راستت میکنی؟ گفت: برای اینکه کسانی را که اهل خودنمایی هستند و کسانی را که از چیزی که به آنها مربوط نیست میپرسند، بشناسم!
کتابها فرزندان جاودانهای هستند که نیاکان خود را به مقام خدایی میرسانند.
علت العلل به اثبات متصل نیست، بلکه اثبات چیزهای جزئی را به هم متصل میکند، زیرا فقط جزء را به کل آن متصل میکند.
ذهن نمیتواند آنچه را که فراتر از ذهن است بشناسد، مگر از آن جنبه که انسان میداند ذهن در درون او ثابت است.
نفس در درون آدمی بر طبیعت او غلبه میکند و هر یک از آنها جز با عمل، راه دفاع از خود را در برابر دیگری نمیشناسد. نفس مانند فتیله چراغ است و طبیعت مانند روغن آن. اگر قدرت یکی از آنها بر دیگری فزونی یابد، نظم آن از بین میرود.
دین اغلب مصیبتی بزرگتر از زمانی است که به آن نیاز است.
اگر قاضی ثروتمند باشد، به مدعی مال میدهد و اگر فقیر باشد، به مدعی مال میدهد.
بخشندهترین بخشندگان کسی است که پادشاهی داشته باشد که در آن نیازمند باشد و نگذارد چیزی از فضایلش در آن نمایان شود. بخیلترین بخیلها کسی است که آنچه را که دیگران به آن نیاز دارند اما نمیتوانند به آن دست یابند، دریغ کند.
تا زمانی که طرف مقابلتان از قوانین بحث پیروی میکند، با او صحبت کنید. اگر از شما روی برگرداند، سر حرف خود بایستید، زیرا او چیزی را که استدلال شما را بیاعتبار کند، مطرح نخواهد کرد.
جوانان باید پیش از آنکه زمان تفکر در مورد چیزها فرا برسد، خود را با به خاطر سپردن خواص آنها، سیر طبیعتشان و جایگاه برخی از آنها نسبت به برخی دیگر مشغول کنند، وگرنه بیشتر قادر به مخالفت خواهند بود تا تشخیص استدلال.
رفتار و حالات انسان در طول زندگیاش شبیه یک چیز کیهانی است، زیرا او از پایینترین حالت شروع میکند، سپس کمکم بالا میرود تا به پایان خود میرسد، سپس به همان اندازه که افزایش مییابد، کاهش مییابد تا به جایی که شروع کرده است، باز میگردد!
نفس غضبیه از نفس شهوانی سادهتر است، زیرا پیچیدهتر است؛ بنابراین، در رسیدن به فضیلت، از نفس شهوانی مفیدتر است.
بهترین چیز در مورد غرور، غلبه بر بدبختیهای مردم و تسلیم نشدن در برابر آنچه که فراتر از توان انسان است، میباشد.
از جمله شواهدی که نشان میدهد قوه عاقله میداند در بسیاری از زمانهای آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، این است که میبینیم شخصی ممکن است از سوار شدن در آب بترسد و در اثر غرق شدن بمیرد، یا ممکن است از چیزی بترسد و در اثر آن بمیرد. این نشان میدهد که در میان ما کسانی هستند که آنچه را که برایشان اتفاق میافتد میبینند و شاید مرگ از آنها فراتر رود و به بلاهای دیگری دچار شود. او از کسی که هیچ بدی به او نکرده و شباهت زیادی به او ندارد، متنفر است و از او آسیب میبیند. او کسی را که مانند او نیست دوست دارد و از او نصیبی میبرد.
روح شریران فاسد است، زیرا سخنان زیبا را پوششی برای گناه خود قرار میدهند و احتیاط خوب به اندازه سوءتفاهم به آنها سودی نمیرساند.
برای بخیل، بخشیدن گناه بزرگ آسانتر از پاداش دادن به نیکی کوچک است.
فرد دانا باید اولین کسی باشد که با نادانان با مهربانی رفتار میکند، زیرا این کار برای او هم فضیلت و هم عشق به ارمغان میآورد.
هر انسان نیکوکاری دشمنی دارد که از ذکر خیر و سخنان زیبا درباره او رنجیده خاطر میشود و میبیند که آنچه از این سخنان شایع میشود، برای او مایه نکوهش است.
دانشمند بدکار از انتقاد از کسانی که در علم بر او پیشی گرفتهاند، خشنود میشود، اما از ادامهی حیات آنها ناخشنود است، زیرا ترجیح میدهد تنها از طریق آن علم شناخته شود، زیرا میل به ریاست و ریاست بر او غالب است. دانشمند خوب از دست دادن یکی از همتایان علمی خود ناخشنود است، زیرا آرزوی او افزایش دانش و احیای علم از طریق بحث است.
خودت را به هیچ چیز جز ذهنت نسپار، مبادا از آن سوءاستفاده کنی، وقتت را تلف کنی و عادتهای بدی از خود به جا بگذاری که آن را تخریب کند.
جهان هستی و فساد مانند غاری عمیق و دور از آن است و در بالای آن، طاقی است که از آن نوری وارد میشود. طاقی که نزدیک طاق است، روشنتر از طاقی است که دورتر است. در آن گروهی از مردم هستند که خرید و فروش میکنند و معاشرت میکنند و به تاریکی آن عادت کردهاند. آنها از معیارهایی استفاده میکنند که بیشتر آنها از نظر کیفیت سکههایشان فاسد هستند. سپس روح یکی از کسانی که در آن غار بودند، آرزو کرد که به جایگاه نور صعود کند و آنچه را که از آن ساطع میشود، جستجو کند، بنابراین از مکانهای مرتفع بالا رفت و همچنان هر سختی را تحمل کرد تا اینکه به طاق نزدیک شد. او به آن دست نزد، اما در مقابلش میدرخشید. او دینار و درهمهایی داشت که آنها را در غار خوب میدانستند و آنها مانند چیزی که به شک و تردید منجر میشد، با آنها میدویدند. او در جایی که صعود به پایان میرسید، آنها را بررسی کرد و برخی از آنها را خوب و برخی را بد یافت. او بد را از خوب تشخیص داد، بنابراین به غار فرود آمد و چیزهای خوبی را که داشت به منتقدان غار ارائه داد و آنها خوبی آنها را تصدیق کردند. پس آنچه را که از بدی جدا کرده بود، برایشان بیرون آورد و از آنها در مورد آن پرسید، اما آنها او را نادیده گرفتند و گفتند: آنچه بین اولی و دیگری است متفاوت است! او به آنها خندید و گفت: من شکی ندارم که آن بد است! گفتند: چگونه است؟ و دلیل شما چیست؟ او گفت: من آن را در این نور دیدم، و به او اشاره کرد. غارنشین سخنان او را سنگین یافت و شروع به پاسخ دادن به او کرد و او را دروغگو خواند. برخی از مردم با او بحث کردند و شروع به بالا رفتن به سوی نور کردند. برخی از آنها بالا رفتن را دشوار یافتند و برگشتند و برخی از آنها با او به جای او رسیدند و او را باور کردند. بنابراین، آنها در آنچه با او برخورد کردند، سه دسته شدند: مردی که در مورد آنچه کوهنورد آورده بود فکر نکرد و به آنچه پیشینیانش انجام داده بودند، ادامه داد، بدون اینکه در مورد هیچ یک از آن پول شک کند. آنها اهل تقلید هستند که به آنچه به آنها دستور داده شده است، پایبندند. مردانی که با کوهنورد بحث میکنند. آنها اهل مناظره هستند که برای ورزش بسیار ضعیف هستند اما برای بحث قوی هستند. مردانی که با کوهنورد در مورد آنچه با او دیدهاند، موافقت کردهاند. آنان بندگان عقلند که از طریق مقدمات و نتایج به آن رسیدهاند و از جستجوی دلایل منطقی دست کشیدهاند و از جستجوی حقایق شانه خالی میکنند!
افراد عیبجو از عیبهای دیگران الگو میگیرند و آنچه را که درباره آنها گفته میشود، باور میکنند تا برای کار خود عذری داشته باشند.
باید شرور را از علومی که بر قوت نفس و حسن خلق او میافزاید، منع کرد و آنها را به ادیانی محدود ساخت که شعله آن را خاموش میکند و انحراف از آن را به اعتدال بازمیگرداند، زیرا اگر علوم دیگر از اهل فضیلت به سوی شروران منحرف شود، برای آنها مانند بالهایی برای عقربها خواهد بود که آنها را در برابر بلایا یاری میکند و از آنها دور نگه میدارد.
اگر رهبر موعظه را دشوار بداند، و بر اطاعت نکردن از ناصح اصرار ورزد، آنچه را که ممکن است انکار کند، تفویض اختیار را ترجیح دهد، و جدیت دشمنان را ناچیز شمارد، پس از او راه نجات را بجویید.
انسان خردمند باید از افراد شرور برحذر باشد و به افراد نیک اعتماد کند.
اگر کسی در رأی و امانتداری کامل، بر تو برتری داشته باشد، سزاوار است که از او تقلید کنی و نصیحتش را بپذیری.
اگر شخص مصنوعی را ساکت کنید، ضعیف و لکنت زبان پیدا میکند، اما شخص طبیعی قوی میشود و رشد میکند.
اگر رئیس جمهور نسبت به زیردستان خود ریاکاری کند، جایگاهش به سختی حفظ میشود، شر او پذیرفته نمیشود و آبرویش از بین میرود.
از ویژگیهای انسان آزاده این است که در طلب اصلاح پایینتر از خود، شکیبایی بیشتری دارد تا در طلب توبه بالاتر از خود، و در برابر ضعیفتر از خود، بردبارتر از قویتر است.
چیزهایی که باعث زوال روح میشوند عبارتند از: فرو بردن رنجها، ترک عادتها، رد کردن نصیحت و خندیدن نیکبختان با خردمندان.
یک کارگر نباید بیشتر از توانش درآمد داشته باشد و فقط باید به کسانی خدمت کند که از نظر شخصیتی به او نزدیک هستند.
اگر به رهبری خدمت میکنی، ببین چه نیازی دارد. کسی که تو را استخدام میکند، ممکن است در انجام وظیفه به تو کم کاری کند یا بیش از حد به تو خدمت کند. کسی که به تو کم کاری میکند، نیاز دارد که وکالتش را بپذیری و هیچ یک از کارهایش را بیدقت رها نکنی. کسی که به تو بیش از حد خدمت میکند، باید از کارهایی که انجام دادهای مطلع باشد و باید مطمئن شوی که او برای هر کاری که انجام میدهی، مبنایی دارد.
اگر خودمان را به ضرورت جستجو برای دانستن آنچه نمیدانیم متقاعد کنیم، به طور غیرقابل مقایسهای بهتر و شجاعتر از زمانی میشویم که خودمان را به عدم امکان درک آن متقاعد کنیم.
بخل ورزیدن شایسته نیست مگر در چهار چیز: دین، حرم، جان و جنگ.
اگر حقیقت به شکل یک زن ساخته میشد، همه او را دوست میداشتند.
هر که شرافت اصل و نسب خود را با شرافت خود بیامیزد، حقی را که بر گردنش بوده ادا کرده و فضیلتی را با دلیل و برهان ادعا کرده است. هر که از خود غافل شود و به شرافت نیاکان خود تکیه کند، از فرمان آنها سرپیچی کرده و سزاوار است که دیگری از آنها حمایت نکند.
دنبال کسی نگرد که همتش از تو کمتر، طمعش از تو بیشتر و حیلهاش از تو گستردهتر باشد.
اگر در کاری به کسی که از تو قویتر است خدمت میکنی، به او درستکاری و پشتکار خوبی نشان بده که برتری او را بر تو جبران کند. اگر به کسی که از تو قویتر است خدمت میکنی، زحمت سخت کار کردن را از او بگیر و در ازای آن به او پاداش بده.
یک رویا فقط به کسانی نسبت داده میشود که قدرت آن را دارند.
ستایش و نکوهش تنها شایستهی کسی است که خالق زیباییها و زشتیهاست.
حاکم باید حدود را با ملایمت اجرا کند و با مجرمان سختگیری نکند، زیرا اگر این سختگیری نبود، او در دادگاه داوری درباره آنها نمینشست.
خورنده از غذاهایی که با طبعش سازگار است لذت میبرد، و از غذاهایی که با طبیعتش مغایرت دارد.
اگر در پی پول هستی، زمان لازم برای به دست آوردن آن را طولانیتر از زمان لذت بردن از آن کن. اگر در پی دانش هستی، زمان لازم برای تمرین و تفکر در مورد آن را طولانیتر از زمان جمعآوری آن کن.
عدالت، فضیلت و حقی است که باید شناخته و پیروی شود، تا صاحبش خوشبخت شود و شاید که سودی برایش نداشته باشد، اما مورد قضاوت ناعادلانه قرار گرفتن بهتر از ارتکاب ظلم است.
هیچ کس از دانش یا پول سودی نمیبرد اگر آنها را بدزدد یا با آنها تقلب کند، زیرا این دو رذیله تنها در روحی وجود دارند که نظم و ترتیب زشتی دارد و در آن چیزی رشد نمیکند و میوهای نمیدهد.
آسان کردنِ علم به چیزی برای یادگیرنده و انتقال آن به او بدون اینکه زحمتی به خود بدهد، چنین نیست، زیرا این کار حافظهاش را ضعیف و لذتش را از بین میبرد. بلکه آن را به او گوشزد کن، بگذار در موردش فکر کند و او را به راههای درست هدایت کن. اگر متوجه جهل او شدی، آن را برایش آشکار کن.
از خیر آن شیخهایی که ضعیف شدهاند و نمیتوانند از آنها استفاده کنند، ناامید مشو، تا زمانی که تجربههای او را ندانی. اگر در آن کار موفق است، پس نیاز به او بسیار است و اگر هیچ ندارد، پس میل به او کم شده است.
نظر کسی که تو را بهتر از خودت میشناسد، از نظر تو درباره خودت بهتر است، زیرا از خواستههای تو آزاد است.
یکی از آسیبهای دروغ این است که صاحب آن، تصویر واقعی و ملموس را فراموش میکند و تصویر دروغین و خیالی را در ذهن خود تثبیت میکند و کار خود را بر اساس آن بنا مینهد. بدین ترتیب، فریب او از خودش شروع میشود.
بزرگترین نزدیکی رهبر به زیردستش رحمت است و بزرگترین وسیله زیردست برای رهبر، اطاعت است.
در اموری که جوانمردی تو را خدشهدار میکند یا به تو میرسد، از کسی که قصد آسیب رساندن به تو را دارد، اطاعت مکن و در غیر این صورت، یاور او باش.
در نافرمانی کسی که از تو نیرومندتر است، از کسی اطاعت مکن، که زیانش بیش از سودش باشد.
اطاعت و صبر در برابر مصیبت آسانتر از تسلیم شدن در برابر بیصبری و رنج با راههای مخرب آن است.
کسی که بر خود مسلط باشد، زیردستان او از او اطاعت خواهند کرد.
اولین قدم در پزشکی، تسلی دادن به بیمار، اطمینان از استنتاج علائم بیماری از علل آن و انتخاب داروها و درمانی است که برای بیمار آسان باشد.
اگر رهبر بخواهد کاری انجام دهد، فرصت را از دست میدهد، از حیله و نیرنگ بیزار است، از احتیاط بیزار است و خود را بینیاز میداند. وقتی کسی که هدف اوست به او میرسد، شرمساری خود را آشکار و ضعفهایش را آشکار میبیند.
اگر صاحبش فاقد اخلاق والا و مردانگی باشد، پول برای او غرور نمیآورد.
بزرگترین افتخاری که نصیب انسان میشود، ذهنی سخاوتمند و سرشار از فراوانی است.
کسانی که دوستی را از جهان حذف میکنند، نور خورشید آن را خاموش میکنند؛ زیرا خدایان جاودان چیزی لذیذتر از دوستی به ما ارزانی نداشتهاند.
انسان در تلاش خود مانند شناگری است که در عقبنشینی با جریان آب دست و پنجه نرم میکند و در پیشروی با آن میدود.
بهترین دانشمند کسی است که نادان را مانند کودکی ببیند که به ترحم سزاوارتر از سختگیری است. کوتاهی او را در آنچه که از آن غفلت کرده است، میپذیرد، اما خود را به خاطر تأخیر در راهنمایی او و تحمل رنج اصلاح او، نمیپذیرد. به راستی بهترین ثمره دانشمند، اصلاح افراد زیردست اوست.
نشانه ضعف انسان این است که شانس از جایی که انتظار ندارد به سراغش میآید و بدبختی از جایی که انتظار ندارد!
عاطفه در آغاز قویترین است، و طبیعت در پایان قویترین.
شرافت عقل بر هوس این است که عقل تو را بر زمان مسلط میکند، در حالی که هوس تو را بندهی زمان میسازد.
کسی که با طمع کاذب خود را به دست میگیرد، طبیعت حقیقیاش به او دروغ خواهد گفت.
هر آنچه را که بر انسان آزاد تحمیل کنی، تحمل خواهد کرد و آن را به عنوان افزایش عزت خود خواهد دید؛ مگر اینکه بخواهی بخشی از آزادی خود را کاهش دهی، که آن را رد خواهد کرد و به آن پاسخی نخواهد داد.
مرگ پادشاه، آغاز جنبش زاهدانه در میان نخبگان در این جهان و درسی برای عوام الناس است.
ارزش چیزها را بشناس تا ارزش خودت را بشناسی. به آنها از دیدگاه ذاتشان بنگر و از دیدگاه اهدافشان در آنها تأمل نکن. زیرا عشق تو به آنها پایدار خواهد بود و بهره تو از آنها گسترده خواهد بود.
عدالت را رعایت کن، آنگاه عشق را دریافت خواهی کرد.
کسی که به نیکی خدمت میکند، با چیزهای طبیعی تحقیر نخواهد شد.
آدم فقط وقتی باید از سوءظن استفاده کند که هیچ نظری نداشته باشد.
نظر، نهایت را در آغاز به تو نشان میدهد.
اگر تصویر شر حرکت کند و ظاهر نشود، ترس ایجاد میکند. اگر ظاهر شود، درد ایجاد میکند. اگر تصویر خیر حرکت کند و ظاهر نشود، شادی ایجاد میکند. اگر ظاهر شود، لذت ایجاد میکند.
در دنیا، دغدغهات باید بهبود معیشتت باشد و در دینت، دغدغهات باید رضایت پروردگارت باشد.
زینت انسان سه چیز است: صبر، عشق و آزادی.
برای مرد خردمند هنگام مرگش گریه کنید و برای مرد نادان تا زمان مرگش.
اگر شخص سخاوتمندى در عین حال که حق تو را ادا مى کند، از لطف و کرم خود دریغ ورزد، بهتر از آن است که شخص کریمى با تو با تحقیر و بى توجهى رفتار کند.
یک مرد آزاد باید از توهم و طمع خود به جوانمردی خود ایمان داشته باشد.
روح والا کسی است که تسلیم فقر نمیشود.
آزادمرد کسی است که آنچه بر او واجب است، انجام میدهد و در بسیاری از آنچه بر عهده اوست، بردبار است و با خویشاوندانش به گونهای که تحمل آن را ندارد، مدارا میکند. حرمت پیوند او با خویشاوندانش به اندازه حرمت خویشاوندی است و تعهد محبت به او بیش از تعهد علاقه به اوست.
سختی، کسی را که تظاهر به متظاهر بودن میکند، آشکار میکند، و قدرت نیز همینطور. پس در جایی که کلمات مؤثرند، از زور استفاده نکن.
مرد خردمند باید دوستی دوستش را با عقل زیبا و مراقبت نیکو پرورش دهد، همانطور که فرزندی را که برایش زاده شده یا درختی را که کاشته است پرورش میدهد، زیرا میوه و طراوت آن متناسب با زیبایی فقدان آن است.
اگر شادی تو از آمدن حاکمت شدید باشد، مست شدهای و سرانجامش این میشود که مردم را به چشم غیر از شأنشان میبینی و شکایت کردن از آنها برایت آسان میشود.
به پادشاه نصیحت نکن کاری را انجام دهد که اگر جای او بودی، از انجام آن با خودت متنفر بودی.
با کسی که با او پیوند برقرار کردهای، بچسب، زیرا میان تو و او پیوندی آسمانی است.
اگر میخواهی جدیت دوستت پایدار بماند، به مهربانی او نسبت به کسانی که به خاطر کاستیهایشان رنج میبرند، توجه کن و آنها را در معرض سختیها قرار بده. اگر جدیت کسی با تندی از بین رفت، مراقب باش که حالش بد شود. سختگیری هرگز دوست خوبی برای صاحبش پیدا نمیکند و تندی هرگز دوست بدی برایش به ارمغان نمیآورد.
عشق حقیقی به خود به معنای قرار دادن آن در جای مناسب خود و عدم تحمیل بار اضافی بر آن، با برآورده کردن خواستههای ذهن و جلوگیری از زیادهروی است.
به خاطر آنچه در درون خود انجام میدهی، کسی را در ظاهر خشمگین نکن و از خودت شرمنده باش، زیرا آنچه را که دیگران نمیبینند، در تو میبیند.
نگذارید اوهامتان راهنمای اعمالتان شوند، و اگر هوسهایتان شما را لگام زدند، عقل را از سرتان بیرون نکنید. از خشم خود برای غلبه بر آنها استفاده کنید، وگرنه حیوان خواهید بود.
در قوانین: تسلی دادن به ترسوها بهتر از سیر کردن گرسنگان است.
ماهرترین پادشاه در سیاست کسی است که از فضایل و رذایل مردم استفاده کند، همانطور که طبیعت از غذای اضافی استفاده میکند و آن را به چیزهایی مفید تبدیل میکند.
بزرگتر از فقدان نعمت، چیزی است که در روح کسانی که هوسهای مخرب و عقاید نکوهیده خود را از دست دادهاند، باقی میماند. بهتر از فقدان سختیها، چیزی است که در روح کسانی که قدرت صبر، عقل اعضا و راه نفس به سوی چیزهای ستوده را از دست دادهاند، باقی میماند.
دشمن انسان مانند زیر بغل اوست؛ اگر از او غافل شود، آبرویش را میبرد و عورتش را که قبلاً پوشیده بود، آشکار میکند.
شما از هیچ چیز حسی یا طبیعی برای مدت طولانی لذت نمی برید، زیرا سریع الانتقال و متحرک است. بلکه از چیزهای ذهنی که پایدار هستند و نیازی به نگهبانی ماده خود ندارند، لذت می برید.
مهربانی تو با آن گروه بدکار که بر تو نیرنگ کردهاند، برایشان سختتر از ستمی است که بر تو روا میدارند، زیرا با این کار، آنها را از آنچه دلشان میخواهد، باز میداری، که همانا به سرانجام رساندن نیرنگشان بر ضد تو و رسیدن به فتنهشان در توست. و هیچ یک از آنها با مهربانی تو در هم نمیشکند، مگر کسی که از اوضاع و احوال خود بسیار رنجور و ناتوان از جنگیدن است.
آن که به دیگران دروغ میگوید، سزاوارتر به ستم نیست و آن که به دیگران ستم میکند، از ستمگر پستتر است.
بخل، انسان شریف را فروتن، انسان باهوش را تنبل و انسان موفق را تنها و منزوی جلوه میدهد. او را مانند گلهداری میکند که قبلاً چوپان بوده، از ترس بار سنگین آذوقه. با این وجود، او ضعیفالنفس و ناتوان از مقاومت است. سخاوت نقطه مقابل این حالت است و میانهروی، بهترینِ هر دو را در خود جای میدهد.
اگر یکی از پیروانت تو را ترک کرد و به سوی دشمنت رفت، از او بدگویی مکن و نزد کسی دیگر از او بدگویی مکن. دلایلش را حفظ کن و بگو که ترک او به دلیل توافق بین تو و او بوده و تو او را مأمور کردهای که تو را بر خود ترجیح دهد. این از زبانت آشکار نشود، بلکه آزادانه سخن بگو و آنچه را که با او میشود انکار کن، زیرا با این کار جایگاه او را خراب میکنی و از شدت عمل او نسبت به خودت میکاهی. از اینکه با بدگویی در مورد دلایلش، او را از پاسخ خوب ناامید کنی، برحذر باش.
بعد از عید.
با افراد شرور معاشرت نکن؛ آنها وانمود میکنند که تو را از خودشان محافظت میکنند.
اگر کاری را آغاز کردی، شتاب مکن و بیش از توانت تلاش مکن. مانند دریانوردی باش که از دریا عبور میکند و جریان آب و بادها را میدزدد و در کاری که از انجام آن ناتوان هستی، اخلاص به خرج میدهد، زیرا چه بسا غرق شدن در آن کار، تو را از آن غافل کند و برای همراهت در آن خطر ایجاد کند.
جایی که میخواهیم بگوییم، کار نقص دارد و جایی که اتهام وارد میشود، تداوم ضعیف است.
از آنچه از این دنیا به دست آوردهای پشیمان نباش، زیرا اگر واقعاً آنچه دیگران دارند را داشتی، تو هم آن را داشتی.
شخص خردمند و برخوردار از رفاه، نباید از مرگ دشمن شادمان شود، زیرا طبیعت او را بدون دشمن نمیگذارد، بلکه باید شادی او به پایان دشمنی نیکان با او و تمایل بدکاران به او پیوند خورد و دیگر هر کاری برایش آسان خواهد شد.
روزگار بد، بزرگانِ نعمتدیده را به محرومیت و بدرفتاری میکشاند، زیرا ناسپاسی در برابر مهربانی و پاسخ زیبایی با زشتی را نشان میدهد.
فریب شایعات درباره کسی را نخورید تا او را ترجیح دهید یا از او رویگردان شوید و شایعات درباره او را با آزمایش او بیامیزید.
کسی که زبانش دراز و فصیح است، نباید چیزهای عجیب و غریبی را که شنیده است، نقل کند، زیرا حسادت به زیبایی او باعث میشود که او را تکفیر کنند و از بحث در مورد شریعت خودداری کنند. در غیر این صورت، رقابت باعث میشود که او را تکفیر کنند.
بدترین چیز برای شما این است که رئیستان بداند که شما از او وضعیت بهتری دارید.
فساد هماهنگی بین شهر، خانه و بدن، بیماری هر یک از آنهاست.
فصاحت ویراستاران کم است زیرا بیشتر توجه خود را به اصلاح دستخط خود اختصاص میدهند، و کسی که دقیق است به دو جنبه به خوبی کسی که به یک جنبه میپردازد، توجه نمیکند.
در دنیا، دغدغهات باید بهبود معیشتت باشد و در دینت، دغدغهات باید رضایت پروردگارت باشد.
کاری را بیش از زمانش به تعویق نینداز، زیرا زمانی که آن را به تعویق میاندازی، وظیفهای دارد و طاقت شلوغی و ازدحام کارها را ندارد، زیرا اگر شلوغ شود، نامتعادل میشود.
اولین کاری که فرد فریب خورده انجام میدهد این است که به میوه فریب بسنده میکند و آن را بر میوه انصاف ترجیح میدهد، که هیچ عاقبتی ندارد.
وزیر به فهرست جامعی از آنچه دریافت میکند و آنچه صادر میکند، و پادشاه به فهرست جامعی از آنچه وزیر میگیرد، نیاز دارد تا بتواند هدف هر آنچه را که وارد و خارج میشود، و همچنین آنچه را که آزاد میکند، درک کند.
دادن چیزی به کسی که انتظارش را ندارد، روح او را فاسد میکند و به او میآموزد که برای رستگاری عبادت کند.
اگر میخواهی برای کسی که دوستش داری، سلامتی و شادی به ارمغان بیاوری، او را به انجام برخی از کارهایت ترغیب کن، از او به بهترین شکل ممکن استفاده کن، سهم و درآمدش را افزایش بده و بدون دلیل چیزی به او نده، مبادا بیدلیل به دنبال شادی باشد.
بدتر از فقر ثروتمند، از دست دادن امیدها و تسلیم شدن در برابر پاییندستها در حفظ مازاد نیازش است.
دانش زیاد، جوانان را به خطر میاندازد.
اگر با کسی که میشناسی اختلاف داری، کاری را که با او کردهای یا بدیهایی را که برایت آشکار کرده است، پیش نکش و از آشتی با او شرمنده نباش، زیرا شرایط تغییر میکند.
با کسی قهر نکن، زیرا این کار رابطه تو و او را خراب میکند. شاید آشتی کنی و به سوی او مهاجر بمانی.
هر که نعمتی به او عطا شده باشد، باید آن را از کسانی که به آن حسادت میکنند، آن را به باطل تفسیر میکنند، از آن محروم میشوند و از فزونی آن ناراضی هستند، پنهان کند. متکبر در میان اهل نعمت، به هیچ یک از این موارد فکر نمیکند، بلکه به تعداد معاملات در آن نگاه میکند، بنابراین او را با شواهد قضاوت میکند، عذر او را در همه مردم اصلاح میکند و اسرار وقوع پاداش در آن را مبهم میگذارد.
بدترین کسی که میتوانی در پناه نعمتهایت به او پناه ببری، کسی است که آرزوی پست، اندیشههای پلید، بیصبر در لذت و بیاعتنا به روزگار دارد. بهترین آنها کسی است که نسبت به تو وجدان پاکی دارد، از تو برتر نمیجوید، تو را با خود درمیآمیزد و نزد تو مقامی دارد که به او اجازه میدهد هر چه میخواهی برایش انجام دهد.
از کسی که دستی قوی و قادر به شرارت دارد و از تو جوانتر است، برحذر باش، زیرا او دشمن توست.
اگر در حفظ نعمتی به ریسمان امیری چنگ زدهای، در کار کسانی که از طرف او عمل میکنند و اوامر و نواهی او را اجرا میکنند، دخالت نکن، هرچند در کاری که به آنها سپرده شده، از آنها ماهرتر باشی.
به کینه ای که در دل داشته ای، هرچند کوچک باشد، فکر کن و تا آن را از خود پاک نکرده ای، چه با اصلاح و چه با روشن بینی، و اصلاح آن مؤثرتر است، آن را فراموش نکن.
سخاوتمند خالص کسی است که بخششهایش بیشتر به خاطر مهربانی به نیازمندان است و به دنبال خودنمایی یا دریافت پاداش در ازای آنها نیست.
کمال صداقت مرد در این است که رازها را پنهان نگه دارد، از تفسیر آنها خودداری کند و خوبیها را به همان شکلی که هستند بپذیرد.
مرد شجاع، نیکنامی را بر زنده ماندن ترجیح میدهد و مرد ترسو، زنده ماندن را بر نیکنامی.
پیشقدم شدن در پاداش دادن به کسی، تو را از بندگی نیکوکار رها میکند، تو را به مقام او میرساند و پاسخی زیبا از او برای تو ذخیره میکند. خودداری از انجام این کار در حالی که میتوانی انجام دهی، تو را خوار میکند و نشان دهنده نقص در طبیعت تو، بیتفاوتی نسبت به کارهای نیک و غلبه احساسات بر عمل است.
آشنا بودن با یک عیب، از خود آن عیب بدتر است.
اگر کسی را میخواهی امتحان کنی، باید اندیشهات در مورد حجت او بر تو، قویتر از اندیشهات در مورد حجت خودت بر او باشد و بپرهیز از اینکه او پیش از تو به حق برسد، زیرا اگر پیش از تو به حق برسد، بازگشت تو به راه راست بهتر از پیروزی تو بر اوست.
از دوستی با کسی که تو را بزرگترین دغدغه خود میداند و ترجیح میدهد هیچ چیز از تو از او پنهان نماند، برحذر باش. این کار تو را خسته و اسیر خود میکند. اگر این کار را با تفتیش یارانش همراه کند، هرگز نمیتوانی خود را از او رها کنی. بگذار دوستت مانند شاخهای به درخت باشد؛ او به سوی تو کشیده میشود و تو را در دست خود میگیرد. اگر او را رها کنی، به جایگاه شایستهی ارتباط و مراقبت خوب خود باز خواهد گشت. او در محبت با تو رقابت نمیکند و این را دلیلی برای جدایی قرار نمیدهد.
حسادت دوستان و پسران از حسادت زنان مضرتر است، زیرا آلوده به بی ادبی و تندخویی است. پس از جنایت آن برحذر باشید، و از هر که بر او غلبه کند، دوری کنید.
این از سخاوت و بخشش بزرگان است که با کسانی که افتخاری برابر با اجدادشان ندارند، رفتار کنند و از تکبر به خاطر آنچه که به طور اتفاقی به آنها عطا شده و با تلاش به دست نیاوردهاند، دست بردارند.
از دشمن کردن خویشاوند خود نترس، زیرا سپری که محافظت میکند از جنس شمشیری است که میبُرد.
بهترین رعایا کسانی هستند که با پادشاهان بردبارترند، و اطاعت رعایا مایه موفقیت وزیران است.
بیشتر لغزشها از سوار شدن بر امید، گمان نیک داشتن به آینده، جنگیدن با شایستهها و کوچک شمردن دشمنیهای کوچک ناشی میشود.
با مردم به گونه ای رفتار کن که حفظ پیوندها از قطع پیوندها ارجح تر باشد و تحمل ظلم از ارتکاب جرم محتمل تر. بدان که آنچه آنها را به سوی گناه و اخلاق بد سوق می دهد، نیت های فاسد و سوءظن هایی است که آنها را وسوسه می کند. پس، از آنها برحذر باش و آنها را ببخش.
هر که خدمتش در این دنیا به بدن و اطراف آن باشد، ترک این دنیا برایش دشوار خواهد بود، زیرا دیگر وسیله و توشه ای برای سوءظن ندارد. تلاشش هدر می رود و پشیمانی اش افزون می گردد. هر که به ستمگران این دنیا خدمت کند، همه اسباب بندگی را در آن کوچک می شمارد و آنها را از خرقه شان آزاد می کند و بدین ترتیب از مبارزه با آنچه آنها را کوتاه می کند و فضیلتشان را کاهش می دهد، رهایی می یابد.
آن کس که جوانی و یاری بخت بر او چیره شود و از کردار نیک باز نماند، مردی نیرومند است. آن کس که در نمازهای روزانهاش سینهاش را در نظر میگیرد، آن را محور دیدگانش قرار میدهد و اندیشههایش را پاک میکند، انسان خوشبختی است. آن کس که کارهای نیک انجام داده را بدون تکلیف انجام میدهد، کاملاً آزاد است.
از سرنوشت نشانه برحذر باش، که بدترین آن، آن است که از خشم برانگیخته شود؛ زیرا شکستگی آن را نمیتوان التیام بخشید و زخم آن را نمیتوان التیام بخشید.
مرد آزاده با پیشی گرفتن از تو، جایگاه تو را نزد تو بالا میبرد، در حالی که مرد پست به این دلیل تو را پایین میآورد. زیرا او گمان میکند که جایگاهش به خاطر برتری تو بر او بالا میرود، و وزن خود را از قبل در نظر گرفته است، پس تو سزاوار پایین آمدن جایگاه او هستی.
موهبت دنیا شبیه موهبتهای خداست، زیرا وقتی داده میشود تمام نمیشود، بلکه به طور کامل نزد بخشندهاش وجود دارد.
انسان آزاده در غربت، یارانش را همچون قوم خود میبیند. به آنها نزدیک میشود و از آنها دوری نمیکند. ناچیزی آنچه را که برایشان میآورند، خوشایند مییابد، زیرا انسانیت او او را بدون یاران نمیگذارد. انسان پست و رذل در غربت از کسانی که با او هستند، احساس بیگانگی میکند و دیگری را نمیپذیرد، زیرا ذات او این است که به کسانی که پشت سرش هستند راضی باشد و نه به کسی دیگر.
یکی از فضایل سخاوت این است که هیچکس گمان نمیکند که صاحبش در حال جمعآوری ثروت است. یک فرد خردمند ممکن است گمان کند که از طریق آن ثروت میاندوزد، اما فضیلت او از بین نمیرود و صفات نیک او پنهان نمیماند. چه بسا فرد فرومایه در این وضعیت قرار میگیرد و جز با کمک فرد سخاوتمند، راه نجاتی نمیبیند، زیرا فرد فرومایه با بخل خود، نشانههای عزت را از بین برده و همه را از خود دور کرده است.
تقریباً غیرممکن است که سخاوتمند پنهان شود، و خسیس ظاهر شود!
اگر به سبب فساد زمان یا تغییر حکومت، ماندن در خانهات را ترجیح میدهی، به آن نخواهی رسید مگر با ظهور دانش از جانب تو یا رواج پرستش تو. زیرا این دو چیز، صاحب خود را در بیشتر موارد از شرّ معصیت حفظ میکنند.
چنان در جلب رضایت همه مردم حریص مباش که آنها را دور خود جمع کنی و از آنها خسته شوی. بر آنچه از تو میپسندند و تو را بر آنها ترجیح میدهند، صبر مکن. چنان از آنها دوری مکن که تو را تنها بگذارند و از یاری کردنشان باز دارند. بلکه با بزرگانشان با خوشامدگویی و گفتگو، و با کوتاهیکنندگانشان با خوشامدگویی و سکوت، و با فرودستانشان با شفقت و یاری نیکو روبرو شو.
اگر نفس به عقل نزدیک باشد، کبر و سخاوت را ترجیح میدهد و اگر از آن دور باشد، اطاعت از بدن و بخل را بر همه چیز ترجیح میدهد.
از معاشرت با کسی که زبانش از عقلش، و درخواستش از پاسخش، و جایگاهش در درونش از واقعیتش فراتر است، بپرهیز؛ زیرا این یکی از بزرگترین آفات زمانه در بدبختی توست. از میان آنها کسی را بجوی که سخنش را به بینش خود و عملش را به تجربه خود محدود کند، و آنچه را که انجام میدهد در مقایسه با آنچه در آزادی از او خواسته میشود، کوچک بشمارد، و انزوای زمانهاش او را با فضیلتی که نزد اوست، وسوسه نکند، و به کسانی که از او تعریف میکنند، با امتناع از ستایش پاسخ دهد، زیرا او میداند که آنچه از آنچه نمیداند بر او باقی میماند، بیشتر از آن چیزی است که از او آشکار است.
اگر میخواهی شخصیت کسی را بیازمایی و ببینی که آیا او در ورزش کردن، اهل فضیلت و صبر است یا نه، او را امتحان کن. اگر این کار او را معذب میکند، مزاحمش نشو؛ او ذاتاً ضعیف است. اگر از آنچه میگویی خوشش میآید و از آن معذب نمیشود، به او امیدوار باش و در آن ثابت قدم باش.
اگر لازم است با حریف خود روبرو شوید، بگذارید با کسی غیر از خودتان باشد. سعی کنید بر خود مسلط باشید و حسن نیت خود را نشان دهید و به آرامی او را به سمت حقیقت جذب کنید.
اگر پادشاه درباره قومی با تو مشورت کرد، او را به اصلاح آنها ترغیب کن و از خطاهایشان درگذر، زیرا خطای تو در امر به معروف، از خطای تو در امر به منکر، ایمنتر است.
با کسانی که مسئول امور تو هستند مشورت کن و هر کاری را که قرار است انجام دهی، با مشورت به آنها اطلاع بده. در غیر این صورت، کوتاهی آنها در نظر، متناسب با میزان کتمان تو خواهد بود.
وقتی انسان آزاده به اندازه کافی برای زندگی داشته باشد، خود را وقف انجام کارهای نیک میکند و از کارهای ستودنی فراتر نمیرود. اما وقتی انسان شرور به اندازه کافی برای زندگی داشته باشد، خود را وقف انحصارطلبی، سلطهگری و جستجوی عیوب مردم میکند. او انبار فلاکتباری برای همه آنها خواهد بود.
اگر با کسی ناعادلانه رفتار میکنی، استدلال خود را با متقاعد کردن او همراه کن و در تلاشهایت چیزی نبین که بتوان آن را، چه در شریعت و چه در غیر آن، به عنوان توجیهی برای بدرفتاری او با تو تفسیر کرد.
اگر کمبود پول دارید، برای حذف جنبههای زائد اهدافتان عجله نکنید، زیرا درخواست افزایش آنها برای شما دشوار خواهد بود. در هر چیزی که ترجیح دادهاید، کمبود را جبران کنید تا از سرگیری آن برای شما آسان باشد و خیال گسترش شما را رها نکند.
کسانی را که به فضایل پایبندند، در مناصبی دور از خود قرار بده و آنها را در آنجا به نمایندگی خود بگمار؛ زیرا تو با آنچه به تو سپردهاند، در امان خواهی بود. و هر که در [انجام وظایف] آنها کوتاهی کند و کاملاً بر خود مسلط نباشد، بگذار در حضور تو باشد؛ زیرا تو با ملاحظهی آنها، آنها را اصلاح خواهی کرد. آنها بیشتر شبیه بردگان هستند زیرا بر افکار خود مسلط نیستند؛ و اگر مسلط بودند، به فضایل پایبند میبودند. و هر که افکارش او را سرگرم کند، برده است، حتی اگر پدرانش آزاد بوده باشند.
ناتوانترین مردم کسی است که راز خود را پنهان کند، و نیرومندترین آنها کسی است که خشم خود را فرو خورد، و بردبارترین آنها کسی است که فقر خود را پنهان کند، و ثروتمندترین آنها کسی است که به آنچه دارد قناعت ورزد.
اگر حال و روزت خوب است، با ثروتمندان معاشرت نکن، مگر اینکه دیگران را طرد کنی، و گمان نکن که آنها رفیق تو هستند و از سایر طبقات مردم برای تو بار کمتری دارند. زیرا دوستیهایشان فاسد، رهبریشان نادرست است، و به خاطر آنها طمع تو تشدید میشود، دلت نسبت به فقرا سخت میشود و با آنها ناعادلانه رفتار میکنی. پیوسته به آنها حسادت میکنی و پیوسته حسادت میکنی. اما وقتی حال و روزت خوب است، با افراد باهوش و زیرک معاشرت کن، تا تازگی را در دانش و ثروت با هم ترکیب کنی، و تا از آنچه از تو انتظار میرود، چه محبوب و چه منفور، غافل نشوی.
پادشاهان آنچه را که نظم کلی دارد، بیش از انسان کامل دوست دارند، زیرا آنچه نظم کلی دارد، برای آنها مناسب است و به آن نیاز دارند، و انسان کامل از آنها اطاعت نمیکند، زیرا تنها او در میان مردم فیلسوف است.
اگر نعمتی به تو عطا کرد که برایت سودمند بود، بدان که دیگری را نیز در آن نصیبی است، پس در بخشیدن آن شتاب کن تا از جبران ناگهانی آن در امان باشی.
برای انسان دشوار است که دوستی را از دوستی به کار یا تجارت منتقل کند، زیرا در کار باید در دل کارفرما حس هیبت ایجاد کند، با او در مورد آنچه به او سپرده شده صحبت کند و او را از آنچه میترسد اتفاق بیفتد باز دارد. این کار در مورد کسی که با او دوست شده است برایش دشوار است، در حالی که در تجارت از تحقیر بیش از حد برای خود در آن میترسد.
محبت دو نفر پذیرفته نمیشود تا زمانی که میل آنها به دوستی بیشتر از میل آنها به معامله باشد.
اگر به آنچه کسی با شما در موردش بحث میکند اطمینان دارید، افکارتان را به سمت مواردی که او در موردشان شک دارد معطوف کنید؛ زیرا این کار به هر دوی شما کمک میکند تا به حقیقت برسید.
با کسی که میخواهد نفوذ خود را بر او تثبیت کند، در حضورش مناظره نکن، زیرا اگر در حضور از اشتباهات او در امان باشی، در خلوت از او در امان نخواهی بود.
تنها کسی که با مرگ اختیاری میمیرد، برای فضیلت زندگی میکند.
نفس نیک آن است که به سود و منفعت دل میبندد و از آنچه که مدتها از تلاش و خدمتش به دست آمده و به وفور به او بازگشته، بیش از آنچه که کمتر از آن میدهد، میدهد و هیچ چیز او را از چیز دیگری غافل نمیکند.
حرام است که ثروتمند بیش از دارایی خود بردارد، مادامی که آشکارا فقیر باشد و برای امرار معاش تلاش کند.
از جمله لطفی که بر نادانان داشتهای این است که خطاهایشان را تحمل میکنی، به خوبی راهنماییشان میکنی و به حالشان دلسوزی میکنی. در برابر اطاعت نیکویشان از تو و آگاهیشان از جایگاهت، پاداش خواهی گرفت.
مرتبه انسان در جایگاهی است که ترجیح میدهد نفوذ خود را در آن تثبیت کند و استفاده از ارزشهای دنیا در او بر اساس خود درونیاش و ارزیابی درونیاش از خود برای خیر و شر است.
وقتی افلاطون دستگیر و در بازار برای فروش عرضه شد، گفت: «چه کسی یک استاد را میخرد؟» یکی از شاگردان والامقامش آمد و او را خرید و سپس آزاد کرد.
دوست داشتن چیزی، حجابی است میان تو و عیبهای آن، و دشمنی تو با آن، حجابی است میان تو و خوبیهایش.
اگر کسی به تو نعمتی عطا کرد، بدون اینکه از تو فروتنی یا سخاوت بخواهد، در نظر داشته باش که چگونه آن را به تو ارزانی داری و او را خشنود سازی. آنگاه، آن را به عنوان یکی از بدهیهای خود به او در زمانی که به تو نیاز دارد، در نظر بگیر، زیرا آزادی مستلزم آن است و ارزشهای دنیا به خاطر آن به تو پاداش خواهند داد.
اگر به دنبال کسی هستی، پس به ارزش او، به آنچه او را شایستهی توجه میکند، به آسیبپذیریاش در برابر قضاوتش، به شایستگیاش برای امثال او، و به وجوب حق خود بر او بیندیش. سپس از او بپرس که طبیعتش چه چیزی را میتواند تحمل کند و روحش پذیرای چه چیزی است. اگر پیش از بررسی این موارد از او بپرسی، در خواستهات به او ستم کردهای و از آنچه از او میخواهی، دور خواهی بود.
اگر چیزی خواستی، خود را به هر آنچه که به آن امید داری، مقید مکن، مبادا طمع تو را هلاک کند، یا در فروتنی زیادهروی کنی، یا از امتناع رنج ببری. بلکه آنچه را که به آن امید داری با آنچه که از نرسیدن به آن میترسی، پیوند بزن. این کار تو را از تلاش باز میدارد، مقام تو را بالا میبرد و تو را از آنچه که از آن بازماندهای، تسلی میدهد.
آنچه را که کسی به تو ارزانی داشته، معیاری برای مواهب او قرار مده، و در هر زمانی که ذهنت سرگردان شد، آن را به خود راه مده، مگر آنکه جوهر آن و جایگاه خود را در رابطه با آن، و میزان خوبیهای هر دو زمان، و همه چیزهای پیرامون آن را سنجیده باشی؛ زیرا از این جا، زیادهروی و کاستی تو در نظر او آشکار میشود.
اگر رئیس جمهور از آنچه به دست آورده و از مراقبت فراوانی که بدون هیچ گونه نقصی از جانب خودش ارائه میدهد، احساس راحتی میکند، پس بگذارید انتظار چیزی را داشته باشد که با شرایط او همخوانی نداشته باشد!
هر کاری که انسان انجام میدهد، با عملی الهی همراه است که وابستگی او را به آن افزایش یا کاهش میدهد. پس اگر از کسی چیزی میخواهی، قبل از آن فروتنی را به موتور موافقت صالح بسپار، و تلاش خود را با کسی که از او میخواهی، افزایش بده، و بدان که او در کار تو چیزی را میبیند که کسی که از او میخواهی نمیبیند، پس شرم کن از اینکه از او چیزی بخواهی که شایستهی او نیست.
دشمنان ارزشهای جهان کسانی هستند که در پاداش دادن به مهربانی ضعیفند، کسانی که از شریفترین قدرتهای خود برای پلیدترینها استفاده میکنند، کسانی که در مورد آنچه حقیقت میدانند لجاجت میکنند و کسانی که سخنان پادشاه شرور را برای تقویت اعمال و تشدید خشم او پخش میکنند.
تحقق امید، نیت درونی را میرباید، وفا به وعده، عمل بیرونی را، و عشق پایدارتر از ترس است.
وقتی نفس رشد میکند، جاودانگی را حس میکند، پس کارهای نیک انجام میدهد که برای مدتهای طولانی باقی میمانند، مانند سیاست نیکو و جلب سپاسگزاری. وقتی کاهش مییابد، نزدیکی زمان و گذر زمان مقرر خود را حس میکند، پس سود فوری را بر یادآوری معوق ترجیح میدهد و به زمانهای آینده یا کارهای زیبا اهمیتی نمیدهد.
زمان، همنشینی بیوفا و بد است. هر چه بیشتر با کسی وقت بگذرانی، ظاهرش بیشتر تغییر میکند و بدنش ضعیفتر میشود. پس نگذار بر تو حکومت کند، زیرا اگر آنقدر قوی باشد که بدن و قدرتت را کنترل کند، آنقدر قوی نخواهد بود که فضایل و زیبایی آنچه را که برایش تلاش کردهای، کنترل کند.
آرزوی آزادی، تو را با آن درمیآمیزد، به آن نزدیک میکند، حجاب حیا را میان تو و آن برمیدارد، و پستی را از تو دور میکند، تو را از آن دور میسازد و تو را در نظرش کوچک جلوه میدهد.
اگر با دشمنی میجنگی، از اطاعت او در حال خشم بپرهیز، زیرا این کار برای تو از او دشمنتر است.
یک رهبر باید به یارانش توجه کند. اگر آنها شایسته اعتماد و اطمینان باشند، تسلیم او در برابر آنها بیشتر از تسلیم او در برابر پولش خواهد بود. او با آنها سخاوتمند خواهد بود و با آنها با سخاوت رفتار خواهد کرد و از عدالت فراتر رفته و به آنها لطف خواهد کرد. اگر آنها طمعکار باشند و مایل به سوءاستفاده از هر سودی باشند، اعتماد او به پولش بیشتر از اعتماد او به آنهاست. او فقط آنچه را که برای آنها کافی است به آنها میدهد و با ترفندهای ظریف آنها را از آن معاف میکند تا اینکه جان آنها را در جنگ بخرد و با آنچه به آنها داده است با آنها بجنگد. بهترین آنها به وظایف خود عمل نمیکنند و سزاوار ترجیح نیستند.
حیا اگر در حد اعتدال باشد، انسان را از انجام آنچه عیب میداند باز میدارد و اگر در حد افراط باشد، او را از انجام آنچه عیب نمیداند و از آنچه نیاز دارد، باز میدارد و اگر در حد نقص باشد، در بسیاری از موقعیتهایش، لباس زینت را از او میزداید.
با کسی که از تو پایینتر است، دوستی مکن، مگر اینکه در دانش یا هر فضیلت دیگری از او پایینتر باشی. و در مملکتی که هستی، از رسم و رسوم معمول منحرف مشو، مگر اینکه عذر خود را آشکار و هویدا کرده باشی. با این کار، زمزمه حسودان و فتنههای لجوجان را خاموش میکنی.
خشم مانند یک پیرو بد است که ابتدا تو را به نفع خودت به حرکت در میآورد، سپس اگر از او اطاعت کنی، تو را به نفع خودش به حرکت در میآورد.
نادان کسی است که خشمش بر صورت کلامش او را به هیجان میآورد، و خردمند کسی است که حقیقت کلام و عمل او را به هیجان میآورد، و این هیجان او را از رحم کردن به کسانی که شایستهی آن نیستند باز میدارد.
چقدر به نظرم اداره عادلانه یک دولت دشوار میآمد، زیرا هیچ کاری بدون دوستان خوب و همکاران وفادار انجام نمیشد! و چقدر سخت بود که تعداد کافی از اینها را به دست آورد!
اگر میخواهی کسی را ادب کنی، او را از تجمل بازدار و ابتذال ظاهرش را به او نشان بده. زیرا اگر تجمل تازگی را رها کند، در پی تجمل و زیبایی در خود و زبانش خواهد بود.
من هیچ چیز را شایستهتر از این نمیدانم که یک مرد به پسرش بهترین انسان تبدیل شود.
میگویند افلاطون کودکی را که مشغول بازی احمقانهای بود، سرزنش کرد. کودک به او گفت: «آیا مرا به خاطر این موضوع پیش پا افتاده سرزنش میکنی؟» افلاطون پاسخ داد: «عادت، موضوع پیش پا افتادهای نیست. یک عادت زشت ممکن است به یک ویژگی آشنا و غالب تبدیل شود و باعث شود افراد حتی اگر از کاستیهای خود رنجیده باشند، به آنها بچسبند. به این ترتیب، آنها برده عادات خود میشوند و نمیتوانند در برابر آنها مقاومت کنند.»
جهان چیزی جز پیام خدا به انسان نیست.
هر پادشاهی در میان فرزندانش بردگانی دارد و هر بردهای در میان اجدادش پادشاهانی.
زنی که عشق نداشته باشد، مرده است.
اگر واقعیت به شکل یک زن زیبا ساخته میشد... همه او را دوست میداشتند.
عشق یک ارادهی راسخ است... جذاب... هر دو جنس را جذب میکند... و دو نفر را یکی میکند.
عشق واقعی روح را قبل از بدن میبیند.
خود را با عشق تربیت کنید... زیرا عشق از ویژگیهای موجودات زنده است.
عشق یک نیرو است... روابط بین موجودات را تقویت میکند.
لبخندی از عشق میان آسمان و زمین میدرخشد.
عشق به فلسفه، مانند عشق به زنان، قدرتمند است.
اگر میخواهی عشقت پایدار بماند... پس خوش اخلاق باش.
عشق نیمه ای است... به دنبال نیمه دیگرش.
عشق... خدایی قدرتمند است... و هم خدایان و هم مردم آن را تحسین میکنند... به دلایل زیادی.
روزی کریتوس برای طلب بخشش یکی از شاگردانش نزد چند معلم رفت، بنابراین او به جای زانوی همیشگیاش، ران او را بوسید. معلم از این کار متعجب و ناراحت شد، بنابراین کریتوس به او گفت: «مهم نیست؛ مگر ران تو مثل زانویت نیست؟!»
پیدا کردن کسی که هرگز گناه نکرده باشد، غیرممکن است.
من فقط آنچه را که از این دنیا آموختهام، آموختهام و بقیه را برای کسانی گذاشتهام که عاشق غرور این دنیا هستند.
هیچ چیز برای فیلسوف شایستهتر از آزادی نیست، و هیچ چیز دشوارتر از شهوت نیست.
گرسنگی برای از بین بردن عشق کافی است. اگر در ابتدا آن را از بین نبرد، در نهایت رگهایش را قطع خواهد کرد. اگر گرسنگی آن را از بین نبرد، هیچ راهی برای از بین بردن آن وجود ندارد جز اینکه شخص خودش را بکشد.
هدیه آشپز ده دینار، هدیه حکیم یک درهم، هدیه چاپلوس مبلغ هنگفتی، هدیه مشاور مانند گرد و غبار، هدیه فاحشه مبلغ هنگفتی و سهم فیلسوف یک پنی است.
از کریتوس پرسیدند: از فلسفه چه چیزی به دست آوردهای؟ او گفت: «این دانش که میتوانم به خوردن سبزیجات عادت کنم و بدون نگرانی و سردرگمی زندگی کنم!»
روزی اسکندر از کریتوس پرسید: «اگر شهرت را به شکوه سابقش برگردانم، خوشحال میشوی؟» کریتوس پاسخ داد: «این کار لازم نیست، زیرا مطمئن نیستم که اسکندر دیگری بیاید و دوباره آن را ویران کند!»
هیچ چیز بهتر و غرورآمیزتر از این نیست که در فقر زندگی کنی و از تمام افتخارات دیگر بیزار باشی، تا دنیا نتواند بر تو تسلط داشته باشد.
ثروتمندانِ بزرگان و اشراف، مانند درختانی هستند که بر قله کوهها میرویند، و صخرههای ناهمواری که میوههایشان را فقط زاغها و بادبادکها میتوانند به دست آورند. در این صورت، فقط مردان چاپلوس و زنان زشت از آن ثروت بهره میبرند. در این صورت، ثروتمندان در میان آنها مانند گوسالهای در میان گله گرگها هستند!
از کریتوس پرسیده شد که چقدر طول میکشد تا یک نفر فلسفه بیاموزد، و او گفت: «تا زمانی که بداند مردمی که بر ارتشها حکومت میکنند، چیزی جز رهبران سرخپوستان نیستند!»
مردی به اقلیدس گفت: «از هیچ تلاشی دریغ نمیکنم تا تو را از خود بیخود کنم.» اقلیدس پاسخ داد: «از هیچ تلاشی دریغ نمیکنم تا تو خشم خود را فرو بنشانم.»
اقلیدس مردی مست را دید و با لحنی سرزنشآمیز به او گفت: «آیا از مست بودن خجالت نمیکشی؟» مرد پاسخ داد: «آیا از موعظه کردن برای یک مست خجالت نمیکشی؟!»
پیرمردی از اکسیس پرسید: حالت چطور است؟ او گفت: «پس من دارم آرام آرام میمیرم!»
زنوکراتس در جزیره سیسیل با پادشاه ظالم دنیس بود، که پادشاه به افلاطون گفت: «یکی باید سرت را از تنت جدا کند!» زنوکراتس گفت: «این اتفاق هرگز نخواهد افتاد تا زمانی که سر من از تنم جدا شود!»
گزنفون گفته است: من ترسوترین مردم هستم، زیرا تحمل بدی را ندارم.
غیرممکن است که یک نفر بتواند همزمان بر چندین چیز مسلط شود.
چون من آدمی را نمیبینم که گناهی نداشته باشد.
شیرینترین صدایی که انسان میتواند بشنود، صدای ستایش خودش است.
اگر ناسپاس باشی، لیاقت خدمت به پروردگارت، کشورت یا دوستانت را نداری.
کوه با کوه یکی نخواهد شد.
خدا یکی است، و او قدرتمندترین خدایان و انسانهاست. او از نظر شکل یا ادراک به انسانها شباهتی ندارد. او تماماً بینایی، تفکر و شنوایی است. او عمل نمیکند، بلکه همه چیز را با آگاهی قلبش تنظیم میکند. او همانطور که هست، هرگز تغییر نمیکند، ثابت و بیحرکت از هیچ چیز است. پس چگونه ممکن است که او مجبور باشد هر از گاهی اینجا و آنجا جستجو کند؟!
دریا! دریا!
به نظر من پیدا کردن کسی که هم خوش شانس باشد و هم بدشانس، کار سختی است.
ستایش شیرینترین صداهاست.
ما باید مبارزه کنیم تا جایی که هر یک از ما خود را دلیل اصلی پیروزی بدانیم.
«فقط انسانها تصور میکنند که خدایان مانند خودشان هستند، با احساساتی مانند انسانها، صداهایی مانند صدای خودشان و بدنی مانند بدن خودشان.» با این حال، اگر گاوها و شیرها انگشت و دست داشتند، میتوانستند با دستان خود نقاشی کنند و کارهایی را که انسانها انجام میدهند، انجام دهند و اسبها خدایان خود را به شکل اسب یا گاوها را به شکل گاو نر تصور میکردند و بدنهایشان را مانند شکلها و فرمهای خودشان در نظر میگرفتند.
مرد فقیری که با زن ثروتمندی ازدواج کند، حاکم دارد، نه همسر!
خورشید تکهای بزرگ از آتش است.
ماه مسطح و هموار است و بدنی بزرگ، مسطح و دایرهای شکل دارد.
آسمان از مادهای کریستال مانند ساخته شده است.
کسانی که به دریا میروند، تنها چهار اینچ با مرگ فاصله دارند.
آناکرات دو نگهبان را در حال نگهبانی در خواب یافت و آنها را کشت و گفت: «آنها را همانطور که پیدا کردم، رها کردم!»
آنتونینوس در بستر مرگ گفت: «ای مرگ، عجله کن، مبادا سرانجام خود را فراموش کنم.»
شر اغلب از غفلت ناشی میشود نه از عمل.
نصیب پادشاه انجام کارهای نیک و لذت بردن از سکوت بد است.
زندگی بیشتر شبیه یک نبرد است تا یک رقص.
انسان برای انجام کارهای نیک آفریده شده است.
بعد از شهرت ابدی چه چیزی نصیبت میشود؟ این فقط غرور و خودخواهی است.
به سقراط گفتند که مادر آنتیستنس فریگیایی است. او با تعجب گفت: آیا گمان می کنی که چنین مرد بزرگی از یک زن و مرد آتنی زاده شده است؟
آنتیستنس شنید که آتنیها به زاده شدن در شهری که خانهشان بود افتخار میکنند، بنابراین آنها را مسخره کرد و با تمسخر گفت: «و جانوران موذی نیز در این فخرفروشی با شما شریکند، زیرا آنها همیشه در زادگاه خود ساکن هستند.»
فراموش کردن بدی برای انسان مفیدتر است.
مردی نزد آنتیستنس آمد و از او خواست که پسرش را به عنوان شاگرد خود بپذیرد. از او پرسید: پسر برای این کار به چه چیزی نیاز دارد؟ آنتیستنس پاسخ داد: «او به یک کتاب جدید، یک قلم جدید و یک لوح جدید نیاز دارد.»
از آنتیستنس پرسیدند: در دنیا باید در پی چه بود؟ او پاسخ داد: مرگی شاد.
اگر مجبور باشم بین کلاغ بودن و حسود بودن یکی را انتخاب کنم، کلاغ بودن را انتخاب میکنم، چون کلاغها فقط چیزهای مرده میخورند، در حالی که حسودها گوشت زندهها را میخورند!
کسی به آنتیستنس گفت: جنگ بدبختترین انسانها را هم میبرد! او پاسخ داد: «جنگ بدبختترین انسانها را هم برمیگرداند، حتی بدبختتر از آنچه که برده است.»
روزی از آنتیستنس درباره الوهیت پرسیده شد و او گفت: «هیچ چیز مانند خدا نیست، بنابراین دیوانگی است که انسان خود را در معرض شناخت او از طریق حواس قرار دهد.»
لازم است دشمنان خود را گرامی بداریم، زیرا آنها اولین کسانی هستند که عیوب ما را آشکار و فاش میکنند. در این راه، آنها از عزیزان ما سودمندترند، زیرا ما را به نیکوکاری و پرهیز از عیوب تشویق میکنند!
انسان باید دوست خوبش را بیش از همسایهاش دوست داشته باشد، زیرا فضیلت بسیار قویتر و مطمئنتر از پیوند خویشاوندی است.
بهتر است انسان با چند نفر عاقل که نسبت به انبوه احمقها تعصب دارند، معاشرت کند تا اینکه برعکس این اتفاق بیفتد.
انسان خردمند ملزم به پیروی از قوانین نیست، بلکه باید مطابق با صفات نیک عمل کند.
خرد و شرافت یکی هستند و شرافتمند همان خردمند است.
احتیاط مانند دیوار محکمی است، نمیتوان آن را ناگهان خراب کرد یا از بین برد.
مطمئنترین راه برای زنده نگه داشتن یک خاطره، زندگی درستکارانه است و سلسلهی هیچ مردی کامل نمیشود مگر اینکه عزم و اراده و قدرت سقراط را داشته باشد.
مردی از آنتیستنس پرسید: «با کدام زن بهتر است ازدواج کنی؟» او پاسخ داد: «اگر با زنی زشت ازدواج کنی، خیلی زود از او بیزار خواهی شد. اما اگر با زنی زیبا ازدواج کنی، ممکن است مردان برای به دست آوردن او با تو رقابت کنند!»
انسان خردمند باید برای دشمنانش همه چیز آرزو کند جز خرد.
روزی به آنتیستنس گفته شد: افلاطون از تو انتقاد میکند. او گفت: «تو در این کار با پادشاهان همراه شدهای. روح پلید کسی است که به کسانی که با او خوب رفتار کردهاند، آسیب میرساند.»
عجیب است که مردم خود را در تصفیه گندم از اختلاطش و بیرون راندن سربازان بیفایده به زحمت میاندازند، در حالی که جمهوری را از حسودانش پاک نمیکنند!
برخی آنتیستنس را به خاطر معاشرت با افراد بداخلاق سرزنش میکردند، بنابراین او به آنها گفت: «این چه ضرری برای من دارد؟ زیرا پزشکان هر روز با بیماران سر و کار دارند بدون اینکه تب آنها را لمس کند!»
از آنتیستنس پرسیدند: از فلسفه چه چیزی به دست آوردهای؟ او پاسخ داد: «من به این نتیجه رسیدهام که میتوانم با خودم گفتگو کنم و کاری را که دیگران فقط با زور و غلبه میتوانند انجام دهند، با میل و رغبت و از روی انتخاب انجام دهم.»
دیوژن وارد اتاق آنتیستنس شد و زیر شنلش چاقویی بود. فیلسوف از او پرسید: «چه چیزی مرا از آنچه رنج میبرم نجات خواهد داد؟» دیوژن چاقو را از زیر شنلش بیرون آورد و به او گفت: «این چیزی است که تو را نجات خواهد داد!» اما او پاسخ داد: «منظورم نجات از رنج است، نه نجات از زندگی!»
پول خون و زندگی مردم است.
آناخارسیس به خانه سولون رفت و در زد. مردی در را برایش باز کرد و گفت: «به سولون بگو که صاحب در آمده تا از او دیدن کند و مدتی پیش او بماند.» سولون برایش پیغام فرستاد: «انسان فقط میتواند در کشور خودش یا در جایی که در اختیار اوست، مهمان بپذیرد.» وقتی آناخارسیس این را شنید، وارد خانه شد و گفت: «سولون، تو در کشور خودت و در خانه خودت هستی، بنابراین باید از مهمان پذیرایی کنی. پس با من دوست شو.» سولون از فصاحت او شگفتزده شد و از مهماننوازی او لذت برد و با او دوست شد.
درخت مو سه چیز به بار میآورد: مستی، بخت و اقبال، و پشیمانی.
زمانی از آناکسارسیس پرسیده شد: چگونه میتوان شخصی را از نوشیدن شراب منع کرد؟ او در پاسخ گفت: برای این کار هیچ راهی بهتر از این نیست که یک فرد مست را در مقابل آن شخص قرار دهیم، تا بتواند نزد او برود، با او خلوت کند و در احوال او تأمل کند!
از آناکسارسیس پرسیدند: آیا در کشور شما آلات موسیقی وجود دارد؟ او گفت: «حتی انگور هم نه.»
روزی آناکسارسیس در حال تفکر در مورد ضخامت تختههای کشتی بود و با صدای بلند ناله میکرد و میگفت: «مسافران دریا فقط چهار انگشت با مرگ فاصله دارند.»
از آناکسارسیس پرسیده شد که کدام کشتیها امنترین هستند و او پاسخ داد: کشتیهایی که به سلامت به ساحل میرسند.
هر انسانی باید مالک زبان و شکم خود باشد.
از آناکسارسیس پرسیدند: آیا در میان آدمیان چیزی زشت و چیزی زیبا وجود دارد؟ او پاسخ داد که آنها زبان دارند!
یک دوست واقعی که به حقیقت رفاقت و دوستی وفادار باشد، از بسیاری از یاران که فقط در هنگام ثروت و دارایی گرد هم میآیند، بهتر و سزاوارتر است.
آناکسارسیس با چند مرد خردمند مناظره کرد و به او گفت: ساکت باش، پسر سیسیلی. او گفت: «اما من، مایه ننگ نژاد خود هستم و اما تو، تو مایه ننگ نژاد خود هستی!»
هر زمان که میتوانی نیکی کن؛ بدی در هر زمانی ممکن است.
در جو خلأ وجود ندارد، اما بقیه آن پر است.
همه اجسام تا بینهایت قابل تقسیم هستند، حتی اگر جسم بسیار کوچک باشد. اگر تقسیمکننده ماهر و دستگاه تقسیمکنندهای وجود میداشت، میتوانست از پای یک پشه اجزایی استخراج کند که اگر روی هزار هزار آسمان قرار میگرفت، آنها را میپوشاند. با این حال، آنها به خودی خود محدود نیستند، اما همچنان قابل تقسیم هستند، زیرا فرض بر این است که هیچ چیز بینهایت ندارد.
خورشید چیزی جز یک تکه آهن داغ نیست که جرم آن از تمام سرزمینهای موریا بیشتر است.
عشق همیشه ما را از آنچه هستیم بهتر میکند، مذهب گاهی، و قدرت هرگز.
زمین مسطح و هموار است و از همه عناصر سنگینتر است؛ و بنابراین بخش پایینی کل جهان را در اختیار دارد.
آنچه زمانی قاره بود، بعدها دریا خواهد شد، و آنچه در این زمان دریا بود، بعدها قاره خواهد شد.
از آناکساگوراس پرسیدند: «برای چه هدفی در جهان آفریده شدهای؟» او پاسخ داد: «برای تماشای آسمان، خورشید، ماه و دیگر آفریدهها.»
روزی از آناکساگوراس پرسیدند که چه کسی از همه مردم شادتر است. او گفت: «او از کسانی نیست که شما آنها را شاد می پندارید، بلکه از کسانی است که شما آنها را فقیر می پندارید!»
روزی به آناکساگوراس گفته شد که پسرش در حال مرگ است، اما او اهمیتی نداد و گفت: «من به یقین میدانم که او فقط به عنوان یک انسان فانی از صلب من به وجود آمده است.»
کوتاهترین راه به سوی فقر، سیر کردن بسیاری از افراد و حمایت از خانوادههای متعدد است.
کسی که میداند خواهد مرد، نباید از سختیها غمگین شود.
اگر درباره کسی شنیدی که او خردمند و عادل است، پس خوب است، و سپس شنیدی که ازدواج کرده است، پس هر آنچه را که پیش از او بوده از خود دور کن.
«وقتی یک نفر تردید کرد، کشورمان را برای ما نجات داد.»
دولت روم بر اساس سنتها و مردانگی خود بنا شده است.
سربازانم را به من برگردان، فاروس.
او شهر را تا حد زیادی بهبود بخشید، بنابراین حق داشت به این افتخار کند که آن را از آجر ساخته و مرمرین باقی گذاشته است.
آهسته و با عجله برو.
تو ما را برای خودت آفریدی، و دلهای ما تا در تو آرام نگیرند، آرام نمیگیرند.
آنها غذاهای خوشمزهای بودند که برای من که تشنهی تو بودم، خورشید و ماه را فراهم میکردند.
یه پسر نمیتونه این اشکها رو هدر بده.
به من عفت و زهد عطا فرما، اما آنها را اکنون به من نده.
بگیر و بخوان، بگیر و بخوان.
ای زیبای باستانی و مدرن، من خیلی دیر عاشق تو شدم، و متوجه شدم که تو در درون من بودی و من بیرون از خودم؛ جایی که من تو را جستجو میکردم.
آنچه را که حکم میکنی، عطا کن و آنچه را که داری، حکم کن.
حکومت جهان قطعی است.
هیچ رستگاری خارج از کلیسا وجود ندارد (اشاره به گفتهی سنت سیپریان: خداوند نمیتواند پدری داشته باشد مگر اینکه کلیسا مادر او باشد).
حرف طرف مقابل را هم بشنو.
عشق، هر کاری که میخواهی بکن.
روم صحبت کرد و موضوع بسته شد.
اگر رذایل خود را زیر پایمان لگدمال کنیم، آنها را نردبان خود قرار دادهایم.
یک زن پاکدامن، مهر پاکدامنی خود را بدون ترس و شرم بر پیشانی خود دارد.
عشق سراسر ترسهای آزاردهنده است.
زندگی کردن با فحشا نوعی مرگ است.
این شبکه پر از اتهامات دروغین است.
زندگی ادامه دارد و بهترین ساعات ما قبل از اینکه هدف یا ارزش واقعی آنها را بفهمیم، سپری میشوند.
بزرگترین رودخانهها وقتی آبهایشان به نهرهای زیادی تقسیم میشود، کوچکتر میشوند.
شعر در کودکی مرا خوشحال میکرد، الههی شعر مرا مخفیانه به هنر خود جذب میکرد، پدرم اغلب میگفت: «چرا باید به دنبال مطالعهای بیفایده رفت؟ خود هومر ثروتی از خود به جا نگذاشته است...» شعر خود به خود به وزنهای مناسب نزدیک میشد، و آنچه من سعی داشتم بگویم یک بیت شعر بود.
بقیه که نمیدونن؟
باشد که طالع از ما دور باشد!
بگذار ارزانی، مردم را تحت تأثیر قرار دهد؛ بگذار آپولوی طلایی، جامهایی پر از فوارهی کاستالیایی برایم بیاورد.
از من دور شو، ای زیبای عبوس!
ژوپیتر با غرور و تکبر خود به سوگندهای شکستهی عاشقان میخندد.
ممکن است نام من هم در کنار نام آنها قرار بگیرد.
برای من ننویس، خودت بیا!
اینجا اکنون مزارع غلات هستند، جایی که زمانی تروا بود.
توده مخلوط آمورف.
ما با خیال راحتتر به وسط خواهیم رفت.
فراوانی مرا فقیر میکند.
او خودش میداند که من چه باید بکنم. درستش این است که از طریق دشمن یاد بگیرم.
خوبیها را میبینم و آنها را تأیید میکنم، اما از بدترین چیزها پیروی میکنم.
زمان همه چیز را از بین میبرد.
و اکنون، بنگرید، من کاری را که نه خشم یووه، نه شمشیر و نه عصرِ درنده نمیتواند آن را نابود کند، به پایان رساندهام.
در برابر شروع مقاومت کن؛ زمان برای داروی آماده خیلی دیر شده است، زمانی که بیماری با تأخیر طولانی شیوع پیدا کرده است.
ای کسانی که در پی پایان دادن به عشق هستید، عشق تابع کار است، خود را مشغول کنید و در امان خواهید بود.
عشق... و اضطراب... و درد... همیشه دست در دست هم قدم برمیدارند.
و شما هم؟
ای آلمانِ سرکش، سرانجام سرِ غمگینت را پیش پای رهبرمان فرود میآوری.
ما ساعتهای طولانی صحبت میکردیم، تا جایی که دیگر نور روز هم نمیتوانست مکالمه ما را قطع کند.
نمیدانم وطن ما با چه جادوی شیرینی همه مردم را به خود جذب میکند و نمیگذارد آن را فراموش کنند.
همچنین توجه داشته باشید که مطالعهی علوم انسانی با خلوص نیت، اخلاق را تلطیف میکند و اجازه نمیدهد که خشن شود.
قطرات آب حفرهای در سنگ ایجاد میکنند. حلقه با استفاده زیاد ساییده میشود تا اینکه نازک میشود.
یک قطره باران نه با شدت، بلکه با تکرار افتادن، سنگ را سوراخ میکند.
اگر با خدا یکی نشوی، هرگز حامی جهان ابدی نخواهی بود.
زئوس، پادشاه خدایان، تصمیم میگیرد که من نباید با شوهری که به خاطر ظلم و شهوتش از او متنفرم، ازدواج کنم.
یک احمق موفق بار سنگینی است.
من جهل را به خاطر شعر به دانش ترجیح میدهم.
خنده برای امواج اقیانوس زیادی است (پرومتئوس در راه ۸۸).
بگو چه کسی از موفقیت دوستش بدون حسادت خوشحال میشود؟
دهان خدا دروغ نمیگوید، هرچند خالق کلام باشد.
یک گاو نر عظیم الجثه زبانم را لگدمال کرد، نه سمهایش را.
این طبیعت انسان است که یک مرد را لگد بزند.
او ذهنی پیر را بر بدنی جوان حمل میکند.
کسی که از خدایان بترسد، خواهد ترسید.
کودک پرندهی معلق در هوا را دنبال میکند.
ما قسم آن مرد را باور نمیکنیم، اما قسم آن مرد را باور میکنیم.
کلمات محبتآمیز، مرهمی برای ذهن بیمار هستند.
آیسخولوس شنید که مرد جوانی میگوید: «من دانشمندان زیادی را ملاقات کردهام.» و آیسخولوس به او گفت: «من ثروتمندان زیادی را ملاقات کردهام، اما خودم ثروتمند نیستم.»
مرگ پایان بدبختیهای انسان است.
خوشا به حال کسی که زندگیاش را در تجمل و شادی به پایان میرساند.
من با کسانی که میدانند صحبت میکنم و کسانی که نمیدانند را نادیده میگیرم.
گریه، درمان قطعی درد است.
ای مرگ، تنها تو درمان همه دردها هستی.
او نمیخواهد از همه بهتر به نظر برسد، اما میخواهد خودش باشد.
سخت کوشی معلم است.
اطاعت، مادر موفقیت و همسر ایمنی است.
خندهی امواج بیشمار دریا.
هنر بسیار ضعیفتر از ضرورت است.
شانس یک خداست، و برای انسانها بیش از یک خداست.
قدرت نیاز مقاومتناپذیر است.
شایعات مردم در همه جا بسیار قدرتمند است.
سرزنش بیجایی که از گوشها فراتر نمیرود.
یک بار مردن بهتر از این است که مدام در ترس زندگی کنی.
باید به عقل نگاه کنیم نه به ظاهر.
او یکی است، اما او یک شیر است.
سانسور با کلاغها چقدر ملایم است! و با کبوترها چقدر خشن!
اگر عاشق یادگیری باشید، خوب یاد خواهید گرفت.
آنکه فرار کند، دوباره خواهد جنگید.
وحشت در شرف وقوع است.
کشته شدن در جنگ، فداکاری است.
اگر سخن نیکو برای زیان است، فریب آن را نخور، زیرا کسانی که مردم را مسموم میکنند، زهر را با شیرینی میآمیزند. اگر سخن تند برای سود است، از آن نترس، زیرا بیشتر داروهایی که شفا میدهند، تلخ و ناگوارند!
از فضایلی که صلاحیت پذیرش آنها را نداری، انتقاد نکن و به کوچکی آنچه از آنها میخواهی نگاه نکن، بلکه به وسعت توان خود بنگر. زیرا زنبور میتواند عسل را از گل بچیند، اما انسان نمیتواند این کار را انجام دهد!
آیا زشت نیست که ملوان با هر بادی کشتی را به حرکت درنیاورد، در حالی که ما با باورهای بدون تحقیق و تفکر، خود را آزاد می گذاریم؟
اگر کسی در مهمانی از چیزی خجالت میکشد، بگذار در خلوت هم از آن خجالت بکشد. انصاف نیست که انسان برای عموم آبرو و حیا قائل شود، در حالی که برای خودش ذلت و پستی را منحصر کند!
همه چیز مردم را نگیرید. آنچه را که دارند از کسی که تمام ویژگیهایش ستودنی است، بگیرید و از کسی که ستودنی است، فقط آن چیز را. زیرا سیب نه تنها چیزی است که از بوی آن لذت برده میشود، بلکه از خوردن آن نیز لذت برده میشود. گل فقط به خاطر بویش لذت برده میشود. زنبور عسل به خاطر میوهاش لذت میبرد. درخت گل رز به خاطر گلش است و از خارهایش اجتناب میشود. اگر چنین است، پس باید از شخص ستودنی، کردار، گفتار و هر آنچه را که دارد، بگیرید. از کردار او، تنها کردار او ستودنی است، نه گفتارش.
اگر به همه اعضای بدن، به ویژه شریفترین آنها، اهمیت میدهیم، پس باید به اعضای روح، به ویژه شریفترین آنها که ذهن است، اهمیت دهیم.
همانطور که کسانی که فقط از حواس جسمانی استفاده میکنند، از اطاعت غضبناک خودداری میکنند، از ترس پادشاه محسوس اگر در مقابل او بایستند، همچنین کسانی که از حواس روانی استفاده میکنند، باید از اطاعت غضبناک خودداری کنند، از ترس پادشاه عاقلی که در مقابل او ایستاده است، تبارک و تعالی.
اگر برای کسی که خواهان بهبود اوست موعظه میکنی، به شکل کسی که میخواهد با او مهربان باشد و بیماری بدی را درمان کند، درنیاور. اگر برای بهبود خودت موعظه میکنی، به شکل بیماری که نزد پزشک میرود، موعظه کن.
همانطور که با بریدن عضوی که در آن سم ریخته شده است، به بدن رحم نمیکنید، اگر به آن رحم کنید، دلسوزی نکردهاید، بلکه واقعاً آن را بدبخت کردهاید، همانطور هم نباید به روحی رحم کنید اگر روح آنقدر قوی باشد که نتوانید آن را سرزنش کنید، زیرا گفته شده است: کسی که به شلاق خود رحم کند، پسرش را بدبخت میکند.
اگر زینت دادن بدن از بیرون با لباس پاک در حالی که آلوده به چرک و پلیدی است زشت است، پس زشتتر آن است که روح به پلیدی عیبها آلوده باشد در حالی که بدن از بیرون آراسته است.
زندگی سراسر یک صحنه و یک رمان است. یا یاد میگیری که شوخی کنی و جدیت را کنار بگذاری، یا غمهایش را به دوش میکشی.
عشق پیش از هر خدای دیگری وجود داشته و منشأ بزرگترین خیرات برای بشر است.
وجدان خوب عاشق فریاد زدن رازهایش است.
هر کسی یک بدبختی دارد و بدبختی من همسرم است. خوشبخت کسی است که فقط یک بدبختی دارد.
زمان مناسب را بشناسید.
فرصت خود را بشناسید.
پیروزی واقعی بدون خونریزی به دست میآید.
انسان باید تیر و کمان خود را بردارد و هر جا که اربابان شر را میبیند، آنها را بکشد، زیرا ارباب شر قلبی پر از کینه دارد و زبانش آنچه را که در ضمیرش است آشکار نمیکند، پس انسان باید از او برحذر باشد.
روزی پسر پتاتکوس در دکان آهنگری با گروهی از جوانان که معمولاً برای گفتگو و تصمیمگیری در آنجا جمع میشدند، بود. در آنجا، قطعهای آهن از دست یک صنعتگر، بهطور تصادفی، روی او افتاد و سرش را شکست. مردم شهر میخواستند مرد را بکشند، اما او را گرفتند و نزد پتاتکوس، پدر مقتول، بردند. او علت را بررسی کرد و دید که مردی که قطعه آهن را به سر پسرش پرتاب کرده بود، عمداً این کار را نکرده است. بنابراین او را بخشید و گفت: «گناه ناخواسته شایسته عفو و بخشش است، زیرا اعمال با نیت سنجیده میشوند، نه با ظاهر.»
از کسی بدگویی نکن، حتی اگر دشمن تو باشد. از دوستانت محافظت کن و با آنها با مهربانی و احتیاط زندگی کن، زیرا ممکن است دوست به دشمن تبدیل شود.
باید با زمان پیش رفت و فرصت را از دست نداد.
قورَح، پتاخوس، حاکم لیدیه، را احضار کرد تا ثروت و داراییهایش را به او نشان دهد. او به او نوشت: «میخواهی به دیدارت بیایم و خزانههایت را که پر از گنجینههای گرانبهاست ببینم، اما من معتقدم، چه گنجینههایت را ببینم چه نبینم، تو ثروتمندترین پادشاهان نیستی. اگر همه چیزهایی که داری را داشتم، خودم را ثروتمندترین مردم نمیدانستم. علاوه بر این، من نمیخواهم چیزی را ببینم که برای معیشت من یا هیچ یک از همسالانم فایدهای ندارد. با این حال، میتوانم به دیدارت بیایم تا از دیدنت لذت ببرم و از ملاقات و صحبت با تو لذت میبرم!»
مردی نزد پتاخوس آمد و گفت که میخواهد با یکی از دو زن ازدواج کند: یکی از نظر نسب و اصل و نسب با او برابر است و دیگری ثروتمندتر و از نسل والاتر. او از فیلسوف خواست تا بهترین را برای او انتخاب کند، اما فیلسوف به او توصیه کرد که به مجلس پسرانی که در آنجا بازی میکردند برود و به حرفهای آنها گوش دهد و طبق آن عمل کند. وقتی رفت، شنید که آنها یکدیگر را نصیحت میکنند و میگویند: «هر کس به اندازه خودش سهم خود را میگیرد.» پس مرد این را در نظر گرفت و زنی را انتخاب کرد که از نظر نسب، اصل و نسب و ثروت به او نزدیکتر بود.
قوانین از همه بزرگترند، زیرا خدایان گاهی از آنها اطاعت میکنند.
برای یک فرد دشوار است که خودش را خوشحال کند.
هیچ چیز بهتر از انجام یک کار نیک از قبل نیست.
پتاخوس به شاگردانش گفت: «اگر قصد اختراع یا انجام کاری را دارید، قبل از اتمام آن به آن افتخار نکنید، زیرا ممکن است بدشانسی مانع از اتمام آن شود و مورد تمسخر عموم قرار بگیرید. و از سرزنش کسی به خاطر بدبختی که برایش پیش آمده است، بپرهیزید، مبادا همان اتفاق برای شما هم بیفتد. و از کسی بدگویی نکنید، حتی اگر دشمن شما باشد. بلکه پاکدامن، زاهد، راستگو، مطیع خدا باشید و رازدار باشید.»
یک بار از پتاخوس پرسیده شد: کدام چیزها بیشتر تغییر میکنند؟ او پاسخ داد: «آبراهها و اندام تناسلی زنان!»
از پتاخوس پرسیده شد که انسان چه کاری را با نهایت دقت انجام میدهد؟ او پاسخ داد: «قرض گرفتن از عزیزان.» از او پرسیده شد که بزرگترین چیزها چیست و او پاسخ داد: «زمان.» از او پرسیده شد که پنهانترین چیزها چیست و او پاسخ داد: «آینده».
از پتاخوس پرسیدند: چه چیزی از همه قابل اعتمادتر است؟ گفت: زمین. و چه چیزی از همه خیانتکارتر است؟ گفت: دریا.
مردی به پتاکوس گفت که میخواهد در مورد موضوعی که وجدانش را آزار میدهد، با مردی درستکار مشورت کند. پتاکوس به او گفت: «هرچه جستجو کنی، مردی درستکار نخواهی یافت.»
مراقب سگ باش (عبارتی که همراه با تصویر سگی روی کف موزاییکی پمپئی دیده میشود).
مهارت صحیح هوراسیوس
شما یک مجرم اعتراف کرده دارید.
لجاجت، بندهی ضرورت است.
برادران، بیایید برخیزیم؛ مدت زیادی است که به چیزهای بیاهمیت بسنده کردهایم.
زمان... عاقلترینِ مشاوران است.
تمام دنیا شهر و زادگاه من است، و دوستان من خدایان هستند، و در رتبه الهی، پایینتر از آنها، همه انسانهای خوب، هر که و هر کجا که باشند، قرار دارند. با این وجود، کاملاً درست است که من نیز باید به کشوری که در آن متولد شدهام احترام بگذارم، زیرا این قانون مقدس است، و من باید از تمام دستورات آن اطاعت کنم و با آن مخالفت نکنم؛ زیرا، همانطور که میگویند، لجاجت بنده ضرورت است. ما باید صبور باشیم و وقتی دستورات آن سختتر از حد معمول است، غر نزنیم یا گریه نکنیم، بلکه موضوع را آنطور که هست ببینیم.
بازرگانان داستان طوفان، شخمزن داستان شوهر گاوهایش، سرباز داستان زخمهایش و چوپان داستان گوسفندانش را تعریف میکنند.
و اگر توانی ندارم، حداقل کچلیام باید نشان افتخارم باشد. در پروژههای بزرگ، همین که بگویم «من انجامش خواهم داد» برایم کافی است.
ای نویسندگان رومی، مکانهایتان را رها کنید و ای یونانیان، مکانهایتان را رها کنید! اینک تولد چیزی بزرگتر از ایلیاد فرا میرسد.
ای فضیلت، تو چیزی جز یک کلمه نیستی.
او (ویرژیل) اکنون به نیروهای ترواییِ آئنیاس و به دیوارهای شهرهایی که در سواحل لاوینیوم بنا کرده بود، جان تازهای میبخشد. نویسندگان رومی، نویسندگان یونانی، دست از تلاش بردارید، زیرا چیزی عظیمتر از ایلیاد در شرف تولد است.
انسان معیار همه چیز است (افلاطون در تئایتتوس، ۱۶۰ د).
مثال کسی که وطنش را فروخته و به وطنش خیانت کرده، مانند کسی است که از مال پدر و برادرش دزدی میکند تا دزدها را سیر کند، نه پدرش او را میبخشد و نه دزد به او پاداش میدهد!
بروتوس در لحظه مرگ گفت: «فضایل، تو چیزی جز یک کلمه نیستی!»
هرگاه انسان به چیزی دل ببندد و همت خود را مصروف آن کند، به آن خواهد رسید. چگونه نتواند؟ اگر انسان بکوشد تا راهی برای پل زدن میان دو دریا بیابد، آن را نابود خواهد کرد!
انسان هرگز نباید در ازای کار خود طلا یا نقره دریافت کند؛ این برای او خیلی کم است.
پادشاهان نمیتوانند غروری بزرگتر از عشق به رعایای خود داشته باشند.
هیچ حسی بهتر از استراحت نیست.
نه تنها باید مرتکب شرارت مجازات شود، بلکه کسی که او را به انجام آن ترغیب کرده نیز باید مجازات شود.
شانس مثل ابرها میگذرد، اما غرور هرگز محو نمیشود.
انسان باید در سختیها نرمخو و در سختیها قاطع باشد.
رازی را که به تو سپرده شده فاش مکن.
تمرین همه چیز است.
انسان باید در شرایط یکسان با دوستانش باشد، چه در آسایش باشند و چه در سختی، چه در رفاه.
مرد عاقل نباید شخص نادان را مخاطب قرار دهد، همانطور که شخص هوشیار نباید شخص مست را مخاطب قرار دهد.
ما موجوداتی در زمانی هستیم که بعداً میآید.
جایگاه حکمت در دل نادانان، مانند جایگاه طلا و جواهرات در پشت الاغ است.
یکی از پادشاهان، بطلمیوس را به سفره خود دعوت کرد، اما او نپذیرفت و گفت: «پادشاهان با چیزی مشابه آنچه کسانی که به حقیقت مینگرند، مواجه میشوند. وقتی به آن نگاه میکنند، آن را دوست دارند، اما وقتی آن را از نزدیک میبینند، آن را تأیید نمیکنند!»
به بطلمیوس گفته شد: پسرت در جنگ کشته شده است، گفت: «چون پسر پدرش است.» سپس به او گفته شد: «او کشته نشده، بلکه اسیر شده است، گفت: «چون پسر مادرش است.»
چه خوب است که انسان خواستههایش را بیان کند! حتی بهتر است که فقط خواستههای مناسب را داشته باشد.
حلیم کسی است که وقتی حق میگوید، صبر میکند، نه کسی که وقتی به او تهمت میزنند، خشم خود را فرو میخورد.
برای انسان، استقلال از پادشاه، شرافتمندانهتر از استقلال از اوست.
خوشا به حال کسی که در جوانی بمیرد.
یکی از عجایبی که هنوز آفریده نشده... یک زن لال.
سرباز سرکش (عنوان نمایشنامه).
هر کس هر چه بکارد، همان را درو میکند.
صبر بهترین دارو برای همه بیماری هاست.
«یادگیری از تجربه دیگران شیرینتر و لذتبخشتر از این است که دیگران از ما یاد بگیرند.»
صبر بهترین درمان برای غم و اندوه است.
گریبوس: پس تو یه گدایی؟
لابراکس: شما ناحیه را با نوک سوزن لمس کردید (یعنی انگشت خود را دقیقاً روی محل درد قرار دادید).
سه چیز است که انسان بیش از همه از آنها پشیمان میشود: اعتماد به یک زن در مورد رازش، سفر دریایی در حالی که میتوانسته زمینی سفر کند، و گذراندن یک روز کامل بدون انجام هیچ کار مهمی.
من آزاد به دنیا آمدم تا زندگی کنم... و زندگی کردم تا آزاد باشم... و وای بر زندانبان آزادی یا ریختن خون آن، زیرا تنها او برای زندگی آفریده نشده است!
اگر خدایان خیر و صلاح انسانها را میخواستند، خواستههای خود را از طریق خواب بیان میکردند.
قبل از صحبت کردن دو بار فکر کن، آنگاه اشتباهاتت به نصف کاهش مییابد.
یافتن دانش درست، سرچشمهی صداقت و فضیلت است.
پلوتارک گفته است: مردی زمینی داشت که میخواست آن را بفروشد، پس جارچی فریاد زد: «این زمین مرد خوبی دارد.» پس مردم برای خرید آن از هم سبقت گرفتند.
هیچ بدهیای به اندازه عدالت، برای به تعویق انداختنش مضر نیست.
دمای طبیعی بدن زنان... بسیار مرطوب است.
دانش بهترین توشه برای دوران پیری است.
ببخشید، یک کلمه کوچک از زبان یک مرد بزرگ... ممکن است چیزی را در مورد او آشکار کند که یک نبرد بزرگ نمیتواند!
وقت مشورت؛ زیرا مشورت خردمندترین مشاور است.
شرافت واقعی جایی برای تردید و دودلی باقی نمیگذارد.
لبهای حسود مانند جامِ حجامت است که فسادِ درونِ مردم را میمکد.
اخلاق چیزی جز عادتی نیست که مدتها به آن عمل شده باشد.
دانش، زینت در رفاه و یاری در سختی است.
یک فرمانده ارتش باید همزمان ببیند چه چیزی در مقابلش و چه چیزی در پشت سرش قرار دارد.
خوبی مسری است؛ هر که آن را ببیند، آرزوی انجامش را میکند.
پول اغلب برای صاحبانش مضر است.
از ایشان پرسیده شد: افراد تحصیلکرده چقدر از افراد بیتحصیل فضیلت بیشتری دارند؟ فرمودند: به همان اندازه که افراد زنده از مردگان فضیلت بیشتری دارند.
صبر، بر سختیها غلبه میکند.
من از لطیفهای که یک شخص بزرگ میگوید، استنباط میکنم که راهی برای شناخت شخصیت اوست.
کلمات سایه عمل هستند.
قبل از صحبت کردن دو بار فکر کن... و اشتباهاتت به نصف کاهش مییابد.
«واقعاً مطلوب است که از یک خانواده باستانی باشیم، اما افتخار اینجا متعلق به اجداد ما خواهد بود.»
معیار زندگی، اعمال نیک انجام شده در آن است.
آسایش، سوپ خوشمزهی کار است.
وقتی شمعها خاموش میشوند، همه زنان زیبا میشوند.
او مبتلا به التهاب لوزه نقرهای است.
بگذار نیزهام بیاستفاده بماند... تا زمانی که عنکبوتها آن را با تارهایشان بپوشانند.
هر چیز جامدی را به سختی میتوان نرم کرد.
پلوتارک نقل میکند که مردی رومی همسرش را طلاق داد و برادرانش او را به خاطر جدایی از همسرش سرزنش کردند و به او گفتند: «مگر او زیبا نبود؟ مگر پاکدامن و باحیا نبود؟» مرد رومی صندل خود را برداشت و آن را جلوی آنها گرفت تا ببینند و از آنها پرسید: «آیا زیبا و خوشساخت نیست؟» سپس گفت: «و با این حال هیچکدام از شما نمیدانید کجا برای من دردناکترین است؟»
یافتن دانش درست، سرچشمهی صداقت و فضیلت است.
و هنگامی که اوریپید در میانهی ضیافت، آگاتون زیبا را در آغوش گرفت و او را بوسید، و آگاتون اکنون ریش درآورده بود، آرخلائوس به دوستانش گفت: «شگفتزده نشوید؛ پاییز زیبایی نیز زیباست.»
خدا امید مرد شجاع و بهانهی مرد ترسو است.
پادشاهی قاضیای را منصوب کرد، اما دید که ریشش را رنگ میکند، او را عزل کرد و گفت: «کسی که موی سرش او را فریب دهد، به اعمالش نمیتوان اعتماد کرد!»
همه حیوانات به جز انسان میدانند چه چیزی برایشان خوب است.
اعمال ما در پی جلال و شکوه نیستند، بلکه جلال و شکوه در پی آنهاست.
و در این روزها که دیگران به کارهای بسیار پیش پا افتاده مشغولند، من اوقات فراغتم را با لذت مفرط از ادبیات پر میکنم.
صاعقه ای بی خطر.
همیشه چیز جدیدی از آفریقا وجود دارد؛ ضرب المثلی از پلینی؛ زیرا در میان یونانیان رایج است: آفریقا همیشه چیز جدیدی ارائه میدهد.
حقیقت از شراب میآید؛ ضربالمثلی از پلینی، عموماً گفته میشود: حقیقت در شراب است.
هوش اتاق زیر شیروانی.
هیچ روزی بدون خط نیست؛ ضرب المثلی از پلینی. علاوه بر این، رسم آپل این بود که نگذارد کار روزانهاش با کشیدن خط، او را از تمرین هنرش منحرف کند و از این رو این ضرب المثل پدید آمد.
یک کفاش نباید از کفشش بالاتر برود. «ای کفاش، از کفشش بالاتر نرو.» ریشه این قطعه ادبی به این برمیگردد که آپلس، مشهورترین نقاش یونانی، نقاشیهای خود را در معرض دید عموم قرار داد و پشت پردهای پنهان شد تا به انتقادات آنها گوش دهد. او شنید که یک کفاش در یک نقاشی از کفشی انتقاد میکند، بنابراین نقاش آن را اصلاح کرد. روز بعد، همان کفاش آمد و کفش را اصلاح شده یافت، بنابراین شروع به انتقاد از چیزهای دیگر کرد. ناگهان، نقاش از مخفیگاه خود بیرون آمد و گفت: «ای کفاش، از کفشش بالاتر نرو.» این ضربالمثلی را ایجاد کرد که برای کسی که نظری خارج از تخصص خود ابراز میکند، استفاده میشود.
حقیقت دوم این است که هیچ چیز روی زمین دائمی نیست.
هر هدیهای، هر چقدر هم کوچک، اگر از روی تمایل و مهربانی باشد، عالی است.
آب شریفترین عنصر است (عبارتی که بر روی یک پمپخانه در بث حک شده است).
سخن برای خردمندان است، اما مردم عادی به مترجم نیاز دارند (المپیان ۲:۸۵).
زیرا خرد همیشه تسلیم شهوتِ سودجویی میشود.
اشکهای یک زن چیزی جز چاشنی کینه و فریب نیست.
وقتی فاحشه خجالتی است، این بازی مورد علاقهاش مرگ میشود.
نام نیک، بزرگترین میراث برای نیکوکاران است.
عاقلانه است که دیر یا زود و برای یک بار هم که شده، کنترل اعصابتان را از دست بدهید.
شریران مجازات میشوند، اما از مجازات رهایی نمییابند.
اشکی که آشکارا جاری میشود، غم نیست، بلکه خیانت است.
کسی که فکر میکند خوشبخت است، خوشبخت نیست.
ای وجدان، تو عذاب ذهن خاموش هستی.
جستجوی آنچه ضرورت پنهان میکند، بیهوده است.
هیچکس تا به حال از طریق ترس به اوج نرسیده است.
برایت دشوار خواهد بود که به تنهایی آنچه را که بسیاری مطالبه میکنند، حفظ کنی.
کسی که در امری دشوار التماس و کمک میکند، با خود میگوید: نه.
هر چیز رسیدهای، ریشهای تلخ دارد.
نیاز هنگام خدمت همه سلاح ها را پیدا می کند.
کسی که متوجه میشود احمق است، واقعاً باهوش است.
نیاز، از گدایان، دروغگو می آفریند.
چقدر راحت میشه بدل یه آدم شرور رو پیدا کرد!
اگر کلمات به گوش تکرار شوند، در قلب تثبیت میشوند.
بدبختی یک غریبه را مایه شادی خود نکن.
پول اگر خوب از آن استفاده کنی، برده توست و اگر بد از آن استفاده کنی، ارباب توست.
خطر را فقط با خطر میتوان از بین برد.
اشتباهی که زمان ایجاد میکند، زمان آن را پاک میکند.
چه لذتی در چیزی که با زحمت به دست آمده وجود دارد؟
آنچه با آرزو همراه است، کاملاً برای ما بیگانه است.
همانطور که با همسایه خود رفتار می کنید، از او نیز انتظار همان رفتار را داشته باشید.
شجاعت ترس را میشناسد و میداند چگونه در امان بماند.
احساس یکپارچهی خلق قدرت از بازوهای ضعیف.
عشق آغاز میشود اما هرگز از بین نمیرود.
یک زن یا عاشق است یا متنفر، گزینه سومی وجود ندارد.
شک همیشه در سمت غم و اندوه فعال است.
اگر پدرت عادل است، او را دوست بدار و اگر نیست، با او مدارا کن.
وظیفه تو این است که مراقب هر چیزی که ممکن است از دست بدهی باشی.
اگر اشتباهات دوستت را تحمل کنی، آنها را اشتباهات خودت میکنی.
بدهی به یک مرد آزاد، بردگی ظالمانهای است.
کسی که با شرابخوار دعوا میکند، به شخص غایب آسیب میرساند.
یک عاشق عصبانی به خودش دروغهای زیادی میگوید.
خودِ خسیس، عاملِ خساستِ خویش است.
عاشق آرزوی خود را میشناسد، اما نمیبیند که خرد چه میگوید.
عاشق در بیداری، در حالی که از شک و تردیدهایش رنج میبرد، رویا میبیند.
هر رمانی این اثر را دارد که از این مصیبت حمایت کند.
عشق را نمیتوان از انسان جدا کرد، اما به آرامی از او دور میشود.
میتوان خشم عشق را با اشک آرام کرد.
وقتی بدی یک زن علناً آشکار شود، سرانجام به خوبی تبدیل میشود.
اگر خودت خسیس نباشی، به دام انداختن یک خسیس آسان است.
خداوند به ندرت حکمت را با عشق می بخشد.
بهترین چیز برای شخص بخیل، مرگ است.
زمان، بدیها را پنهان میکند و سپس آشکار میسازد.
ضرر و زیان، انسان عاقل را زیان نمی رساند، بلکه انسان بخیل را زیان می رساند.
چه ضرری میتوان برای خسیس آرزو کرد، جز اینکه عمر طولانی داشته باشد؟
هرگز نباید به یک ذهن بیمار اعتماد کرد.
ما آنچه دیگران دارند را دوست داریم، و دیگران آنچه ما داریم را حتی بیشتر دوست دارند.
عشق شادی جوانی و شرم پیری است.
وقتی فاحشه شرمنده میشود، به بازی مورد علاقهی مرگ تبدیل میشود.
کسی که در عشق زخمی ایجاد میکند، آن را التیام نیز میبخشد.
کسی که در قضاوت عجله میکند، زود پشیمان میشود.
هر چه قمارباز ماهرتر باشد، حیلهگریاش بیشتر است.
عشق باعث اضطراب در حالت استراحت میشود.
هیچ کس لازم نیست حریص باشد، مخصوصاً یک پیرمرد.
یک زن با حیا، مرد خود را با عقلش انتخاب میکند، نه با چشمانش.
وعدهی عاشق شامل مجازات نمیشود.
عشق مانند شعله ای است که هر چه بیشتر شعله ور شود، روشن تر می سوزد.
عشق مانند اشک است؛ از چشم بالا میآید و بر سینه میریزد.
خردمند احساسات خود را مهار میکند، اما نادان بردهی آنها میشود.
آزمایشها به شما نشان میدهند که آیا دوستی دارید یا نامی برای دوستتان دارید.
این زمان است که عشق را پایان میدهد، نه عقل.
شجاعت با جسارت رشد میکند، ترس با تنبلی.
کمکهای مالی به غرور کسانی که پروندههایشان را باخته اند، لطمه میزند.
خوش شانس از تباهی دور میماند.
مجازات خسیس سخت و شدید است.
بخیل، زندگیای جز مرگی به تعویق افتاده ندارد.
کسی که از آرمان دیگری دفاع میکند، خود را آماده میکند.
کسی که از خود بترسد، هرگز رنج نخواهد برد.
احساساتت را کنترل کن تا مبادا آنها تو را کنترل کنند.
کسی که میخواهد خردمند باشد، باید ذهن و شهوت خود را کنترل کند.
سرزنش عادتی که انجام میدهید، فایدهای ندارد.
هیچ چیز در بازار بهتر از یک دوست وفادار نیست.
به دوستانتان کمک کنید بدون اینکه به خودتان آسیبی برسانید.
هیچ سودی دل طمعکار را راضی نمیکند.
اخلاق دوستتان را بررسی کنید، اما از آنها متنفر نباشید.
هدیهای که بدون چون و چرا داده شود، دو برابر مورد استقبال قرار میگیرد.
دوستی با رفاه، نفرین است.
کسی که نمیتواند لطفی را جبران کند، حق درخواست آن را ندارد.
در طول مصیبت دیگران، خوب است به آنچه باید از آن اجتناب کرد توجه داشته باشیم.
دیدن غنیمتهای جنگ، کار را شیرین میکند.
تصویر شجاعت در پیروزی نقش دارد.
با مهربانی میتوانی به چیزی دست پیدا کنی که با شجاعت نمیتوانی.
حاکم ممکن است به هر دو روی این فرصت نگاه کند.
لذت خاموش، بیشتر ترس است تا لذت.
هیچ کاری آنقدر آسان نیست که وقتی برخلاف میلتان انجامش میدهید، سخت شود.
باید چیزی که خراب کردی رو بخوری.
خودِ اقتصاد، درآمد بزرگی است.
هر کسی که دم مار را بگیرد، به مار آبی مبتلا نمیشود.
از تخم مرغ تا سیب (یعنی از ابتدا تا انتها).
رقابت، رقابت میآفریند.
رقابت، آزمون هوش است.
عواقب آن را در نظر بگیرید.
هر چه به اوج نزدیکتر، به پایان نزدیکتر.
هیچ کس غذای کافی برای خوردن ندارد.
آدم حسود به عیبهای خودش اعتراف میکند.
حسادت همیشه بالاترین نقطه را هدف قرار میدهد.
حسادت دشمن آبرو و عزت است.
هر کس قبرها را بخواند، هوشیاری خود را از دست خواهد داد.
بدبختی یک غریبه را مایه شادی خود نکن.
برای بدشانس همیشه بهتر است که هیچ کاری نکند.
اگر ذهن، چشمها را کنترل کند، به گناه اعتراف نمیکنند.
ما ملک شما را در نظر نمیگیریم؛ هر چیزی ممکن است تغییر کند.
نابودی به سرعت به سراغ کسانی که از نابودی میترسند، نمیآید.
هیچ سود مطمئنی از پسانداز کردن آنچه دارید، حاصل نمیشود.
تو نمیتونی تصمیم بگیری که هوس چی رو داری یا از چی دوری میکنی... این شوخی روزِ.
خطر را فقط با خطر میتوان از بین برد.
خوششانسی مطلق وجود ندارد؛ زیرا قطعاً شکایتی از آن وجود خواهد داشت.
برای ما مردان، هیچ جایی بهتر از جایی که با اراده و لذت خود در آن زندگی کردهایم، برای مردن وجود ندارد.
یک خسیس هیچوقت برای «نه» گفتن بهانه کم نمیآورد.
وقتی شریر درستکار است، ذات خود را پنهان میکند.
جای زخمی که از شجاعت به جا میماند، هرگز زشت نیست.
جایی که مدت زیادی آتش روشن بوده، نیازی به دود نیست.
چیزهای خیلی بزرگ حتماً شروع خیلی کوچکی دارند.
کسی که کینهتوزان را مهار میکند، بیش از آنکه آنها را به راه راست هدایت کند، به آنها آسیب میرساند.
با تسلیم بیش از حد، حماقت ممکن است احمقانهتر شود.
حرص و طمع هیچ چیز را بهتر از افراد غیرمجاز دوست ندارد.
اگر گناهان را مجازات نکنی، به شر کمک میکنی.
چقدر راحت میشه یه آدم پست فطرت مثل تو پیدا کرد!
هر چیز رسیدهای، ریشهای تلخ دارد.
بزرگترین افتخار، خودداری از آسیب رساندن در صورت توانایی است.
کسی که تسلیم مردم خود میشود، شکست نمیخورد، بلکه پیروز میشود.
ضرورت، قانون را ایجاد میکند، اما خود تابع آن نیست.
وقتی یک شرور از یک فرد خوب تقلید میکند، هیچکس نمیداند که او چه در سر دارد.
هیچ کس به اندازه بدشانسی مجازات نمیشود.
شجاعت، تسلیم شدن در برابر سختیها را نمیشناسد.
نیاز، آنچه را که میخواهد از انسان دریافت میکند.
نیاز هنگام خدمت همه سلاح ها را پیدا می کند.
بدشانسی به ندرت به پشتکار آسیب میرساند.
کسی که متوجه میشود احمق است، واقعاً باهوش است.
نیاز، از گدایان، دروغگو می آفریند.
برایت دشوار خواهد بود که به تنهایی آنچه را که بسیاری مطالبه میکنند، حفظ کنی.
نیاز، هر چه را که بخواهد، میرباید، مگر اینکه آن را به او بدهید.
گناه التماس میکند وقتی بیگناهی خشمگین است.
زندگی و شانس برای آدم دائمی نیست.
موفقیت همیشه به حرف شما گوش نمیدهد.
بخل هرگز کسی را که جز به آنچه میترسد نمیاندیشد، رها نمیکند.
هر کسی از ترس کمین شکست میخورد، مگر کسی که میداند چگونه برای آن آماده شود.
کسی که در کار دشوار التماس میکند، با خود میگوید: «نه».
حقیقت در بحبوحه درگیریهای بیش از حد گم میشود.
شفقت هیچ جا وجهه بدی ندارد.
جستجوی آنچه ضرورت پنهان میکند، بیهوده است.
اشغالِ ضرورت چقدر قدرتمند است تا تاج و تخت خود را!
کسی که در بدبختی بمیرد، زودرس نمیمیرد.
کسی که از مجرمی حمایت کند، به خودش گناه کرده است.
هیچ چیز نیست که زمان آن را آرام یا خاموش نکند.
شما میتوانید برای درمان سلامتی خود به هر چیز کثیفی فکر کنید.
گامهایی را که شما را به سوی بزرگی هدایت میکنند، تحقیر نکنید.
ضرورت چیزی جز پیروزی نمیشناسد.
هیچکس تا به حال از طریق ترس به اوج نرسیده است.
هر کسی که فوراً بگوید «نه»، هیچ دلسوزی نشان نمیدهد.
کسی که فکر میکند خوشبخت است، خوشبخت نیست.
هر لذتی به کسانی که وسوسهاش میکنند آسیب میرساند.
خدمات محسن پایانی ندارد.
ای زندگی، تو برای بدبختان طولانی و برای خوشبختان کوتاه هستی.
سرزنش در هنگام مصیبت، از خود مصیبت سختتر است.
وقتی خوشی حکمفرماست، عذاب شیرینی است.
وقتی صاحب صلاحیت حکم کند، همه با کمال میل اطاعت میکنند.
کشته شدن در حالی که بردگی شما ننگین است، شرافتمندانه است.
ای وجدان، تو عذابِ ذهنِ خاموشی!
چقدر خوب است وقتی کار نیکی به گیرندهاش داده میشود و او آن را به یاد میآورد.
کمتر کسی آرزوی گناه ندارد، در حالی که همه آن را میدانند.
بدبختی بسیاری، شرارت عدهای قلیل است.
اشتباه تو برای استادت، بهای فضیلت اوست.
تحمل کردن، بیش از آنچه که بتوانی تحمل کنی، برایت به ارمغان میآورد.
اشک آماده، غم نیست، بلکه خیانت است.
کسی که اشتباهش را سریع اصلاح میکند، اشتباهش را ضعیف میکند.
احساس گناه نوعی بردگی است.
آدمهای خوششانس نمیدانند چطور با بدشانسی کنار بیایند.
برای مرد خردمند، سخن نیکو (ایوان).
هیچ خیانتی به خود نیست، مگر اینکه به کسی که از تو پایینتر است، بچسبی.
درست است که اشتباه دوستتان را اشتباه خودتان بدانید.
بخشش در صورت توانایی، برای مردم چیز خوبی است.
آنکه از خود انتقام میگیرد، همیشه حاضر است، حتی اگر غایب باشد.
برای یک فرد خوش شانس انجام هر کاری که هوس هایش فرمان می دهد آسان است.
شریران به مجازاتشان میرسند اما راه فرارشان گشوده نمیشود.
بهتر است آخرین ریالم را از دست بدهم تا اینکه از راه نادرست پول دربیاورم.
کسانی که آنچه خدا میدهد را درک میکنند، کم هستند.
این ذهن است، نه بدن، که پیوند نهایی ازدواج را برقرار میکند.
مرگ مداوم با دانستن زمان مرگ.
خشم گرفتن از قدرتمندان، دنبال کردن خطر است.
هر که به دیگری نیکی کند، از آن نیکی نصیبش میشود.
اگر آبرو بر شخصی تأثیر نمیگذاشت، نمیتوانست او را نابود کند.
وقتی درد کمتر باشد، مجازات کمتر میشود.
شانس بیشتر از اینکه افراد را در امان نگه دارد، از آنها محافظت میکند.
یادآوری مصیبت پس از گذشت آن، تجدید آن است.
نام نیک، بزرگترین میراث برای نیکوکاران است.
شجاع قبل از مواجهه با خطر، آن را شکست میدهد.
کسی که از رحمت استفاده میکند، همیشه برنده است.
سفره انسان، دوستان بیشتری نسبت به قلب دریافت میکند.
عاقلانه است که دیر یا زود و برای یک بار هم که شده، کنترل اعصابتان را از دست بدهید.
به کسی که تو را مشهور کرده، مدرکی از خودت ارائه بده که نشان دهد تو چه کسی هستی.
با هر تلاشی به هدفتان فکر کنید.
یک فریبکار موفق خیلی زود به دشمنش آسیب میزند.
همه چیز در دست همیشه کمک نمی کند.
رازی که پنهان میکنید ممکن است به منبع ترس شما تبدیل شود.
هر کس به سوگند خود وفا کند، به هر هدفی که آرزو دارد خواهد رسید.
اشتباهی که زمان ایجاد میکند، زمان آن را پاک میکند.
چقدر آسان است که سختیها، کسی را که به دنبالش هستید، پیدا کنند!
میتوان آنچه را که نابود شده است جستجو کرد، اما نمیتوان آن را احیا کرد.
چه خدمت نکبتباری که موفقیتش تضمینشده نیست!
چه بدبخت است آن که به نوشیدنی خود رحم میکند!
چقدر بدبختی است که مجبور باشی کسی را که امنیتش را میخواهی نابود کنی!
احیای کسی که یک بار نامش نابود شده، دشوار است.
چه لذتی دارد چیزی که با زحمت به دست میآید!
آن که به تو نیکی کند، به تو زیانی نخواهد رساند و بر این کار قادر است.
هر چه به نیکوکاران میبخشی، بخشی از آن را به خودت میدهی.
اگر ندانی برای چه کسی پسانداز میکنی، خسیس بودن حماقت است.
او کسی را که میخواهد خیلی جذاب به نظر برسد، رد نمیکند.
بدهکار از آستانه طلبکار خوشش نمیآید.
اگر کسی میتوانست عشق خود را منتقل کند، میتوانست آن را از بین ببرد.
بخشش گناه، تشویقی برای گناهکاران بیشتر است.
آنچه از شریران گرفته میشود، هدیهای به نیکوکاران است.
کسی که زندگیاش را صرف کار کردن نمیکند، برای دیگران مرده است.
عمل شجاعانه مشهور است.
آه، چه نقشهی شومی که شانس آن را نقش بر آب میکند!
هر چیزی که شانس آن را زینت میدهد، به سرعت و با بیسلیقگی دور انداخته میشود.
هر چیزی که اضافی باشد، برای شما بار سنگینی است.
از کسی که میتواند آسیب برساند، حتی اگر از نظرها پنهان باشد، میترسند.
کسی را که با راه خیر هدایتش نکردی، با راه شر مهارش کن.
هر چه بزرگان بگویند، همه آن را نصیحت تلقی می کنند.
بدبختی این است که توسط کسانی که فکر میکنی محافظ تو هستند دستگیر شوی!
هر شخصی با تعریف و تمجید از سرگرمی خود، آن را ستایش میکند.
خیلی بده که از همون دوستی که دوستش داری شکایت کنی.
کسی که به دنبال آسیب است، همیشه آماده است.
چه کسی میتواند فقیر را بشناسد اگر درد سخن نگوید؟!
چه تلخ است که شری که گذشته، دوباره از نو آغاز شود!
هر چه وقوع جرم بیشتر به تعویق بیفتد، شروع آن شرمآورتر خواهد بود.
چقدر بدبخت است کسی که نتواند از خودش عذرخواهی کند!
کسی که با دوستان زیاد مدارا میکند، باید با دشمنان نیز مدارا کند.
کسی که خود را متهم میکند، هیچکس نمیتواند او را متهم کند.
کسی که شخص خوابیدهای را میکشد، از شخص غایب انتقام میگیرد.
انسان خردمند نسبت به آنچه در پیش است چنان محتاط است که گویی از قبل وجود داشته است.
از کسی که دوستش داری متنفر خواهی شد مگر اینکه او را صادقانه نصیحت کنی.
کسی که بتواند به اندازه کافی آرزو کند، به آرزویش خواهد رسید.
جوانان باید با عقل اداره شوند، نه با زور.
تعلل فقط باعث عصبانیت میشود.
شخص بیگناه در دادگاه از شانس میترسد، اما از شاهد نمیترسد.
مطمئناً چیز نادری است که میتوانید برای مدت طولانی آن را گرامی بدارید.
گرفتن چیزی که هرگز نمیتوانی پس بدهی، دزدی است.
یه پادشاه هر کاری دلش بخواد انجام میده، نه یه برده.
پیروزی رقابت را دوست ندارد.
چگونه میتوانیم محتاط باشیم وقتی دل دنبال یک چیز است و زبان دنبال چیز دیگر؟!
کسی که برخلاف میلش خدمت میکند، شفا مییابد، با این حال برده است.
آنچه تو را میترساند، اگر آن را نادیده بگیری، تو را فریب خواهد داد.
چرا به پول نیاز دارید وقتی نمیتوانید از آن استفاده کنید؟
آنچه را که فکر میکنی رفته و تمام شده، همیشه برایت اتفاق میافتد.
صدای هشدار، هر چقدر هم که بلند باشد، هرگز به کسی آسیبی نمیرساند.
درخواست لطف و عنایت، نوعی بندگی است.
از دست دادن چیزی که مال تو نیست، ضرر نیست، بلکه بازگرداندن چیزی به صاحبش است.
خشم همیشه فکر میکند که از خودش قدرت بیشتری دارد.
وقتی شرمساری گریبانگیر انسان میشود، امیدی به سلامت روحش هست.
نصیحت قبل از اصلاح، راه و روش انسانِ دارای نیتِ سلیم است.
انسان خردمند وقتی فکر میکند، سلاح به دست میگیرد و علیه دنیا قیام میکند.
منصفانهترین کار این است که به یاد کسی باشی که خودت را مدیون او هستی.
احمقها از شانس میترسند، عاقلها آن را تحمل میکنند.
خرد با گذشت سالها کشف نمیشود، بلکه با احساس به دست میآید.
سخاوتمند خود را همیشه ثروتمند میداند.
انسان خردمند فرصتی برای پایان دادن به بیعدالتی ایجاد میکند.
وقتی خطر پیش میآید، عمل جایگزین فکر میشود.
وقتی به حیلهگری نیاز است، همیشه کمبود آن احساس میشود.
این یک امتناع کوتاه مدت در مواجهه با درخواست سکوت است.
ذهن بیش از هر چیز از شر ناشناخته میترسد.
معصومیت همیشه نور خود را دنبال میکند.
مجازات کردن خود برای انتقام گرفتن از دیگری احمقانه است.
محروم کردن یک فرد از اولین پایه و اساسش، زیر پا گذاشتن قانون است.
کسی که نمیتواند دوستانش را ببخشد، دشمنانش را دوست دارد.
فاتح باید زخمی بدون درد را تحمل کند.
انسان خردمند با ترس مداوم خود از آسیب در امان میماند.
گله و شکایت از بدشانسی وقتی اشتباه از خود شماست، احمقانه است.
اغلب، یک ساعت میتواند آنچه را که سالها از بین رفته است، بازگرداند.
سارا خاری است که از میان آن گل رز را میبینی.
این حماقت است که بخواهی با آتش زدن خانه همسایه ات از او انتقام بگیری.
شانس با کسی که میخواهی دل او را بشکنی، یار است.
امید، گدا را تسکین میدهد، ثروت، بخیل را و مرگ، فقیر را.
قاضی که فرد بیگناهی را به اعدام محکوم میکند، خود را متهم میکند.
خودِ شر باعث میشود که به آن آسیب برسد.
اخلاص در فقر، ثروتی جدید است.
اگر میخواهی از هیچ چیز نترسی، از همه چیز بترس.
نیرویی که ضعیف شود، نیروی خود را حفظ نمیکند.
درد دایه، درد مادر را به دنبال دارد.
کسی که از کرده خود پشیمان شود، خود را مجازات میکند.
بیعدالتی انسان ممکن است برای امنیت خودش ستودنی باشد.
سرزنش کردن قهرمان آسمان احمقانه است.
به یاد داشتن آن برای نیکان غنیمت بزرگی است.
در مواقع خطر، خیلی دیر به دنبال نقشه میگردند.
کسی که خواهان امنیت اموال عمومی است، از اموال خود نیز محافظت میکند.
شکست دادن دشمن کافی است، له کردن او بسیار مهمتر است.
شک، خطایی خاموش در مواجهه با حقیقت است.
اینکه از تو به شیوهای بهتر پیشی بگیرم، بخشی از افتخار است.
نابود کردن دعا کننده فضیلت نیست، بلکه وحشیانه است.
آنکه راست میگوید، به اندازه کافی فصیح است.
کسی که پیرمردی را به ارث میبرد، ثروت خود را در گور دفن میکند.
عاقل آن است که زبانش را ببندد.
انسان خسیس به آنچه دارد همانقدر نیاز دارد که به آنچه ندارد.
وقتی یک نفر از حق خودش دفاع کند، همه در امان هستند.
چه بدبخت است آنکه هر وقت بخواهد میتواند بمیرد!
ستایش همیشه پس از به ثمر نشستن تلاش سخت از راه میرسد.
کمک به مجرم، مشارکت در جرم است.
شک و تردید، رقیب ایجاد میکند.
همیشه باید از کسی که میتواند خشم خود را نشان دهد، ترسید.
فرصت دشمن، اختلاف افکنی بین شهروندان است.
مرگ بهترین چیز است وقتی زندگی سراسر ترس است.
فقط خداوند میتواند مجازات کند، حتی اگر بسیاری در مورد آن فکر کنند.
وقتی بزرگسالان اشتباه میکنند، کودکان چیزی جز شرارت نمیآموزند.
وقتی از چیزی نترسد، چیزی برای ترسیدن متولد میشود.
وقتی با خانوادهات دور هستی، وطنت را از دست نمیدهی.
برای امنیت دروغ بگو، صادق باش.
جایی که فروتنی همیشه اخلاص را تقدیس میکند.
آهن در سنگر از برنج در جنگ مفیدتر است.
وقتی بیگناه میترسد، قاضی را متهم میکند.
بدن آلوده نیست، اما هوس (شهوت) آلوده است.
بهتر است به شجاعت تکیه کنید تا به شانس.
هر کلمه به این معنی است که شما آن را چگونه میفهمید.
طبیعت، انسان کامل را میآفریند، نه مقام و موقعیت.
مرد فقیر وقتی شروع به تقلید از ثروتمندان میکند، نابود میشود.
با تحمل یک خطای قدیمی، خطای جدیدی را به سوی خود فرا میخوانید.
با آزمودن همه چیز، حتی نابینایان نیز در امنیت قدم میگذارند.
قاضی هم خودش و هم متهم را قضاوت میکند.
وقتی سرنوشت اشتباه میکند، نقشههای مردم نقش بر آب میشود.
از دل سختیها، شیرینترین شادیها سرچشمه میگیرند.
هیچ زنی نیست که از عشق متنفر باشد... مگر زنی که از عشق رنج کشیده باشد.
هیچ کس نمیتواند از مرگ... یا... عشق فرار کند.
زنان در عشق و نفرت افراطی هستند... و حد وسط بین آنها را نمیشناسند.
بزرگترین اتفاقات اغلب به طور اتفاقی رخ میدهند.
بعضی از مردان به گوشههای تاریک پناه میبرند؛ آنها فقط میتوانند تاریکی را در روز روشن ببینند.
برخی از دوستان پومپیوس کوشیدند او را از رفتن به روم که در هرج و مرج بود، منصرف کنند، مبادا جان خود را به خطر بیندازد. او پاسخ داد: «وظیفه من رفتن است، نه وظیفه من زنده ماندن.»
آن کس که ستمگر نیست، به موجودات وحشی انسانی آسیب نمیرساند، و آن کس که چاپلوس نیست، به موجودات اهلی انسانی آسیبی نمیرساند.
قاضی مرد را لو خواهد داد.
بیشتر مردم شرورند.
افراد حسود، ارههایی برای خودشان هستند.
تلاش کن تا همه را راضی نگه داری، زیرا اگر به آن دست یابی، در طول زندگیت لذت های زیادی خواهی دید که هیچ سودی ندارند!
خودنمایی و تحقیر دیگران هیچ فایدهای برای شما ندارد.
باید در عین میانهروی، دوستانت را دوست بداری و از آنها برحذر باشی، زیرا ممکن است دشمنانت شوند. با برخی از دشمنانت نیز میانهرو باش، زیرا ممکن است در نهایت دوستانت شوند.
همنشینانت را برگزین، میان مردم بر اساس جایگاهشان فرق بگذار، و از کسانی که به پیروی از آنها افتخار میکنی، پیروی کن. بدان که همنشینان خوب، به نیکنامی تو کمک میکنند. در سخن گفتن شتاب مکن، زیرا این نشانهی شتابزدگی و دیوانگی است.
در جوانی در کسب دانش بکوش، زیرا این دانش در روزگار ناتوانی به تو کمک خواهد کرد.
شما نمیتوانید کاری بهتر از آنچه در نهایت میتوانید به آن افتخار کنید، انجام دهید.
خشم و عجله دو چیزند که نقطه مقابل قاطعیت هستند.
درستکاران بسیار کم هستند و مردم شرور و دیوانه جهان بسیارند.
هرگز از وعده ات تخلف مکن چنانکه وعده دادی، و پروردگارت را بر آنچه به تو داده است سپاس گزار و او را ستایش کن؛ زیرا ستایش بر هر انسانی واجب است.
دوستانت را به زحمت نینداز؛ بهتر است که مجبور به گرفتن چیزی شوی، و این برای تو بهتر از آن است که آنها را مجبور به دادن چیزی کنی، و کاری را که از عهدهات برنمیآید، انجام مده.
اگر تصمیم به انجام کاری گرفتید، با تمام وجود و با ارادهی راسخ آن را انجام دهید.
از کسی به خاطر ثروتش تشکر نکن، بلکه به خاطر خوبیهایش از او تشکر کن.
همیشه باید مطمئن باشی که خواهی مرد، که هیچ راهی برای ماندن روی زمین وجود ندارد، که سلامتی هدیهای از جانب خالق است، و ثروت امری تصادفی است.
روزی بایاس با گروهی از مشرکان در کشتی بود. باد شدیدی وزید و کشتی در آستانه غرق شدن بود. مشرکان بسیار ترسیدند و از خدایان خود خواستند که آنها را از مرگی که آنها را تهدید میکرد نجات دهند. بایاس به آنها گفت: «شما باید ساکت باشید، زیرا اگر خدایان شما بفهمند که شما در کشتی هستید، آن را غرق میکنند و همه ما هلاک میشویم!»
روزی، بایاس مجبور شد طبق قانون اسلام، عزیزترین دوستش را به اعدام محکوم کند. به محض اینکه حکم را اعلام کرد، در دادگاه شروع به گریه کرد. از او پرسیدند: «چرا گریه میکنی در حالی که حاکم مطلق هستی، میتوانی حکم را هر طور که میخواهی تغییر دهی؟» او پاسخ داد: «من فقط از روی غم و اندوه و دلسوزی برای کسانی که از مصائب زمانه رنج بردهاند، گریه کردم. اما قانون اسلام از من خواسته است که این طبیعت را در نظر نگیرم و از دستورات آن پیروی نکنم!»
روزی بایاس در فکر بارگیری تختههای کشتی بود و با تمام وجود ناله میکرد و میگفت: «مسافران دریا فقط چهار انگشت با مرگ فاصله دارند!» وقتی از او پرسیدند کدام کشتی امنترین است، پاسخ داد: «آن که به سلامت به ساحل برسد.»
خرد چیزی است که انسان را قادر میسازد خود و کشورش را اصلاح کند.
درخواست غیرممکن، بیماری ذهن است.
یک بار از بایاس پرسیدند که آدم خودش را با چه چیزی سرگرم میکند، گفت: آرزوها.
از بایاس زمانی پرسیدند: چه چیزی انسان را خوشحال می کند؟ گفت: کسب درآمد.
از بایاس پرسیدند: دشوارترین چیز برای نفس، تحمل چیست؟ گفت: فقر پس از ثروت است!
فقیرتر از کسی نیست که به مصیبتی گرفتار شود و نتواند آن را تحمل کند.
من دوست دارم اختلاف بین دشمنانم را حل و فصل کنم، اما اختلاف بین دوستانم را حل و فصل نمیکنم. زیرا اگر اختلاف بین دشمنان را حل و فصل کنم و یکی از مخالفان را از بین ببرم، دیگری را راضی کردهام و در نتیجه محبت کسی را که به نفع او تصمیم گرفتهام، به دست آوردهام. اما اگر یکی از دوستانم را به نفع دیگری از بین ببرم، شاید کسی که حذف شده، پس از دوستی، دشمن شود!
پول رشتهای از روح است که انسان میتواند بدون آن زندگی کند، اما ناگزیر زودگذر است.
همه چیز بین دوستان مشترک است.
همه چیزهای دیگر فراتر از درک حقیقت هستند، و حقیقت در ورطهای بیانتها پنهان است.
درست نیست که به همه چیز شک کنیم و به هیچ چیز یقین نداشته باشیم.
مردم در تنظیم زندگی خود از آداب و رسوم کشورهای خود پیروی میکنند و هر کس جز طبق آداب و رسوم کاری انجام نمیدهد و همه چیز را طبق قوانین و آداب و رسوم وضع شده در هر کشور انجام میدهد، بدون اینکه بداند این قوانین خوب هستند.
یک بار، سگی پرون را دنبال کرد و خواست او را گاز بگیرد. پرون آن را دور کرد. برخی از حاضران به او گفتند: «این شیوه زندگی تو نیست؛ تو همیشه مطیع هستی.» او نالهای کرد و گفت: «چقدر برای انسان دشوار است که خود را از توهماتش رها کند. رهایی کامل از آنها دشوار است. با این وجود، انسان باید تمام تلاش خود را به کار گیرد و تمام انرژی خود را به این امید اختصاص دهد که از این صفات رهایی یابد.»
انسان خردمند باید بکوشد تا از نظر قوت قلب و آرامش به سطح یک حیوان کوچک برسد.
در حالی که پیروش، پادشاه اپیروس، خود را برای لشکرکشی علیه ایتالیا آماده میکرد، فیلسوف سیناس این فرصت طلایی را غنیمت شمرد و از او پرسید: «ما شنیدهایم که رومیها مردمی جنگجو هستند که همیشه پیروز میشوند. اگر خدا ما را بر آنها پیروز کند، مزایای چنین پیروزی چیست؟» او پاسخ داد: «چرا چیزی از من میپرسی که نیازی به توضیح ندارد؟ مگر نمیدانی که اگر رومیها را شکست دهیم، حتی یک شهر هم در برابر ارتشهای ما مقاومت نخواهد کرد و بنابراین ما تمام ایتالیا را کنترل خواهیم کرد!» او پرسید: «و بعد چه؟» او گفت: «سیسیل با کمال میل از ما استقبال خواهد کرد.» او گفت: «این کاملاً ممکن است، اما آیا پس از فتح سیسیل، به جنگهای خود پایان خواهیم داد؟» او گفت: «تنها چیزی که برای ما باقی میماند، تسخیر لیبی و کارتاژ است. اگر در این امر موفق شویم، هیچ دشمنی نمیتواند در برابر ما مقاومت کند.» او گفت: «بله، حق با شماست؛ زیرا پس از آن میتوانیم مقدونیه را پس بگیریم و تمام یونان را فتح کنیم، اما بعد از آن چه؟» پورهوس لبخندی زد و گفت: «دوست عزیزم، ما چارهای جز زندگی در امنیت و آرامش نداریم؛ ما شب و روز جامهای شراب مینوشیم و خود را با هر چیزی که به قلب و گوش لذت میبخشد، سرگرم میکنیم.» او گفت: «بسیار خوب، سرورم، اما چرا اکنون همه این کارها را بدون اینکه خود را در معرض این خطر دشوار قرار دهید، انجام نمیدهید؟» پورهوس از پیروی از توصیه فیلسوف خودداری کرد و با جاهطلبی بیش از حد و اشتیاقی بیهمتا به این سفر اکتشافی تن داد؛ اما در این راه جان باخت!
برادران، بیایید برخیزیم؛ مدت زیادی است که به چیزهای بیاهمیت بسنده کردهایم.
کسی که میداند مجرم است، هیچ امنیتی ندارد.
همه قبل از مرگ برابرند.
یاد بگیر در بدبختیهای دیگران، چیزهایی را که باید از آنها اجتناب کنی، ببینی.
وقتی اوضاع خوب است، دوستان پیدا میشوند و وقتی اوضاع بد است، آزمایش میشوند.
تأخیر در کار کشاورزی جایز نیست. بلکه هر کاری باید در زمان خود انجام شود. اگر فرصتی از دست برود، دیگر باز نمیگردد.
تا وقتی آهن داغ است، چکش بزن.
کاری که سریع انجام شود، عاقلانه انجام نمیشود.
انسان خردمند کسی است که از بدبختی دیگران سود میبرد.
کسی که سعی میکند دو کار را همزمان انجام دهد، هیچ کاری نمیکند.
خشم عاشقان، قدرت عشق را تجدید میکند.
تمرین بهترین معلم است.
زمان به یک مصیبت بسنده نمیکند.
شادی بدون تنوع پایدار نیست.
اگر نادان خاموش باشد، او را خردمند میشمارند.
مثل الاغی در کنار نوازنده.
روزی از بیون پرسیدند که بدبختترین فرد کیست؟ او گفت: او کسی است که آرزوی نهایی خود را در شاد زیستن و گذراندن زندگیاش در یک زندگی خوشمزه و راحت قرار داده است.
پیری سرچشمه همه دردها است و همه بدبختی ها دسته دسته به سراغش می آیند.
انسان باید سالهای عمرش را فقط به عنوان سالهای افتخاری که به دست آورده است، بشمارد.
ثروت مجموع اهداف بزرگ است، زیرا بدون آن، فرد نمیتواند به اهداف خود برسد، هر چقدر هم که باهوش باشد.
روزی بیون با مردی روبرو شد که تمام پول و دارایی او را خورده بود. به او گفت: زمین ملت پاروس را بلعید و تو آن را بلعیدی!
خسیس ها پولشان را پس انداز می کنند و طوری از آن مراقبت می کنند که انگار واقعاً مال خودشان است، و طوری مراقبند که آن را خرج نکنند که انگار مال دیگران است!
سختترین درد این است که ندانی چگونه آن را تحمل کنی.
نباید کسی را به خاطر پیری و فرتوتی سرزنش کرد، زیرا رسیدن به آن آرزوی همه است.
بخشیدن از مال خود بهتر از آن است که انسان آرزوی افزایش آن را با مال دیگری داشته باشد، زیرا انسان میتواند با کمترین مقدار پول در زمره سعادتمندان قرار گیرد، اما وقتی به مال دیگری امید میبندد، در زمره بدبختان قرار میگیرد!
ریسک و قمار گاهی اوقات برای جوانان مناسب نیست، اما سالمندان باید همیشه از عقل مشورت بگیرند و در هر کاری تدبیر را به کار گیرند.
اگر با کسی معاشرت داری، در هر صورت با او معاشرت کن؛ چه دوستت مراقب باشد که به مردم نشان ندهد که با بدکاران معاشرت کردهای یا از خوبان دوری گزیدهای.
انکار خدایان، همنشین بدی است که با نفس سازگار نیست و در برابر آن تسلیم نمیشود.
کسانی که به فلسفه دست نیافتهاند و به سایر علوم انسانی دلبستهاند، مانند عاشقان زنانی هستند که وقتی کنیزشان غایب است، به نشستن با او بسنده میکنند.
راه جهنم آنقدر آسان است که انسان با چشمان بسته وارد آن میشود!
روزی، پائون شنید که یکی از دشمنانش او را محکوم کرده و ریشههای فقیرانهاش را برای پادشاه آنتیفونوس فاش کرده است. او نسبت به این موضوع بیتفاوت و بیتفاوت بود و وانمود کرد که چیزی در مورد آن نمیداند. بنابراین پادشاه کسی را نزد پائون فرستاد و ادعا کرد که با این استدلالها او را گیج و شکست خواهد داد. او از او پرسید: «نام تو، نام کشورت، ریشهات و حرفه مردمت چیست؟» او از این موضوع متعجب نشد و گفت: «پدرم پیرمردی بود که چربی خوک و روغن حیوانی میفروخت. نمیدانم خوشقیافه بود یا نه، زیرا چهرهاش اکنون بر اثر ضربات اربابش زشت شده است. او از بدو تولد تاتار بود و در شهری در سواحل رودخانه اوریستنوس زندگی میکرد. نمیدانم پدرم چه گناهی مرتکب شده بود که او را با همسر و فرزندانش فروختند! من در آن زمان جوانی خوشقیافه بودم و یک خطیب مرا خرید و تمام ثروتش را به من ارث داد. وقتی او درگذشت، وصیتنامه را جعل کردم و آن را در آتش سوزاندم و به آتن رفتم و فلسفه آموختم! ای پادشاه، این تمام چیزی است که میتوان در مورد من و مردمم گفت.» او از فروتنی و هوش قلب او شگفتزده شد.
از بیون درباره مرد ثروتمندی که خسیس بود سوال شد، گفت: او مالک پولش نیست، بلکه پولش مالک اوست.
وقتی یک پادشاهی به اوج فساد میرسد، قوانین و مقرراتش افزایش مییابد.
شهرت بد به اندازه شهرت بد خطرناک است.
صلح تحقیرآمیز از جنگ بدتر است.
عشق به اطمینان خاطر و امنیت بزرگترین مانعی است که بر سر راه هر پروژه بزرگ یا شریفی قرار دارد.
این یک قاعدهی تثبیتشده در طبیعت بشر است که از کسانی که به آنها آسیب رسانده است، متنفر باشد.
توانایی یک فرد در انجام کارهای بزرگ از میزان توجه او به مسائل پیش پا افتاده مشخص میشود.
وقتی دانش شکست میخورد، شگفتی رشد میکند، و اکنون مرزهای خود بریتانیا آشکار شده است.
اگر بیابانی بسازند، آن را صلح مینامند.
شانس با او یار بود... در لحظه مناسب، وقتی که مُرد.
بروتوس در تاریخ خود مورد ستایش قرار گرفت و کاسیوس آخرین رومیان نامیده شد.
بر اساس سلیقه قضاوت کنید.
این روزها به ندرت پیش میآید که به چیزی که دوست داری فکر کنی و چیزی که فکر میکنی را به زبان بیاوری!
اگر زنی زمین بخورد... از هیچ چیز زشتی شرم ندارد.
وقتی او یک فرد عادی بود، بسیار والاتر از مقامش به نظر میرسید، و اگر امپراتور نمیشد، هیچکس در توانایی او برای حکومت تردید نمیکرد.
حتی در میان فیلسوفان، عشق به شهرت اغلب آخرین نشان ضعف آنهاست.
این قطعی است زیرا محال است.
ای شاهد روح مسیحیِ فطری.
بگذار وقتی آخرین لحظهام فرا میرسد تو را ببینم، بگذار تو را در دستهای در حال مرگم بگیرم.
مشتری، آورنده باران.
خون شهیدان در نقش کلیسا.
دوستان، من یک روز را از دست دادم.
مالکیت برای همیشه.
همه چیز برای پاکان پاک است.
قهرمانی آهسته: راهنمایی برای تنبلهای شکمو.
اولین حمله قویترین است.
چقدر زود حرفهایی که دوست داریم بشنویم را باور میکنیم!
سادهترین کارها وقتی خودمان را مجبور به انجامشان میکنیم، سخت میشوند.
به نظر من مهمترین چیز در زندگی این است که از هیچ چیز بیش از حد نداشته باشی!
من داووس هستم، نه ادیپ.
نبرد عاشقان، تجدید عشق است.
من مردی هستم که هیچ چیز را تا زمانی که به من اهمیت ندهد، انسان نمیدانم (و هر که به من وعده ندهد، من به او وعده نمیدهم، حتی اگر پیامبر جدش باشد).
بخت و اقبال به شجاعان روی میآورد (و لذت، دلیران را میبرد).
به تعداد انسانها نظر وجود دارد، هر انسانی نظر خود را قانون میداند.
تمام زمین خانهی مردان بزرگ است.
ما ثروت را چیزی میدانیم که باید به خوبی از آن استفاده کرد، نه چیزی برای خودنمایی.
کرتیها همیشه دروغگو، درندهخو و شکمو هستند.
آدم هوس میکند که مردگان را ستایش کند.
توسیدید، مورخ یونانی، نقل میکند که در کودکی، با شنیدن سخنان هرودوت در مورد تاریخش، به شدت گریسته است. این موضوع تأثیر عمیقی بر او گذاشت که بعدها در تمایلات شخصیاش آشکار شد و او به نوبه خود مورخ شد. دموستن، خطیب، نیز به همین ترتیب مجذوب زبان فصیح کالیستراتوس شد و آتش جاهطلبی در درونش شعلهور گشت و آرزو داشت که مانند او خطیبی شود. اگرچه او ضعیف بود، صدای نرمی داشت، زبانش واضح نبود و نفس نفس میزد، اما با مطالعه، صبر و نهایت عزم برای غلبه بر همه این کاستیها، به این مهم دست یافت.
برای همیشه مال خودته.
زیرا ما عاشق زیبایی هستیم، با این حال سلیقههایمان ساده است، و ذهن را بدون از دست دادن مردانگی آموزش میدهیم.
برای یک زن، افتخار بزرگی است که بیش از آنچه که در طبیعت جنس اوست، ضعف نشان ندهد و مردان از او به نیکی یا بدی یاد نکنند.
فقر دلیلی برای گمنام ماندن از نظر سیاسی نیست، مادامی که فرد صلاحیت داشته باشد.
تموستول زمینی داشت که میخواست آن را بفروشد، بنابراین جارچی فریاد زد: «این مزرعه همسایه خوبی دارد!» بنابراین مردم برای خرید آن هجوم آوردند.
تموستولکولس، مشهورترین سرباز-سیاستمدار، روزی به پسر جوانش گفت: «تو، پسرم، قدرتمندترین مرد در تمام یونان هستی.» پسر پرسید: «چطور ممکن است؟» او پاسخ داد: «چون آتنیها بر تمام یونان حکومت میکنند، و من بر آتن، و مادرت بر من، و تو بر مادرت!»
پادشاه تئوپومپوس اسپارت یکی از اولین حاکمانی بود که به خطرات حکومت مطلقه پی برد. او چیزی را که میتوانیم «مجلس ملی» بنامیم، ایجاد کرد و برخی از قدرتهای بزرگ خود را به آن واگذار کرد. مردمش از این اقدام بسیار قدردانی کردند، اما همسرش او را سرزنش کرد و گفت: «تو از قدرت خود دست نخواهی کشید و قدرتی که به جا میگذاری به پاس قدردانی از پسرت خواهد بود، نه آنچه از پدرت به ارث بردهای!» پادشاه پاسخ داد: «نه، اما بزرگتر و مهمتر خواهد بود، زیرا ماندگارتر خواهد بود!»
با دشمنت با مهربانی سخن بگو، اما وقتی در چنگت است، بدون عذرخواهی انتقام بگیر!
کسی را مجبور به ایستادن در آنجا نکنید، کسی را بدون رضایتش به در خانه نرانید، کسی را که مست و غرق در خوابی شیرین است بیدار نکنید و کسی را که بیدار است، برخلاف میلش به رختخوابش دستور ندهید، زیرا اجبار همیشه قابل قبول نیست. اگر کسی میخواهد بنوشد، بگذارید ساقی جامش را پر کند، زیرا هر شب کسی خوش نمیگذراند. اما تا زمانی که از شرابی که به شیرینی عسل است سیر شده باشم، به خانه خواهم رفت و به خواب فکر خواهم کرد، خوابی که مرا از نگرانیها و اضطرابها رها خواهد کرد. دیگر نمیترسم و در هیچ موردی مست نیستم.
چون حتی مشتری هم نمیتواند همه را راضی کند، چه باران ببارد و چه نبارد.
رذیلت با ثروت عجین شده است، اما فضیلت با فقر.
با اعتماد کردن پولم را از دست دادم و با عدم اعتماد کردن آن را پس انداز کردم.
اساس تکبر، سیری است، در حالی که عشق و اشتیاق، مبتنی بر نیاز است.
به فقرا و فرودستان زبان داده شده است.
اگر در میان دیوانگان باشم، دیوانهترین آنها هستم، اما اگر در میان عادلان باشم، عادلترین آنها هستم.
آه، ای فقرِ بیرحم! چرا بذرِ خود را در پشتِ من کاشتی و جسم و روانم را با هم فاسد کردی؟
یک مرد فقیر ترجیح میدهد بمیرد تا اینکه یک زندگی فقیرانه و بیرحمانه را تجربه کند!
او از طبقه پایین جامعه او خبر داشت، با این حال، با وجود شهرت خوب خودش و شهرت بد او، به خاطر پول با او ازدواج کرد، زیرا او تحت فشار نیاز مبرمی بود، نیازی که مردان را مطیع خود میکند!
پاکدامنی در زمین مرده است.
زیرا اگر واقعاً ثروتمند باشی، دوستان زیادی خواهی داشت و اگر فقیر باشی، تعدادشان کم خواهد بود و تو دیگر هرگز آن آدم فوقالعادهی قبل نخواهی بود.
دانش به راستی از شجاعت زیاد بهتر است.
اگر توانا بودی، دانا بودی و اگر ناتوان بودی، توانا بودی.
از ترحم پشیمان نشو.
انسان باید با زمان طوری رفتار کند که انگار اگر در آب روان بیفتد، در آن شنا نمیکند.
تئوفراستوس به معلمی که به پسران نوشتن یاد میداد نگاه کرد و به او گفت: «مگر کشتی گرفتن بلد نیستی؟» او پاسخ داد: «نه، چون بلد نیستم.» او گفت: «پس داری نوشتن یاد میدهی، اما نمیدانی چطور این کار را بکنی!»
ذهن بر دو نوع است: یکی منقوش و دیگری مسموع. ذهن منقوش مانند زمین است و ذهن مسموع مانند بذر و آب. ذهن منقوش نمیتواند هیچ عملی انجام دهد مگر اینکه ذهن مسموع به آن پاسخ دهد و آن را از خوابش بیدار کند، از قید و بندهایش رهایش کند و از جایش تکان دهد، همانطور که بذر و آب آنچه را که در قعر زمین است استخراج میکنند.
خرد، ثروت روح است و ثروت، ثروت تن. طلب ثروت روح مهمتر است، زیرا اگر غنی باشد، باقی میماند و اگر تن غنی باشد، فانی میشود. ثروت روح، ممتد است و ثروت تن، محدود.
غناء چیزی است که به روح مربوط میشود، نه به بدن، و آن را از علایقش منحرف میکند، همانطور که لذت خوردنیها و نوشیدنیها چیزی است که به بدن مربوط میشود، نه به روح.
حکمت ازلی خالق چنین حکم کرده است که انسان همیشه نیازمند همنوع خود باشد.
زشت اغلب زیبا به نظر میرسد، پولیفموس.
همه چیز از خوش شانس خوشحال است.
یونانیان با حیله و نیرنگ وارد تروا شدند.
گاوی را که نزدیک است بدوش و آن را که پشت میکند، تعقیب مکن.
از جالینوس درباره انسان پرسیدند و او گفت: او چراغی ضعیف است، چگونه میتواند بین چهار باد دوام بیاورد؟
به جالینوس گفته شد: «تو کم میخوری.» او گفت: «هدف من از خوردن، خوردن برای زیستن است و هدف دیگری از خوردن، زیستن برای خوردن است.»
کمتر کسی در مورد آنچه به او آسیب نمیرساند محتاط است و بسیاری در جستجوی درمان از آنچه به او آسیب رسانده است.
پزشکان با مردم منصف نیستند. اگر بیماری بهبود یابد، میگویند: «خدا او را شفا داده است.» اما اگر بمیرد، میگویند: «پزشک او را کشت.» یا هر دو حالت را به خداوند متعال نسبت میدهند، یا به پزشک!
اگر روح پاک و نیکو باشد و بذر منطق را بپذیرد، چندین برابر بیشتر از خود رشد میکند و آن را پاک میکند.
نشستن با افراد سنگین، تب روح است.
بیمار از نسیم سرزمینش طراوت میگیرد، همانطور که مار از رطوبت باران شاداب میشود.
بیماری یک نگرانی گذرا است و پیری یک بیماری طبیعی است.
خیلی خوبه که آدم به قوانین کشورش احترام بذاره.
بهتر است بهترینِ یک خانوادهی بد باشی تا اینکه شریفترینِ نوع خودت باشی!
با گذشت زمان، همه چیز استخراج و ارزشگذاری میشود.
طلا یک دیکتاتور پنهان است.
هیچ کس به یکباره به ورطه شرارت نمی افتد.
مجازاتی که افراد برای ارتکاب جرم یکسان دریافت میکنند اغلب متفاوت است؛ در حالی که برخی برای جرم خود صلیب حمل میکنند، برخی دیگر برای همان جرم با تاج مجازات میشوند!
صداقت توصیه میشود، و شما گرسنه خواهید ماند.
اگر طبیعت قدرت را انکار میکند، نارضایتی شعر را میزاید.
مطالب متفرقه کتاب من شامل هر چیزی است که به مردم مربوط میشود: امیدها، ترسها، شادیها، لذتها و اهداف مختلف آنها.
سانسور، کلاغ را آزاد و کبوتر را متهم میکند!
هیچکس تا به حال با یک قدم به اوج رذیلت نرسیده است.
او همه چیز را میداند؛ او دستور زباندان، سخنور، استاد هندسه، عکاس، مربی، طالعبین، بندباز، پزشک و شعبدهباز است! به کودک یونانی بگویید به بهشت برود، میرود!
مهم نیست غرور چقدر تلخ باشد، نیشش هیچوقت تیزتر از وقتی نیست که باعث میشود مردم احمق به نظر برسند!
برای کسانی که از تاریکی بیرون میآیند و ویژگیهای والایشان به دلیل فقر در سرزمینهایشان فلج شده است، واقعاً دشوار است.
هر چیزی در رم قیمت خودش را دارد.
من معتقدم وقتی زحل هنوز پادشاه بود، گرگ روی زمین ماند و مدت زیادی در آنجا دیده شد.
این پرنده نادری روی زمین است که شبیه قوی سیاه است.
من آن را میخواهم و بر آن پافشاری میکنم! بگذار ارادهام جای عقل را بگیرد.
ما اکنون از تمام مصائب یک صلح طولانی رنج میبریم، و تجملاتی ظالمانهتر از جنگ بر روم سایه افکنده است و از جهانی عجول انتقام میگیرد.
قفلش کن! (نظر همسر) او را قفل شده نگه دار! اما چه کسی از خود نگهبانان محافظت خواهد کرد؟ همسرت به اندازه تو حیله گر است و با آنها شروع خواهد کرد!
بسیاری از مردم گرفتار یک بیماری ریشهدار و لاعلاج هستند که بدنهای سرسخت آنها را تسخیر کرده است.
این تکثیر کلم است که زندگی استاد را نابود میکند (یعنی کلم دوبار پخته شده).
من ترجیح دادن بقا بر شرافت، و فدا کردن یگانه هدف زندگی به خاطر خود زندگی را اوج کفر میدانم.
تنها تعداد کمی در مناطقی که از گادیس تا خاور دور و تا گنگ امتداد دارند، وجود دارند که با حذف تمام آثار خطا، بین نعمتهای حقیقی و نعمتهایی که آشکارا با آنها متفاوت هستند، تمایز قائل میشوند.
ما دعاهای خود را برای هر چیزی که در صلح به ما آسیب میرساند و هر چیزی که در جنگ به ما آسیب میرساند، تنظیم میکنیم.
توریست ورشکسته حتی در مواجهه با دزد هم آواز میخواند!
یک نامهی بلند و پر از گل و بلبل از کاپریایی رسید.
او (مردم روم) اشتیاق شدید خود را تنها برای دو چیز تعریف میکند: نان و بازیهای سیرک!
پس برو، ای احمق، و با عجله از کوههای آلپِ شیبدار بالا برو، تا مایهی سرگرمی پسربچهها باشی و برای سخنوران سوژههایی برای سخنرانی فراهم کنی.
تنها مرگ است که بیاهمیتی بدن انسان را نشان میدهد.
ایاکف بزرگ، به ما عمر طولانی و سالهای طولانی عطا فرما.
باشد که خداوند به شما ذهنی سالم در بدنی سالم عطا کند. برای روحی جسور، رها از هرگونه ترس از مرگ، دعا کنید که بتواند در میان نعمتهای لطیف طبیعت، از آخرین چشمانداز زندگی لذت ببرد.
اگر عاقلانه به آینده بنگریم، ای بخت، تو خدا نخواهی بود، بلکه تو را به مقام خدایی خواهیم رساند و تخت تو را در آسمان قرار خواهیم داد.
این اولین مجازاتی است که بر انسان نازل میشود، بر اساس حکم سینهای که خود او آن را مکیده است: «هیچ گناهکاری آزاد نخواهد شد.»
از آنجا که انتقام لذت روح حقیر و ذهن ضعیف و فرومایه است، از این حقیقت نتیجه میگیرم که هیچ کس بیش از یک زن از انتقام لذت نمیبرد.
ما باید نهایت احترام را به کودکان نشان دهیم! اگر واقعاً به انجام کاری شرمآور فکر میکنید، سالهای حساس فرزندتان را تحقیر نکنید.
اکنون نیز، سرنوشت من این است که تنها کسی را که مایه آرامش و شادی من بوده است، از دست بدهم. جای تعجب نیست که تا اعماق قلبم خنجر خوردهام. در آینده به کدام دوست میتوانم روی بیاورم که به اندازه تو صادق باشد؟ با چه کسی میتوانم با صداقت و صراحت خالصش خودم را تقویت کنم؟ چه کسی اکنون به من نصیحت خردمندانه خواهد داد؟ چه کسی با مهربانی و محبت مرا به راه راست هدایت خواهد کرد، به من قدرت خواهد داد و مرا بدون تکبر و غرور به انجام کارهای نیک تشویق خواهد کرد؟ چه کسی پس از زدودن نیش کلمات، از صراحت استفاده خواهد کرد، مانند کسی که داروها را از آنچه به روح آسیب میرساند، پاک میکند و تنها آنچه مفید و سودمند است را باقی میگذارد؟ اینها مزایایی است که من از دوستی شما به دست آوردهام.
تو شکست خوردهای، جلیلی (در حالی که داشت جان میداد این را گفت).
امروز به من بده و فردا بگیر.
کاری را که امروز میتوانی انجام دهی به فردا موکول نکن، زیرا فردا هرگز چیزی را به سرانجام نمیرساند.
چه نامهایی به چیزها اعتماد میبخشند؟ این چیزها هستند که به نامها اعتماد میبخشند.
این دلگرمکننده است... که در اتفاقاتی که برایت میافتد، یک همراه پیدا کنی.
صداقت برای احمقها تلخ و نفرتانگیز است، در حالی که دروغگویی برای آنها زیبا و قابل قبول است.
مردگان و رفتگان را نه با خاطرات، بلکه با اشکها گرامی بدارید.
ای شر، ای بدترینِ همه شرها.
یک مرد خردمند به هیچ چیز نیاز ندارد؛ با این حال به چیزهای زیادی نیاز دارد زیرا نمیداند چگونه از چیزها استفاده کند؛ در حالی که یک احمق به هیچ چیز نیاز ندارد زیرا به همه چیز نیاز دارد!
اگر کسی که توهین میکند رذل است، پس کسی که توهین را میپذیرد نیز رذل است، و سخاوتمند کسی است که توهین را با صبر میپذیرد.
والدین دلیل زندگی هستند و خرد دلیل یک زندگی خوب است.
به دکومس گفته شد: درباره پیرمردی که ازدواج میکند چه میگویی؟ گفت: «کسی که نمیتواند در دریا شنا کند، چگونه میتواند دیگری را بر دوش خود حمل کند؟»
به دکومس گفته شد: چرا دانشمندان بیشتر از ثروتمندان به درِ خانههایشان میآیند؟ گفت: زیرا دانشمندان از فضیلت ثروت آگاهند، در حالی که ثروتمندان از فضیلت دانش بیخبرند!
حیا دژ زیبایی و ظرافت است. اولین فضیلت، صداقت و دومین فضیلت، حس حیا است.
ترس مانع گفتار میشود.
دمستس گفت: همسایهای داشتم که نقاش بدی بود. او شنید که میخواهم خانهای را تزئین کنم، بنابراین گفت: «خانهات را گچ کن تا من آن را برایت رنگ کنم.» گفتم: «نه، آن را رنگ کن تا من آن را گچ کنم!»
کسی که نیکی کرده است، باید فوراً آن را فراموش کند و کسی که مورد لطف قرار گرفته است، باید آن را به خاطر بسپارد.
هر یک از ما دو ذخیره دارد، یکی در پیش رو و یکی در پشت سر. ذخیرهای که در پیش روی اوست، پر از عیبهای مردم است و ذخیرهای که در پشت سر اوست، پر از عیبهای خودش. از این رو، او عیبهای مردم را میبیند، اما عیبهای خودش را نه!
از صدای کشتی میتوان فهمید که آیا غرق خواهد شد یا نه، و از روی طرز فکر یک مرد میتوان فهمید که او عاقل است یا احمق.
از دموستن پرسیدند: انسان چیست؟ گفت: «آتشی که باد از هر سو آن را احاطه کرده است.»
همانطور که میتوان ظروف را از روی صدایشان تشخیص داد، چه سالم باشند چه خراشیده، سلامت عقل انسانها را نیز میتوان از روی گفتارشان تشخیص داد.
وقتی اسکندر شهری را که دموستن در آن بود فتح کرد، او را در حالی که در سایه درختی دراز کشیده بود و چشمانش به او دوخته شده بود، یافت. با پایش به او لگد زد و دموستن از خواب پرید و صاف نشست. اسکندر به او گفت: «برخیز، مرد خردمند، شهر تو فتح شده است.» او پاسخ داد: «فتح شهرها برای پادشاهان نکوهیده نیست، زیرا کار آنهاست. لگد زدن با پا کار الاغهاست! پس از طبیعت پادشاهان پیروی کن و از طبیعت الاغها دوری کن!»
شرم بزرگترین چیزی است که انسانهای آزاده را سرکوب میکند.
از انجام مکرر کاری که به شما آسیب رسانده است، برحذر باشید.
کار کنید و کمی بدهید و اگر به نظرتان ناکافی است، آن را افزایش دهید.
شما مانند کسانی هستید که عروسکهای گلی میسازند، زیرا شما بزرگان فضیلت و رؤسای قبایل را برای بازارها انتخاب میکنید، نه برای جنگ.
اگر حذف هر چیزی توسط گوینده، از ترس جریحهدار کردن احساسات، ناگزیر مستلزم حذف وقایع باشد، پس لذت باید هدف اصلی گوینده باشد. اما شیرینی کلماتی که در جای مناسب خود استفاده نمیشوند، در واقع به درد منجر میشوند. شرمآور است که خودمان را فریب دهیم، هر چیزی را که دشوار به نظر میرسد به تعویق بیندازیم و همه اقدامات را به تعویق بیندازیم!
همانطور که از یک رهبر انتظار میرود ارتشش را در رأس امور قرار دهد، از سیاستمداران نیز انتظار میرود که هر خواستهای را که میخواهند، انجام دهند و مجبور به پیروی از رویدادها نباشند.
امیدوارم آن نظری که به نفع همه است، غالب شود.
شما باید با گوشهای مشتاق به هر کسی که به شما توصیه و راهنمایی ارائه میدهد گوش دهید.
ای مردم آتن، بحران کنونی تقریباً شما را فرا میخواند: اگر اهل فکر کردن هستید، خودتان منافع خود را در دست بگیرید!
من خیلی میترسم، چون فیلیپ مرد شرور و حیلهگری است، مردی که میداند چگونه زیرکانه نقشه بکشد، مردی که گاهی اوقات وقتی تسلیم شدن مفید است، تسلیم میشود، و گاهی اوقات تهدید میکند و در تهدیدهایش موفق میشود، و حالا میبینید که او ما را محکوم میکند و شکست ما را در کمک به اولنتینها محکوم میکند، میترسم که مردی مثل او چیز مهمی را از ما بگیرد.
آتنیها، از شما میخواهم که با دقت به تمام وظایف خود فکر کنید، تصمیم بگیرید، احساسات خود را برانگیزید، خود را وقف جنگ کنید، وگرنه هرگز قادر نخواهید بود... کمکهای خود را با میل و رغبت جمعآوری کنید... به خودتان خدمت کنید... در ارتش ثبت نام کنید و هیچ چیز را ترجیح ندهید، زیرا هیچ تظاهر و وسیلهای برای ترک وظیفه خود ندارید!
ای مردم آتن، نگذارید فرصتی که پیش آمده است، از دستتان برود و در اشتباهی که بارها مرتکب شدهاید، گرفتار نشوید.
اگر انسان آنچه را که دارد حفظ کند، میتواند از بخت خود سپاسگزار باشد، اما اگر آنچه را که دست راستش مالک آن است به دلیل سهلانگاری از دست بدهد، احساس سپاسگزاری را نیز از دست میدهد.
آدم به هرچی دلش بخواد فکر میکنه.
همه قوانین، آفریده و موهبت خدایان هستند.
همانطور که از روی تزئینات یک ظرف میتوان فهمید که سالم است یا نه، از روی صحبتهای افراد نیز میتوان فهمید که آیا آنها عاقل هستند یا احمق.
موفقیت ناخواسته خیلی زود شما را دیوانه میکند.
اغلب اوقات، رسیدن به رفاه و کامیابی دشوارتر از حفظ و نگهداری آن است.
شما، آتنیها، باید این بحران دشمن را فرصتی برای خود بدانید.
همه شما، با اشتیاقی خالصانه با هم همکاری کنید، در صورت لزوم مأموریت اعزام کنید، داوطلب ارتش شوید، یکدیگر را پوشش دهید، و تصور کنید که چنین فرصتی به فیلیپ پیشنهاد شده بود. تا چه حد میتوانید شهوت او را برای حمله به شما در خانه خودتان تخمین بزنید؟ آیا بیعملی شما شما را شرمنده نخواهد کرد که با او همان کاری را بکنید که اگر میتوانست، بدون تردید با شما میکرد؟
نه تنها ارتکاب گناه جرم است، بلکه آرزوی آن نیز جرم است.
هیچ تفاوتی بین یک فرد عاقل و یک فرد نادان وجود ندارد، جز اینکه فرد عاقل از آنچه دست نیافتنی است روی برمیگرداند، در حالی که فرد نادان به دنبال چیزی است که دست نیافتنی است!
از دموکریتوس پرسیدند: چرا زنی زشت و بدقیافه را انتخاب کردی در حالی که خوشقیافه و قوی بودی؟ او گفت: «من کمترین شر را انتخاب کردم!»
زیبایی ظاهری را نقاشان به نقاشی تشبیه میکنند، اما زیبایی درونی را تنها به کسی تشبیه میکنند که حقیقتاً صاحب آن است و او مخترع و خالق آن است.
علم نزد کسی که آن را نمیپذیرد و به آن عمل نمیکند، مانند دارو نزد بیماری است که با آن درمان نمیشود.
دم سگ برایش غذا میآورد، و دهانش برایش ضربه میآورد.
نه آنقدر شیرین باش که نتوانی قورت بدهی، و نه آنقدر تلخ باش که نتوانی قورت بدهی.
هر که به برادرش پول بدهد، گنجهایش را به او داده است، و هر که دانش و اندرزش را به او بدهد، جانش را به او داده است.
کسی که به نامش قناعت میکند، مانند کسی است که از بوی غذا قناعت میکند.
به دموکریتوس گفته شد: نگاه نکن، پس چشمانش را بست. به او گفته شد: نشنو، پس گوشهایش را گرفت. به او گفته شد: حرف نزن، پس دستش را بر لبهایش گذاشت. به او گفته شد: تو نمیدانی، پس گفت: نمیتوانم.
عشق... چیزی است که اتمها را به هم پیوند داد... و آنها را به مولکول تبدیل کرد. عشق همان چیزی است که مولکولها را به هم پیوند داد... و از آنها ماده ساخت... و همان چیزی است که ستارگان و سیارات را در مدارهای چرخان به هم پیوند داد... که گرههایشان از ازل تا ابد هرگز شکسته نخواهد شد.
منشأ چیزها اتمها و خلأ هستند.
یک عالمِ لجوج، بهتر از یک آدمِ عادلِ نادان است.
روح انسان از اتمها تشکیل شده است.
روح پوستهای در اجزای بدن است.
آدمی باید دل خود را از مستی و فریب پاک کند، همانطور که جسم خود را از انواع پلیدی پاک می کند.
مرا رو به پایین دفن کنید. از او پرسیدند: چرا؟ گفت: چون همه چیز وارونه خواهد شد.
دوستان یک روح در بدنهای مختلف.
دیوژن پسری مطرود را دید که سنگ پرتاب میکند، بنابراین به او گفت: سنگ پرتاب نکن؛ ممکن است ندانسته به پدرت ضربه بزنی!
دیوژن دو مرد را دید که شراب مینوشیدند و با هم معاشرت میکردند. از حال آنها پرسید و به او گفته شد که آنها با هم دوست هستند. او گفت: «چرا یکی از آنها را ثروتمند و دیگری را فقیر میبینم؟!»
دیوژن مرد جوان نادانی را دید که انگشتری طلا به دست داشت و گفت: «طلا نه تنها تو را کم نکرده، بلکه زینت بخشیده است!»
خیر آن نیست که از بدی دوری کند، بلکه خیر آن است که نیکی کند.
دیوژن پیرمردی را دید که ریش خود را رنگ کرده بود و گفت: «فرض کنید موهای خاکستری خود را رنگ کردهاید. آیا میتوانید پیری خود را پنهان کنید؟»
دیوژن شنید که مردی از او بدگویی میکند و گفت: «خدا بیش از آنچه تو میگویی درباره ما نمیداند!»
دیوژن دید که زنی را شلاق میزنند در حالی که او را صدا میزد، پس گفت: «آنچه از آن میگریزد برایش سودمندتر از چیزی است که به سوی آن فریاد میزند!»
دیوژن مردی خوشرفتار و زشتچهره را دید و گفت: فضایل نفس تو، زیبایی چهرهات را ربوده است.
من زمین را میبینم و پایان زحماتم را میبینم.
دیوژن در حال خدمت به خدایان و مراقبت از آتش مقدس بود. روزی کودکی نزد او آمد و درخواست آتش کرد. دیوژن از او خواست که برگردد و ظرفی بیاورد تا آتش را در آن نگه دارد. اما کودک برنگشت و کاری کرد که فیلسوف را شگفتزده کرد: او مشتی خاک برداشت و آن را در کف دست خود گذاشت تا آتش را در آن نگه دارد! بدین ترتیب، دیوژن از کودک درسی آموخت!
از دیوژن درباره زمان غذا خوردن سوال شد، او گفت: «برای کسانی که میتوانند، وقتی گرسنهاند، و برای کسانی که ندارند، وقتی دارند.»
از دیوژن پرسیدند: چه کسی شاعرترین یونانی است؟ او گفت: «هر کس برای خودش، و هومر برای توده مردم.»
از دیوژن درباره ثروت پرسیدند و او گفت: «پرهیز از شهوات».
از دیوژن درباره عشق پرسیدند و او گفت: «بیماری روح خالی و بیهدف!»
از دیوژن پرسیدند: انسان باید از چه چیزی پرهیز کند؟ گفت: از حسادت دوستانش و فریب دشمنانش.
از دیوژن پرسیدند: خردمندان را به چه چیزی تشبیه میکنی؟ او گفت: «اگر با انسانها مقایسه شوند، مانند خدایان هستند، اما اگر با خدا مقایسه شوند، مانند فرشتگانند.»
از من میپرسی: امید چیست؟ همانطور که ارسطو میگوید، امید یک رویای بیداری است.
دوستان من، هیچ دوستی وجود ندارد.
اسکندر از او پرسید: آیا چیزی را گم کرده است؟ او پاسخ داد: فقط از تو میخواهم کمی از مسیر خورشید من دور شوی!
از دیوژن پرسیدند: «فرق تو با پادشاه چیست؟» گفت: «پادشاه بندهی شهوات است و من ارباب آنها.»
به دیوژن گفته شد: «پادشاه تو را دوست ندارد» و او گفت: «او کسی را بزرگتر از خود دوست ندارد!»
دیوژن عدهای را دید که زنی را دفن میکردند و گفت: «چه ازدواجهای خوبی کردهاید!»
هر که رأی تو را با محبت همراه کند، اطاعت تو را با محبت همراه کند.
همه چیز پسندیده است جز پرگویی، پس از آن بپرهیزید که پسندیده نیست.
دیوژن به شاگردانش گفت: «گناهان خود را با صدقه و گناهان خود را با رحمت پاک کنید.»
اگر نیکی را نه برای خود نیکی، بلکه برای ستایش شدن انجام دهی، پس تو از بدی کردن برای ستایش شدن، بهتر نیستی. بسیاری از مردم بدی میکنند تا ستایش شوند!
دیوژن پسری خوشقیافه اما بدرفتار را دید و گفت: «چه گیاهی بدون پایه و اساس.»
دیوژن زنی را دید که به درختی چسبیده و ناپدید میشود، بنابراین گفت: «کاش همه درختان به این پاکی بودند.»
دیوژن مرد خوشقیافه و شروری را دید و گفت: «خانه خوب است، اما کسی که در آن زندگی میکند زشت است!»
دیوژن جوانی بیادب را دید که انگشتری طلا در دست داشت و گفت: «الاغی با افسار طلا.»
دیوژن مرد نادانی را دید که روی سنگی نشسته بود و گفت: «سنگی روی سنگ!»
هر که میخواهد آیینش نیکو باشد، باید روشش مخالف روش بزرگترین مردم باشد.
از دیوژن که در روز روشن چراغی در دست داشت، پرسیده شد: «دنبال چه میگردی؟» او پاسخ داد: «دنبال یک مرد میگردم.»
مردی غذایی به او تعارف کرد و به او گفت: از آن زیاد بخور. گفت: تو باید غذا را برسانی، و ما باید انصاف داشته باشیم.
به دیوژن گفته شد: «از ورود به کوچههای شهر برحذر باش، زیرا برخی از مردم قول دادهاند که تو را کتک بزنند.» او گفت: «اگر این کار را بکنند، به حکمت من پی خواهند برد.»
به سخنان خود بیش از سوگند احترام بگذار، هرگز دروغ نگو و مسائل مهم را ساده نگیر.
مردی به دیوژن توهین کرد، پس او ساکت شد. از او پرسیدند: چرا عصبانی نمیشوی؟ او پاسخ داد: «برای او همین توهین کافی است که به من توهین کرد و من به او توهین نکردم!»
از دیوژن پرسیدند: دوست چگونه شناخته میشود؟ گفت: در هنگام سختی.
دیوژن پلیسی را دید که دزدی را کتک میزد و گفت: «نگاه کنید به دزد علنی که چطور دزد مخفی را تنبیه میکند!»
دیوژن زنی را دید که سیل او را با خود میبرد و گفت: «این سیل بر مشکلات او افزوده است، و شر با شر نابود میشود.»
از دیوژن پرسیدند: چرا در بازار غذا میخوری؟ او گفت: «چون در بازار گرسنه شدم.»
دیوژن مرد جوان خوشقیافهای را دید که خود را میآراید، پس خندید و گفت: «اگر خود را برای مردان بیارایی، گناه کردهای، اما اگر خود را برای زنان بیارایی، هلاک شدهای!»
اساس هر کشوری آموزش و پرورش فرزندان آن کشور است.
از دیوژن پرسیدند: آیا خانهای برای استراحت داری؟ او گفت: «برای استراحت به خانه نیاز است و هر جا که استراحت کنم، خانهی من است.»
دیوژن زنی را دید که آتش حمل میکرد و گفت: «آتش بر آتش، و کسی که آن را حمل میکند از کسی که حمل میشود بدتر است!»
دیوژن از کنار نانوایی رد شد، مقداری از نان او را برداشت و خورد. سپس روز بعد از کنار او گذشت و همین کار را با او کرد. نانوا گفت: ای فیلسوف، تو دیروز مقداری از نان من خوردی! او گفت: و من امروز غذا میخورم، زیرا تو هر روز نان میپزی و من هر روز گرسنه میشوم!
دیوژن وقتی اسکندر پادشاه شد، نزد او آمد و به او گفت: «ای شاهزاده، من برادر تو بودم، اما امروز پیرو تو شدهام. چه تفاوتی بین یک برادر و یک پیرو وجود دارد!»
دیوژن پسری را دید که بسیار شبیه پدرش بود و گفت: «چه شهادت خوبی برای مادرت دادی!»
مردم یکی از شهرهای یونان به دیوژن گفتند: چگونه میتوانیم دشمنان خود را بکشیم؟
فرمود: «پزشک خود را فرمانده لشکر خود قرار دهید، زیرا او کسی را درمان نمیکند مگر اینکه او را میکشد. فرمانده لشکر خود را به جای پزشک خود قرار دهید، زیرا او هرگز کسی را نکشته است.»
مردی طاس، بوی دیوژن را استشمام کرد و گفت: «اما من بوی تو را حس نمیکنم، اما به موهای جلوی سرت حسادت میکنم، زیرا از شر تو خلاص شده است.»
روزی اسکندر قرص نانی داد، آن را گرفت و بویید و به فیلسوفان گفت: «بگویید چه بویی دارد؟» اما هیچکدام از آنها پاسخی نداشتند، بنابراین آن را به دیوژن داد، دیوژن آن را گرفت و بویید و گفت: «بوی زندگی میدهد!»
یکی از پزشکان اسکندر، دیوژن را دید که مقداری سبزی میشست تا بخورد، پس به او گفت: «اگر به دیدار پادشاه رفته بودی، نیازی به خوردن این نداشتی!» دیوژن پاسخ داد: «و تو نیز، اگر خود را به خوردن این محدود میکردی، پس از آزادی، برده پادشاه نمیشدی.»
همانطور که صدای کوزهگر را وقتی زبان راستش از زبان شکستهاش جدا میشود، میشنوید، به همین ترتیب هم میتوانید ناقص بودن گفتار یک شخص را از کامل بودن آن تشخیص دهید.
دیوژن زنی یک چشم را دید که خود را میآراید و گفت: «نیمی از شر، خود نیز شر است!»
اسکندر به دیوژن دستور داد که جامهای فاخر بپوشد، اما او از این کار خودداری کرد و گفت: ای پادشاه، مردی بخشنده، اگر لباس فاخر بپوشد، بخشندگیاش افزون میشود و اگر چیزی سخاوتمندانهتر بپوشد، بخشندگیاش بهبود مییابد. اجازه نده که من لباس فاخر بپوشم، بلکه بگذار سخاوت لباسم مرا بهبود بخشد.
اسکندر از دیوژن پرسید: چگونه پاداش میگیری؟ او پاسخ داد: با انجام کارهای نیک. ای پادشاه، میتوانی در یک روز بیشتر از آنچه مردم در تمام طول عمرشان به دست میآورند، از آنها پاداش بگیری!
از دیوژن پرسیدند: چرا طلا زرد شد؟ او گفت: «به دلیل کثرت دشمنانش و ترس از بسته شدن و دفن شدن در زمین!»
از دیوژن پرسیدند: از فلانی برای ما بگو؛ آیا او ثروتمند است؟ او گفت: «اگر نمیدانستم چگونه پولش را مدیریت میکند، نمیدانستم!»
دیوژن از کنار یک مأمور مالیات میگذشت. مأمور مالیات از او پرسید: «چیزی همراهت داری؟» او گفت: «بله.» کیسهاش را جلوی او گذاشت. مأمور مالیات آن را گشت اما چیزی پیدا نکرد. پرسید: «آنچه گفتی کجاست؟» او سینهاش را باز کرد و گفت: «اینجا، جایی که هیچکس نمیتواند به او دسترسی پیدا کند یا او را ببیند!»
دیوژن به پسری با صدای زیبا که در حال یادگیری حکمت بود نگاه کرد و گفت: «پسر، کار خوبی کردی که کمی زیبایی به خودت هدیه دادی.»
دیوژن به مردی که ثروتش را هدر میداد نگاه کرد و به او گفت: یک پوند نقره به من بده. مرد گفت: چرا از مردم غلات و سکه میخواهی، اما از من یک پوند نقره میخواهی؟ گفت: چون انتظار دارم آن را برگردانند، اما از تو چنین انتظاری ندارم!
دیوژن به حشرهای که به دندهی مردی سر میزد نگاه کرد و گفت: «این دزدی است که در بیابان سرگردان بوده است.»
گروهی از نادانان از او پرسیدند: چه می خوری؟ گفت: آنچه خورده ای (منظور حکمت است). گفتند: چه خورده ای؟ گفت: آنچه لذت برده ای (منظور جهل است).
به او گفتند: چند غلام داری؟ گفت: اربابان تو (منظور غضب، شهوت و اخلاق بدی است که از آنها ناشی می شود).
دیوژن به زنی که عاشق نوشیدن بود نگاه کرد و گفت: تکهای پنبه روی کوزهی شراب بگذارید تا به آن نزدیک نشود.
دیوژن به جوانی که زن بدکاری را موعظه میکرد، نگاه کرد و به او گفت: چه کار میکنی؟ گفت: من این زن را موعظه میکنم. گفت: یک حبشی را بشویید، شاید سفید شود!
از دیوژن پرسیدند: «شیرین چیست؟ و تلخ چیست؟» گفت: «شیرین، فرزندی خوشرفتار است و تلخ، بدهی سنگین!»
روزی دیوژن بیمار شد و برادرانش به عیادتش آمدند و به او گفتند: نگران نباش؛ این فرمان خداوند متعال است. او گفت: «پس [عذاب] برای او سختتر است.»
از دیوژن پرسیدند: کدام یک از این صفات، بهترین نتیجه را دارد؟ گفت: «ایمان به خداوند متعال، نیکی به والدین و خوشرفتاری».
دیوژن به مرد جوانی که مدت زیادی ساکت بود نگاه کرد و به او گفت: «اگر سکوت تو به دلیل بدرفتاری توست، پس مودب هستی، اما اگر به دلیل ادب توست، پس با خودداری خود، بیادب بودهای.»
گروهی از ثروتمندان از شیوه زندگی دیوژن انتقاد کردند، بنابراین او به آنها گفت: «اگر میخواستم مانند شما زندگی کنم، میتوانستم، اما اگر شما میخواستید مانند من زندگی کنید، نمیتوانستید.»
دیوژن زنی را دید که با زنان مشورت میکرد و گفت: «مار از افعی زهر قرض میگیرد!»
دیوژن پیرزنی را دید که خود را میآراید و به او گفت: «اگر خود را برای زندگان میآرایی، کاری نکردهای، اما اگر خود را برای مردگان میآرایی، پس عجله کن!»
دیوژن زنی کوچک اندام با چهرهای زیبا را دید و گفت: «خیر کوچک و شر بزرگ!»
دیوژن کنیز جوان و زیبایی را دید که در حال یادگیری بود و گفت: «شمشیری که برای شر تیز شده است!»
دیوژن احمق کچلی را دید و به او گفت: از تو به خاطر موهایت متشکرم، زیرا مرا از شر یک سردرد بد نجات داده است.
دیوژن مردی را دید که به کنیزی آموزش میداد و گفت: «بدی را بر بدی نیفزایید.»
از دیوژن پرسیدند: فاسدترین چیز برای آدمی چیست؟ گفت: پول!
از آنچه دشمن میگوید تعجب نکن، بلکه از آنچه پنهان میکند تعجب کن.
دیوژن به دانش آموزی که از یادگیری خود غافل بود گفت: ای جوان، اگر خستگی یادگیری را تحمل نکنی، بدبختی نادانی را تحمل خواهی کرد.
دیوژن به پسری که به پدرش نگاه تحقیرآمیزی میکرد نگاه کرد و گفت: «ای مرد، آیا شرم نمیکنی که کسی را که روحت را در او میستایید، تحقیر میکنی؟»
دیوژن شیری را دید که دختران برده را میخورد و گفت: «شب، روز را میخورد.»
زن بد است، مخصوصاً اگر دو بار به او زن بگویند؛ زن و پدرزن!
دیوژن کنیزی باکره و زیبا را دید که در حال یادگیری نوشتن بود و گفت: من شمشیری را میبینم که تیز میشود.
مردی دیوژن را به غذا دعوت کرد، پس دیوژن نزد او رفت. سپس دوباره او را دعوت کرد، اما او امتناع ورزید. وقتی از او در این مورد سؤال شد، گفت: «چون بار اول از من تشکر نکرد!»
دیوژن از ساختمان بلندی بالا رفت و فریاد زد: «ای مردم!» مردم از هر سو دور او جمع شدند. او گفت: «من شما را دعوت نکردم، بلکه مردم را دعوت کردم.»
دیوژن به مردی خوشقیافه با شخصیتی بد نگاه کرد و گفت: «خانه خوب است، اما ساکن آن شیطان است.»
کر و کور بودن عیبی برای مردان نیست، بلکه عیب کسی است که راه گریزی ندارد.
تاج پادشاهان مانند شیشه شکننده است.
نمایش و خودنمایی چیزی جز غرور دیوانگان نیست.
وقتی به واقعیت حاکمان، خردمندان و فیلسوفان جهان میاندیشم، فکر میکنم که انسان با هوش خود از حیوانات برتر است. اما از سوی دیگر، وقتی کسانی را میبینم که ادعای وحی، فالگیر و تعبیرکننده خواب دارند و وقتی ثروت یا اعتبار به دست میآورند، مغرور میشوند، نمیتوانم از این فکر دست بردارم که آنها دیوانهترین حیوانات هستند!
وقتی کسی به چیزی نیاز دارد و آن را برمیدارد، هیچ ضرری به او نمیرسد.
سرگرم شدن، از گرفتاری و گرفتاری بهتر و سودمندتر است.
بارها با افرادی برخورد کردهام که در شوخی و مزاح با هم رقابت میکنند، اما هرگز ندیدهام کسی از آنها در راه فضیلت با رفیقش رقابت کند.
یک سوفسطایی میخواست ظرافت ذهن دیوژن را به او نشان دهد، بنابراین به او گفت: تو من نیستی و من انسان هستم؛ بنابراین، تو انسان نیستی! دیوژن به او گفت: اگر میگفتی: «تو من نیستی» و خود را به این محدود میکردی، به این معنی بود که تو انسان نیستی!
از او درباره عشق پرسیدند، گفت: انتخابی است که برای یک روح خالی پیش میآید.
او زنی را دید که در ورزشگاهی آرایش کرده بود و گفت: تو برای دیدن بیرون نرفتی، بلکه برای دیده شدن بیرون رفتی.
روزی از دیوژن پرسیدند: آیا در یونان خردمندی دیدهای؟ او پاسخ داد: در اسپارت کودکانی دیدهام، اما در مورد مردان، هرگز هیچکدامشان را ندیدهام!
مفیدترین چیزها، کمهزینهترینها هستند.
هر چیزی از آنِ آفریدگار است و خردمندان، محبوبان اویند. آنچه میان محبوبان است، هیچ ایرادی ندارد، بلکه جایز است.
من از مردم نمیپرسم؛ از خالق میپرسم.
دیوژن به اسکندر گفت: چه کسی ثروتمندتر است: آن که به ردا و خورجین خود قناعت میکند، یا آن که به بزرگی پادشاهی و وسعت قلمرو خود قناعت نمیکند، بلکه برای گسترش مرزهای آن به خطر میافتد و شب و روز به امور آن مشغول است؟
اتفاقاً روزی دموستن در مغازه قندفروشی مشغول غذا خوردن بود. برگشت و دیوژن را دید، اما او ناپدید شد. وقتی دیوژن او را دید، به او گفت: هر وقت در چنین مغازهای ناپدید شدی، میتوانی این کار را انجام دهی!
دیوژن بیارزشترین مردم را به خاطر فقر سرزنش میکرد و آنها او را به خاطر آن سرزنش میکردند. او به آنها گفت: «من هرگز ندیدهام کسی به خاطر فقرش مجازات شود، اما بسیاری از کسانی را دیدهام که استاد زشتی و خیانت هستند و به خاطر خیانت و زشتی خود مجازات میشوند.»
برای الههها قربانی تقدیم کنید.
سختترین کار این است که انسان خودش را بشناسد.
از دیوژن پرسیدند: انسان باید از چه چیزی دوری کند؟ او پاسخ داد: از حسادت دوستانش.
دیوژن مرد جوانی را دید که چهرهاش از شرم سرخ شده بود و به او گفت: «پسرم، همینطور است، زیرا این رنگ فضیلت است.»
از دیوژن پرسیدند: از چیزها چه میدانی؟ گفت: «سیاست و داوری آدمیان.»
روزی دِ گینس شنید که جارچی میگوید دیوکسیپوس گروهی از مردان بزرگ را در بازیهای المپیک شکست داده است. او به او گفت: «نه، بگو که او گروهی از بردگان فقیر را شکست داده است؛ زیرا تنها من بودم که مردان را شکست دادم.»
روزی مردی به او گفت: باید استراحت کنی، چون پیر شدهای. او گفت: «فکر میکنی مردم به کسی که میدود توصیه میکنند کاری انجام دهد که به او انرژی بدهد یا کاری که او را دلسرد کند؟ آیا شایسته نیست که من تمام قدرتم را به کار بگیرم؟»
من مانند استادان ملودی هستم؛ او با حرکت به دیگران، صدای زیبایی را به آنها میآموزد.
دیوژن زمانی به دوستانش گفت: «وقتی مُردم، جسدم را دفن نشده رها کنید.» دوستانش سپس گفتند: «برای پرندگان شکاری و حیوانات درنده؟» بعداً او گفت: «اما چوبی نزدیک من بگذارید تا آنها را تعقیب کنم.» آنها گفتند: «اگر چیزی حس نمیکنید، چگونه آنها را تعقیب خواهید کرد؟» او گفت: «پس اگر چیزی حس نکنم، دریده شدن توسط حیوانات درنده چه دردی به من خواهد داد؟»
مردی نزد دیوژن آمد و خواست شاگرد او شود. دیوژن یک ران خوک به او داد و به او دستور داد که پشت سرش در کوچههای شهر با آن راه برود. مرد شرمنده شد و آن را به زمین انداخت. او رفت و دیوژن پس از مدتی او را دید و به او گفت: «وضعیت تو چقدر عجیب است، زیرا این پا بود که عشق ما را قطع کرد!»
وقتی دیوژن به زندگی و فقر خود فکر میکرد، با خنده میگفت: «انواع سرزنشها و ملامتها بر من وارد شده است، و اگرچه خانهای، شهری و کشوری ندارم و روز به روز قویتر میشوم، قدرت مقاومت در برابر فراز و نشیبهای زمان را دارم. من با پایداری و عفت با پول روبرو میشوم، با اخلاق طبیعیام با آداب و رسوم روبرو میشوم و با مشکلات روح با تفکر و عقل روبرو میشوم!»
مردی از دیوژن پرسید که چه ساعتی باید غذا بخورد. دیوژن به او گفت: «اگر ثروتمند هستی، در ساعتی که دوست داری غذا بخور، و اگر فقیر هستی، در ساعتی که میتوانی غذا بخور!»
دیوژن پاهایش را خوشبو میکرد، بنابراین وقتی از او در این مورد سؤال شد، گفت: «بوی عطری که روی سر قرار میگیرد در هوا پخش میشود، اما اگر پاها را خوشبو کنید، بوها به مشام میرسند.»
اتفاقاً دیوژن از کنار خانهی خواجهی زشترویی میگذشت و دید که روی درِ خانه نوشته شده: «هیچ چیز زشتی نباید از این در وارد شود.» پرسید: «پس صاحب خانه چگونه میتواند از این در وارد شود؟»
برخی از فیلسوفان میخواستند به دیوژن ثابت کنند که او هیچ حرکتی ندارد، اما او به او پاسخی نداد. در عوض، او برخاست و راه رفت. فیلسوف به او گفت: «با راه رفتن چه میخواهی؟» او گفت: «برای باطل کردن ادعای تو.»
وقتی دیوژن میشنید کسی درباره نجوم و طالعبینی صحبت میکند، به او میگفت: کی از آسمان نازل شدی؟
برخی از یاران دیوژن در دوران اسارت و بندگی او نزدش آمدند و قصد داشتند او را نجات دهند و از ذلت بردگی رهایی بخشند. دیوژن به او گفت: «آیا دیوانه شدهای یا مرا مسخره میکنی؟ آیا نمیدانی که شیر زندانی کسی نیست که به او غذا میدهد، بلکه کسی که به شیر غذا میدهد زندانی اوست؟»
روزی به اسکندر گفت: ای پادشاه، تو از فقر در امان هستی، پس بگذار ثروتت کسب ستایش و طلب جلال باشد.
روزی دیوژن از کنار شهر مگارا میگذشت و همه کودکان آن را برهنه و گوسفندان را پوشیده از پشم دید، بنابراین گفت: «گوسفندان این شهر از فرزندان آدم شادترند!»
از دیوژن هنگام خروج از حمام پرسیده شد: آیا مردان زیادی در حمام مشغول شستشو هستند؟ او گفت: نه. سپس از او پرسیده شد: آیا خیلی شلوغ است؟ او گفت: بله!
اتفاقاً مردی تیر بلندی را بر پشت خود حمل میکرد و دیوگنس ناگهان مورد اصابت آن قرار گرفت. او با چوبدستی خود به حامل تیر زد و گفت: مراقب باش.
روزی مردی به دیوژن سیلی زد و دیوژن به او گفت: «من نمیدانم که برای محافظت از سرم باید سلاحی روی آن بگذارم یا نه.»
لوسیوس داروساز از دیوژن پرسید: آیا به وجود خدا اعتقاد داری؟ او پاسخ داد: «آیا با اینکه میدانم او بزرگترین دشمن توست، از من میگریزد؟»
دیوژن مردی را دید که برای تطهیر خود را در آب غوطهور میکرد، پس به او گفت: «ای مرد بیچاره، اگر تا فردا خود را با این آب بشویی، زبانت را از گناه باز نمیدارد، پس چگونه تو را از گناهان پاک خواهد کرد؟»
دیوژن پسری را در حال عمل ناشایستی دید، پس نزد معلمش رفت و با چوب به او زد و به او گفت: چرا این عمل ناشایست را به شاگردت آموختی؟
مردی آمد تا شرحی از یک علامت زودیاک را به دیوژن نشان دهد. دیوژن گفت: «این چیز خوبی است که مانع از گرسنگی کشیدن افرادی مثل ما میشود.»
روزی دیوژن در حالی که قدم میزد، تخت روان زیبا و دلربایی را دید که زنی در آن بود، و به او گفت: «آیا شایسته است که چنین چیزی قفسی برای چنین حیوان زشتی باشد؟»
نعمتهای الهی فراوان است و به صورت همسر به همه مردان عطا شده است. با این حال، لذتهای معنوی برای افرادی که فقط به غذاهای دلپذیر و عطرها اهمیت میدهند، ناشناخته است.
روزی دیوژن مردی را دید که غلامش صندلهایش را میپوشاند. دیوژن به او گفت: «تنها لذتی که او میتواند به تو بدهد این است که تو را مسواک بزنند! دستهایت به چه درد میخورد؟!»
یک احمق ثروتمند مانند گوسفندی است که با پوست طلا پوشانده شده است!
روزی دیوژن در بازار بود و با ناخنهایش بدنش را میخاراند و میگفت: «کاش این [مادهی غذایی] در معده بود، تا هر وقت که انسان بخواهد گرسنه نشود!»
مردی به دیوژن گفت: «مردم قبرس تو را به تبعید ابدی محکوم میکنند.» دیوژن گفت: «و من نیز آنها را به اقامت ابدی در کشور زشت خود در سواحل دریای سیاه محکوم میکنم.»
دیوژن از بتها التماس میکرد که به او لطف کنند. وقتی از او پرسیدند که چرا این درخواست را از آنها کرده است، گفت: «برای اینکه به خودم عادت دهم که در آنچه میپرسم، پاسخی دریافت نکنم!»
دیوژن در میخانه متوجه مردی شد که پولش را هدر داده و آن را هدر داده بود و برای شام فقط زیتون میخورد. به او گفت: اگر صبحانهات اینطور بود، شامت بهتر از این میشد!
آرزوهای نامناسب، منشأ تمام بدبختیهایی هستند که بشریت از آنها رنج میبرد.
صالحان در میان انسانها، تجلی خدایان هستند.
شکم بلای جان است.
زن بد است، مخصوصاً اگر دو بار زن خطاب شود: زن، و زنِ پدر.
گفتارِ درست و سنجیده مانند عسلِ روان است.
عشق شغل بیکاران است.
از دیوژن پرسیدند: بدترین حالت چیست؟ گفت: پیری توأم با فقر!
از دیوژن پرسیدند: بهترین چیز در جهان چیست؟ گفت: آزادی.
مردی جرأت کرد و از دیوژن پرسید: کدام حیوان سختتر گاز میگیرد؟ او پاسخ داد: «در میان انسانهای وحشی، انسان است که فحش میدهد و در میان انسانهای متمدن، انسان است که چاپلوسی میکند!»
مردی نزد دیوژن آمد و از او پرسید: ازدواج در چه سنی مناسب است؟ او پاسخ داد: تا زمانی که فرد جوان است، «زمان ازدواجش فرا نرسیده است و وقتی پیر میشود، زمانش گذشته است!»
از دیوژن پرسیدند: چه چیزی باعث زرد شدن طلا میشود؟ او گفت: «فراوانیِ حسودانِ آن.»
روزی، یک ستمگر از دیوژن پرسید که بهترین فلز برای ساختن بتها چیست. او گفت: «فلزی که از آن بتها ساخته شدهاند.»
از دیوژن درباره سقراط پرسیدند، گفت: او مردی دیوانه است!
از دیوژن پرسیدند که چرا مردم به نابینایان و لنگان صدقه میدهند اما به فیلسوفان خیرات نمیدهند. او گفت: «همه مردم برای نابینایی و لنگی شایستگی دارند، اما همه برای فلسفه شایستگی ندارند!»
دیوژن به جوانی که مدت زیادی ساکت بود نگاه کرد و به او گفت: اگر سکوت تو از روی بدرفتاری است، پس مودب هستی، اما اگر از روی ادب است، پس با خودداری، بدرفتاری کردهای.
مردی از دیوژن پرسید: «آیا خدمتکار یا کنیز داری؟» دیوژن پاسخ داد: «نه.» مرد از او پرسید: «پس چه کسی تو را دفن خواهد کرد؟» دیوژن پاسخ داد: «کسی که به خانه من نیاز دارد.»
مردی جرأت کرد و به دیوژن گفت: «تو قبلاً سکههای تقلبی میساختی.» دیوژن به او گفت: «بله، من قبلاً مثل تو بودم، اما آنچه من اکنون هستم، تو در تمام عمرت به آن نخواهی رسید!»
از دیوژن پرسیدند: «اهل کدام کشور هستی؟» گفت: «اهل دنیا».
از دیوژن پرسیدند: آیا مرگ دردناک است؟ او پاسخ داد: «ما آن را در زمان وقوعش احساس نمیکنیم، پس چگونه میتواند دردناک باشد؟»
دیوژن مردی را دید که کماندار خوبی نبود و کمانش را به سمت هدف نشانه گرفته بود. دیوژن به سمت هدف دوید و سرش را جلوی آن گرفت. از او پرسیدند: چرا؟ او پاسخ داد: «از ترس اینکه به من برخورد کند!»
مردی به دیوژن گفت: «خیلیها تو را مسخره میکنند.» دیوژن به او گفت: «اگر بخواهم این کار را بکنم چه ضرری دارد؟ فکر میکنم وقتی الاغها عرعر میکنند و دندانهایشان را به هم میسایند، این کار را میکنند تا به امثال اینها بخندند!» از او پرسیدند: «آیا امثال اینها به کارهایی که الاغها میکنند اهمیت میدهند؟» گفت: «چطور میتوانم به آنها اهمیت بدهم؟»
روزی از دیوژن پرسیدند: «چرا به تو سگ گفتند؟» او گفت: «چون من از کسانی که به من میدهند تملق میگویم، به کسانی که مرا دریغ میکنند پارس میکنم و کسانی را که به من آسیب میرسانند گاز میگیرم!»
از دیوژن پرسیدند: تو چه نوع سگی هستی؟ او گفت: «وقتی گرسنهام، مثل توکا هستم؛ با همه بازی میکنم و وقتی سیرم، مثل سگ هار هستم؛ هر کسی را که میبینم گاز میگیرم!»
وقتی دیوژن از اسپارت به آتن بازگشت، از او پرسیدند: «از کجا آمدهای؟» او پاسخ داد: «از شهر مردان به شهر زنان!»
گروهی از مردم در حالی که دیوژن در وسط جاده مشغول غذا خوردن بود، دور او جمع شدند و او را به نامش «سگ» صدا زدند، اما او گفت: «شما سگ هستید، زیرا دور کسی که غذا میخورد جمع شدهاید!»
از دیوژن پرسیدند: از فلسفهات چه چیزی به دست آوردهای؟ او گفت: «اگر فقط به من کمک میکرد تا سختیهایی را که از من دور بودند تحمل کنم، لذتی که از آن میبرم کافی بود.»
وقتی دیوژن فهمید که آتنیها اسکندر را خدای نوشیدنیها نامیدهاند، با تمسخر به آنها گفت: «چرا مرا خدای آتش نمیسازید؟»
مردی دیوژن را به خاطر زندگی در مکانهای کثیف سرزنش کرد و گفت: «خورشید به مکانهای بسیار کثیفتر از این وارد میشود و کثیف نمیشود!»
روزی دیوژن مردمی را دید که «به امید داشتن پسر، قربانیای برای خدایان تقدیم میکردند و به آنها گفت: 'شما به پسر فکر کردهاید و نه به اینکه آیا او خوب خواهد بود یا نه.'»
دیوژن مرد جوانی را دید که بیشرمانه سخن میگفت و به او گفت: «آیا شرم نمیکنید که سلاحی سربی را از غلاف تاج بیرون میآورید؟»
کسانی که میدانند چه چیزی درست است اما به آن عمل نمیکنند، مانند آلات موسیقی هستند؛ «صداهای خوشی تولید میکنند اما هیچ احساسی ندارند!»
مردی به دیوژن گفت: «آیا من برای فلسفه مناسب نیستم؟» دیوژن به او گفت: «ای مرد بیچاره، در جایی که انتظار زندگی خوبی نداری، چرا زندگی میکنی؟»
بیشتر جهان در ذلت و خواری است، زیرا بردگان از اربابان خود اطاعت میکنند و اربابان از هوی و هوسهای خود، و همه چیزهای دیگر بر اساس عادات است. برخی از مردم خود را به زندگی دلپذیر، غرور و حس آرزوها عادت دادهاند و هرگز نمیتوانند آنها را رها کنند. برخی دیگر با تحقیر لذتها و آرزوها زندگی میکنند.
خجالتی بودن ناشی از تنفس ضعیف.
غذا خوردن کار بزرگی است، چه مانعی دارد که انسان در کوچه و بازار همانطور که در خانه غذا می خورد، غذا نخورد.
نیاز از طبیعت انسان قویتر است.
آینده نگری بهتر از پشیمانی است.
از او پرسیدند: آیا بیکار هستی؟ گفت: خدا نکند که به آن مبتلا شوم! معیار زندگی، اعمال صالحی است که در آن انجام میشود.
کسی که بدی بکارد، بدی درو خواهد کرد.
یا مرده یا مدرسه.
به کسانی که چهار گوش دارند گوش دهید.
اگر چیزی از تو گم شد، نگو گم شده، بلکه بگو آن را برگرداندم، زیرا اگر مال تو بود، مالک آن می شدی.
زنو نزد اسکندر آمد و گفت: ده هزار دینار به من سفارش بده. گفت: این قسمت تو نبود. گفت: «بگذار قسمت تو باشد.» پس دستور داد که آن را به او بدهند.
ما یک زبان داریم و دو گوش؛ به ما بفهمانید که باید بیشتر از آنچه میگوییم، گوش دهیم.
زنون، فیلسوف رواقی، چنین رأی داد: «هیچ انسانی نمیتواند کسی را با بردگی، فتح، تهدید به مجازات یا اشاره به مزایا، مطیع خود کند.»
برادری خود را افزایش دهید، زیرا بقای ارواح با ایجاد برادری حاصل می شود، همانطور که شفای بدن ها با دارو حاصل می شود.
از نیکی که انجام میدهی، شادمان باش و از بدی که از آن دوری میکنی، مسرور.
از زنون پرسیدند: کدام پادشاه بهتر است، پادشاه یونانیان یا پادشاه ایرانیها؟ گفت: آنکه خشم و شهوت خود را مهار کند.
از زنو بعد از اینکه پیر شد پرسیدند: حالت چطور است؟ گفت: من اینجام؛ دارم کم کم می میرم.
از زنو پرسیدند: اگر من بمیرم، چه کسی تو را دفن خواهد کرد؟ گفت: هر که را که جنازهام به درد آورد.
از زنو پرسیدند: چه چیزی مردم را پیر میکند؟ گفت: خشم و حسادت، و از آنها شدیدتر، اندوه است.
از مرگ بدن نترسید، بلکه باید از مرگ روح بترسید. از او پرسیدند: چرا گفتید: از مرگ روح بترسید، در حالی که نفس ناطقه نمیمیرد؟ فرمود: اگر نفس ناطقه از حالت نطق به حالت حیوان منتقل شود - هرچند ذاتش باطل نشود - پس از حیات عقلانی مرده است.
حق را از جانب خودت ادا کن، زیرا حق اگر حقش را ندهی، با تو مخالفت خواهد کرد.
عشق به پول، لنگر شر است، زیرا همه بدیهای دیگر به آن وابستهاند. عشق به شهوت، لنگر عیبهاست، زیرا همه عیبهای دیگر به آن وابستهاند.
با نعمتهایت به خوبی رفتار کن تا از آنها لذت ببری، و با آنها بدرفتاری نکن تا با تو بدرفتاری نکنند.
اگر دنیا به کسی که از آن میگریزد برسد، او را زخمی میکند و اگر به کسی که در پی آن است برسد، او را میکشد.
از زنو پرسیدند: در این عصر، انسانها چه فرقی با حیوانات دارند؟ گفت: با بدی.
به زنو (که غذای کافی برای روزش نداشت) گفته شد: پادشاه از تو متنفر است. گفت: آیا پادشاه کسی را که از او ثروتمندتر است دوست دارد؟!
استتار سخنوران مانند سکههای اسکندریه است؛ ظاهری زیبا، اما فلزی پست!
مضرترین کاری که میتوان با جوانان کرد، تربیت آنها بر اساس غرور است. بلکه شایسته است که آنها را بر اساس آداب و رسوم خوب و انجام کارهای شایسته تربیت کرد.
از زنو پرسیدند: تعریف دوست چیست؟ گفت: آنکه من بودم و من او بودم!
فضیلت را باید به خاطر خود فضیلت رعایت کرد، نه به خاطر پاداشی که به همراه دارد.
با سکوت، عیبهای دیگران را میشنوم و عیبهای خود را از دیگران پنهان میکنم.
جز نیکی سودی نیست، و در گناه سودی نیست.
رها کردن حواس از امیال به هیچ وجه خوب تلقی نمیشود، زیرا آنها انسان را آلوده میکنند و در آنچه آلوده میکند هیچ خیری نیست.
خردمند از هیچ چیز نمیترسد و به هیچ چیز آراسته نمیشود، زیرا غرور و شرم برای او یکسان است.
یک فرد خردمند باید خدای معبود را ستایش کند، برای او قربانی تقدیم کند و از هرگونه فساد دوری کند.
همه فضایل با یکدیگر در هم تنیده شدهاند، به طوری که هیچ کس نمیتواند به هیچ یک از فضایل دست یابد، مگر اینکه فضایل دیگر برای او کامل شده باشند.
هیچ حد وسطی بین فضیلت و رذیلت وجود ندارد، زیرا امور بر دو نوعند: کج و میانه. هر عملی یا خوب است یا بد، و هیچ گزینه سومی وجود ندارد.
روزی، هنگامی که زنو از دفترش بیرون میآمد، انگشتش ضربه خورد و شکست. او این را به عنوان نشانهای از مرگ قریبالوقوع تلقی کرد، بنابراین با دستانش به زمین کوبید و به آن گفت: «دنبال من میگردی؟ من اینجا هستم، حاضر و نه دیر یا تأخیری.» او به درمان انگشتش توجهی نکرد، بلکه با خفه کردن خود در آرامش و سکوت، مرگ را تسریع کرد.
زنون با مقداری شراب ارغوانی چینی از سفری بازمیگشت. کشتیاش در بندر پربوس غرق شد و اموالش از بین رفت. او از این فقدان ناراحت شد و به شهر آتن آمد. او نزد یک کتابفروش رفت و اولین مقاله زنون فیلسوف را خواند تا خود را با آن سرگرم کند. او از آن بسیار خوشحال شد و از کتابفروش درباره مکانهایی که زنون درباره آنها صحبت میکرد، پرسید. اتفاقاً، کراتس کلبی از آنجا میگذشت. کتابفروش او را نشان داد و به زنون گفت: «این مرد را دنبال کن.» زنون حدود سی سال داشت و بسیار خجالتی و کمرو بود. وقتی اوکراتس او را در این حالت دید، خواست عزم او را تقویت کند. بنابراین روزی یک قابلمه پر از عدس به او داد و به او دستور داد که با آنها در شهر بگردد. صورت زنون از شرم سرخ شد و از ترس اینکه یکی از دوستانش او را ببیند، پنهان شد. اوکراتس به او گفت: «چرا فرار کردی، مکاروس، در حالی که فرار هیچ ضرری برای تو ندارد و حتی راه را برای آرامش و فروتنی تو هموار میکند؟!»
زنون مردی را در ساحل دریا دید که در مورد دنیا فکر میکرد و غمگین بود. به او گفت: «جوان، اشتیاق تو برای دنیا چیست؟ اگر بسیار ثروتمند بودی و در دریا سوار کشتی میشدی و کشتیات غرق میشد و در شرف غرق شدن بودی، آیا هدف نهایی تو نجات یافتن و گرفتن هر آنچه داری نبود؟» زنون گفت: «بله.» زنون گفت: «و اگر پادشاه بودی و کسی میخواست تو را بکشد، آیا هدف تو نجات یافتن از دست او نبود، حتی اگر هر آنچه داری را از دست میدادی؟» زنون گفت: «بله.» زنون گفت: «تو اکنون آن مرد ثروتمند هستی و تو آن پادشاه هستی!» مرد با سخنان او تسلی یافت.
مادر مهربان: من دیگر انرژی برای کار در دستگاه بافندگی ندارم، بنابراین وقت آن رسیده است که با کمک آفرودیت مهربان، با محبت به پسری نگاه کنم!
آنچه زیبا بود، خوب است، و آنچه خوب بود، زود زیبا میشود...!
سزار به خاطر زیبایی و سخاوتش و کاتو به خاطر درستکاریاش بزرگ شمرده میشدند. اولی به خاطر بردباری و شفقتش مشهور شد، در حالی که قدرت دومی بر وقارش افزود. انعطافپذیری اولی مورد ستایش قرار گرفت، در حالی که قدرت دومی مورد ستایش بود.
آن قدرت الهی که بدون هیچ نظم خاصی فرمان میدهد اتفاقات خوب رخ دهند و بدون انتظار فرد اتفاق میافتند، معمولاً شانس نامیده میشود.
وقتی نفس عقلانی نیست، حیاتش حس و خیال است و وقتی عقلانی است، حیاتی است که حس و احساس را هدایت میکند و از منطق بهره میبرد.
بخت و اقبالی که نصیب بدکاران میشود، نمیتواند شر آنها را از بین ببرد، در حالی که تنها تقوا برای نیکوکاران کافی است.
ارواح هنگام ترک بدن مجازات میشوند. برخی در میان ما سرگردانند، برخی به نقاط گرم یا سرد زمین میروند و برخی دیگر توسط ارواح آشفته میشوند!
ارواحی که در آغوش فضیلت زیستهاند، معمولاً شادند.
چشمها شفاف هستند تا ببینند، سوراخهای بینی بالای دهان برای تشخیص غذاهای بدبو هستند، دندانهای جلویی تیز هستند تا غذاها را برش دهند و دندانهای عقبی پهن هستند تا آنها را آسیاب کنند.
فضیلت در حوزه عمل، حکمت است، در حوزه نبرد، شجاعت است، و در حوزه شهوت، عفت است.
فضیلت نفس، عدالت است.
هر چیزی که تجدیدپذیر باشد، فناپذیر است.
خدا کاملاً خوب، عاری از انگیزههای احساسی و تغییرناپذیر است.
کسانی که مایل به شنیدن درباره خداوند هستند، باید از سنین پایین به خوبی آموزش دیده باشند، به آموزههای پوچ عادت نکرده باشند و خلق و خوی خوب و خردمندانهای داشته باشند تا بتوانند آنطور که باید به آموزهها گوش فرا دهند.
چیزی که تغییر میکند یا به حالت بدتر یا به حالت بهتر تغییر میکند. اگر به حالت بدتر تغییر کند، بد شده است. اگر به حالت بهتر تغییر کند، حتماً از ابتدا بد بوده است.
روح چیزی است که موجود زنده را از غیر زنده متمایز میکند.
اگر بخت و اقبال از یک فرد شرور، مردی ثروتمند و از یک فرد خوب، مردی فقیر بیافریند، جای تعجب نیست، زیرا فرد شرور، پول را همه چیز میداند، در حالی که پول در نظر فرد خوب، هیچ است!
به نمایندگی از کشورشان، فرزندانشان، قتل عامها و لگدمال شدنهایشان.
اگر خریداری پیدا شود، شهرِ فروشی به زودی از بین خواهد رفت.
با اعتماد به نفس کارتاژی (یعنی با خیانت).
فضایل از طریق نظم اجتماعی عادلانه و آموزش خوب حاصل میشوند، در حالی که رذیلت از طریق عکس آن حاصل میشود.
هر جا که همه چیز بر اساس عقل انجام شود و ملت توسط بهترین مرد آن اداره شود، این یک سلطنت است. هر جا که بیش از یک فرد بر اساس عقل و جنگ حکومت کند، آن یک اشراف سالاری است. جایی که دولت بر اساس میل تشکیل شده و مناصب با پول اشغال شده است، این قانون اساسی تیموکراسی نامیده میشود.
هیچ بدی در هیچ خدایی وجود ندارد؛ زیرا همه خدایان خوب هستند.
ارواحی که در آغوش فضیلت زیستهاند، معمولاً شادند.
هیچ شر مثبتی در دنیا وجود ندارد.
قبل از شروع کار، مشورتهای لازم را بگیرید و وقتی تصمیم گرفتید، قاطعانه عمل کنید.
هنرها، علوم، نفرینها، دعاها، هدایا، قربانیها، قوانین، نظامهای اساسی، عدالتها و مجازاتها - همه برای جلوگیری از گناه ارواح به وجود آمدند.
هر چیزی که ساخته میشود یا به وسیلهی هنر، یا به وسیلهی طبیعت، یا به وسیلهی نیرویی خاص ساخته شده است.
از این قضیه ثابت میشود که برای وفادار ماندن یک مرد، همانطور که آپیوس در ترانههایش میگوید، هر مردی سرنوشت خودش را دارد.
او آرزوی داشتههای دیگران را دارد و داشتههای خود را هدر میدهد!
دوستی یعنی خواستن یک چیز و در عین حال متنفر بودن از آن.
هر چیزی که با زور ساخته شده باشد، با آن چیزی که در آن زور است، زنده است.
خدا شاد نیست، زیرا کسی که شاد است، غمگین نیز هست. و خشمگین هم نیست، زیرا اگر او را خشمگین کنی، این یک گرایش خواهد بود. و با هدایا آرام نمیشود، زیرا اگر چنین بود، لذتها میتوانست بر مشکل او غلبه کند.
خدایان همیشه خوب هستند، همیشه نیکی میکنند و هرگز آسیبی نمیرسانند؛ زیرا آنها همیشه در یک حالت و همیشه مانند خودشان هستند.
گفتن اینکه خدا از شر دوری میکند، مانند این است که بگوییم خورشید خود را از نابینایان پنهان میکند.
هر چیزی که قابلیت نابودی دارد، یا خودش را نابود میکند یا توسط چیز دیگری نابود میشود. اگر قرار بود جهان به خودی خود نابود شود، لازم بود آتش خودش را بسوزاند و آب خودش را خشک کند. اگر قرار بود توسط چیز دیگری نابود شود، باید توسط یک جسم یا چیزی غیر از جسم این کار را انجام میداد. این کار را چیزی غیر از جسم نمیتواند انجام دهد، زیرا چیزهای غیرمادی اجسام را حفظ و محافظت میکنند و هیچ چیز به دلیل ماهیتش برای حفظ آن نابود نمیشود.
کسانی که میخواهند درباره خدایان بشنوند، باید از همان سالهای اولیه زندگی خود به خوبی آموزش دیده باشند، به آموزههای پوچ عادت نکرده باشند و از شخصیت خوب و خردمندی برخوردار باشند تا بتوانند آنطور که باید به آموزهها گوش فرا دهند.
اولین فایده اسطوره ها این است که ما را به جستجو وا می دارند و ذهن ما را بیکار نمی گذارند.
از آنجا که هر موجودی از آنچه شبیه خودش است شاد میشود و از آنچه متفاوت است بیزار است، بنابراین لازم بود داستانهای مربوط به خدایان نیز شبیه خدایان باشند تا هر دو شایسته هویت مقدس باشند و خدایان از کسانی که درباره آنها صحبت میکنند راضی باشند. این امر تنها از طریق اسطورهها امکانپذیر بود.
همانطور که خدایان به همه ادراک دادهاند و قوهی فهم را فقط برای عقل محفوظ داشتهاند، اسطورهها نیز از وجود خدایان برای همه میگویند، اما به اینکه آنها چه کسانی هستند یا چگونهاند، اشارهای نمیکنند، مگر برای کسانی که میتوانند از این امر آگاه باشند.
میتوان جهانی را اسطورهای نامید که در آن بدنها و اشیا مرئی و روحها و ذهنها پنهان هستند.
قوای عقلانی نفس در درون خالقانشان ساخته شدهاند، هرچند به چیزهای دیگر منتقل میشوند.
اسطورههای الهیاتی مناسب فیلسوفان، اسطورههای طبیعی و معنوی مناسب شاعران، در حالی که اسطورههای ترکیبی مناسب آموزههای دینی اولیه هستند، زیرا هر آموزه اولیه قصد دارد ما را به جهان و خدایان متصل کند.
اگر علت اول روح است، پس همه چیز باید روح داشته باشد. اگر عقل است، پس همه چیز در عقل سهیم است. اگر وجود است، پس همه چیز وجود دارد.
بعضی از اجسام از ذهن تقلید میکنند و در دایرهها حرکت میکنند، و بعضی از روح تقلید میکنند و در خطوط مستقیم حرکت میکنند. آتش و هوا به سمت بالا حرکت میکنند، و خاک و آب به سمت پایین.
روح غیرعقلانی به تمایلات بدن متکی است و بدون اینکه از آن آگاه باشد، میل و خشم را احساس میکند. از سوی دیگر، روح عقلانی با کمک منطق از بدن متنفر است. با مبارزه با روح غیرعقلانی، بسته به پیروزی یا شکستش، فضیلت یا رذیلت تولید میکند.
هر روح پاکی از عقل استفاده میکند، اما هیچکس نمیتواند عقل تولید کند؛ زیرا چگونه چیزی که عقل ندارد میتواند عقل تولید کند؟!
فضیلت و رذیلت به روح بستگی دارند. وقتی روح غیرعقلانی وارد بدن میشود، بلافاصله مبارزه و میل را ایجاد میکند و روح عقلانی را که بر همه این جنبهها قدرت یافته است، به سه بخش تقسیم میکند: عقل، مبارزه و میل. فضیلت در عقل، حکمت است؛ در مبارزه، شجاعت؛ در میل، عفت. فضیلت کل روح، عدالت است.
فضایل از طریق نظم اجتماعی عادلانه و آموزش خوب حاصل میشوند و رذیلت از طریق عکس آن حاصل میشود.
هر چیزی که با زور ساخته شده باشد، با آن چیزی که در آن زور است، زنده است.
این اشتباه است که فکر کنیم خدا تحت تأثیر خوبی یا بدی امور انسانی قرار میگیرد. خدایان همیشه خوب هستند، همیشه خوبی میکنند و هرگز آسیبی نمیرسانند، زیرا آنها همیشه در یک حالت هستند و همیشه مانند خودشان هستند.
وقتی ما خوب هستیم، به واسطه شباهتمان به خدایان، به آنها متصل هستیم و وقتی بد هستیم، از آنها جدا هستیم زیرا به آنها شباهتی نداریم.
خود خدا هرگز نیازمند نیست، اما ما به خاطر خودمان او را ستایش میکنیم.
مشیت خدایان به همه جا میرسد و برای دریافت آن تنها به کمی نجابت نیاز است و تمام نجابت در بازنمایی و تشبیه آشکار میشود. بنابراین، معابد به شباهت آسمان، محرابها به شباهت زمین، مجسمهها به شباهت زندگی، دعاها به شباهت اندیشههای نخستین، حروف رمزی به قدرتهای آسمانی وصفناپذیر، گیاهان و سنگها به شباهت ماده و قربانیها به شباهت زندگی بیکلام در ما ساخته میشوند.
کلمه به زندگی معنا میدهد، در حالی که زندگی به کلمه روح میبخشد.
سعادت هر چیز در کمال آن است و کمال هر چیز، شرکت در علت خودش است.
ارواح هنگام ترک بدن مجازات میشوند. برخی در میان ما سرگردان میشوند، برخی دیگر به نقاط گرم یا سرد زمین میروند و برخی دیگر توسط ارواح آشفته میشوند.
از آنجا که جهان به دست خالقی کامل آفریده شده است، باید به طور طبیعی کامل باشد.
یادگیری اگر با هوش همراه نباشد، فایده ای ندارد!
به استاتونیکوس گفته شد: فلانی وقتی نبودی به تو توهین کرد. او گفت: «اگر وقتی نبودم مرا شلاق میزد، دردم نمیآمد!»
استاتونیکوس به خانهای کوچک با دری بسیار بزرگ نگاه کرد و گفت: «خانه در کدام نقطه از در قرار دارد.»
به استیخوس گفته شد که هومر بسیار دروغ میگوید، بنابراین او گفت: «آنچه از شاعر انتظار میرود، تنها سخن زیبا و دلنشین است، اما از پیامبران علیهم السلام، راستگویی انتظار میرود.»
حسادت دختر غرور، پدر فریب و خیانت، ریشه فریب، آفت فضایل، آفت روح و سمی است که گوشت را میخورد و مغز استخوان را از بین میبرد.
اگر دو مرد با هم دعوا کردند، دنبال زن بگردید. اگر دو زن با هم دعوا کردند، دنبال زن هم بگردید.
حسادت مثل خوره بدن را میخوره.
زن... بچه بزرگ.
زن... سرچشمه همه بدیها.
اگر تمام بدبختیهای بشر را در یک توده بریزند و به هر کس اجازه دهند از بین آنها هر چه میخواهد انتخاب کند، هر کس بدبختی خود را انتخاب میکند و آن را پس میگیرد.
از بدی کردن بیشتر از مجازات شدن بپرهیز. و اگر بدی کنی، بهتر است که به خاطر آن مجازات شوی تا اینکه شب را بدون مجازات بگذرانی.
تنها خیر، نظم است و تنها شر، هرج و مرج.
یک خانه میتواند هر تعداد مرد را در خود جای دهد... اما دو زن را نه.
هر جا که میرفت، دنیا هم با او میرفت.
خورشید میتواند آب اقیانوس را خشک کند، اما نمیتواند اشکهای یک زن را خشک کند.
شریران زندهاند تا بخورند و بنوشند، و پارسایان میخورند و مینوشند تا زنده بمانند.
هر کس به اندازه ترسش از خدا، مردم از او میترسند و به اندازه خشمش از خدا، مردم او را خشمگین میکنند.
خوشبختی لذتی است که از آن پشیمان نمیشوید.
زن شیرینترین هدیهای است که خداوند به بشر عطا کرده است.
تا وقتی کسی ازدواج نکرده، او را بدبخت ندانید.
زبان زن شمشیری برکشیده است.
کسانی را که شما را سرزنش میکنند ستایش کنید، نه کسانی را که از شما تعریف و تمجید میکنند.
از دشمنی مرد نترس... و از عشق زن برحذر باش.
خدایان را خشنود میکند که آنچه مطابق عدالت است، مطابق قوانین نیز باشد.
زور نشانهی وحشیگری است. هر که برای رسیدن به اهدافش به آن تکیه کند، خود را از انسانیت که تاج فضایل است، محروم کرده است.
یکی از بزرگان در خلال گفتگویش با سقراط فیلسوف گفت: «من از فقر و قحطی شما عمیقاً متأثرم!» سقراط پاسخ داد: «اگر ماهیت واقعی فقر را میدانستید، سرورم، آنقدر درگیر رنج خود بودید که آن را احساس نمیکردید، سقراط!»
زنی به سقراط گفت: «چقدر زشتی!» سقراط پاسخ داد: «اگر آینهی زنگزده نبودی، من جذب تصویر خودم در تو میشدم.»
من در این دنیا چیزی ندارم که اگر از دستش بدهم، ناراحت شوم.
از سقراط پرسیدند: اگر عشقت بشکند، چه میکنی؟ گفت: «اگر عشق بشکند، جایش نمیشکند.»
مردی سقراط را دید که ردایی پاره و فرسوده بر تن دارد. او شگفتزده شد و گفت: «این همان کسی است که قانون گمراهی را وضع کرد!» پس مرد به او گفت: «ای مرد، دلیل قانون حق، ردای نو نیست.»
زبان نادان، کلید نصیحت اوست، در حالی که حکمت، آن را در سینه خردمند پنهان میدارد.
اگر تمام شر و آسیبی که زنان در طول اعصار ایجاد کردهاند، یکجا جمع شوند... زمین تحمل آن را نخواهد داشت، جو آن را در بر نخواهد گرفت و خورشید بزرگ قادر به روشن کردن آن و گرم کردن آن نخواهد بود.
روزی به او گفت: چیزی که یک مرد از یک زن می خواهد این است که او را درک کند... زن سرش داد زد و گفت: تمام چیزی که یک زن از مرد می خواهد این است که او را دوست داشته باشد.
حسادت، دوستی بین دو زن است.
اگر به زنی میگویی زیباست، این کار را با زمزمه انجام بده... زیرا اگر شیطان حرف تو را بشنود... حرفهایت را بارها در گوشش تکرار خواهد کرد.
از سقراط پرسیدند: «از چه زمانی به دنبال فضیلت رفتی؟» او پاسخ داد: «از زمانی که شروع به سرزنش خودم کردم.»
هرچی بیشتر بعضی آدما رو میشناسم، بیشتر عاشق سگم میشم!
فضیلت از پول حاصل نمیشود، بلکه از آن سرچشمه میگیرد.
از سقراط پرسیدند: چرا همیشه اینقدر غمگین به نظر میرسی؟ او پاسخ داد: چون میتوانم آینده را ببینم، پسرم.
بعضیها عاشق سگها، اسبهای زیبا یا پرندگان زیبا هستند. اما من خوشبختیام را در داشتن دوستان پیدا میکنم.
سقراط میگوید: «وقتی خرد پیشرفت میکند، ذهن بر هوسها پیروز میشود و وقتی افول میکند، هوسها بر ذهن پیروز میشوند.»
آنچه برای انسان دشوار است فرار از مرگ نیست، بلکه فرار از انجام کار بد است.
آیا مسخره نیست که مردم تحت حکومت سخنورانی باشند که احساسات مردم را با سخنان پرطمطراقشان مانند ظروف مسی توخالی که اگر به آنها ضربهای زده شود، طاقتفرسا میشوند و تا زمانی که دستی آنها را لمس نکند، همچنان زنگ میزنند، تحریک میکنند؟
به سقراط گفته شد: «آنچه گفتی قابل قبول نیست.» سقراط گفت: «لازم نیست که قابل قبول باشد، اما باید در آن صادق باشم!»
من معتقدم ما نمیتوانیم بهتر از این زندگی کنیم که طوری زندگی کنیم که از آنچه هستیم بهتر باشیم.
سقراط گفت: «پروردگارا، از تو التماس میکنم که مرا در وجودم زیبا گردانی.»
بهترین سالاد برای غذا، گرسنگی است.
اختلاف نظر نباید به خصومت منجر شود؛ در غیر این صورت، من و همسرم بدترین دشمنان یکدیگر خواهیم بود.
گرانبهاترین هدیهای که یک نفر میتواند داشته باشد، یک دوست وفادار است.
از سقراط پرسیدند: زن ایدهآل کیست؟ او پاسخ داد: زنی است که اگر زشت باشد، حسادت نکند و اگر زیبا باشد، غیبت نکند.
عشق معشوقی دارد که آرزوی تصاحب آن را دارد و مشتاق تصاحب آن است، و معشوق عشق زیبایی است. عشق آرزوی تصاحب زیبایی را دارد؛ بنابراین، زیبا نیست. زیبایی، نیکی است. عشق به نیکی نیاز دارد، همانطور که به زیبایی نیاز دارد. نه زیباست و نه نیک، بلکه بین این دو قرار دارد... عشق یک شیطان است؛ و شیطان واسطهای بین الوهیت و انسان است. چیزهای الهی و چیزهای انسانی را به یکدیگر توضیح میدهد. واسطهای بین فقر و ثروت، بین جهل و دانش است، زیرا میوه رحم «نیاز» است که «پلنتی، پسر متیس، را وسوسه کرد تا با او بخوابد، و او «عشق» را به دنیا آورد.
پروردگارا، از تو التماس میکنم که مرا در درونم زیبا گردانی.
درمان خشم، سکوت است.
زیانبارترین چیز برای انسان، رضایت از خود است. هر که از خود راضی باشد، به تمام نیازهایش نخواهد رسید.
کسی که خود را تحسین میکند، در خود چیزی والاتر از خودش میبیند و بنابراین شادی خود را با آن ابراز میکند.
مال گمشده نادان، وجود ندارد.
زن حیوانی کودن و احمق است... اما منبع شادی و خوشبختی است.
قبل از محاکمه، از سقراط پرسیدند: گرامیترین آرزویت چیست؟ او پاسخ داد: «اینکه به بلندترین نقطه آتن صعود کنم و با تمام وجود فریاد بزنم و بگویم: رفقا، چرا وقت خود را صرف جمعآوری ثروت میکنید و بهترین سالهای عمرتان را صرف پرستش طلا میکنید، در حالی که برای مراقبت از فرزندانتان که روزی مجبور خواهید شد همه چیز را به آنها بسپارید، تلاش کمی میکنید؟!»
آسایش خردمندان در گرو حق است و آسایش نادانان در گرو باطل.
سرچشمه شادی جهان، پادشاه ستمگر است.
زنان... جنگی بدون آتشبس.
هر که حکمت به او داده شود و از فقدان زر و سیم اندوهگین گردد، مانند کسی است که آرامش به او داده شود و از فقدان بدبختی اندوهگین گردد. زیرا ثمره حکمت، آرامش و خوشبختی است و ثمره زر و سیم، رنج و بدبختی.
کوچک شمردن، دژِ خردمند در برابر رذایل و راهِ نادان به سوی آنهاست.
به سقراط گفته شد: عدهای تصمیم گرفتهاند فردا به تو حمله کنند. او گفت: «اگر این کار را بکنند، فردا صبر من بر آنها آشکار خواهد شد.»
از سقراط پرسیدند: «چرا شاگردانت شعر میگویند و تو نمیگویی؟» او گفت: «من مانند سنگ تیزکنی هستم که آهن را تیز میکند اما آن را نمیبرد!»
از سقراط پرسیدند: کدام یک از جانوران از همه زیباتر است؟ پاسخ داد: زن! همچنین از او پرسیدند: کدام یک از آنها درنده ترین است؟ پاسخ داد: زن!
مجسمه آزادی نباید از آهن ساخته شود، زیرا آهن شما را به یاد زنجیرهایی می اندازد که مجسمه برای آنها ساخته شده است!
بسته به لذت، رنجش هم هست.
سقراط به مردی که میخواست غلامش را ادب کند گفت: «اشتباهش را ببخش؛ بهتر است غلامت را با فساد خودت اصلاح کنی تا اینکه با فساد خودت او را اصلاح کنی!»
مردی به سقراط گفت: «سقراط، چقدر زشتی!» سقراط گفت: «نه ظاهر تو بود که تو را زیبا جلوه میداد تا مورد ستایش قرار بگیری، و نه ظاهر من بود که مرا زشت جلوه میداد تا مورد سرزنش قرار گیرم!»
از سقراط پرسیدند: «آیا پادشاهان را نمیبینی؟» او پاسخ داد: «من تنهایی را تسلیبخشترین چیز یافتهام.»
آنها خرد را در جایی آموختند که در آن شراب و سرگرمی وجود دارد.
زنی لباس پوشید و بیرون رفت و اطراف را نگاه کرد، سقراط به او گفت: تو بیرون رفتی تا شهر تو را ببیند، نه اینکه تو آن را ببینی!
عدالت، امنیت روح است.
فضیلت، حد وسط بین دو رذیلت است.
عقل، نردبان عروج به سوی خدای متعال است.
از دفاعیه سقراط از خودش در برابر دادگاهی که او را اعدام کرد: «ترجیح میدهم پس از چنین دفاعی بمیرم تا اینکه پس از پرداخت چنین بهای گزافی زنده بمانم.»
کشتی خدمت میکند، و کسی که به غیر از حیوانش خدمت میکند، دریا نیست.
ای اسیران مرگ، بند اسارت خود را با خرد بگشاید.
از دوست داشتن یک زن بپرهیز... و از نفرت ورزیدن به یک مرد نترس.
کانال، چشمه غمهاست.
من معتقدم ما نمیتوانیم بهتر از این زندگی کنیم که طوری زندگی کنیم که از آنچه هستیم بهتر باشیم.
از سقراط پرسیدند: زن ایده آل کیست؟ او پاسخ داد: آن زنی است که اگر زشت باشد، حسادت ورزیدن نداند و اگر زیبا باشد، غیبت کردن نداند.
سقراط میگوید: «وقتی خرد پیشرفت میکند، آرزوها در خدمت ذهن هستند و وقتی خرد از بین میرود، ذهن در خدمت آرزوها است.»
سقراط به شاگردانش میگفت: «با اراده بمیرید، و با طبیعت زنده خواهید ماند.»
سقراط وقتی همسرش از قتل او نگران شد، به او گفت: «چه چیزی تو را به گریه میاندازد؟» زن گفت: «چون تو به ناحق کشته میشوی.» سقراط گفت: «ای زن سستاراده، آیا میخواستی که من به حق کشته شوم؟»
شهرت، عطر اعمال باشکوه است.
وقتی سقراط در حال مرگ بود، از او پرسیدند: «سقراط، به نظر تو با جسدت چه باید کرد؟» او پاسخ داد: «منظور کسانی است که به فضا نیاز دارند!»
سقراط در حال آفتاب گرفتن بود که پادشاه از کنارش گذشت، اما او بلند نشد. پیشخدمت با پایش به او لگد زد. سقراط گفت: «او انسان و حیوان آفریده شده است، پس چه چیزی تو را وادار به انجام کاری که با من کردی، کرد؟» پیشخدمت پاسخ داد: «چون به احترام پادشاه از جایت بلند نشدی.» سقراط پاسخ داد: «من در حضور خودم برای یک برده از جایم بلند نمیشوم!» پس پادشاه با آنها ملاقات کرد و شنید که او میگوید: «چه کسی به تو گفته است که من بردهی بردهی تو هستم؟» سقراط پاسخ داد: «مگر تو تحت فرمان شهوت و خشم خود نیستی؟» سقراط پاسخ داد: «بله.» سقراط پاسخ داد: «هر دو بردهی من هستند؛ تو در واقع بردهی بردهی من هستی!» سقراط پرسید: «آیا با من همراه میشوی تا به تو غذای خوشمزه بدهم و بهترین لباسها را بپوشانم؟» سقراط پاسخ داد: «این چه فضیلتی در ذهن نسبت به چیزی دارد که گرسنگی را برطرف میکند و برهنگی را میپوشاند؟» سقراط پاسخ داد: «ای سقراط، چه چیزی مانع از آمدن تو به نزد ما میشود؟» سقراط پاسخ داد: «تو به آنچه زندگی را حفظ میکند مشغول بودی و آنچه را که برای مرگ مناسب است، صرف کردی. سقراط به سنگهای زمین، کاه گیاهان و بزاق کرمها که سقراط هر جا میرود با خود میبرد، نیازی ندارد!» بذلهگوی پادشاه به او گفت: «سقراط، تو خود را از لذتهای این دنیا محروم کردهای!» سقراط پرسید: «و لذتهای این دنیا چیست؟» بذلهگو گفت: «خوردن گوشت خوب، نوشیدن شراب ناب، ازدواجهای زیبا و لباسهای فاخر.» سقراط گفت: «جای تعجب نیست که این لذت این دنیا برای کسی باشد که در اشتیاق خود به ازدواج به شبیه شدن به میمونها، سگها، خوکها و الاغها بسنده کرده و شکم خود را گورستان حیوانات کرده است و کشت زودگذر را به کشت ابدی ترجیح میدهد!»
آن که در مسیر طبیعی عشق گام برمیدارد، باید از جوانی بکوشد تا با صورتهای زیبای مادی پیوند برقرار کند، و عشق خود را به یک صورت محدود سازد که او را به شکوه عقلانی الهام بخشد.
خودت را بشناس.
سقراط در راه اعدام گفت: «هر یک از ما راه خود را خواهد رفت؛ من در راه مرگم و تو در راه زندگیات؛ و خدا میداند کدام یک از این دو راه بهتر است.»
کوتهبینی... همان چیزی است که بشریت را به کشتن خردمندترینهایش سوق داد.
هیچکس آرزوی چیزی را که از قبل دارد، ندارد. وقتی کسی چیزی را میخواهد، در واقع آرزوی ادامهی آن حالتِ تملک را دارد.
سقراط مردی خوشقیافه و چاق را دید و به او گفت: «هی، مرد... با من حرف بزن تا تو را ببینم.»
زنها از حقیقت خوششان نمیآید.
وقتی به زن حقوق برابر با مرد داده میشود، او معشوقه او میشود.
زن حیوانی کودن و کسل کننده است، اما منبع شادی و خوشبختی است.
از دشمنی مردان نهراسید... و از محبت زنان برحذر باشید.
زن شیرینترین هدیهای است که خداوند به بشر عطا کرده است.
از سقراط پرسیدند: «از چه زمانی به دنبال فضیلت رفتی؟» او پاسخ داد: «از زمانی که شروع به سرزنش خودم کردم.»
کسی که تند راه میرود، بیشتر از آنچه برمیدارد، سر راهش میگذارد!
عاشق، بهترین تصاویر را دوست دارد تا بهترین تصاویر را تولید کند.
به مردم دانش درست را بیاموزید... و آنها را به اوج خواهید رساند.
زبان نادان، کلید نصیحت اوست، در حالی که حکمت، آن را در سینه خردمند پنهان میدارد.
تنها خوبی در جهان دانش است و تنها شعر در آن جهل.
روزی به سقراط گفتند: «بعضیها با زبان زشت به تو توهین میکنند.» او پاسخ داد: «این برای من چه معنایی دارد؟ بگذار به من توهین کنند و حتی بگذار تا زمانی که از آنها دور هستم، مرا کتک بزنند.»
به آنچه چارهای جز پذیرفتنش نداری، راضی باش. (سقراط در مراسم اعدامش)
اگر تمام بدبختیهای بشر را در یک توده جمع کنند و به هر کس فرصت دهند تا از بین آنها هر چه میخواهد انتخاب کند، هر کس بدبختی خود را انتخاب میکند و آن را پس میگیرد.
فرزندانتان را مجبور نکنید که از راه و روش شما پیروی کنند، زیرا آنها برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شدهاند.
زندگی دو حد دارد: یکی امید، و دیگری پایان، با اولی زنده میماند و با دومی نابود میشود.
وقتی سقراط محکوم به نوشیدن جام زهر شد، همسرش از ته دل فریاد زد: چگونه یک مرد بی گناه را محکوم می کنی...؟ سقراط بر سر او فریاد زد: آیا می خواهی من به عنوان یک جنایتکار محکوم شوم؟
از سقراط پرسیدند: چرا نگران نیستی؟ گفت: چون چیزی ندارم که از دست دادنش مرا ناراحت کند.
از سقراط پرسیدند: چرا همسری زشت برگزیدی؟ او پاسخ داد: کم شرترین را برگزیدم.
غرور از احمق اطاعت میکند، گویی از پدر اطاعت میکند.
یک فرد بیکار فقط کسی نیست که کار نمیکند، بلکه کسی است که وقتی میتواند کار مهمتری انجام دهد، کار میکند.
بیشتر مراقب باش که خرد را در وجود خودت ثبت کنی تا در پوست حیوانات.
بزرگترین پادشاهی آن است که انسان بر هوسهای خود مسلط باشد.
مرد جوانی درباره ازدواج با سقراط مشورت کرد. سقراط به او گفت: مراقب باش که اتفاقی برایت بیفتد، مانند ماهی که در تور میافتد. ماهی که از تور بیرون میآید میخواهد دوباره به تور برگردد و ماهی که داخل تور میرود میخواهد از آن خارج شود!
سقراط در حال یادگیری موسیقی بود و از او پرسیده شد: «آیا از یادگیری موسیقی در چنین سن بالایی شرم نمیکنید؟» او پاسخ داد: «از این بدتر این است که در چنین سن بالایی نادان باشید.»
همسر سقراط در حالی که ظرفی پر از شیره درخت بلوط در دست داشت، روی او پرید و شیره درخت بلوط را روی او ریخت. سقراط به او گفت: «تو آنقدر رعد و برق و رعد و برق کردی تا باران بارید.»
از سقراط پرسیدند: «کدام بهتر است، ازدواج یا تجرد؟» او پاسخ داد: «از هر کدام که انجام دادم، پشیمان شدم!»
از سقراط پرسیدند: چرا ابلهترین زن را انتخاب کردی؟ گفت: تا او را به خود نزدیک کنم، تا شخصیت مرا برای عموم و خصوص بهبود بخشد.
به سقراط گفتند: مردم شهر به تو می خندند. او گفت: دوست دارم تا زمان مرگم همچنان به من بخندند.
از سقراط پرسیدند: مردم چه بهرهای از پادشاه دارند؟ گفت: او برخلاف میلشان، مربی آنهاست و شر برخی از آنها را به زیان برخی دیگر کفایت میکند.
عشق نیرویی است که خداوند متعال برای بقای حیوانات آفریده است. زیرا حیوانات به جفتگیری که از آن فرزندانی تشکیل میشود، علاقه دارند، بنابراین اگر راهی برای زنده نگه داشتن افراد حیوان وجود نداشته باشد، تصویر آن حیوان باقی میماند.
از سقراط پرسیدند: چرا هیچ اثری از غم و اندوه در تو نمی بینیم؟ گفت: چون چیزی ندارم که اگر آن را از دست بدهم، برایش ناراحت شوم.
هرچی بیشتر بعضی آدما رو میشناسم، بیشتر عاشق سگم میشم.
نگرانیهایت را کم کن، مشکلاتت هم کم میشود.
جهل به فضایل مساوی با مرگ است.
ازدواج کن پسرم. اگر همسری پاکدامن پیدا کنی، مرد خوشبختی خواهی شد. اگر او پاکدامن نباشد، فیلسوف خواهی شد. این برای هر مردی نعمتی است.
اگر از کاری که انجام میدهید خوشتان نمیآید، حتی به آن فکر هم نکنید.
بخشش هر کس به اندازه همت اوست.
چه دور است از فضیلت، آن که اسیر هوسهاست!
انسان با کردارش سنجیده میشود، نه با گفتارش.
شهرت، عطر اعمال باشکوه است.
کارهای بزرگ انجام بده، نه عادتهای بزرگ.
آدم نادان دو بار زمین میخورد.
چیزی که انتخاب میکنی با آن زندگی کنی، بدون آن میمیری.
بارها در خوابهایم میدیدم که داناترین فرد زمان خود هستم، اما خود را شایستهی این توصیف نمیدانستم، جز اینکه در مورد آنچه از من میپرسیدند، مکرر میگفتم: «نمیدانم!»!
مردی به سقراط گفت: امیدوارم تا یک سال دیگر فیلسوف شوم. گفت: اگر تا یک سال دیگر از تو فیلسوفی پدید آید، خودم را میکشم!
چند احمق به سقراط توهین کردند، بنابراین شاگردانش از او اجازه خواستند تا پاسخ دهند، اما او گفت: «کسی که بدی را مجاز میداند، خردمند نیست!»
من معتقدم که بینیازی یک امر مقدس است و هر چه انسان کمتر نیاز داشته باشد، به تقدس نزدیکتر است.
انسان به خودی خود جاودانه است و اگر روح زنده و ذهن ادراک کننده نبود، با اشیاء بی جان برابر می بود.
از سقراط پرسیدند: فایدهی یادگیری ادبیات برای جوانان چیست؟ او گفت: «اگر فقط با بازداشتن جوانان از آموزههای بد از آن بهرهمند شوند، همین کافی خواهد بود.»
همانطور که پزشکان دلیل سلامت بیماران هستند، سنتها نیز دلیل سلامت مظلومان میباشند.
سقراط به پیرمردی نگاه کرد که عاشق تحصیل علم بود و از آن شرم داشت، پس به او گفت: ای مرد، آیا شرم میکنی که در پایان عمرت از آنچه هستی بهتر شوی؟
اشتباه این است که به کسانی که نباید داده شود، داده شود و از کسانی که باید داده شود، دریغ شود.
انسان عاقل باید با انسان نادان همانطور صحبت کند که پزشک با بیمار صحبت میکند.
لذت، گلوگیری از عسل است.
سقراط کم میخورد و لباسهای خشن میپوشید. یکی از فیلسوفان به او نوشت: «تو فکر میکنی که رحمت حق هر موجود زندهای است، اما خودت هم یک موجود زنده داری. چرا با خودداری از کم خوردن و لباسهای خشن پوشیدن، به آن رحم نمیکنی؟» بنابراین او در پاسخ نوشت: «تو مرا به خاطر لباسهای خشن سرزنش کردی، زیرا ممکن است کسی عاشق زنی زشت شود و از زنی زیبا غافل شود. تو مرا به خاطر کم خوردن سرزنش کردی، زیرا من فقط میخواهم غذا بخورم تا زنده بمانم و تو میخواهی زندگی کنی تا غذا بخوری. والسلام!»
فیلسوف به او نوشت: «تو که دلیل کم خوردنت را میدانی، پس دلیل کم گفتنت چیست؟ اگر در خوردن بر خودت بخل میورزی، چرا در گفتن بر خودت بخل میورزی؟» او در پاسخ نوشت: «آنچه را که باید برای مردم بگذاری و بگذاری، برای تو نیست، و مشغول شدن به آنچه از آن تو نیست، بیهوده است. خداوند متعال برای تو دو گوش و یک زبان آفرید تا دو برابر آنچه میگویی بشنوی، نه اینکه بیشتر از آنچه میشنوی، بگویی! والسلام.»
دلهای کسانی که در معرفت حقایق غرق شدهاند، منبرهای فرشتگان است و شکمهای کسانی که در شهوات غوطهورند، گور حیوانات هلاک شونده.
وقتی به دنبال علت زندگی گشتم، مرگ را یافتم و وقتی مرگ را یافتم، زندگی را یافتم.
باید از زندگی غمگین و از مرگ شاد بود، زیرا ما زندگی میکنیم تا بمیریم و میمیریم تا زندگی کنیم.
نورش برای شعلهور کردن آتش کافی است.
اگر زبان راستگو به کوهی فرمان حرکت میداد، کوه حرکت میکرد.
کسی که هوس بر عقلش غالب شود، رسوا خواهد شد.
خرد، نردبان روح به سوی خداست.
زیانبارترین چیز برای انسان، رضایت از خود است. هر که از خود راضی باشد، به تمام نیازهایش نخواهد رسید.
از سقراط پرسیدند: چرا همیشه با جوانان معاشرت میکنی؟ او پاسخ داد: همان کاری را بکن که جوانان میکنند، زیرا آنها میخواهند جوانان را بدون اسبهای جوان ورزش دهند.
از سقراط پرسیدند: کدام یک از جانوران از همه زیباتر است؟ گفت: زن.
عشق، آرزوی زایش معنوی و جسمانی است، عمل حضور زیبایی است... زیرا زشتی و بدشکلی، روح را الهام نمیبخشد... و به آن الهام هم نمیدهد.
عشق، اشتیاق مبرم روح انسان برای زیبایی الهی است.
عشق، میل به کسب دائمی خوبی است... یا تمایل به داشتن زیبایی به شیوهای ابدی و جاودانه است.
عاشق نه تنها در آرزوی کسب پول است... بلکه میخواهد آن را خلق کند، گسترش دهد و بذر جاودانگی را در جسم فانی خود بکارد... و این راز عشق هر دو جنس به یکدیگر است.
عشق: هدف آن زیبایی است... عشق نمیتواند به زشتی نگاه کند.
عشق حد وسطی بین زیبایی و زشتی است.
عشق معشوق خاصی دارد... آرزومند و مشتاق تصاحب آن است... و معشوق عشق، زیبایی است... بنابراین عشق آرزوی تصاحب زیبایی را دارد... و بنابراین زیبا نیست... و زیبایی، نیکی است... بنابراین عشق همانطور که به زیبایی نیاز دارد، به نیکی نیز نیازمند است.
عشق، آرزوی خالصانه برای داشتن خوشبختی است... و داشتن آنچه که خوب است.
عشق بهترین ریاضیات روح است... ذهنها را روشن میکند... و عقلها را صیقل میدهد.
عشق: یک جن بزرگ... یا روح بزرگ... که جایگاهی میانی... بین خدایان و انسانها را اشغال میکند.
عشق، از یک سو: یک نیاز است... یک خواسته... یک فقر... و از سوی دیگر: میل به خوبی... زیبایی... و کمال.
عشق حد وسطی است بین عقل و جهل.
عشق، شور جاودانگی در روح و جسم است.
هیچ همراهی جز عشق برای یافتن ارتباط بین ابدیت... و طبیعت فانی انسانی ما وجود ندارد.
عشق در میانه است... بین ابدیت و فنا.
سقراط در دکان کفاشی نشسته بود. کفاش تشنه بود، پس به نوکر خود گفت: نزد نانوا برو و از او بخواه که از شرابش به ما قرض بدهد. سقراط گفت: بهتر از این بود که از خودت بخواهی که به آب اکتفا کنی!
آنقدر که نگران به دست آوردن چیزی هستید، نگران استفادهی درست از آن چیزی که به دست میآورید نباشید.
خردمند را از رأی خود و نادان را از قدرت خود برحذر دار.
قدرت نشانهی ظلم است. هر که برای رسیدن به اهدافش به آن تکیه کند، از انسانیت که تاج فضایل است، محروم شده است.
خواب، مرگی سبک است و مرگ، خوابی طولانی.
مردی بر گونه سقراط سیلی زد، پس او بر پشت سیلی نوشت: فلانی به من سیلی زد، این پاداش اوست از من.
پس از آنکه سقراط به اعدام محکوم شد، دوستانش پیشنهاد کردند که برای فرار او نقشهای بکشند، اما او با غرور امتناع ورزید و گفت: «یک فرد میتواند استعفا از کار یا تنزل رتبه را بپذیرد، اما باید بداند که اگر در میدان جنگ یا در دادگاه است، باید قوانین، احکام و دستورالعملهای دولت را اجرا کند.»
روزی آرسیگانوس به سقراط گفت: «ذات من شبیه توست، پس طرحهای کوتاهی برایم بکش که از تفصیل بینیاز باشد.» سقراط گفت: «اگر میدانستیم که اختصار تو را متقاعد میکند، از هیچ چیزی که به تو سود میرساند، دریغ نمیکردم.» آرسیگانوس گفت: «آن را با پرسش بیازمایی.» سقراط گفت: «شبها که خفاشها لانه نمیکنند، سخن بگو.» آرسیگانوس گفت: «ای فیلسوف، میخواستم افکارم را در تنهایی پرسه بزنم و هنگام جستجوی حقیقت، از مشاهده حواس خودداری کنم.» سقراط گفت: «ظرف را از عطر پر کن.» آرسیگانوس گفت: «میخواستم در ذهنت فصاحت و فهم به ودیعه بگذارم.» سقراط گفت: «از حد تعادل تجاوز نکن.» آرسیگانوس گفت: «میخواستم از حق تجاوز نکنی.»
سقراط گفت: از چاقو استفاده نکن. آرکیگانوس گفت: منظورم این بود که: خشم شخص خشمگین را افزایش نده. سقراط گفت: از شیری که چهارپا ندارد برحذر باش. آرکیگانوس گفت: منظورم این بود: از سلطان برحذر باش.
سقراط گفت: اگر بمیری، حتی یک مورچه هم نمیتواند این کار را بکند! آرسیگانوس گفت: منظورم این بود که: اگر با خوار کردن خواستههایت خود را ارضا کنی، اندوختههای مادی در برابر آنچه از دست رفته، سودی نخواهند داشت. سقراط گفت: با دوستانت اسب نباش و بر درِ دشمنانت چرت نزن! آرسیگانوس گفت: منظورم این بود که: با برادرانت اسراف نکن و تا زمانی که در این زندگی فانی هستی، احمقی نباش که راضی باشد. سقراط گفت: بهار هرگز دور نیست. آرسیگانوس گفت: منظورم این بود که: هیچ چیز مانع تو در همه حال از کسب فضایل نیست. سقراط گفت: با انار به خاک بزن. آرسیگانوس گفت: منظورم این بود که: نقشه درونی خود را با نقشه بیرونی خود پنهان کن؛ مانند کسی که جواهری گرانبها را در خاک دفن میکند تا دزدیده نشود. سقراط گفت: کسی که با رنگ سیاه بکارد، با رنگ سفید درو خواهد کرد. آرکیگانوس گفت: منظورم این بود: کسی که در این دنیای تاریک عمل نیکی انجام دهد، خداوند در دنیای روشن به خاطر آن پاداش خواهد گرفت!
به سقراط گفته شد: من از تو نزد کسی نام بردم و او تو را نشناخت. او گفت: «به او ضرر میرسد که مرا نمیشناسد، و به او ضرر میرسد که من او را نمیشناسم، زیرا من اهمیتی نمیدهم که شخص پست و فرومایه را بشناسم.»
از سقراط پرسیدند: چه چیزی از اره تیزتر است؟ گفت: «جاسوسی».
سقراط ماهیگیری را دید که با زنی زیبا ایستاده بود و از او چیزی میخرید. سقراط به او گفت: «باشد که صنعتگریات به تو سود برساند. این یک دام است، پس مراقب باش که در آن نیفتی!»
انسان عاقل باید از آنچه عقل سلیم و فطرت سلیم اجازه میدهد، پیروی کند.
غرق شدن در لذتها باعث میشود که انسان شریفترین ویژگی روح خود، یعنی آزادی را از دست بدهد.
افلاطون درباره فرار به سقراط گفت: «جایی را به من بگو که در آن مرگ نباشد تا بتوانم به آنجا بروم.» وقتی جلاد آمد، از او پرسید: «چطور زهر را میخوری؟» او پاسخ داد: «بنوش.» وقتی جلاد آن را به او داد، جام را گرفت و کسی که آن را در دست داشت شروع به گریه کرد و اشک از صورت شاگردان سقراط جاری شد. فقط سقراط آرام ماند.
او جام را گرفت و مانند آب گوارا آن را نوشید و دوستانش از گریه دست از کار نکشیدند.
سقراط رو به آنها کرد و گفت: «چرا گریه میکنید؟ ما فقط زنان را از اینجا بیرون فرستادیم تا صدای گریه کسی را نشنویم. مرد باشید و مردانه رفتار کنید!»
سقراط با این جمله از خود دفاع کرد: «من در این دنیا مطیع خدا زندگی میکنم و قضاوت هر فرد را، چه شهروند باشد چه نباشد، تا زمانی که به نظر من منطقی باشد، بررسی و تحقیق میکنم. اگر او را غیرمنطقی بیابم، به احترام خدایان و در دفاع از او، به او نشان میدهم که کجا اشتباه میکند. من به دلیل ارادتم به خدا در فقر شدید هستم و با سکوت یا خیانت به پیامم، امنیت خود را نخواهم خرید.»
«ای مردان آتن، من شما را دوست دارم و به شما احترام میگذارم، اما ترجیح میدهم از خدا اطاعت کنم تا از شما. تا زمانی که بتوانم، از مطالعه و تدریس فلسفه دست نخواهم کشید. خدا مرا به دولت داده است، و دولت کره اسبی بزرگ و نجیب است که به دلیل اندازهاش کند حرکت میکند. برای احیای آن به چیزی نیاز دارد، و من کسی هستم که خدا برای انجام این خدمت تعیین کرده است. من به خدایان بیشتر از متهمکنندگانم اعتقاد دارم. بنابراین، برای خودم و برای شما از خدا دعا میکنم که پرونده من را به روشی که برای من و شما بهتر است، قضاوت کنید.»
اکنون که زمان رحلت من نزدیک شده است، ما بر سر یک دوراهی قرار داریم: من به سوی مرگ و شما به سوی زندگی. اما کدام یک از ما هدایت یافتهتر و بهرهاش نیکوتر است؟ و اینکه کدام یک از این دو بهتر است، چیزی است که جز خدا نمیداند.
کریتون، بدان که ما به آسکولاپیوس یک خروس بدهکاریم، پس آن را به او بده، و در این مورد کوتاهی نکن (آخرین سخنان او در ۳۹۹ پیش از میلاد. افلاطون، فایدون، ۱۱۸a).
فیلسوفی چند ضربالمثل را که برای استفاده در برابر قضات نوشته بود، خواند. وقتی سقراط آنها را خواند، آنها را عالی خواند. آنها را به نویسندهشان برگرداند و گفت که برای او مناسب نیستند. فیلسوف گفت: «چگونه ممکن است برای تو مناسب نباشند در حالی که تو آنها را دوست داشتی؟» سقراط گفت: «دوست من، لباس و صندل چیز خوبی دارند، اما برای همه مناسب نیستند!»
یک سرباز شجاع و دلیر ترجیح میدهد از یک شهروند محافظت کند تا اینکه هزار دشمن را کاملاً نابود کند.
من آدمها را با عقلم تشخیص میدهم، نه با چشمانم.
زر با آتش آزمایش میشود و فرمانروا با مخالفت.
طلا با آتش آزمایش میشود، انسان با وسوسه.
ما باید برای همه عذر و بهانه بیاوریم: برای کودکان به این دلیل که جوان هستند، برای زنان به این دلیل که ضعیف هستند، برای حاکمان به این دلیل که وظایفشان آنقدر بزرگ است که ناگزیر مرتکب اشتباه میشوند، برای نیکوکاران به این دلیل که هیچ آسیبی نمیرسانند، و برای بدکاران به این دلیل که سزاوار ترحم هستند، زیرا بدبختی آینده آنهاست!
من آدمها را با عقلم تشخیص میدهم، نه با چشمانم.
صالح صاحب پادشاهی است.
هیچ کس قدرت و ارزش خود را نمیداند، مگر از طریق آزمایش؛ ناخدای کشتی در گردباد و سرباز در میدان نبرد آزمایش میشوند.
بعضی آدمها مثل عکس هستند؛ بهتر است در گوشهای پنهان شوند تا اینکه در معرض نور کامل قرار گیرند.
شانس هرگز نمیتواند بیش از آنچه داده است، پس بگیرد.
تنها کسی که به خاطر لذت خودش به او خیانت شده باشد، در برابر سختیها شکست خواهد خورد.
گذشته چیزی است که به یاد میآوریم، حال چیزی است که از آن استفاده میکنیم، و آینده چیزی است که مشیت الهی مقدر کرده و ما با نگاه به آینده، آن را پیشبینی میکنیم.
یک زن با فضیلت میداند که چگونه با اطاعت از شوهرش، او را کنترل کند.
کسی که نمیداند گناهی مرتکب شده است، تمایلی به اصلاح ندارد.
هر چه با جمعیت بیشتری معاشرت کنیم، آسیب بیشتری میبینم.
من فقط حریصتر، جاهطلبتر، شهوترانتر، ظالمتر و ظالمتر به خانه برگشتم، چون در میان مردم بودم!
با افرادی معاشرت کنید که میتوانند شما را به فرد متفاوتی تبدیل کنند.
هیچوقت حس معاشرت نداشتم.
هیچ چیز درستکارتر از خودِ درستکاری، هیچ چیز راستگوتر از خودِ صداقت، و هیچ چیز پاکدامنتر از خودِ پاکدامنی پیدا نخواهی کرد.
یک دختر زیبا و یک بانوی جذاب کسی نیست که پاشنه یا بازویش را ستایش کنید، بلکه کسی است که زیبایی کلی او باعث میشود زیبایی تک تک اعضای بدنش را فراموش کنید.
درد بزرگ زیاد طول نمیکشد.
دست از امید بردار، دست از ترس بردار.
هیچ انسانی شادتر از کسی نیست که بتواند بدون ترس منتظر فردا بماند.
انسان حیوان عاقلی است.
چه نادان است انسان! او در این دنیا به خودش بخل میورزد تا وارث پس از خود را ثروتمند کند! و بدین ترتیب از یک دوست، دشمن میسازد، زیرا خوشبختی او پس از مرگش به میزانی که از خود به جا میگذارد بستگی دارد.
از هر چیزی که عموم مردم را خوشحال میکند، و حتی از هر چیزی که برایت شانس میآورد، دوری کن.
آدم با یاد دادن یاد میگیرد.
یاد بگیرید که چگونه احساس خوشبختی کنید!
اگر وقت خود را به مطالعه اختصاص دهید، می توانید از تمام گرفتاری های زندگی فرار کنید و دیگر به دلیل خستگی از روز، آرزوی رسیدن شب را نخواهید داشت و دیگر باری بر دوش خود یا دیگران نخواهید بود.
هیچ چیز ما را به زندگی پیوند نمیدهد، مگر زنجیر عشق به زندگی.
تمام اعمال ظالمانه... از احساس ضعف ناشی می شود!
قطعی نیست که هر چیزی که از آن میترسیم اتفاق بیفتد، اما قطعی است که بیشتر چیزهایی که از آنها میترسیم اتفاق نمیافتند.
همانطور که مردم در معرض طمع رفاه قرار دارند، رفاه نیز در معرض طمع مردم است.
هیچ چیز ما را به زندگی پیوند نمیدهد، مگر زنجیر عشق به زندگی.
اگر میخواهی کسی را خشنود کنی، ثروتش را افزایش نده، بلکه بکوش خواستههایش را کاهش دهی.
دوستی همیشه کمک میکند... عشق گاهی میتواند آسیبزا باشد.
شکی نیست که دوستت داره... اما هر کسی که دوستت داره دوستت نیست.
عشق خالصی که به هیچ چیز اهمیت نمیدهد... روح را با آرزویش برای هر هدف زیبایی روشن میکند... به این امید که هیچ پژواکی نیابد.
فکر کردن دقیق به شخصی که چیزی از شما دریافت میکند، بسیار مهمتر از فکر کردن به خودِ چیزی است که از شما دریافت میکند.
از شریران تقلید نکن چون زیادند، و از بسیاری متنفر نباش چون مثل تو نیستند!
همیشه چیزهایی که هیچ ارزشی ندارند، بیشترین هزینه را برای ما دارند.
یک اتاق دربسته، دزد را دعوت میکند.
کوتاهترین راه برای رسیدن به ثروت، انحصار خود ثروت است.
حد ثروت کافی، داشتن آنچه لازم و کافی است، میباشد.
ثروت به همان اندازه که ما به آن حمله میکنیم، به ما حمله میکند.
ترجیح میدهم موفقیت نداشته باشم تا اینکه اعتماد به نفس نداشته باشم.
برخلاف آداب و رسوم حسنه.
همه به خوبی میدانند که اگر کسی بدون شناخت خود بمیرد، مرگ بر او سخت خواهد آمد.
هر که تن خود را در همه چیز سرور و فرمانروا سازد، بنده بسیاری میشود!
بدن زیبا، روح را زیبا میکند.
همانطور که مردم در معرض طمع رفاه هستند، رفاه نیز در معرض طمع مردم است!
هزینه گرسنگی کم است، اما هزینه ظرافت زیاد است.
سعی کن کامل باشی تا بتونی عشق ورزیدن رو یاد بگیری.
احترام، عشق است و هیچ راهی برای آمیختن عشق با ترس وجود ندارد.
کسی که نتواند بیش از یک نفر را دوست بدارد، عشقش به او زیاد نیست.
به آنچه ممکن است اتفاق بیفتد طوری فکر کنید که انگار قریبالوقوع است.
شانس نمیتواند چیزی را که به تو نداده، پس بگیرد.
حکمت هنری است که هدفش باید محدود باشد. جز کسانی را که از آن سود خواهند برد، انتخاب نمیکند و جز کسانی را که به آنها امیدی ندارد، از آنها دوری نمیگزیند!
اگر به من حکمتی عطا کنی که پنهان کنم و از آن استفاده نکنم، آن را نخواهم گرفت.
کسی که در پیری به خرد دست یابد، آن را با عمری طولانی به دست آورده است.
با مردم چنان زندگی کن که گویی خدا تو را دیده است، و با خدا چنان سخن بگو که گویی مردم تو را شنیدهاند.
اگر میخواهی برای خودت زندگی کنی، باید برای دیگری زندگی کنی.
انسان تا زمانی که زیاد به طولانی کردن عمرش فکر کند، زندگی سالمی نخواهد داشت.
مردم آنقدر که به طول عمر خود اهمیت میدهند، به شرافت زندگی خود اهمیت نمیدهند؛ در حالی که همه میتوانند زندگی شرافتمندانهای داشته باشند، اما هیچکس نمیتواند عمر طولانی داشته باشد.
اگر هیچ چیز مانع زندگی شرافتمندانه شما نشود، هیچ چیز مانع مرگ شرافتمندانه شما نخواهد شد.
هیچ کس بدون مطالعه حکمت نمیتواند خوشبخت زندگی کند.
یک مرد خردمند برای داشتن یک زندگی شاد، خودش کافی است، نه فقط برای زنده ماندن. برای زندگی کردن، او به کمک زیادی نیاز دارد، اما برای داشتن یک زندگی شاد، او فقط به یک روح سالم و درست نیاز دارد که از ثروت متنفر باشد.
زندگی چهار مرحله دارد: مرحله اول با تولد شروع می شود و با مرگ پایان می یابد. مرحله دوم جوانی ماست؛ مرحله سوم کودکی و اجزای آن است؛ و مرحله چهارم سال تقویمی است؛ در آن تمام تقسیم بندی های زمان وجود دارد و در کلیت آن زندگی شکل می گیرد.
هیچ چیز ما را به زندگی پیوند نمیدهد، مگر زنجیر عشق به زندگی.
اگر میخواهی برای خودت زندگی کنی، باید برای همسایهات زندگی کنی.
کسی که برای دیگران زندگی نمیکند، نیازی به زندگی برای خودش ندارد.
نگذار اشتباهاتت قبل از مرگت بمیرند.
بدترین دشمن انسان در قلب اوست.
سقراط تمام فلسفه را در ادبیات و تمام حکمت را در تمایز بین خیر و شر قرار میدهد.
آنچه تحملش دشوار بود، یادآوریاش شیرین است.
هیچ استدلالی برای عزت نفس بزرگتر از ناتوانی یک فاجعه در برانگیختن احساس خشم نیست.
همانطور که آتش، طلا را میآزماید، بدشانسی نیز فضیلت را میآزماید.
مصیبت، انگیزهی ذهنهای بزرگ است.
حکمت، فهم حقیقی است. این قوه تشخیص بین خیر و شر، بین آنچه باید انتخاب شود و آنچه باید رد شود، است. این قضاوت صحیحی است که بر اساس ارزش چیزها انجام میشود، نه بر اساس عقیده عمومی. حکمت، محافظی بر سخنان و اعمال ما قرار میدهد؛ بنابراین، ما را در محافظتی تسخیرناپذیر نگه میدارد. هدف آن بررسی مسائل گذشته و آینده، گذرا و ابدی است. این حکمت تمام جنبههای زمان را بررسی میکند و ویژگیها و حرکات ذهن را تجزیه و تحلیل میکند. این نسبت به فلسفه مانند نسبت خسیس به پول است؛ یکی آرزومند است و دیگری آرزومند.
حسادت بذر شک و تردید میکارد، اما وقتی از بندر شک و تردید بیرون میآییم و وارد بندر حقیقت میشویم، حسادت میمیرد و اثرات آن ناپدید میشود.
من زندگی و افکارم را طوری کنترل خواهم کرد که گویی تمام دنیا یکی را میبیند و دیگری را نظاره میکند.
هر که کار نیکی انجام دهد، باید آن را پنهان دارد و هر که به او نیکی داده شود، باید آن را آشکار کند.
باید از آنچه منع میکنید، دست بردارید، زیرا فلسفه نه برای خودنمایی و تظاهر است و نه برای حرف، بلکه برای عمل است. فلسفه سرگرمی برای لذت و رهایی از کسالت بیکاری نیست، بلکه هدفش پالایش ذهن و کنترل اعمال است و به ما میآموزد که چه باید بکنیم و از چه باید اجتناب کنیم. فلسفه در راس امور قرار دارد و ما را در تمام خطرات راهنمایی میکند. نه، ما بدون آن در امان نیستیم، زیرا هر ساعت شرایطی را ایجاد میکند که در آن میتوان از فلسفه استفاده کرد. فلسفه تمام وظایف زندگی را به ما میآموزد: احترام به والدین، اعتماد به دوستان، نصیحت درست و خیرخواهی برای فقرا. فلسفه در ما آرامش و صلح ایجاد میکند زیرا از هیچ چیز نمیترسیم و ما را غنی میکند زیرا هیچ چیز نمیخواهیم.
وجدان بیدار، گواهی بر نیکی در زندگی است.
شر ممکن است از مجازات قانون بگریزد، اما نمیتواند از مجازات وجدان بگریزد؛ زیرا محکومیت شخصی اولین و بزرگترین مجازاتی است که بر گناهکار وارد میشود.
بعضی آدمها مثل عکس هستند؛ بهتر است در گوشهای پنهان شوند تا اینکه در معرض نور کامل قرار گیرند.
روح این گواه الوهیت خود را دارد: از چیزهای الهی شادمان میشود.
بدبختترین آدمها کسانی هستند که نمیدانند چگونه از وقتشان استفاده کنند.
ثروت زیاد، بردگی زیاد است.
هیچ کس قدرت و ارزش خود را نمیداند، مگر از طریق آزمایش؛ ناخدای کشتی در گردباد و سرباز در میدان نبرد آزمایش میشوند.
اگر سالهای عمرت را حس کنی، از آرزو و دنبال کردن همان چیزهایی که در کودکی آرزو داشتی و به دنبالشان بودی، شرمنده خواهی شد.
اگر مجبور باشید با اشتباهات دیگران دست و پنجه نرم کنید، چشمپوشی از اشتباهات خودتان فایدهای ندارد.
قبل از اینکه بتوانید خودتان را اصلاح کنید، باید اشتباهات خود را بشناسید.
ثروت هیچ قدرتی بر آفرینش ندارد.
شما میتوانید شخصیت یک فرد را از نحوهی ارائه و دریافت تعریف و تمجید او قضاوت کنید.
ثروت زیاد، بردگی زیاد است.
سه چیز در زندگی ما را میترساند: نیاز، بیماری و مشکلاتی که از ظلم قدرتها به ما میرسد.
ما آنقدر که از فکر مرگ میترسیم، از مرگ نمیترسیم.
آدم بیشتر از خیالاتش رنج میبره تا از واقعیت.
نیکی حقیقی از وجدانی پاک، از اهداف والا، از کردارهای استوار، از بیاعتنایی به مواهب زمانه، و از زندگیای معتدل و آرام که مسیرش واحد و مستقیم است، سرچشمه میگیرد.
سعی کن کامل باشی تا بتونی عشق ورزیدن رو یاد بگیری.
خیر در همه موارد ضروری است، اما آنچه ضروری است در همه موارد خوب نیست.
احترام، عشق است و هیچ راهی برای آمیختن عشق با ترس وجود ندارد.
اگر ذهن مقدس باشد، از خوبی چیزی کم ندارد.
یک فرد خوب کسی است که کامل و باتجربه است و تحت تأثیر پریشانی یا نیاز به تبدیل شدن به یک فرد بد قرار نمیگیرد.
بدهی کوچک، انسان را بدهکار میکند، بدهی بزرگ او را دشمن.
میتوانید اول کسانی را که همیشه بیقرار هستند و دوم کسانی را که همیشه در آرامش هستند، سرزنش کنید.
اگر آرامش خاطر میخواهی، یا فقیر باش یا تقریباً فقیر.
پسرها از چیزهای بیاهمیت میترسند، بچهها از ارواح میترسند، اما مردان از هر دو میترسند.
هیچ مجازاتی برای رذیلت بزرگتر از نارضایتی آن از خود و از همه مرتکبین آن نیست.
رذایل در پوشش فضایل به قلبهای ما رخنه میکنند. بیباکی به نام شجاعت، تنبلی به نام میانهروی و بزدلی به عنوان دوراندیشی تلقی میشود.
او با سلاحهایش پیروز شد اما با رذایلش شکست خورد.
هیچ محدودیت یا پایانی برای رذیلت وجود ندارد.
اگر خودت از چیزی راضی نباشی، چطور میتوانی دیگران را راضی کنی؟!
اگر رذیلتی دلت را پاره کرد، آن را از خود دور کن و از خود دور بینداز. اگر شکستی به تو روی آورد، به هر وسیلهای از شر آن خلاص شو، حتی با از خود دور کردن دلت و دور انداختن آن.
حتی روح بزرگ هم هیچ چیز بزرگی ندارد.
روح در بدن انسان، پروردگاری است که به عنوان مهمان در آنجا ساکن است.
اگر اعمال کسی متناقض باشد، این گواه روح کج اوست.
یک روح مقدس در درون ما ساکن است و نگهبان ماست و اعمال خوب و بد ما را مشاهده میکند و این روح با ما همانطور رفتار میکند که با ما رفتار میکند.
چه بزرگ است روح مدافعانی که جان خود را برای آزادی فدا میکنند!
کسی که زندگی خود را مسخره میکند، ارباب آن میشود.
اگر میخواهی به کسی شادی ابدی بدهی، شادیهایش را زیاد نکن، بلکه آرزوهایش را کم کن.
میتوان بر جهان حکومت کرد، اما اگر احساس خوشبختی مفرط نداشته باشیم، نمیتوانیم شاد باشیم.
حماقت محض است که الان خوشحال نباشی چون ممکن است در آینده هرگز خوشحال نباشی.
ما باید از وضعیت خود راضی باشیم، تا جایی که میتوانیم از شکایات خود بکاهیم و از هر مصلحتی که میبینیم، بهره ببریم!
حسادت باعث شک و تردید میشود، اما وقتی از بندر شک و تردید خارج میشویم و وارد بندر اعتماد میشویم، حسادت میمیرد و اثرات آن ناپدید میشود.
من تمام جهان را خانه خود میدانم و خدایان را شاهد و قاضی اعمال و گفتار خود میدانم.
هیچ خوشبختی با آرامش خاطر برابری نمیکند.
سعادت حقیقی آن است که انسان را از تردید و اضطراب در مورد وظایف گناه آلودش در قبال خالق و مخلوق رها سازد، و از حال لذت ببرد بدون اینکه آرزوی آینده داشته باشد، و نه آرزوی آن را در سر بپروراند، و نه از آن بترسد، و به آنچه دارد قناعت کند، به طوری که کافی و حتی بیشتر باشد. هر کس این صفات را در خود جمع کند، سعادتمند است.
این روز، که از آن به عنوان آخرین روز خود میترسید، روز تولد ابدیت است.
اگر هر آنچه داری به نظرت ناچیز میآید، بدان که اگر تمام دنیا را هم داشته باشی، خواهی دید که آنچه داری نیز اندک است.
بزرگترین درمان برای خشم ناگهانی... به تأخیر انداختن آن است.
هیچ مجازاتی برای رذیلت سختتر از نارضایتی آن از خود و از همه مرتکبین آن نیست.
هر چه مقام یک مرد بالاتر باشد، راحتتر میتوان از او انتقاد کرد، اما تیرها به کوتولهها نمیخورند.
فهمیدن اینکه اشتباه کردهای آسان است، اما دانستن چگونگی جبران آن دشوار است. اولی روی سطح آب شناور میماند، دومی در زمین فرو میرود.
شجاعت واقعی در جستجوی مرگ نیست، بلکه در مبارزه با مشکلات است.
کسی که به او دستور داده شده کاری را انجام دهد بدبخت نیست، بلکه کسی که کاری را برخلاف میلش انجام میدهد بدبخت است.
یک چیز نمیتواند گاهی بد و گاهی خوب، گاهی قابل تحمل و گاهی وحشتناک باشد.
تنها پیری است که تعویق را نمیپذیرد.
تو دوستی را آنطور که باید درک نمیکنی، چون فکر میکنی این مرد یک دوست است، اما به او به اندازهی خودت اعتماد نداری.
فقط وقتی دوستی برقرار شد اعتماد کن، و قبل از شکلگیری دوستی قضاوت کن.
از دوستی با کسانی که میتوانید آنها را بهبود ببخشید، استقبال کنید.
حس عشق چقدر به دوستی نزدیک است، آنقدر که میتوان این حس را دوستیِ تحققیافته نامید.
دوستی بین دو نفر، پیوند محکمی در تمام علایق آنها ایجاد میکند.
انسان باید مانند هر چیز بزرگ، در جستجوی دوستی باشد: زیبایی، نه از روی سودجویی و نه از روی ترس از جزر و مد بخت؛ زیرا هر که دوستی را برای سودجویی بجوید، آن را از تمام شرافتش تهی میکند.
قبل از اینکه همه چیز را با یک دوست در میان بگذارید، در مورد خود آن مرد صحبت کنید.
خوشایند نیست که چیزی داشته باشی که آن را با دوستش تقسیم نکنی.
وقتی دوست خودت شدی، باور کن که دوست همه مردم شدهای.
اگر دوست ثروتمندی داشتیم، بدون اینکه متوجه شویم، ما را ضعیف و ناتوان میکرد. اگر همسایه ثروتمندی داشتیم، در ما حس نفرت ایجاد میکرد. اگر به معنای واقعی کلمه رفیق داشتیم، حتی اگر به او وفادار بودیم، مقداری از زنگار خود را از وجودمان میزدود!
من به چند تا دوست راضیام! فقط به یکی قانعم! اصلاً هیچکس!
اگر دوستی بمیرد، بهتر است به جای اشک ریختن بر او، به دنبال دوست دیگری بگردی.
وجدان خوب، مردم را میپذیرد، در حالی که وجدان بد، حتی اگر تنها باشد، ستم میکند و غارت میکند.
طبق سنتهای پیشتاز زندگی کن.
هیچ چیز برای کسی که طبیعت را ترک کرده، دشوارتر از مسیر بازگشت به آن نیست.
رسم است که توده مردم وقتی افراد بزرگ را میبینند، نام آنها را فریاد میزنند؛ مثل سگهای کوچک وقتی غریبهای را میبینند!
دیوانگی است که از چیزی که رایج است و میتوان آن را ارزان خرید، اجتناب کنیم.
مرد خردمند کسی است که به دوستان نیازی ندارد، اما وقتی دوستی را از دست میدهد، صبور و بردبار است.
یک انسان خردمند به دو دست، دو چشم و هر آنچه برای نیازهای روزمرهاش لازم است نیاز دارد؛ با این حال، او هیچ آرزویی ندارد، زیرا آرزو به معنای ضرورت است و برای یک انسان خردمند، هیچ چیز ضروری نیست.
انسان خردمند ترجیح میدهد در صلح باشد تا در جنگ.
شما باید از جهان تقلید کنید یا آن را رد کنید.
این دختر زیبا و خانم جذاب نیستند که به خاطر زیبایی پاشنهها و بازوهایشان مورد ستایش قرار میگیرند، بلکه آنها هستند که در ظاهر کلی خود آنقدر زیبا هستند که فراموش میکنید به زیبایی تک تک اعضای بدنشان ببالید.
من برای زندگی در یک گوشه از جهان به دنیا نیامدهام؛ تمام جهان کشور من است.
تعداد کمی اسیر بردگی هستند، اما بسیاری به بردگی چسبیدهاند.
آن که چگونه مردن را میآموزد، از بردگی بیخبر است. بلکه بگویید: او برتر از هر قدرت بیرونی است، یا به عبارت دقیقتر: او فراتر از دسترس هر قدرتی است.
یک نفر را به من نشان بده که برده نباشد؛ این یکی برده شهوت است، آن یکی برده طمع، سومی برده جاه طلبی، و همه مردم برده ترس هستند!
آنچه آزاد نیست، نمیتواند شریف باشد؛ زیرا ترس به معنای بردگی است.
چیزهایی هستند که ما را بیش از آنچه که باید عذاب میدهند، چیزهایی که بیش از آنچه که باید عذاب میدهند، و چیزهایی که هرگز نباید ما را عذاب دهند.
واقعاً عالی است که در میان ثروتمندان، فقیر باشی.
فتح کارتاژ کار بزرگی بود، اما فتح مرگ از آن هم بزرگتر بود!
بزرگی امری مطلق نیست؛ ممکن است کم یا زیاد شود؛ مانند کشتی که در رودخانه بزرگ و در اقیانوس کوچک به نظر میرسد، و مانند سکان که ممکن است برای یک کشتی بزرگ و برای کشتی دیگر کوچک باشد.
ناتوانی در تحمل اسراف، نشانهای از یک ذهن آشفته است.
باید با بدن با شدت بیشتری رفتار شود تا از ذهن نافرمانی نکند.
اگر با عقل حکومت کنی، بر بسیاری حکومت خواهی کرد.
یکی از ویژگیهای یک ذهن ضعیف و بیمار این است که از ناشناختهها میترسد.
ذهن برده احساسات نیست، بلکه ارباب آنهاست.
کار، مایهی حیات ذهنهای شریف است.
شروع کردن، نیمی از راه است.
اگر اعمالت شریف است، بگذار همه از آن آگاه شوند. اگر پست است، تا زمانی که فقط خودت از آن آگاه هستی، نگران نباش کسی از آن آگاه شود!
وقتی بر کاری شریف نظارت میکنی، هرگز تنبیه را شرارت ندان، حتی اگر آن را ناخوشایند بدانی، بلکه تصمیم بگیر که کار را به انجام برسانی و آن را با میل و رغبت و ارادهی آزاد خود انجام بده.
ما همه کسانی را که برای به دست آوردن پول از راههای نامشروع متوسل میشوند، میبخشیم، اما هیچکدام از ما برای نجات آنها از فقر کاری نمیکنیم!
اضطراب، خشمی است که بر اثر مسائل بیاهمیت برانگیخته میشود.
فضیلت به خودی خود نه کم است و نه زیاد.
هر که تن خود را بسیار گرانبها بداند، تقوا را بسیار بیارزش مییابد.
تنها تقواست که به انسان شادی و آرامش پایدار میدهد.
فضیلت مطابق با طبیعت است، در حالی که رذیلت مطابق با آن نیست و با آن دشمنی دارد.
ستایش فضیلت، چه در بدنی سالم و آزاد باشد و چه در بدنی بیمار و برده، یکسان است.
فضیلت، عقل سلیم است.
هر عمل شریف، ثمرهی یک فضیلت است.
هیچ چیز شگفتانگیزتر و زیباتر از فضیلت نیست؛ زیرا هر کاری را که با میل و رغبت و مطابق با فرامین آن انجام دهیم، زیبا و مطلوب است.
تقوا به ما کمک میکند تا سختیها را تحمل کنیم.
ثروتمند کسی است که با فقر پیمان میبندد.
آیا واقعاً کسی هست که برای رهایی ذهنش از دیوانگی، از تحمل فقر دریغ کند؟
فقر باعث میشود دوستان وفادار و باتجربهات را ترجیح بدهی و از کسانی که تو را نه به خاطر خودت، بلکه به خاطر چیزی که داری میخواهند، در امان بمانی.
من کسی را که پول کافی داشته باشد، فقیر نمیدانم.
فقیر کسی نیست که خیلی کم دارد، بلکه کسی است که آرزوی زیادی دارد.
فقط فقرا سرهای گلههایشان را میشمارند.
حیوانات از خطری که در پیش رویشان است اجتناب میکنند و وقتی از آن میگریزند، دیگر به آن فکر نمیکنند. اما انسان با فکر کردن به آنچه آینده به ارمغان خواهد آورد و آنچه پیش از این اتفاق افتاده است، خود را شکنجه میدهد.
فلسفه به انسان کاری ندارد. فلسفه به دنبال افلاطون نرفت، چون او انسان شریفی بود، بلکه انسان شریف را از او آفرید.
فلسفه بر شرارتهای گذشته و آینده غلبه میکند، اما شرارتهای حال بر فلسفه غلبه میکنند.
بدترین دشمن انسان در قلب اوست.
کوتاهترین راه برای رسیدن به ثروت، حقیر شمردن خود ثروت است.
حد ثروت کافی، داشتن آنچه لازم و کافی است، میباشد.
شر ممکن است از مجازات قانون بگریزد، اما نمیتواند از مجازات وجدان بگریزد؛ زیرا محکومیت شخصی اولین و بزرگترین مجازاتی است که بر گناهکار اعمال میشود.
فلسفه در وهله اول میکوشد دو چیز به انسان بدهد: عشق به در میان گذاشتن احساساتش با دیگران، و عشق به جامعه.
وجدان بیدار، گواهی بر نیکی در زندگی است.
فلسفه، زندگی ساده را فرا میخواند، نه تفکر را.
بدون فلسفه هیچ کس نمیتواند بدون ترس یا در آرامش خاطر زندگی کند.
هیچ خوشبختی با آرامش خاطر برابری نمیکند.
فلسفه به ما میآموزد که چگونه از خدا پیروی کنیم و سرنوشت را تحمل کنیم.
فلسفه به ما یاد میدهد که چگونه عمل کنیم، نه اینکه چگونه صحبت کنیم.
فلسفه نه کسی را طرد میکند و نه دیگری را میپذیرد، زیرا نور آن بر همه میتاباند.
خدایان جاودان را شکر کنید که به کسی که در یادگیری چگونگی بیرحمی مشکل دارد، بیرحمی میآموزید.
عشق به سر و صدا یک فعالیت نیست، بلکه یک بیقراری ذهن است.
فقط با افرادی صحبت کنید که مایل به گوش دادن به شما هستند.
بهترین درمان برای خشم ناگهانی، به تأخیر انداختن آن است.
شما باید گلهای رز کلامتان را بپراکنید، همانطور که عشق پراکنده میشود، و فرقی نمیکند بذر چقدر بزرگ یا کوچک باشد، تا زمانی که خاک حاصلخیز باشد، میتواند قدرت خود را آشکار کند، و از این چیز کوچک، چیزی از رشد بزرگ پدیدار خواهد شد.
پذیرش چیزی برای افزایش، دلیلی بر نقص آن است.
خدا به انسان نزدیک است؛ او با او و در او ساکن است.
هیچ انسانی بدون یاری خدا نمیتواند خوب باشد.
آنچه برای خدا کافی است، هرگز نمیتواند برای استاد ناچیز باشد.
هیچ چیز الهیتر از خدا، یا پادشاهیتر از پادشاهی نیست.
هر که از مال و ثروت بیزار باشد، به خدا نزدیک است.
غیرممکن است کسی که همیشه تلاش میکند، همیشه شکست بخورد.
ثروت به همان اندازه که ما به آن حمله میکنیم، به ما حمله میکند.
چقدر چاپلوسی شبیه دوستی است!
ترجیح میدهم موفقیت نداشته باشم تا اینکه اعتماد به نفس نداشته باشم.
هیچ چیز شگفتانگیزتر و زیباتر از فضیلت نیست؛ زیرا هر کاری را که با میل و رغبت و مطابق با فرامین آن انجام دهیم، زیبا و مطلوب است.
تقوا به تحمل سختیها کمک میکند.
برابری، اساس عدالت است.
فکر کردن دقیق به شخصی که چیزی از شما دریافت میکند، بسیار مهمتر از فکر کردن به خودِ چیزی است که از شما دریافت میکند.
بسیاری از مردم فکر میکنند که زندگی بدون درد است، بلکه بیش از حد است.
از شریران تقلید مکن، چون بسیارند، و از بسیاری نفرت مکن، چون مانند تو نیستند.
با طبیعت زندگی کن.
ساده زیستی، فقرِ ارادهی محض است.
همیشه چیزهایی که هیچ ارزشی ندارند، بیشترین هزینه را برای ما دارند.
همانطور که دوست ندارم در شکنجه گاه زندگی کنم، دوست ندارم در خانه ای بدون نظم و ترتیب زندگی کنم.
هیچ کس به درستی زندگی نمیکند، مگر کسی که دیگران از او سود ببرند و او نیز از او سود ببرد!
مرگ یک قانون طبیعی است، نه یک مجازات.
مرگ یا هرگز نمیآید، یا اگر بیاید، فقط برای این است که برود.
بعضیها نمیخواهند زندگی کنند، اما نمیدانند چگونه بمیرند.
یا مرگ ما را نابود میکند یا ما را برهنه میکند.
حکمت، به معنای درست آن، قوه تشخیص بین خیر و شر است؛ بین آنچه باید انتخاب شود و آنچه باید رد شود؛ قضاوت صحیحی است که بر اساس ارزش چیزها انجام میشود، نه بر اساس افکار عمومی؛ نگهبانی بر گفتار و کردار ما میگذارد و ما را در محافظتی تسخیرناپذیر نگه میدارد. هدف آن بررسی مسائل گذشته و آینده است؛ چیزهای زودگذر و چیزهای ابدی. حکمت تمام شرایط زمان را بررسی میکند و ویژگیها و حرکات ذهن را تجزیه و تحلیل میکند. نسبت آن به فلسفه مانند نسبت خساست به پول است؛ یکی آرزو میکند و دیگری آرزو میشود.
هیچ کس شادتر از کسی نیست که بتواند بدون ترس منتظر فردا بماند.
تو نمیدانی مرگ کجا در انتظار توست؛ همه جا برای ملاقات با آن آماده باش.
تمام اعمال ظالمانه... از احساس ضعف ناشی می شود.
شکی نیست که وقتی میمیریم، حالمان بسیار بدتر از زمانی است که به دنیا میآییم.
دست از امید بردار، دست از ترس بردار.
مرگ در مورد تو قضاوت نهایی را خواهد کرد.
یاد بگیرید که چگونه احساس خوشبختی کنید.
آنچه در گذشته انجام دادهاید تا آخرین نفس آشکار نخواهد شد.
انسان در لحظه مرگ شجاعتر از زمانی است که به مرگ نزدیک میشود.
هیچوقت حس معاشرت نداشتم.
وقتی مرگ در کنار ما میایستد، به ما شجاعت میدهد تا از اجتنابناپذیرها اجتناب کنیم.
کسی که آرزو دارد نمیرد، چگونه میتواند آرزوی زندگی کردن داشته باشد؟
همیشه به مرگ فکر کن تا هرگز از آن نترسی.
من بیماری را به تنبلی ترجیح میدهم.
کسی که صرفاً به دلیل درد کشیدن میمیرد، بزدلی ضعیف است، اما احمق کسی است که صرفاً به دلیل مقاومت در برابر درد، زنده میماند.
مرگ، درجات کمتر یا بیشتر ندارد، زیرا حد آن که پایان زندگی است، در همه حال یکسان است.
هر چه با جمعیت بیشتری معاشرت کنیم، آسیب بیشتری متحمل میشویم.
هر عمل شریفی داوطلبانه است.
اگر وقت خود را به مطالعه اختصاص میدادی، میتوانستی از تمام مشکلات زندگی فرار کنی و دیگر به خاطر کسالت روز، آرزوی آمدن شب را نداشتی و دیگر باری بر دوش خود یا دیگران نبودی.
بدشانسیها میتوانند سودمند باشند و شکست میتواند با غرور پیروزی تاجگذاری شود.
آنچه تحملش دشوار بود، شاید یادآوریاش شیرین باشد.
همانطور که آتش، طلا را میآزماید، بدشانسی نیز فضیلت را میآزماید.
بدشانسی، انگیزهی ذهنهای بزرگ است.
این روز، که از آن به عنوان آخرین روز خود میترسید، روز تولد ابدیت است.
برای میهنپرست بودن، دوست داشتن کشور کافی نیست، باید برای آن فداکاری کرد.
من تمام جهان را خانه خود میدانم و خدایان را شاهدان و داوران اعمال و گفتار خود.
فقط با نجیب بودن میتوانی عشق اشراف را جلب کنی.
پشیمانی حتی پس از پایان لذتهای گناهآلود، با آنها باقی میماند.
چطور بفهمم به فردی که دارم نصیحتش میکنم کمک کردهام یا نه؟ من مطمئنم که اگر به تعداد زیادی از افراد نصیحت کنم، به یک نفر کمک خواهم کرد.
فقط برای رفع گرسنگی غذا بخور، فقط برای رفع تشنگی بنوش، فقط برای دفع سرما لباس بپوش و فقط برای محافظت از خودت در برابر هرگونه ناراحتی، سرپناه داشته باش.
گاهی اوقات با خودت سختگیر باش.
از هر چیزی که عموم مردم را خوشحال میکند، و حتی از هر چیزی که برایت شانس میآورد، دوری کن.
او چیزی از خودش را از دست نداد.
یک کماندار نه تنها دوست دارد گاهی به هدف بزند، بلکه دوست دارد گاهی هم تیرش خطا برود.
فایدهی تنهایی این است که معمولاً باعث بیاعتمادی فرد به مردم یا ترس از شاهدان میشود.
کسی که به اصل و نسب خود میبالد، داشتههای دیگران را ستایش میکند.
سقراط تمام فلسفه را در ادبیات و تمام حکمت را در تمایز بین خیر و شر قرار میدهد.
تنهایی ما را به سمت شر در تمام اشکال آن سوق میدهد.
بهترین زمان برای تنها بودن زمانی است که شرایط شما را مجبور به حضور در جمع میکند.
اگر کسی از فرامین پیروی کند، راه پیش روی او طولانی خواهد بود، و تا زمانی که از الگوها پیروی نکند، کوتاهی نخواهد کرد.
آدم کشورش را دوست ندارد چون کشور بزرگی است، بلکه دوست دارد چون به آن تعلق دارد.
هیچ چیز به اندازه عادت کردن به گذراندن وقت در بازیها، شخصیت خوب را از بین نمیبرد.
بهترین زندگی اینه که هیچی ندونی!
تنها زمان است که انسان خوب را آشکار میکند، اما روزی انسان بد را نیز آشکار میکند.
یک شرِ ضروری.
اگر سلاح ضعیف، حقیقت باشد، او بر قوی پیروز میشود.
مرگ بدترین بلا نیست، بلکه بدترین بلا این است که کسی به دنبال مرگ برود و آن را نیابد.
با این حال، مواقعی وجود دارد که عدالت میتواند آسیب برساند.
مرگ بهتر از ذلت و خواری است.
دانش اگر به صاحبانش سود نرساند، بسیار مضر است.
پیری و گذر زمان چیزهای زیادی به ما میآموزد.
ضعیفی که حق با اوست، قویِ حق به جانب را شکست میدهد.
سکوت، قضاوت (دنیا) را برای زنان به ارمغان میآورد.
دروغها دوام زیادی ندارند.
در هر کاری شکرگزاری کنید.
قبل از اینکه کاری بکنی باید بدانی... این همان چیزی است که احتیاط حکم میکند.
من وعدههای زنان را روی آب مینویسم.
چیزی به نام کلمه بد وجود ندارد.
مرد واقعاً قوی کسی است که وقتی وسیلهای برایش فراهم است، میتواند به مردم سود برساند.
دین از انسانهای آزاد، برده میآفریند.
همه چیز برای پدرش عزیز است.
خواب تنها دارویی است که آرامش میدهد.
کسانی که عجولانه قضاوت میکنند، احتمالاً اشتباه میکنند.
انسان خردمند، حال را بر اساس وقایع گذشته قضاوت میکند.
عشق در نبرد شکستناپذیر است.
این امید است که انسان را زنده نگه میدارد.
هدایای دشمن، هدیه نیستند و ارزشی ندارند.
زنها برای تماشا کردن آفریده شدهاند... نه برای گوش دادن.
عشق؟ ... دوباره آن را در قلبم بیدار نکن... چقدر خوشحالم که می بینم از دام هایش گریخته ام...! احساس می کنم از آینده ای وحشی و دیوانه وار گریخته ام.
تخم مرغ بد از کلاغ بد.
اگر مرتکب گناهی شدید، انتظار عذاب را داشته باشید.
هر زمان، زمان درستی برای گفتنِ حق است.
زیرا هیچ انسانی نیست که گرفتار بلا و مصیبت نشود.
در یک هدف عادلانه، اعتماد به نفس داشتن درست است.
ترحم، ترحم میآورد.
درست نیست که کسی را برای لحظهای خوشبخت بدانیم تا زمانی که زندگیاش کاملاً به پایان رسیده باشد، و وجودش در جهان ابدیت به پایان رسیده باشد.
بین زیاد گفتن و گفتن هر چه در دل داری تفاوت وجود دارد.
زمان خدای مهربانی است.
ای پلیدترینِ همه پلیدیها.
مطمئنترین و بهترین راهنمای سعادت، خرد است.
آسمان هرگز به کسانی که سعی نمیکنند به خودشان کمک کنند، کمک نمیکند.
مردهها کینه به دل نمیگیرند.
شگفتیهای زیادی وجود دارد، اما هیچکدام از انسان بزرگتر نیست (آنتیگونه ۳۳۲).
ای پسرم، کاش از پدرت شادتر بودی (آژاکس ۵۵۰).
شگفتیهای زیادی در جهان وجود دارد، اما بزرگترین آنها خود انسان است.
از سیاویدس درباره جهان پرسیده شد و او نوشت: سفارتی ابدی برای همه موجودات.
از سیاویدس درباره خداوند متعال پرسیده شد، او نوشت: او عاقل، ناشناخته، بیهمتا، مطلوب و درکنشده است.
از سیافیدس درباره ماه پرسیده شد و او نوشت: به دنبال خورشید، چراغ شب قرار دارد.
از سیافیدس درباره انسان پرسیده شد و او نوشت: بازرس جهان، بازیچه بخت، مورد توجه سالها، آرزوی زمین!
از سیافیدس درباره زنان پرسیده شد و او نوشت: دغدغه انسان، شری وصفناپذیر، حیوانی بارکش، شیری ماده در نشان ملی، ماری پوشیده در لباس، جنگی بیصلح، خوابی که شما را بیدار میکند، غم ابدی، نابودی احمقها، ماشین وقاحت، غولی انسانی! ماشینی برای بقای تصویر!
از سیافیدس درباره کشتی پرسیده شد و او نوشت: خانهای بدون پایه، گوری دلگیر!
از سیافیدس درباره استحکامات پرسیده شد و او نوشت: مسیر باد نزدیک به جهان، دور از زمین؛ دوئلکنندهای با چالشی مرگبار و بدون حق انتخاب.
از سیاویدس درباره دوئل پرسیدند و نوشت: بیچاره صنعتگری!
از سیافیدس درباره دهقان پرسیدند و او نوشت: خادم غذا، فرستنده روح به وسیله بخت.
از سیافیدس درباره دوست پرسیده شد، پس او نوشت: نامی بدون نامی در زیر آن، مردی که ظاهر نمیشود، او تو هستی، اما تو نیستی.
از سیاویدس درباره زیبایی پرسیده شد و او نوشت: نقاشی طبیعتگرایانه، گلی پژمرده.
از سیافیدس درباره ثروت پرسیده شد و او نوشت: بنده شهوات، نگرانی روزمره، شر محبوب.
از سیافیدس درباره فقر پرسیده شد و او نوشت: خیری منفور، ثروتی که نمیتوان برای آن رقابت کرد، آزمایشی که دل کندن از آن دشوار است، علمی که مایه نگرانی است، مالی که با آن حساب و کتاب نمیشود، تجارتی که در آن ضرری نیست!
از سیافیدس درباره هرم پرسیده شد و او نوشت: شر مطلوب است، بیماری سلامت است، مرگ زندگی است، مرده متحرک است، ذهن مغلوب است، مرده روح است.
از سیاویدس درباره مرگ پرسیده شد و او نوشت: خواب بدون توجه، آسایش بیماران، قطع ارتباط، تخریب ساختار، بازگشت به عنصر، ترس ثروتمندان، شهوت فقرا، از دست دادن وجدان!
هیچ مرد نیکوکاری نبوده که ناگهان ثروتمند شده باشد!
بهترین درمان برای اشتباهات گذشته، فراموش کردن آنها برای همیشه است.
مطالعه زندگی هر قهرمانی مانند باز شدن راهی جدید در برابر ماست و دستی نو به سوی ماست.
رنگآمیزی شعری خاموش است، اما شعر، رنگآمیزیای است که میتواند سخن بگوید.
خدایان در صورت لزوم نمیجنگند.
سیمونیدس به پسری ساکت نگاه کرد و گفت: ای بابا، سکوت برای بتهاست، اما مردم حرف میزنند!
حتی وقتی یه زن مرده هم حرفشو باور نکن!
از سیمونیدس پرسیدند: «ای مرد، چه زمانی از ستایش قارون دست برمیداری؟» گفت: «وقتی که قارون از نیکیهایش دست بردارد!»
سیمونیدس به کشتیگیری لافزن نگاه کرد و به او گفت: آیا میتوانی کسی را که از تو قویتر است شکست دهی؟ یا کسی مثل تو؟ یا کسی که از تو پایینتر است؟ او گفت: چه کسی از من قویتر است؟ او گفت: دروغ گفتی. او گفت: پس چه کسی مثل من است؟ او گفت: دروغ گفتی. اگر او مثل تو بود، با هم برابر بودید. او گفت: پس چه کسی از من پایینتر است؟ او گفت: هر کسی کسی را که از او پایینتر است، شکست میدهد.
مردی سیمونیدس را به شام دعوت کرد، اما در آنجا چیزی برای خوردن پیدا نکرد، پس به او گفت: تو مرا به شام دعوت نکردی، بلکه مانع از آن شدی که در خانهام شام بخورم!
مردی به سیمونیدس گفت: من همیشه نگرانم که بنشینم، راه بروم، بایستم یا دراز بکشم. او گفت: تنها چیزی که باقی مانده این است که تو را به صلیب بکشند!
یک مرد نمیتواند چیزی بهتر از یک زن خوب و چیزی بدتر از یک زن بد داشته باشد!
ای رهگذران، بروید و به اسپارتیها بگویید که ما اینجا تابع قوانین خود هستیم.
سیمونیدس نقاشی را شعر خاموش و شعر را نقاشی ناطق نامید.
کتابها غذای جوانی، شادی پیری، زینت رفاه و پناهگاه و تسلی سختیها هستند. آنها در خانه و بیرون از خانه شادیآورند و بهترین همراه در شب، در سفر و در فضای باز هستند.
دروغگو را باور نمیکنند، حتی اگر راست هم بگوید.
ذهن یک زن همان مزایا و معایب بدنش را دارد... زیباست اما آسیبپذیر است.
این پول است که بر انسان حکومت میکند، نه عقل.
ذهن سبک زن... زیرا قلب مرد سنگین است.
انسان خردمند تا در آسایش نباشد، احساس ناراحتی نمیکند.
نبوغ یک زن در قلب اوست.
شتابزدگی اغلب از ویژگیهای جوانی است، همانطور که تأمل و تفکر از ویژگیهای پیری است.
من میتوانم کتابهایم را هر زمان بخوانم، چون همیشه زمانبندی مشخصی ندارند.
ماریوس که دو بار ایتالیا را از محاصره، ترس و بردگی رهانید، شایستهی شکوه جاودانه است، و پومپه که اعمال و فضایل باشکوهش به همان مناطق و مرزهایی محدود میشود که مسیر خورشید.
دانشجوی حکمت ارسطو باید تلاش ذهنی زیادی انجام دهد.
انجام کار نیک اختیاری است، اما بخشش واجب است.
سیسرو در دلفی با خدایان مشورت کرد و پرسید که بهترین مسیر تحصیلی برای دنبال کردن چیست. به او گفته شد: از طبیعت پیروی کن، زیرا اگر مردم چنین کنند، هزینه تقریباً از بین میرود.
دوستان، مگر نمیدانید؟ غیرممکن است که مردی بتواند با زنی و فلسفه با هم ازدواج کند.
زندگی یک فیلسوف چیزی جز یادگیری مرگ نیست.
من ناعادلانهترین صلح را به عادلانهترین جنگ ترجیح میدهم.
رسیدن به خوشبختی کامل در ازدواج مستلزم ویژگیهای زیادی است و احمقانه است که هر یک از زوجین بخواهد همسرش همه آنها را داشته باشد. او ابتدا باید مطمئن شود که مهمترین آنها در او وجود دارد. اگر یکی دیگر به آنها اضافه کند، راضی خواهد شد و اگر همسرش فاقد آن باشد، بدون او سر خواهد کرد.
قایقت را به امواج بسپار و قلبت را به زنان نسپار... دریا از زنان کم خیانتکارتر است.
اعمالت را قضاوت نکن... منتظر باش تا مردم آنها را قضاوت کنند.
زیبایی برای زنان یک ضرورت و برای مردان یک تجمل است...
مردی که شجاعت دارد... ایمان هم دارد.
آدمها مثل شراب هستند... گذر زمان، شراب بد را خراب میکند و شراب خوب را افزایش میدهد.
من ناعادلانهترین صلح را به عادلانهترین جنگ ترجیح میدهم.
چه شیرینی در زندگی باقی میماند اگر از شیرینی دوستی محروم شود؟!
پیش از پیری دغدغهام خوب زیستن بود، و در پیری دغدغهام خوب مردن است، اما خوب مردن یعنی با میل و رغبت مردن.
من نمیتوانم کسی را درک کنم که طوری عشق میورزد که انگار روزی محکوم به نفرت خواهد بود... زیرا عشقی که حتی برای یک لحظه... احتمال نفرت را تصور میکند... در واقع یک احساس کاذب است... و یک عاطفهی ساختگی.
کتاب غذای جوانی و شادی پیری است.
من از اعتراف به نادانیام در مورد آنچه نمیدانم، شرمسار نیستم.
بدترین دشمن انسان... خودش است!
تا زمانی که زندگی هست؟ امید هم هست.
دو بار افتادن روی یک سنگ، مایه ننگ و عار است.
آنها به همان اندازه که میترسند، نفرت هم دارند.
چه چیزی برای یک ملت سودمندتر از آزادی است؟ ما میدانیم که نه تنها انسانها، بلکه حیوانات نیز در جستجوی آن هستند، زیرا آزادی بر هر چیز دیگری ترجیح داده میشود.
سخنور واقعی کسی است که با افراد پست با تدبیر و ظرافت، با افراد والا با برانگیختگی و شور، و با افراد میانه رو با عفت رفتار کند.
انسانهای منطقی با ادراک، انسانهای پست با تجربه، زیبایی با ضرورت محض و حیوانات با طبیعت خود پالایش مییابند.
حماقت همراه جوانی است، همانطور که هوشیاری همراه پیری است.
همانطور که ضرب المثلی میگوید: «اعمال وقتی انجام میشوند، خوشایندند.»
آسایش توأم با افتخار، مهمترین چیز و بزرگترین آرزوی همه افراد سالم، خوب و شاد است.
وجدان هر شخص، خود آن شخص است.
از بقایای رومولوس.
اسپارت میراث توست، شایستهی آن باش.
کمی وقت برای دوستانتان، کمی وقت برای خانوادهتان، کمی آرامش برای خودتان... و بعد نگران آیندهتان نباشید.
بگذارید جنگها تسلیم صلح شوند، و شاخههای برگ بو تسلیم سرودهای شادی گردند.
نه کمتر از وقتی که کاملاً شکسته بود، شکسته بود، و نه کمتر از وقتی که کاملاً تنها بود، تنها بود.
بیا، ای رمِ شاد، ای کسی که در زمانِ کنسولیِ تو زاده شدهای!
بین تمام هنرهای مرتبط با زندگی بشر، پیوندی کلی وجود دارد و هر یک از آنها جذابیت خاصی نسبت به دیگری دارند.
این مطالعات برای جوانان انگیزه، برای پیران لذت، برای بخت و اقبال زینت، برای زمانهای سختی پناهگاه و تسکین هستند؛ آنها زندگی خصوصی را تقویت میکنند و مانع زندگی عمومی نمیشوند. آنها در شب با ما هستند، در سفرهای طولانی با ما هستند و در اعماق روستاها با ما هستند.
والاترین خیر و صلاح من.
باشد که خدایان جلوی این طالع بینی را بگیرند.
در زمان جنگ، قوانین اجرا نمیشوند.
به ذینفع.
هر که به خود وفادار باشد، به کارش نیز وفادار خواهد بود و هر که به کارش بیوفا باشد، به خانوادهاش نیز وفادار خواهد بود و هر که به خانوادهاش وفادار باشد، به قومش نیز وفادار خواهد بود. این زنجیرهای پیوسته از نور است که هرگز خاموش نمیشود.
تا هیچ آسیبی به کشور وارد نشود.
کاتالینا، تا کی میخوای از صبر ما سوءاستفاده کنی؟
چه روزگاری! چه رسم و رسومی!
او رفت، کناره گرفت، رفت و جدا شد.
خیر و صلاح مردم، قانون اصلی است.
من شهروند رومانی هستم.
در همه کارها باید صبور بود.
از مردگان بد نگویید.
نباید پیشگویی را به کلی رد کرد؛ زیرا با قدرت ذهن میتوان بسیاری از وقایع آینده را درک کرد.
سه تا از سختترین کارها اینه: رازداری، تحمل توهین، و خوب گذراندن وقت.
نباید کسی را تهدید کرد، زیرا این بزدلی است و از زشتترین صفات زنان به شمار میرود.
خردمندانهترین کار، حفظ زبان است، به ویژه در مهمانیها.
نباید کسی را غیبت کرد، زیرا این کار باعث ایجاد دشمنی میشود و ممکن است چیزهایی را که دوست ندارید بشنوید.
انسان باید در سختیها بیشتر از زمانهای رفاه به دیدار عزیزانش برود.
ضرر و زیان برای انسان بهتر از سود و زیان نامشروع و ناحق است.
از کسی که به احوال و اخلاق بد متصف است، تعریف و تمجید مکن.
مرد شجاع باید مهربان باشد و کاری کند که مورد احترام قرار گیرد، نه کاری که از او بترسند.
بزرگترین سیاست در کشور یک حاکم، آموزش سیاست داخلی است.
آدم نباید با زن احمق ازدواج کنه!
او نباید در عروسیها زیادهروی کند.
طلا و نقره را با مالیدن بر سنگ آزمایش می کنند و قلب انسان را با طلا و نقره!
انسان باید در همه امور اقتصادی میانهرو باشد، زیرا اسراف ممکن است به ضرر و زیان منجر شود.
عشق و نفرت تا ابد دوام نمیآورند. اگر دوستی را دوست داری، جایی برای دشمنی بگذار و اگر از کسی متنفری، جایی برای عشق بگذار.
خوشبختترین پادشاهان کسی است که در رختخواب خود میمیرد.
حسود کور است و جز انتقاد از فضایل کاری از دستش بر نمیآید.
بزرگترین دلیل برای جلوگیری از آسیب رساندن فرد متجاوز به خودتان، فراموش کردن این است که او به شما آسیب رسانده است.
هیچ انسانی نمیتواند قبل از آخرین نفسش، خود را در این دنیا خوشبخت بداند.
من دارم پیرتر میشوم و همیشه چیزهای بیشتری یاد میگیرم.
بهترین چیزها، میانهروها هستند.
اگر مردی به هفتاد سالگی رسید، نباید از مرگ بترسد و نباید از سختیهای زندگی شکایت کند.
سولون به تالس گفت: «چرا ازدواج نمیکنی تا بتوانی فرزندانی برای بزرگ کردن و تربیت کردن داشته باشی؟» تالس فوراً به او پاسخ نداد، اما چند روز بعد مردی نزد او آمد و او را متقاعد کرد که غریبهای است که به دیدارش آمده است. تالس گفت: «این مرد ادعا میکند که از آتن آمده است.» سولون از غریبه پرسید: «چه خبر داری؟» غریبه پاسخ داد: «من هیچ خبری ندارم، اما روزی که آنجا را ترک کردم، مرد جوانی را دیدم که مرده و در آنجا دفن شده بود. همه مردم شهر در مراسم تشییع جنازه و تدفین او شرکت کردند، زیرا او از تبار نجیب و پسر مردی مشهور بود. پدرش مدت کوتاهی از آتن دور بود، بنابراین عزیزانش در شهر این خبر را از او پنهان کردند، از ترس اینکه از غم و اندوه بمیرد. سولون فریاد زد: «چه پدر بیچاره و بدشانسی!» سپس از غریبه درباره نام پدر آن جوان پرسید. غریبه گفت که نامش را فراموش کرده است، با اینکه همه شنیده بودند که او مرد بسیار خردمندی است. این موضوع اضطراب و پریشانی سولون را افزایش داد و ناراحتی او شدت گرفت. سپس از غریبه پرسید: «آیا شنیدهای که پدر آن جوان سولون نام دارد؟» غریبه پاسخ داد: «بله...!» سپس سولون ناپدید شد و شروع به پاره کردن لباسهایش، کشیدن موهایش و کوبیدن سر خود کرد...! تالس به او گفت: چرا تو را در مورد مسئلهات اینقدر گیج و مبهوت میبینم و اینقدر گریه میکنی؟ آیا برای فقدانی گریه میکنی که حتی با اشکهای دنیا هم جبران نمیشود؟ سولون گفت: همین باعث گریه من شد؛ زیرا این مسئلهای است که هیچ درمانی برای آن وجود ندارد! سپس تالس شروع به خندیدن به اعمال سولون کرد و به او گفت: برادر، همین باعث شد که من ازدواج نکنم؛ زیرا میدانم که قویترین مردان قلبی دارند که نمیتواند سختی عشق و تربیت فرزندان را تحمل کند! سپس به او گفت: ناراحت نباش؛ زیرا آنچه به تو گفته شد، یک داستان و شوخی است که من فقط برای شوخی برای تو ساختهام!
ای کاش من آتنی نبودم! افسوس! کاش در میان ایرانیان یا بربرها، یا در جایی دیگر با زندگی خشنتر، قلبی سنگدلتر و ناآگاهتر از علم نسبت به این شهر، به دنیا میآمدم. این برای من آسانتر از آن بود که مردم مرا ببینند و به من اشاره کنند و بگویند: «این مرد آتنی است که از جنگ سالامیس گریخته است.» پس برای انتقام گرفتن و پاک کردن این ننگ که بر ما نازل شده است، بشتابید و مراقب باشید که این شهر را که دشمنان ما به ناحق گرفتهاند، تصرف کنیم.
بهتر است وقتی میآیید چیزهای خوب ذخیره کنید تا وقتی که میخواهید بروید.
امور این جهان حق و الهی است، پس هر که قرض دهد باید پس دهد و هر که پس دهد، دین خود را ادا کرده است.
عمل نادان در گفتارش، انتقاد از دیگران است، عمل دانشجوی ادبیات، انتقاد از خود است، و عمل ادیب، انتقاد نکردن از خود یا دیگران است.
از سولون پرسیدند: چه چیزی اخلاق مردم را فاسد میکند؟ گفت: درهم.
از حضرت پرسیده شد: سخاوتمند کیست؟ فرمود: آنکه با مال خود سخاوتمند باشد و خود را از مال دیگران حفظ کند.
از او پرسیدند: دشوارترین چیز برای آدمی چیست؟ گفت: اینکه خود را بشناسد و اسرار خود را حفظ کند.
از او پرسیدند: ای احمد، در جوانی، حیا بود یا ترس؟ گفت: حیا، زیرا حیا دلالت بر عقل، و ترس دلالت بر شهوت دارد.
سولون به پسرش گفت: شوخی را کنار بگذار، زیرا شوخی بذر کینه است.
مردی پرسید: ازدواج کنم یا بروم؟ گفت: هر کدام را که بکنم، پشیمان خواهم شد!
مردی را دید که میلغزد، پس گفت: زمین خوردن با پا بهتر از زمین خوردن با زبان است.
از آن حضرت پرسیده شد: سخاوت چیست؟ فرمود: پاک بودن از عیب.
از او پرسیدند: زندگی چیست؟ گفت: پایبندی به دستورات خداوند متعال.
از حضرت پرسیدند: خواب چیست؟ فرمود: خواب، مرگ سبکی است و مرگ، خوابی طولانی.
از او پرسیدند: برتری علم تو بر علم دیگران چیست؟ گفت: علم من این است که علم من اندک است.
بگذارید انتخاب شما از جدیدترین چیزها و از قدیمیترین برادران باشد.
سودمندترین دانش، دانشی است که در آن اندیشیده باشی و کم فایدهترین آن، گفتاری است که بر زبان آورده باشی.
گرسنگی برای حکمت و تشنگی برای عبادت خداوند متعال، پیش از آنکه چیزی تو را از این کار باز دارد.
پسرم، امانت را حفظ کن تا حفظ شود، و از آن محافظت کن تا حفظ شود.
یک مرد جوان باید برای دوران پیری خود آماده شود، همانطور که یک مرد برای زمستان سردی که به او حمله میکند، آماده میشود.
انسان باید در جوانی زیبا، در بزرگسالی پاکدامن، در جوانی عادل، در پیری خردمند و در مرگ پاکدامن باشد تا پشیمانی او را فرا نگیرد.
از سولون پرسیدند: چرا برای کسانی که پدر و مادر خود را میکشند، مجازاتی تعیین نکردی؟ گفت: زیرا گمان نمیکنم کسی هرگز چنین کار زشتی را انجام دهد!
همه یاران پادشاه مانند چرخ دندههایی هستند که برای محاسبه در بازی استفاده میشوند. او هر طور که بخواهد با آنها بازی میکند، مانند مهرههای شطرنج.
آنکه به پادشاه نزدیک میشود نه به خاطر اینکه محبوب اوست، بلکه به این دلیل که برای او مفید است.
ما راهنمایی بزرگتر از عقل نداریم، پس بدون مشورت با آن چیزی نمی گوییم.
باید به درستکاری یک نفر بیشتر از سوگندش اعتماد کرد.
قبل از اینکه انسان با شخص دیگری دوست شود، باید آن را تمرین کند و در موردش فکر کند، زیرا قطع شدن عشق پس از شکل گیری خطرناک است.
من هیچ دشمنی ندارم زیرا یک دوست دارم؛ و این عدالت است.
هیچ کس نباید زمامداری را به دست گیرد تا زمانی که اطاعت از دیگران را نیاموخته باشد.
دروغگویی باید مورد تنفر همه مردم باشد.
انسان باید به پرستش پروردگارش اهتمام ورزد، به والدینش نیکی کند و از معاشرت با افراد شرور دوری جوید.
ای میهن عزیزم، به خدا سوگند، من تا جایی که میتوانستم، چه در گفتار و چه در کردار، به تو یاری رساندم و خدا را گواه میگیرم که هر کاری از دستم بر میآمد برای پاسداری از قوانین و آزادی کشورم انجام دادهام. ای میهن عزیزم، من میروم و برای همیشه تو را ترک میکنم، زیرا تنها من با حاکم ظالم دشمنی ورزیدهام و همه مردم کشور توافق کردهاند که او بر آنها حکومت کند.
پیسیستراتوسِ ستمگر نامهی زیر را برای سولون فرستاده بود: «من اولین یونانی نیستم که کشورش را تصرف کردهام و هیچ کاری خلاف قوانین یا خدایان انجام ندادهام. من نگران اجرای دستورات شما در زمانی بودم که کشور توسط مردم اداره میشد. من از خراجی که بدون هیچ افزایشی ترتیب داده شده بود، راضی بودم. من چیزی جز امور افتخاری که مقامم ایجاب میکرد، نداشتم که مرا از مردم متمایز کند. من از شما هیچ کینهای ندارم زیرا شما وضعیت پنهان مرا به مردم نشان دادهاید. شکی ندارم که نشان دادن آن از عشق شما به کشور ناشی شده است و نه از نفرت از من. علاوه بر این، شما نمیدانید که روش فعلی من چیست و اگر آن را دیده بودید، شاید از آن راضی میشدید. با خیال راحت به کشور خود برگردید و به سخنان من اعتماد کنید. بدانید که مرد خردمندی مانند شما نباید از مردی مانند پیسیستراتوس بترسد، زیرا من از آسیب رساندن به کسانی که تمام عمر دشمن من بودهاند، خوشحال نمیشدم، پس چگونه میتوانستم به دوستانم آسیب برسانم؟!» «من همیشه تو را یکی از عزیزترین دوستانم میدانستهام و هر آنچه نیاز داری به تو میدهم، زیرا میدانم که تو نه گناهکاری و نه خائن. اگر دلیلی برای جلوگیری از آمدن به آتن داری، هر جا که دوست داری زندگی کن. با این حال، خوشحالم که بدانم دلیل غیبت تو من نیستم.» سولون پاسخ داد: «مطمئنم که به من آسیبی نخواهی رساند، زیرا من قبل از اینکه مستبد شوی دوست تو بودم. میدانم که در نظر تو، من بیش از هر کس دیگری نیستم جز کسانی که از استبداد متنفرند. حتی اگر هر کس را به حال خود بگذاریم، بدون شک بهتر است که آتن توسط چندین حاکم اداره شود و این لزوماً برای آن مفیدتر از یک حاکم واحد است. من شهادت میدهم که تو بهترین مستبدان هستی، اما فکر نمیکنم پس از اینکه سیاستی مبتنی بر آزادی برقرار کردم و از فرمانروایی که به من دادند، خودداری کردم، مناسب باشد که به شهر آتن برگردم. اگر برگردم، حق دارند مرا سرزنش کنند و فکر کنند که من از استبداد تو راضی بودهام تا زمانی که برای بار دوم برگردم.»
سولون به دیدار کرزوس، پادشاه لیدیا، رفت. هنگام عبور از لیدیا، چهرههای برجسته بسیاری را دید که هر کدام در صفوف باشکوه و با زیورآلات بودند. هر زمان که سولون یکی از این چهرهها را میدید، فکر میکرد که او پادشاه است. وقتی در مقابل کرزوس که با بهترین لباسها و زیورآلات مختلف آراسته شده بود، ظاهر شد، به او گفت: «مهمان، من از شهرتی که داری، از خرد و دانش تو آگاهم. مطمئنم که سفرهای زیادی کردهای. آیا تا به حال کسی را دیدهای که مانند من لباس پوشیده باشد؟» سولون پاسخ داد: «بله، بوقلمونها و طاووسها چیزهای حتی بزرگتری از این دارند، زیرا هر چیزی که آنها را میپوشاند کاملاً طبیعی است.» کرزوس از این پاسخ شگفتزده شد و به خدمتکارانش دستور داد تا تمام خزانههای او را باز کنند و محتویات آنها را در مقابل سولون پخش کنند. او همچنین به آنها دستور داد تا گرانبهاترین کالاهای کاخ را بیاورند. وقتی همه این کارها انجام شد، سولون را نزد پادشاه بازگرداندند، که به او گفت: «آیا تا به حال کسی را شادتر از من دیدهای؟» سولون گفت: «بله، دیدم. او تلوس، یک آتنی است.» او تمام عمرش را صرف منافع جمهوری کرد و صاحب دو پسر زیبا شد و برای آنها پول کافی به ارث گذاشت تا پس از مرگش زندگی کنند. او نیز با خوشحالی و در حالی که سلاحش در دست بود و از پیروزی کشورش راضی بود، درگذشت. مردم آتن در همان جایی که او درگذشت، آرامگاه بزرگی برای او ساختند و مراسم تشییع جنازهاش را با شکوه فراوان برگزار کردند و نهایت احترام را به او نشان دادند! قورح از پاسخ او شگفتزده شد و سولون را دیوانه پنداشت و از او پرسید: چه کسی پس از این تلوس خوشبختترین مردم است؟ سولون به او پاسخ داد: «آنها کلئوبیس و بیتون هستند. آنها بسیار شجاع بودند و همیشه در جنگهایشان پیروز میشدند و یکدیگر را بسیار دوست داشتند. مادرشان کاهن بود و آنها او را بسیار دوست داشتند. مادرشان قصد داشت قربانیای به معبد خداوند تقدیم کند، بنابراین سوار ارابهای شد، اما کسی که ارابه را میکشید، تأخیر کرد. دو پسرش آمدند و ارابه را به جای گاوها کشیدند و آن را به معبد رساندند. همه مردم آنها را ستودند و برایشان دعا کردند. مادرشان از این بابت خوشحال شد و از خدایان خواست هر آنچه را که نیاز دارند به آنها بدهند. وقتی قربانی را تمام کردند و غذا خوردند، به خانههای خود بازگشتند و هر دو در یک شب خوابیدند و مردند! قورح بسیار عصبانی شد و به سولون گفت: «چرا مرا جزو خوشبختان نمیدانی؟» سولون به او گفت: ای پادشاه لیدیها، تو یکی از خوشبختترین مردم و یکی از پادشاهانی هستی که بیشترین رعیت را دارند، اما زمان بسیار متغیر است و در زمان اتفاقاتی میافتد که هیچ کس نمیتواند در آنها شک کند و رویدادها زاده میشوند. در شب و روز، و هیچ کس نمیتواند قبل از پایان جنگ، پیروزی را تشخیص دهد! قورح از امتناع سولون بسیار عصبانی شد و او را اخراج کرد.
مردم به سه دسته تقسیم میشوند: برخی از خودشان میترسند، برخی نمیتوانند از اعمال زیانبار شما خشنود شوند، و برخی معتقدند که دشمنیشان با شما برای کشورشان بسیار سودمند خواهد بود.
روزی از سولون پرسیدند: کدام پادشاهی در نظم و انضباط از همه پادشاهیها برتر است؟ او پاسخ داد: پادشاهی است که مردمش هرگز تحقیر نشدهاند و مورد ظلم قرار نگرفتهاند، و وقتی به دیگران ظلم میشود، از مظلوم دفاع میکنند و با نهایت شدت و بیرحمی، حق آنها را میگیرند، گویی خودشان مورد ظلم قرار گرفتهاند!
وقتی نصیحت میکنید، در نظر داشته باشید که به او کمک و یاری میکنید، این باعث شادی میشود.
پایان یک زندگی طولانی را در نظر بگیرید.
سولون به شاگردانش گفت: از حاکمان خود برحذر باشید، تا کسانی که بر آنها حکومت میکنید، از شما برحذر باشند و از شما اطاعت کنند.
از مخالفت با ثروتمندان بپرهیز، زیرا این کار، سیلی فقیران است.
سولون به برخی از شاگردانش گفت: کارهایتان را آسان بگیرید و سنگین نباشید؛ زیرا کسی که به سنگینی اعتقاد دارد، سنگین است.
سولون به پسرش گفت: شوخی را کنار بگذار؛ این بذر کینه است.
از سولون پرسیدند: چگونه می توانم گناه خود را کاهش دهم؟ او در پاسخ گفت: خود را در معرض دشمنی ستمکاران قرار نده.
سولون به مرد ثروتمندی که او را به خاطر فقرش سرزنش کرده بود، گفت: «پول من هرگز نمیتواند متعلق به کسی جز من باشد، اما اگر آن را به کسی بدهم، بدون هیچ کم و کاستی نزد من خواهد ماند. اما پول تو، متعلق به کس دیگری است و اگر چیزی از آن را به من بدهی، کم میشود. این پول هیچ فرقی با سنگهایی که با آنها بازی میشود ندارد، اگر بتوان به طور اتفاقی روی آنها را به هر کسی تغییر داد.»
آنکه چیزی بیپایان را میجوید، نادان است و چپ، بیپایان.
بهترین رفتار با پادشاهان، خوشرویی و گشادهرویی است.
از سولون پرسیدند: دشوارترین چیز چیست؟ گفت: اینکه آدمی خود را بشناسد و راز خود را حفظ کند.
از سولون پرسیدند: سخت ترین چیز چیست؟ گفت: اینکه انسان از تلاش خود ناامید شود.
از سولون پرسیدند: چه چیزی اخلاق مردم را فاسد میکند؟ گفت: درهم!
به تاریس گفته شد: معلم تو، میندورس، از دنیا رفته است. او گفت: وای بر من! تیزی عقلم از بین رفته است!
از تالس پرسیدند: آسان ترین کار چیست؟ گفت: اینکه انسان دیگران را نصیحت کند.
مادر تالس او را به ازدواج و اختلاط با مردم توصیه کرد. او به او گفت: مردی که جوان است برای ازدواج مناسب نیست و وقتی پیر شد، زمان ازدواج از او خواهد گذشت. بین این دو زمان، نباید همسری انتخاب کند!
حکمت را بجویید و حکمتهای اساسی را برگزینید؛ با این کار، دهان بدگویان و غیبتکنندگان را خواهید بست.
کلمات کم، گواه قدرت و دقت هستند.
افراد باهوش دوست ندارند پول زیادی جمع کنند و از وصف ثروت بیزارند، بلکه دوست دارند دانش و علومی را کسب کنند که منجر به هیچ حادثه زیانباری نشود.
خدا را شکر میکنم که مرا از زمرهی انسانهای عاقل قرار داد نه از زمرهی حیوانات، مرا از زمرهی مردان قرار داد نه از زمرهی زنان، و مرا از زمرهی رومیان قرار داد نه از زمرهی وحشیان!
جهان نه آغازی دارد و نه پایانی.
مردی از میلتوس نزد تالس آمد و از او پرسید: آیا ممکن است که اسرار ما از خدایان پنهان باشد؟ او در پاسخ گفت: هرگز چنین گمان مبر، زیرا همه اسرار پنهان از خدای بزرگ پنهان نیست.
بزرگترین چیز در جهان فضا است، زیرا هر آنچه را که وجود دارد در بر میگیرد. قویترین انگیزهها نیاز است، زیرا انسان برای رسیدن به هدف خود به هر کاری دست میزند. سریعترین چیزها عقل است، زیرا در یک چشم به هم زدن میتواند تمام کیهان را در بر گیرد. زمان از همه چیز خردمندتر است، زیرا همه چیزهای پنهان را آشکار میکند. اما بزرگتر از همه اینها عمل انسان مطابق با عقلش است!
زیاد حرف زدن کار آدمهای عاقل نیست.
اگر انسان دشمنان خود را از پریشانی نجات دهد، میتواند خار بدبختی را از زمین برکند.
عزیزان باید چه در حضور و چه در غیابشان به یاد آورده شوند.
انسان باید نسبت به والدین خود نیکی کند و از آنها حمایت نماید تا در پیری پاداش این کار را ببیند و فرزندانش در هنگام ضعف و ناتوانی که سختترین کار است، از او حمایت کنند.
آنچه هنگام مصیبتی که برای کسی رخ میدهد ما را تسلی میدهد، این است که بدانیم آن کسی که به ما آسیب رسانده، بدبختتر و در وضعیت بدتری از ماست.
کاری که برادرت را به خاطر انجامش سرزنش میکنی، خودت نباید انجامش بدهی.
خوشبختی واقعی این است که انسان از سلامتی برخوردار باشد، پول کافی داشته باشد و عمرش را در نادانی و بزدلی تلف نکند.
هیچ چیز برای انسان دشوارتر از شناخت حقیقت وجودیاش نیست.
مرد شروری نزد تالس آمد و از او پرسید: آیا جایز است که کسی وقتی قسم میخورد، حرفش را باور کند؟ او بدون فکر و بداهه به او پاسخ داد و گفت: گناه قسم خوردن کمی کمتر از زنا است.
آب، منشأ اولیه همه چیز است.
زمین چیزی جز آب یخزده نیست و هوا چیزی جز آب سنگین نیست.
هیچ چیز در دنیا وجود ندارد که روح حساسی نداشته باشد.
دلیل افزایش آب نیل، وزش مکرر بادهای دورهای است که هر ساله در زمانهای مشخصی از شمال میوزند و آنها را تا زمانی که زمین را بپوشانند، حمل میکنند.
خورشید جسمی خود-نورانی است، جرم آن صد و بیست برابر جرم ماه است.
ماه یک جسم ضخیم است که فقط میتواند نور خورشید را از یک طرف سطح خود منعکس کند.
روزی، هنگامی که تالس برای رصد سیارات از مغازه اش خارج می شد، در چاله ای عمیق افتاد. پیرزنی از خدمتکاران خانه اش به سراغش رفت، او را بیرون کشید و به او گفت: تالس، آیا ادعا می کنی که هر آنچه را که در آسمان می افتد، می دانی، با اینکه نمی دانی زیر پایت چیست؟!
هفت شهر برای زادگاه هومر با هم میجنگند: اسمیرنا، رودس، کولوفون، سالامیس، ایوس، آرگوس و آتن.
کسی که ثروت دیگران را آرزو میکند، ثروت خود را از دست میدهد.
اوریپید... همان کسی است که آتنیها او را فیلسوف تئاتر مینامیدند.
با خشونت میتوان راه را باز کرد.
فقط کسانی که باور دارند میتوانند به پیروزی برسند، میتوانند به آن دست یابند!
والاترین انگیزهها، خیر عمومی است.
من از بازوان مردی میخوانم که نخست از سواحل تروا آمد، و به دست سرنوشت به ایتالیا و سواحل لاوین تبعید شد، به جبر آسمان به رودخانه و دشت تبعید شد، و به خشم جونوی همیشه بیدار افتاد.
زنان یا از عدالت فراتر میروند... یا پایینتر از آن قرار میگیرند.
جایی که به خدایش توهین شد.
آیا ارواح آسمانی میتوانند چنین خشم شدیدی را تحمل کنند؟
دلایل خشم و غضب شدیدش هنوز در روحش فروکش نکرده بود. قضاوت پاریس و خشمش از بیتوجهی به زیباییاش، عمیقاً در قلبش حک شده بود.
تأسیس دولت روم به شدت مورد بحث و جدل بود.
اینجا و آنجا در حاشیه اقیانوس شناگری را میدیدی.
آشوب، سلاح میسازد.
آخانیهای وفادار سلاح به دست گرفتند.
خداوند حتی به دوستانی که شدیدترین ضربات را متحمل شدهاند، پایان خواهد داد.
روزی خواهد رسید که او از یادآوری مشکلاتش شادمان خواهد شد (صبحگاهان مردم اسرار را ستایش میکنند).
یه کم اونجا بمون و روز خوبی داشته باش.
در رأس ماجراجویی آنها یک زن بود.
الهه حقیقی با گامهایش پدیدار شد.
«یک لحظه صبر کن،» گفت. «این پریام است! حتی اینجا هم فضیلت پاداش خود را میگیرد، و مرگ اشکهایش را؛ حتی اینجا هم بدبختیهای انسان قلب انسان را لمس میکند! ترسهایتان را دور بریزید، زیرا شهرت ما منادی نوعی رهایی است.» و خود را با امیدهای پوچ تسلی داد.
آشیل با بازویی روبرو شد که حریفش نبود.
ذهنی که میداند چه چیزی درست است.
افتخار، نام و شکوه تو تا زمانی که رودخانهها به اقیانوس میریزند، تا زمانی که سایهها در درههای کوهستان حرکت میکنند و تا زمانی که آسمان ستارگان را میپروراند، پابرجا خواهد ماند.
من یاد میگیرم که به بدبختها کمک کنم، و در مصیبتها بیتجربه نیستم!
هر زبانی خاموش بود و هر چهرهای با حیرت به سوی او برگشت.
ای ملکه، اندوهی که تو مرا دوباره زنده میکنی، ژرفتر از آن است که کلمات بتوانند آن را بیان کنند!
چشمان من همه بدبختیها را دیده است، و سهم من در آنها کم نبوده است.
و اکنون، شب از آسمان شبنم میبارد، و ستارگان غروب، خواب را نوید میدهند!
ای مردان تروا، به اسب اعتماد نکنید! هرچه باشد، من از داناییها میترسم، حتی اگر دستانشان هدایایی بیاورد.
او برای پیروزی در مبارزه یا مرگ حتمی آماده بود.
ملت را از یک جنایت بشناسید.
مانتوا مرا به دنیا آورد، کالابریا مرا از من گرفت و امروز مرا در آغوش گرفته است.
پارتنوپ، من، که از مراتع، از کشتزارها و از رهبری آواز میخواندم.
اگر کسی گاو را بخورد، دیگر گاو نخواهد بود... بلکه همیشه انسان باقی خواهد ماند.
با شنیدن این کلمات از ترس به خودم میلرزم.
در سکوتِ ماهِ خاموشِ مهربان.
این ساعتی بود که اولین خواب بشریتِ عذابدیده آغاز شد و به لطف آسمان، شیرینترین پیام رحمت خود را دریافت کرد.
چقدر به هکتور حسادت میکنی که با زره آشیل به خانه برگشت.
همسایه ما اوکلیگون خیلی عصبانی میشود.
ما دیگر تروجان نیستیم، ایلیوم دیگر وجود ندارد، و شکوه تووسرها از بین رفته است.
شکستخوردگان تنها یک امید برای امنیت دارند: امید به ناامنی!
اندیشه بهشتی خلاف این بود.
فرصت چنین آسودگی خاطری را از دست ندهید، و همچنین چنین مدافعانی را.
او با قدمهای بیسابقهای پدرش را دنبال میکند.
ای عشق نفرین شده به طلا، دل انسان را به چه چیزی وادار نمیکنی؟
این یک هیولای غول پیکر، ترسناک، وحشتناک، عظیم و کور است.
دوباره جرقهای از آن شعله قدیمی را حس میکنم.
با هر قدم قویتر شوید.
او خودش در این مدت تلاش خواهد کرد... تا ورودی پیدا کند و منتظر ساعت مناسب برای داستانش بماند.
چه کسی ذهن عاشق را فریب داد؟
تا زمانی که خودم را به یاد دارم و تا زمانی که نفسم این اندامها را کنترل میکند، فکر کردن به الیزا برایم تلخ نخواهد بود.
زنها همیشه عجول و دمدمی مزاج هستند!
برخیز، انتقامجو، و از بقایای من بیا.
موفقیت به اینها وابسته بود، و ظاهر قدرت در واقع به آنها قدرت میداد.
پایین آمدن به آورنوس آسان است! دروازههای دارک دیس کاملاً باز هستند.
از اینجا برید، از اینجا برید... ای بی فرهنگ ها!
وقتی به جو بالاتر صعود میکنی، گامهایت را تنظیم کن؛ بدبختی هست، رنج هست!
وقتی شاخه اول میافتد، شاخه دیگری جای آن را میگیرد، که به همان اندازه طلایی است، و با فلز گرانبهای شاخه قبلی شکوفا میشود.
اکنون، اینیاس، زمان روحیهای جسورانه است، اکنون زمان قلبی قوی است.
اندوه و اندیشههای انتقامجویانه، بستر خود را در برابر آروارههای گشودهی جهنم پهن کردهاند و با آنها بیماری غمانگیز، پیری اندوهبار، گرسنگی گناهآلود و نیاز شدید ساکن شدهاند.
دستانشان با اشتیاق به سوی ساحل دوردست دراز شده است.
یا کسانی که با هنرهای کشفشده، زندگی را شریف ساختهاند؛ کسانی که خدماتشان به همنوعانشان، نامشان را در میان انسانها ماندگار کرده است.
اعضا توسط یک روح ساکن حمایت میشوند، که از طریق آن ذهنی که کل گروه را کنترل میکند با ساختار غولپیکر ادغام و در هم میآمیزد.
این کودکان با شور و شوقی شعلهور و خاستگاهی آسمانی مشخص میشوند.
ای رومی، بگذار این دغدغه تو باشد و این جوانی تو باشد: حکومت بر ملتها و اجرای قانون صلح، نجات مظلومان و مبارزه با متکبران!
دو در برای خواب وجود دارد: گفته میشود یکی از آنها از استخوان شاخ گوزن ساخته شده است که ارواح حقیقت به راحتی از آن عبور میکنند؛ دیگری صیقل داده شده تا مانند عاج بدرخشد، اما ظاهر آن کاذب است و از طریق آن نیروهای پست به آسمانهای بالا میشتابند.
برای نوابغ آن محل دعا کنید.
و اگر آسمان سخت است، او را آزاد کن...
فقط کسانی که باور دارند میتوانند به پیروزی برسند، میتوانند به آن دست یابند!
کاش مشتری سالهای رفته را به من بازمیگرداند!
صدای تشویقهای در حال دویدن، دشتِ در حالِ فروپاشی را لرزاند.
افسوس! من که این کار را کردهام، اینجا ایستادهام، با شمشیرهایتان بر من فرود آیید!
مادامی که خاندان آینیاس در کنار صخره تپه کاپیتولین قرار دارد، و «پدر» روم عصای سلطنت را در دست دارد.
پسرم، باشد که آرامش، در شجاعت جوانیات، تا زمانی که به ستارگان عروج کنی، همراهت باشد!
شانس، متحد شجاعان است.
میزان شواهد.
فیبوس این را شنید و تصمیم گرفت نیمی از نذر خود را ادا کند، اما نیم دیگر را به بادهای تند بسپارد.
خدایان از من میترسند، و ژوپیتر دشمن من است!
ای تیتوس، در سایه ساحل پهناورت آرمیدهای و با درخت چنار جنگلی، با نیِ ظریفت، معاشقه میکنی (ترانههای چوپانان).
جنگلهای پاسخگو یاد گرفتند که آماریلیس را «زیبا» بنامند!
یه خدایی این آرامش رو به ما داده، ملیبویوس.
در مورد من، من از تو متنفر نیستم، برعکس، تو را تحسین میکنم!
این شهر بر فراز همه شهرهای دیگر ایستاده است، همانطور که درخت سرو بر فراز شاخههای نازک جنگل قد برافراشته است.
یا جایی که برتون جدا از تمام جهان زندگی میکند.
چوپان کوریدون در حسرت الکسیس زیبا میسوزد.
زیاد به زیباییت اعتماد نکن، پسر زیبا (ترانههای چوپانان).
از کی فرار میکنی، احمق؟ خدایان حتی در جنگلها هم وجود دارند.
هر عاشقی به سراغ بهترین معشوق خود میرود.
حالا، جنگلها سبز هستند، و سال در زیباترین حالت خود قرار دارد.
شعر من از دل آغاز میشود.
گالاتیا، آن دختر لجباز، سیبها را به سمت من پرتاب میکند، سپس میدود و پشت درختان بید پنهان میشود، به این امید که من اول او را ببینم.
یک مار زیر چمن کمین کرده است.
قضاوت در مورد چنین اختلاف بزرگی در صلاحیت ما نیست!
روستانشینان اکنون در حال سد کردن چشمهها هستند، مراتع به اندازه کافی آبیاری شدهاند.
بگذارید ما، سنجابهای سیسیلی، آوازی بلندتر بخوانیم. نه باغهای میوه و نه درختان گز کوتاه ما را خوشحال نمیکنند؛ اگر موضوع ما زمین جنگلی است، بگذارید جنگلها شایستهی گوش کنسول باشند! آخرین عصر ذکر شده در سرود کومیایی فرا رسیده است و راهپیمایی بزرگ قرنها از نو آغاز میشود. اکنون دوشیزه بازمیگردد، اکنون زحل بار دیگر پادشاه است و نژادی جدید و بهتر از بالا نازل میشود.
عزیزم، وقتی مادرت را با لبخند تشخیص دادی، شروع کن.
آغاز کن، ای نوزاد، تو که هرگز به پدری لبخند نزدهای، زیرا هیچ اربابی تو را با مسکن خود گرامی نخواهد داشت و هیچ معشوقهای تو را با بسترش!
هر دو آرکادی هستند، هر دو آمادهاند تا یک بازی جوانمردانه را بخوانند، و هر دو آمادهاند تا مقابله به مثل کنند!
والاترین انگیزه، منافع عمومی است.
زنان یا از عدالت فراتر میروند... یا پایینتر از آن قرار میگیرند.
تو را در میان دیوار باغمان دیدم؛ تو آنجا بودی تا راه را نشان دهی، دختر کوچکی که با مادرم سیبهای آبدار جمع میکردی! من یازده ساله بودم و شروع به دوازده سالگی میکردم، و میتوانستم از زمین به شاخههای نازک دست ببرم، و حالا دیدم که چگونه سقوط کردم! چگونه کوری مرگبار مرا فرا گرفت!
حالا میفهمم عشق یعنی چی!
هر قدرتی برای همه نیست.
و من نیز توسط خواهران پیریت به خواننده تبدیل شدهام، و اکنون ترانههایی دارم، و چوپانان مرا شاعر مینامند، اما من به آنها اعتماد ندارم؛ زیرا فکر میکنم ترانههای من شایستهی واریوس یا کنا نیستند، بلکه مانند غازی در میان قوهای آوازخوان هستند.
عشق ارباب همه چیز است، ما نیز تسلیم عشق میشویم!
به خانههایتان بروید، بزهای من، پر از چراگاه، به خانههایتان بروید؛ ستاره طلوع کرده است!
شمال دور اروپا (گرجستان).
ثابت شده است که سختکوشی بر همه چیز برتری دارد و ضروریترین نیاز در یک زندگی پر از کشمکش و سختی است.
در واقع... بیایید اوسا را روی پلیون قرار دهیم و المپوس تاج برگ را روی اوسا بغلتانیم.
گیاهان و طلسمهای ترکیبی برای تودهی سوزاندن اجساد.
درود بر ساتورنالیا، مادر محصولات کشاورزی، مادر مردان بزرگ!
دهقانان بیش از هر کس دیگری از نعمت برخوردارند. باشد که آنها سعادت خود را بشناسند! زمینِ عادل، بدون هیچ تلاشی، به دور از هیاهوی سلاحهای جنگی، از آغوش خود بر آنها نعمت میپاشد.
خوشا به حال کسی که در خواندن دلایل چیزها موفق میشود.
غرش جویبار مرگِ گرسنه!
عشق بر همه چیز پیروز میشود... پس بیایید تسلیم عشق شویم.
خوشا به حال کسی که خدایان سرزمینهای جنگلی را شناخته است.
باید راهی بسازم تا از زمین برخیزم و از میان دهان انسانها پرواز کنم و به آنها حمله کنم (جورجیاس).
این همیشه فراموشنشدنیترین روز زندگی است؛ روزی که با انسانیتِ نگونبخت خود وداع میکنیم، زمانی که بیماری و پیریِ ملالآور، درد و بیعدالتیِ بیرحمانهی مرگی بیرحم، به درون ما رخنه میکنند و ما را در خود غرق میکنند.
در همین حال، زمان میگذرد، میگذرد و باز نمیگردد!
با این حال، تمام این آشوب روح، تمام این مبارزهی بیرحمانه، میتواند با اندکی غبار فرونشانده و آرام شود!
صفوف خود را تشکیل دهید و زنبورها و دستههای خفتهشان را از مزرعه بیرون برانید.
با این حال، نژاد آنها فانی باقی مانده است، و ستاره این خانه در سالهای نه چندان دور غروب میکند، و پدربزرگِ پدربزرگ در میان مردگان شمرده میشود.
او در راهپیمایی پیروزمندانه خود، قوانینی را برای ملتهای مشتاق وضع میکند و راه بهشت را هموار میسازد!
ای زنبورها، پس شما برای دیگران عسل درست میکنید. ای پرندگان، پس شما برای دیگران لانه میسازید. ای گوسفندان، پس شما برای دیگران پشم حمل میکنید.
دیگران مجسمههای برنزی زنده و ظریف خواهند ساخت. من واقعاً معتقدم که آنها چهرههای زنده را از سنگ مرمر خواهند تراشید، بهتر از خود دفاع خواهند کرد، حرکات آسمان را با قلم ثبت خواهند کرد و ستارگان در حال طلوع را نام خواهند برد. ای رومی، به یاد داشته باش که با قدرت خود بر مردم حکومت میکنی... صلح را برقرار کن، مغلوبان را ببخش و متکبران را مطیع خود ساز؛ این هنرها از آن تو خواهد بود.
من احمقانه فکر میکردم شهری که آنها رم مینامند مانند کشور خودمان است که ما چوپانان گلههای لاغر خود را به آنجا میراندیم و توله سگها مانند سگها و بچهها مانند مادران هستند و بنابراین عادت داشتم چیزهای بزرگ را با چیزهای کوچک مقایسه کنم. اما این شهر واقعاً در میان همه شهرهای دیگر سر خود را بالا گرفته بود، همانطور که درختان سرو در میان بیدهای تنومند این کار را میکردند.
فیلوتئوس (مزاحم اسکندر) به اسکندر گفت: من از کنار نقاشی گذشتم که در دست خود تصویر کنیزی را داشت که از نظر جواهرات بسیار ثروتمند بود. از او در مورد آن پرسیدم، گفت: من نتوانستم او را زیبا کنم، بنابراین او را ثروتمند کردم!
همانطور که وقتی روح از بدن خارج میشود، بوی تعفن از آن به بیرون متصاعد میشود، همچنین شخص نادانی که عقل خود را از دست داده است، سخنی نمیگوید مگر اینکه برای شنوندهاش ضرر و تعفن ایجاد میکند. همانطور که بدن به دلیل مردن، بوی تعفنی را که از آن خارج میشود، حس نمیکند، شخص نادان نیز به دلیل از دست دادن قوه تشخیص، بوی بد کلام خود را حس نمیکند!
فوروس به اسکندر گفت: اگر از خردمندان چیزی میپرسی، از من بپرس. به او گفت: چه چیزی در پیری به انسان سود میرساند؟ گفت: پول. اسکندر شگفتزده شد.
یکی از بزرگان با پسرش بر اسکندر وارد شد، در حالی که اسکندر بر سر سفرهاش نشسته بود و فورنفوس (مزاحمش) در مقابلش بود. این پسر زشتترین چهره را داشت، بنابراین پدرش به او دستور داد تا برخی از اشعارش را برایش بخواند. او خواند و این زشتترین شعری بود که میتوانست باشد و پدرش به آن افتخار میکرد. اسکندر به فورنفوس گفت: نظرت در مورد آواز این پسر چیست؟ گفت: ای پادشاه، میگویند وقتی میمونی زایمان میکند، کنار فرزندش مینشیند و از زیبایی او شگفتزده میشود و به گروه میمونها میگوید: او این همه زیبایی را از کجا آورده است؟ اما من نمیدانم و از امروز تا روز قیامت هیچ کس را در میان تمام مخلوقات جز پدرش نمیبینم که از این پسر یا آوازش شگفتزده شود!
هر دو دزد هستند؛ گیرنده و دزد!
سختی برای همه پیش میآید، زندگی مثل چرخ و فلک است و خوششانسی هیچوقت دائمی نیست.
کسی که به شخص شروری نیکی میکند، مانند کسی است که در دریا بذر میپاشد.
آشتی واقعاً مفید است، اما دعوا، دعوا به بار میآورد.
شکر و تباهی یکسانند.
فیثاغورث مرد چاقی را دید و به او گفت: چقدر برای بالا بردن دیوار زندانت تلاش میکنی!
او ابتدا خدایان جاودان را آنطور که قانون دستور میدهد، ستایش میکند.
خرد زنده را به پوست مرده تبدیل نکنید.
اموال دوستان، اموال مشترک است.
فیثاغورث به پسرش گفت: من به تو ده چیز را نصیحت میکنم، اگر آنها را به خاطر بسپاری در امان خواهی بود: با آهن نجنگ، با حسود شراب ننوش، با حسود همنشین نشو، با نادان همنشین نشو، با کسی که از تو قویتر است مخالفت نکن، با ریاکار دوست نشو، با دروغگو معاشرت نکن، با زنان زیاد معاشرت نکن، با بخیل دوست نشو و راز خود را به کسی نسپار.
اگر میخواهی چیزی را در بستر خودش ببینی، بینش خود را از آرزوها تهی کن.
بیش از هر چیز به خودت احترام بگذار.
یک شورشی از فیثاغورث خواست که نزد او بماند. فیثاغورث به او گفت: ذهن تو با آنچه برایت خوب است، مخالفت میکند و ساختمان تو پایههایش را از ریشه میکند. به ماندن من نزد خودت طمع نکن، زیرا شرط پزشکان این نیست که با بیمار بیمار باشند!
انسان باید حق والدین خود را در تربیت خود ادا کند و نسبت به فرزندان خود نیک رفتار باشد تا آنها نیز به او پاداش دهند.
سوء مدیریت، انجام کارها به شیوهای متفاوت از آنچه طبیعت در نظر داشته است، است.
از فیثاغورث پرسیدند: زمان چیست؟ گفت: روح جهان است.
مرگ او در سرزمینی غریب به سراغش آمد و دوستانش برایش سوگواری کردند. او به آنها گفت: ای دوستان، هیچ فرقی بین مرگ در وطن و مرگ در سرزمینی غریب نیست، زیرا راه آخرت از همه جا یکی است!
هر که بتواند از آزادی خود و آزادی دیگران پاسداری کند و کسی را تحقیر نکند و کسی را خوار نسازد، او سخاوتمند است.
مردم شما را فقط بر اساس تصویری که از خودتان دارید میبینند. اگر به خودتان احترام بگذارید، محترم دیده میشوید و اگر خودتان را تحقیر کنید، تحقیر شده به نظر میرسید.
اگر چیزی کوچک در ابتدا بزرگ میشود، آن را کوچک نشمارید، زیرا اگر در ابتدا با چیزی کوچک صبور باشید، در نهایت چندین برابر آن کوچک خواهد بود.
بدن مانند عود است، قوای نفس مانند میخها و روح مانند موسیقی است که از طریق وزنها صدا تولید میکند.
حکمت، داروی جانهاست.
خودش هم همین را گفت.
از فیثاغورث پرسیدند: کیست که از دشمنی مردم در امان باشد؟ گفت: آنکه نه خیری از او ظاهر شود و نه شری. پرسیدند: چگونه است؟ گفت: زیرا اگر خیری ظاهر شود، شریران با او دشمنی کنند و اگر شری ظاهر شود، نیکان با او دشمنی کنند.
عشق، برابری را بین عاشقان به ارث میگذارد.
هر کس باید با خود سختگیر باشد تا کاملاً منصف شود، تا کسی به خاطر اینکه حقیقت را میگوید، باور کردن حرفش برایش دشوار نباشد.
جهان دارای روح و شعور است و روح آن اثیر است.
ارواح از بین نمیروند، بلکه در هوا از یک سو به سوی دیگر شناورند تا زمانی که به جسمی برخورد کنند و وارد آن شوند.
مردم در این زندگی دنیوی مانند صاحبان فصل در یک مهمانی هستند. برخی برای تماشا میآیند، برخی برای تجارت و برخی برای مسابقه تا خود را برای نبرد آماده کنند. آنها نیز در این دنیا چنین هستند. برخی اسیر غرور آفریده شدهاند، برخی اسیر طمع، و برخی فقط در پی درک حقایق هستند.
انسان از سن نوزادی تا بیست سالگی پسر، از چهل سالگی جوان، از شصت سالگی مرد و از هشتاد سالگی پیر محسوب میشود و هر گاه از آن بگذرد، دیگر زنده محسوب نمیشود.
دوست من، خودم، در کس دیگری.
منشأ نخستین همه چیز واحد است، که از آن اعداد پدید میآیند، از آن نقطهها پدید میآیند، از آن نقطهها خطوط پدید میآیند، از آن خطوط سطوح پدید میآیند، از آن سطوح اجسام پدید میآیند، و از آن اجسام چهار عنصر: آتش، هوا، آب و خاک، که جهان از آنها تشکیل شده است، پدید میآیند.
زمین گرد است، در مرکز جهان قرار دارد و از هر طرف مسکونی است.
شریران را ستایش کنید، و آنها فقط بدتر خواهند شد.
از فیلو پرسیدند: چرا بچه نمی خواهی؟ گفت: چون بچه ها را خیلی دوست دارم!
فحش دادن مداوم باعث دروغگویی و نافرمانی میشود.
فیلیپ، پادشاه مقدونیه، در حالی که در بازیهای المپیک شرکت میکرد، روی شنها افتاد. وقتی بلند شد و متوجه جای زخم روی بدنش شد، گفت: «افسوس! وقتی بمیریم، چه سرزمین کوچکی ما را فرا خواهد گرفت، در حالی که اکنون با جاهطلبی بیش از حد سعی در کنترل کل جهان داریم!»
فیلیمون به همراهانش گفت: با برادرانتان با محبت، با رعایایتان با رغبت و ترس، و با مردم عادی با ترس و تحقیر رفتار کنید.
از فیلمون پرسیدند: کدام پادشاه بهترین است؟ گفت: آنکه بر خواستههای خود مسلط باشد و اسیر هوسهایش نشود.
مسیر زندگی رنگارنگ خواهد بود، اما مسیر مرگ برای همه یکسان است.
زنی که به شوهرش خیانت میکند، خانهاش را ویران میکند.
قانون زندگی این است: کارهای خوبت را کوچک بشمار، و با کارهای بدت روبرو شو.
یک ترسو از خشم به شجاعت سوق داده میشود.
تمام زمین وطن ماست، جایی که در آن متولد شده و دفن شدهایم.
به شجاعت فیزیکی خود، قدرت تفکر را نیز بیفزایید.
چقدر زیباست که سخت کار کنیم و کار خوب انجام دهیم!
اگر زنی شروع به شرمندگی از آنچه نباید از آن شرم کند، کند، در نهایت از آنچه باید از آن شرم داشته باشد، شرم نخواهد داشت!
هیچ وقت از پشت به دشمنانت خنجر نزن.
کار سخت برای یک دست آموزش دیده آسان است.
انسانهای بزرگ به دنبال ستارهها هستند؛ توده مردم به دنبال چیزهای بسیار کمتری هستند.
غایب در مقابل زبانهای یاوهگو، قهرمان است.
همیشه نکات ایمنی را به خودتان یادآوری کنید.
سرعت قضاوت در جستجوی جرم.
اگر ذهنت بر تو حکومت کند، تو پادشاهی، اما اگر بدنت بر تو حکومت کند، تو بردهای.
اگر کسی را به بردگی وادار کنی، آزاد محسوب میشوی.
ما بیشتر از اینکه به چیزهای قدیمی بچسبیم، مشتاق چیزهای جدید هستیم.
اگر آخرین لحظه زندگیام فرا برسد، از زندگیام پشیمان نیستم، زیرا میتوانم به خودم شهادت دهم که بیهوده به دنیا نیامدهام.
خردمندان از دیوانگان بیشتر میآموزند تا دیوانگان از خردمندان.
اگر میخواهی مهربانیات در یادها بماند، آن را تکرار کن.
ترجیح میدهم مردم بگویند: «چرا مجسمهای برایش ساخته نشد؟» تا اینکه بگویند: «چرا برایش مجسمهای ساخته شد؟»
کارتاخنا باید نابود شود.
وقتی زنی عصبانی میشود، دهانش را باز میکند و چشمانش را میبندد.
پرندهی محبوب من مُرد، پرندهای که نور چشم دخترم بود، پرندهای که دخترم او را بیشتر از چشم خودش دوست داشت، زیرا او به شیرینی عسل بود و دخترم را همانطور که یک دختر مادرش را میشناسد، میشناخت. او دامان دخترم را رها نمیکرد، بلکه اینجا و آنجا میپرید... او همیشه و تا ابد فقط برای معشوقهاش آواز میخواند.
این کتاب کوچک من است، زیبا و نو، و تازه صحافی شده، آن را به کسی نمیدهم.
قولهایی که یک زن به معشوقش میدهد... بر صفحات آب و هوا حک شدهاند.
به تو، کورنلیوس، که زمانی به چیزهای بیاهمیت اهمیت زیادی میدادی.
ایشالا صد سال زنده باشی.
ای عاشقان و ای کوپیدها، ای همهٔ شما با هر سلیقهای، برای سوگواری بشتابید.
پرنده خانمم رفته.
پرندهای که خانمم عاشقش بود مرده!
و حالا او در جاده تاریک قدم میزند.
که از آنجا، همانطور که میگویند، هیچکس باز نمیگردد.
حالا همه چیز تمام شده است.
لزبینهای عزیز، بیایید زندگی کنیم و عشق بورزیم!
ما به شایعات توجهی نداریم.
منتقدان بیرحم انتقاد میکنند، خورشید ممکن است غروب کند و دوباره طلوع کند، اما اگر روز کوتاه ما بگذرد، باید یک شب بیپایان بخوابیم.
دوباره هزار بار مرا ببوس.
رویاها را فراموش کن، ای عاشق احمق.
اما کاتولوس، استوار و با اراده باش.
اما برای پیدا کردن عشقم به عقب نگاه نکن.
عشق من که اکنون به خاطر اشتباه او پژمرده شده است،
همانطور که گل چراگاه، وقتی گاوآهنِ در حال عبور آن را لمس میکند، از کناره پژمرده میشود!
برایت یک بینی بسازم، و فقط یک بینی.
چه شادیای مثل این وجود دارد؛ رها بودن از نگرانیها،
و بارم را زمین گذاشتم، پس از سفری طولانی و طاقتفرسا
به خانه برمیگردم و خودم را روی تخت میاندازم
قبلاً خوابش را میدیدم! این واقعاً مناسب است.
با تمام آن مدت خدمت، خوش برگشتی، سرمیو عزیز!
با خنده از استادت استقبال کن و برگرد به
آبهای دریاچهی لودیانا را بخندان.
بخند، سرزمین من، با تمام دیوانگیهایت!
هر اتفاقی، هر کجا که باشد،
یا هر کاری که میکند، لبخند میزند، و این برای او رذیلت است،
به نظر من این یک رذیلت است، نه زیبا و نه دلنشین.
مسخره ترین گناه، اخم کردن بی دلیل است.
و اکنون بهار روزهای خندان را بازمیگرداند.
کاتولوس صمیمانهترین تشکرات خود را نثار شما میکند.
او از نظر مقام، پستترینِ شاعران است.
و بدترینِ شاعران، به اعتراف خودش،
تو بهترین مادر شوهری.
او برای من مثل یک خداست،
و بالاتر از خدا، اگر این ممکن باشد،
کسی که اغلب کنارت مینشیند؛
او میتواند ببیند و بشنود.
خندهی زیبای تو، چه بدشانسیای مرد!
حالا حالت چطوره؟ چرا عجله نمیکنی و نمیری؟
اون موجود کوچولو میتونه حرف بزنه!
ای خدای من، لزبین؛ لزبینی که زمانی
کاتولوس در میان دختران، تنها او را دوست میداشت؛
بیشتر از خودش و تمام اقوامش.
اکنون در کوچهها و گوشهها میدوند؛
برای مقابله با پسران رموس مغرور.
ببین، تورکواتوس، من یه بچه دارم،
نوک انگشتانش را از روی دامن مادرش دراز میکند و لبخند میزند.
سپس لبخندی شیرین به پدرش زد،
با لبهای نیمهباز،
او بیشتر شبیه پدرش مانلیوس است،
دقیقاً شبیه اوست، واقعاً.
حتی غریبهها هم او را میشناسند،
تنها چهره اوست که آنها را هدایت میکند
بر وفاداری مادرش.
بیدار شوید، بچهها، چون بالاخره شب از راه رسید.
به چشمان مشتاق،
هسپر پرتوهای خود را بر فراز المپوس میافکند .
زنان چه استعدادی دارند که با ساعت خوش شما برابری میکند؟
همانطور که گلی در باغ می روید،
هیچ گاوی آن را نمیشناسد و هیچ گاوآهنکوب نمیتواند به آن آسیبی برساند.
پرتوهای خورشید به آن نیرو میدهند، باران به آن رشد میدهد و هوا به آن آرامش میدهد.
بسیاری از دختران و پسران مشتاقانه منتظر آن هستند.
حق با باطل در هم آمیخته بود و همه چیز درهم و برهم.
و داوری عادلانه خدایان از ما روی برگردانده شده است.
حرفهای یک زن را باید به معشوقش نوشت.
بر باد، و بر آب روان.
از امید به جلب قدردانی مردم دست بردار،
و در مورد این باور که سپاسگزار بودن برای انسانها امکانپذیر است.
کاش میتوانستیم به هر لطفی که در حقمان میشود اهمیت بدهیم!
فراموش کردن یک عشق قدیمی و ریشه دار سخت است.
اگر زندگی من زیبا بود!
خدایان این را به خاطر تقوای من به من میدهند.
آریوس گفت: «با اجازه.»
متنفرم، عاشقم، و چرا
دوست داری از من بپرس.
نمیدانم، اما من اینطور احساس میکنم،
من خیلی درد دارم.
اگر گورِ احمق میتوانست، کالووس عزیزم، زمام امور را به دست بگیرد
از غمهایمان چیزی عزیز یا سپاسگزار.
من سرزمینهای زیادی را میپوشانم و از امواج زیادی عبور میکنم.
برادرم، با غم و اندوه به مزارت آمدهام؛
تا آخرین قربانی را در مرگ برایت بیاورم،
و آخرین نفسهای سستم را بر زمین خاموش بیرون میدهم؛
همانطور که سرنوشت، زندگیِ زندهات را از من ربود،
و او تو را ربود، برادر من، چه کار ظالمانهای کرد!
با این حال، این هدایایی را که آوردهام، بگیر؛ زیرا
پدران ما تأیید کردند.
تا هدیهای باشد برای ابراز غم و اندوه برای شیخ فقید؛
و اشکهای برادری آن را خیس کرد، بارها و بارها؛
پس خوش آمدی برادر، و برای همیشه خداحافظ!
از این شعرهایی که من سرودهام، گریزی نخواهی داشت.
ای کاش مردم روم یک گردن داشتند!
از این رو، یک شخص گناهکار در هستی وجود دارد.
کتاب بزرگ، آفت بزرگی است.
کراتوس به شاگردانش گفت: به رزق و روزی قناعت کنید و از لجاجت بپرهیزید. به خداوند متعال نزدیک شوید، زیرا خداوند متعال هرگز به چیزی نیازمند نیست. هر چه بیشتر نیازمند باشید، از او دورتر خواهید بود.
اگر نمیخواهی از خواستهات دست بکشی، تا جایی که میتوانی آرزو کن.
از کریتوس درباره کارهای زشت پرسیدند و او از پاسخ دادن خودداری کرد. سپس از او پرسیدند: چرا پاسخ نمی دهی؟ گفت: پاسخ این است که درباره آنها سکوت کنی.
اسکندر از کراتوس پرسید: «چه کسی شایستهی پادشاهی است؟» کراتوس پاسخ داد: «یا مردی خردمند که پادشاهی میکند، یا پادشاهی که در پی خرد است.»
کریتوس با مرد ثروتمندی سفر میکرد و آنها به دست راهزنان افتادند. مرد ثروتمند گفت: «وای بر من اگر مرا بشناسند!» کریتوس گفت: «وای بر من اگر نشناسند!»
اسکندر از گزنکراتس پرسید: یک پادشاه باید خود را به چه چیزی متعهد کند؟ گفت: باید شب ها در مورد منافع رعایای خود بیندیشد و روزها آنها را اجرا کند.
کسی که میخواهد در دل مردم وحشت ایجاد کند، باید خودش دائماً در ترس باشد!
سرچشمه فضایل، گریز از ظلم و امور ناپسند است.
نظم، زمان، تناسب و تعمق باید در همه چیز رعایت شود.
از بخت و اقبال شادمان مباش و از بلا و مصیبت افسرده مشو.
همیشه بکوش که عاقل باشی، نه نادان و خائن.
به دوستان و دشمنانت نیکی کن؛ با این کار، محبت عزیزانت را حفظ می کنی و می توانی محبت دشمنانت را نیز جلب کنی.
قبل از اینکه خانه را ترک کنی، به کاری که میخواهی انجام دهی فکر کن؛ بعد از ورود، دوباره به کاری که انجام دادهای فکر کن.
کم حرف بزن، زیاد فکر کن و هرگز از کسی بدگویی نکن.
همیشه با کسی که فکر میکنی از تو عاقلتر است مشورت کن؛ نگران شانس نباش، اگر دشمنی داری با او صلح کن، چیزی را به زور و اجبار نگیر و در تربیت و آموزش فرزندانت سخت بکوش.
فقرا را مسخره نکن، و اگر روزگار به تو لبخند زد، مغرور مشو، و اگر روزگار با تو بیانصافی کرد، هرگز خسته نشو، و همیشه فقط با فرد مناسبی ازدواج کن؛ زیرا اگر با زنی از جایگاه بالاتری از خود ازدواج کنی، تمام اقوام او گویی ارباب تو هستند و حرف آخر را در مورد تو میزنند!
پدر باید در مورد فرزندان دختران اختیار ویژهای داشته باشد. او آنها را ملزم به ازدواج به محض رسیدن به سن بلوغ نمیکند، بلکه تنها پس از رسیدن به کمال عقل و قضاوت صحیح، ملزم به این کار میکند.
موثرترین راه، راه میانه است.
مرد نباید جلوی غریبهها از همسرش تعریف کند و این کار برایش مناسب نیست. همانطور که دعوا کردن با او جلوی غریبهها جایز نیست، اگر از او تعریف کند، ضعف محسوب میشود و اگر جلوی مردم با او بحث کند، دیوانگی است!
دروغگو باید حافظه قوی داشته باشد.
حرص و طمع به خودی خود یک رذیلت است، اما اغلب پدر بسیاری از فضایل است.
حقیقت این است که انتقاد تند و تیز، کار ماست.
هوراتیوس هر از گاهی ظهور میکند و سرشار از جهتیابی و ظرافت است و در برخی از سبکها و اصطلاحات، جسارت بسیار شادیآوری از خود نشان میدهد.
تقریباً از هر نظر، خوبی از قانون ارزشمندتر است.
یک سگ وحشی... بیشتر از اینکه گاز بگیرد، پارس میکند.
و اینگونه شد که قدرت جهش ذهن او راه خود را پیدا کرد،
و به فراتر از مرزهای جهان آتشین رسید.
و با ذهن و روح، کیهان بیکران را پیمود.
دین میتواند چنین اعمال شیطانی را به تعویق بیندازد.
هیچ چیز را نمیتوان از هیچ آفرید.
وقتی باد امواج دریا را به هم میریزد، لذتبخش است.
مبارزه یعنی تماشای مبارزه دیگران در حالی که خودت در وسط هستی.
ایستادن روی خشکی، نه به این دلیل که شاد یا ... است
خندهدار است که کسی در دردسر افتاده یا
تنگ است، اما دیدنش از هر بدبختیای لذتبخش است
آیا شما معاف هستید؟ تماشای مسابقات هم لذتبخش است.
جنگ در تمام جلوههای آن بر فراز دشتها؛ در حالی که در آن شرکت نمیکند
تو در این خطر هستی. اما چیز بیشتری وجود ندارد.
زندگی در مکانهای مرتفع و آرام لذتبخشتر است؛
تو در ارتفاعات با تعالیم محکم و استوار هستی
مردان خردمند؛ جایی که به دیگران نگاه میکنید و آنها را مشاهده میکنید
آنها میآیند و میروند، و بیهدف راه میروند.
راهنمایی در جستجوی مسیر زندگی در مبارزه
برابری فکری، یا رقابت در حق نخستزادگی،
آنها شب و روز در مبارزهای سخت برای بالاتر رفتن از بقیه میجنگند.
به اوج قدرت برسید و بر جهان حکومت کنید!
بنابراین کمبود در مجموع چیزها دائماً جبران میشود،
انسانها با داد و ستد زندگی میکنند، بنابراین تعداد آنها افزایش مییابد.
برخی از گونهها فراوان هستند، در حالی که تعداد برخی دیگر رو به کاهش است.
فقط یک عصر یا یک صبح است تا قبایل تغییر کنند
موجودات زنده، مانند رقبا: هر کدام تسلیم میشوند.
یکی برای دیگری شعله زندگی است.
از دل این چشمه لذت، طعم تلخی جاری است
مزه؛ خفه کردنشان حتی در میان گلها!
بزرگترین ثروت، قناعت به کم است، زیرا جایی که قناعت باشد، نیازی نیست.
از دود تا شعلههای آتش.
درباره انجیر میگویند: انجیر، و درباره قایق میگویند: قایق.
ستمگر خدایان را خشنود میکرد، اما ستمدیده کاتو را خشنود میساخت.
یه روح هست به اسم مجید.
او فکر میکند که تا حالا هیچ کاری نکرده، چون کاری هست که باید انجام دهد.
نامی مشهور است که مورد احترام ملت هاست.
جایگاه خدایان جایی است که زمین، دریا، هوا، آسمان و فضیلت وجود دارد؛ پس چرا خدایان آسمان را جستجو میکنید؟ زیرا هر آنچه میبینید و هر آنچه لمس میکنید، مشتری است.
زئوس! زئوس هر که هست، من فقط داستانهایی از او میدانم.
خوبیای که میتوان بخشید، میتوان منتقل کرد.
در ترس، نزول تدریجی به سوی حقارت وجود دارد.
این من نیستم که خونت را خواهم ریخت، این قانون شهر است که...
از حدود او تجاوز کردی و او را کوچک شمردی، و هوای نفس خود را بر او ترجیح دادی، و [از او] روی گرداندی.
به جای اطاعت از قوانین، مرتکب این گناه علیه شوهر و فرزندانم شوم،
و زندگی شرافتمندانهای داشته باشید.
جنایتکاران اعتراف نمیکنند که دشمنانشان راست میگویند، بلکه خودشان دروغ میگویند و چنین سخنانی را از خود میبافند تا خشم کسانی را که به آنها گوش میدهند، علیه بیگناهان برانگیزند.
حرص و طمع، تجمل و رفاه، آفتهای وحشتناکی هستند که با کلنگهای بیرحم خود ملتها را نابود میکنند.
وای بر مغلوبان!
من سی و شش سال به خاطر این سوگند جنگیدهام؛ زیرا این سوگند مرا در زمان صلح از کشورم رانده و مرا همچون راندهای از کشورم به کاخ سلطنتیام رانده است.
عدالت ساده است، حقیقت آسان است.
باور کنید، عاقلانه نیست که بگوییم «من زندگی خواهم کرد.» زندگی فردا خیلی دیر است! امروز را زندگی کن.
چیزهای خوب زیادی وجود دارد، چند چیز مشابه وجود دارد، و حتی چیزهای بد بیشتری هم وجود دارد که ما اینجا میخوانیم، از جمله کتابی از آویتوس .
من تو را دوست ندارم، سابیدیوس ، و نمیتوانم بگویم چرا، فقط میتوانم بگویم که دوستت ندارم!
از اینها تعریف می کنند، اما دیگران را می خوانند!
او احساس میکند که روزهای خوب، روزهایی که فنا میشوند و به قیمت جان ما ثبت میشوند، به سرعت میگذرند.
نه زندگی کردن، بلکه زندگی کردن در سلامت.
شهر روستایی.
خوشبختی چیز زیادی نمیخواهد؛ خوشبختی یک فرد در این است که کاری را انجام دهد که با کارش سازگار است.
مرگ نزدیک است و تو زیاد زنده نخواهی ماند، پس تا زندهای، نیکی کن.
مرگ راز طبیعت است.
زندگی ما از افکار ما ساخته شده است.
اگر کسی از شما انتقاد کرد، از شما متنفر بود یا حرف بدی در مورد شما زد، به او نگاه کنید و موقعیت او را در نظر بگیرید. خواهید دید که نیازی نیست به اینکه او در مورد شما چه فکری میکند، چه خوب و چه بد، اهمیت دهید.
نیازهای کمی داشته باشید و به کسی اعتماد نکنید.
مردم از یکدیگر متنفرند، میخواهند از یکدیگر پیشی بگیرند و در مقابل یکدیگر سر تعظیم فرود میآورند.
اگر چیزی درست نیست، نگویید و اگر قانونی نیست، انجام ندهید.
در آرامش باش و از کسی کمک و تسلی نخواه؛ هر کس باید به تنهایی و بدون تکیه بر دیگران، قائم به خود باشد.
هر که در پی آرامش و پشیمانی است، باید به فضایل اطرافیانش بیندیشد و در کار این یکی، فروتنی آن یکی، آزادی آن یکی و غیره تأمل کند. زیرا فضایل، هنگامی که در کسانی که میشناسیم و با آنها معاشرت میکنیم، آشکار میشوند، روح را خشنود و مسرور میکنند. افسوس! چه بسیار دوستانی که جز ظاهر و قیافهشان چیزی از آنها نمیدانیم! از جوهره ذهن و روحشان هیچ نمیدانیم. به یاد داشته باشیم که اهمیت داشتن دوست، تنها با اهمیت مراقبت از آنها برابری میکند.
تو با مردم جز با دوست داشتن آنها راهی نداری. به خوبیهایشان با ستایش، به گناهانشان با شفقت و مهربانی و به بدیهایشان با بخشش بنگر.
خودتان را بیش از حد ارزیابی نکنید، بیش از حد به خودتان بها ندهید و اجازه ندهید شرایط بر افکارتان غلبه کند.
من نه ترجیح میدهم لطف کسی را بپذیرم و نه میتوانم تلافی کنم.
ارزش یک فرد با خواستههایش سنجیده میشود.
بهترین مردم کسانی هستند که از دنیا بروند، بدون اینکه دروغ بگویند و ادعایی در مورد آنچه در آن نیست، داشته باشند و بدون اینکه تعدی و خیانت کنند.
بهترین راه انتقام گرفتن از کسی که به شما بدی کرده است، این نیست که مثل او شوید. اگر به شما بدی کردند، فوراً نگاه کنید که چه چیزی آنها را به انجام کار خوب یا بد سوق میدهد، خواهید دید که آنها سزاوار ترحم هستند، نه خشم.
خودت را با سرنوشتت در زندگی وفق بده، و عاشق آدمهایی باش که قرار است با آنها زندگی کنی.
توانایی یک فرد برای داشتن یک زندگی شاد، به تفکر و عمل خودش بستگی دارد.
اگر میخواهی شاد باشی، به فضایل اطرافیانت فکر کن، و در مورد فعالیت یکی، فروتنی دیگری، سخاوت سومی و پاکدامنی چهارمی تأمل کن. هیچ چیز در دنیا مانند تأمل در فضایل کسانی که با آنها زندگی میکنی، تو را وسوسه نخواهد کرد.
اگر از درستی، راستی، صداقت، هوش و جوانمردی پیروی میکنی، پس با آنها محتاط باش و اگر از آنها منحرف شدی، فوراً به آنها بازگرد.
هر که بدی کند، به خود بدی میکند و هر که ستمکار باشد، به خود بدی میکند، زیرا خود را بد کرده است.
هرگاه خشم در درونت شعلهور شد، به یاد آور که طبیعت مردان نرمخو و مهربان است، نه تسلیم هوسهایشان. هر چه انسان از خشم شدید آزادتر باشد، به قدرت نزدیکتر است.
اگر تنبلی مانع از سحرخیزی شما میشود، به خودتان بگویید که من برای انجام کار مردان بیدار میشوم.
داشتن هزار دوست را زیاد ندان، زیرا هزار دوست کم است. و داشتن یک دشمن را کم ندان، زیرا یکی هم زیاد است.
نیازهایت را کم کن و نگرانیهایت را با کسی در میان نگذار.
هر وقت با کاری روبرو شدید، از خود بپرسید: آیا از انجام آن پشیمان خواهم شد؟
زندگی جنگ است و سفر در سرزمینهای بیگانه، و هوس پس از آن سایهای زودگذر.
در کار خود تأمل کن و آن را مورد بررسی قرار بده، در راه حق بکوش و با خوشرویی، فروتنی و بدون ریا، سخن عادلانه بگو.
به حرفه ای که یاد گرفته ای عشق بورز و از آن راضی باش.
هر طور که افکارتان باشد، اخلاقتان نیز همان طور خواهد بود.
عمل کردن بر اساس طبیعت یا عقل برای افراد عاقل یکسان است.
مرگ چیزی شبیه تولد انسان است؛ هر دو از اسرار طبیعت هستند.
از موفقیت خود خوشحال باشید، حتی اگر کوچک باشد، زیرا کوچک لزوماً کوچک نیست.
تا فرصت داری برو، و اطرافت را هم نگاه نکن که کسی تو را ببیند یا نه.
خرمن زندگی را درو کنید، همانطور که خوشههای رسیده گندم را درو میکنید.
هر چیزی نظر و دیدگاه خودش را دارد. چیزی که یک فرد را از دیگران بدتر نمیکند، چگونه میتواند زندگیاش را از دیگران بدتر کند؟ مرگ، زندگی، درد، لذت و امثال آن که همگی با یکدیگر برابرند، ما را درستکارتر یا فاسدتر نمیکنند.
خیلی زود همه چیز را فراموش خواهی کرد، و خیلی زود همه تو را فراموش خواهند کرد!
هر اتفاقی که میافتد به نوعی رخ میدهد؛ شما یا به طور طبیعی طوری آفریده شدهاید که آن را تحمل کنید یا نه. اگر چیزی است که ذاتاً میتوانید تحمل کنید، پس شکی نداشته باشید، اما اگر چیزی است که ذاتاً نمیتوانید تحمل کنید، پس به یاد داشته باشید که این طبیعت شماست که آنچه را که میدانید به نفع شماست، یا آنچه را که باید تحمل کنید، تحمل کنید.
هیچ کس چیزی را که طبیعت او را برای تحمل آن آماده نکرده است، به دست نمیآورد.
اگر کار خود را با صداقت و نیت خیر انجام میدهید، ناامید نشوید و امید خود را از دست ندهید، و این همیشه به موفقیت منجر نمیشود.
وقایع زمان مانند گلهای رز بهاری و میوههای پاییزی از پی یکدیگر میآیند.
هر اتفاقی که بیفتد، باید بیفتد.
هر سختی که به تو برسد از روی عدل است، زیرا تو آنچه را که خیر فردا است برگزیدهای، نه امروز.
هر اتفاقی که برایت بیفتد، از ازل برایت نوشته شده است.
هر وقت که در مورد اتفاقی که برایتان افتاده نگران و غمگین هستید، فراموش کردهاید که هر اتفاقی طبق قوانین کیهان میافتد. فراموش کردهاید که اگر کسی به شما آسیبی برساند، به شما ربطی ندارد. فراموش کردهاید که هر اتفاقی که میافتد، همیشه به همین شکل بوده، به همین شکل خواهد بود و اکنون در همه جا در حال رخ دادن است.
به زودی همه ما پوشیده از خاک خواهیم شد و سپس خاک تغییر خواهد کرد و هر آنچه از این تغییر پدید آید نیز تغییر خواهد کرد و این روند تا ابد ادامه خواهد داشت. اگر آدمی در این نوسانات پی در پی مانند توالی امواج تأمل کند و سرعت حرکت آنها را در نظر بگیرد، هر آنچه فانی است را ناچیز خواهد شمرد!
به هر آنچه وجود دارد بنگر، خواهی دید که متلاشی و دگرگون میشود، تباه و پراکنده میگردد، و خواهی دید که همه چیز به طور طبیعی برای پایان یافتن به مرگ ساخته شده است. به یاد داشته باش، کسانی که از فراز و نشیبهای زمان خسته شدند، کسانی که به شهرت گسترده دست یافتند، و کسانی که بدترین دشمنیها را متحمل شدند؛ همه آنها هلاک شدند، و از کارشان چیزی جز دود و خاکستر باقی نماند، داستانی که باید گفته شود یا ناگفته بماند!
چه کوتاه است زمانی که برای انسان مقدر شده است! چه باریک است سهم او از فضا! و چه ناچیز است نقطهای از زمین که بر آن گام برمیدارد! هیچ چیز بزرگ نیست مگر عمل صالح.
طوری زندگی نکن که انگار ده هزار سال دیگر برای تلف کردن داری؛ مرگ پشت در ایستاده است، پس تا زندهای و میتوانی، کارها را درست کن.
اگر کاری را برای خیر عمومی انجام دهی، پاداش خود را دریافت کردهای، پس ای انسان، این را همواره به یاد داشته باش و از انجام کار نیک دست نکش.
من از تجربه آموختهام که سعادت نه در جستجوی عقلانی است، نه در ثروت، نه در شهرت، نه در پناهندگی و نه در هیچ جای دیگر. پس کجاست؟ در انجام آنچه عقل حکم میکند، است، یعنی هیچ خیری برای انسان نیست مگر در تسلیم شدن به اصولی که از آنها عدالت، عفت، جوانمردی و آزادی سرچشمه میگیرد، و هیچ شری نیست مگر در نقض آنچه گفته شد.
من ترجیح نمیدهم لطفی را که نمیتوانم جبران کنم، بپذیرم.
مردم در بیابان، سواحل دریا و قلههای کوه به دنبال تنهایی هستند و من تمایل دارم که در تمایلات آنها سهیم باشم. با این حال، این میل در کسانی که روحهای بزرگ و آرمانهای والا دارند، یافت نمیشود. انسان میتواند هر زمان که بخواهد به خلوتگاههای درونی خود برود و هیچ جایی در دنیا وجود ندارد که بتوان در آن آرامش و دوری از آنچه او را آزار میدهد، به ویژه کسی که افکارش عاری از آلودگی است، یافت.
هر کاری که عزت نفس شما را به انجام آن فرا میخواند، فوراً و بدون تردید و شک انجام دهید.
خودتان را آموزش دهید، حتی اگر در مورد کارهایی باشد که از انجام آنها دست کشیدهاید. به عنوان مثال، دست چپ را در نظر بگیرید؛ به دلیل آموزش، این دست نسبت به دست راست، توانایی بیشتری در کنترل افسار دارد.
مردم اغلب به همان اندازه که بیش از حد کار میکنند، از کار نیز غفلت میکنند.
مراقب آنچه پیش روی شماست باشید؛ چه یک نظر باشد، چه یک کلمه، چه یک عمل.
اگر در درون خود موجی از خشم احساس می کنید، به یاد داشته باشید که نرمی و مهربانی از صفات بارز مردان است، تسلیم هوس های آنها نشدن. هر چه انسان از خشم شدید آزادتر باشد، به موفقیت نزدیکتر است.
هیچ کاری را بدون دوراندیشی و هدفی سنجیده انجام ندهید، و بگذارید تمام اعمالتان برای خیر عمومی باشد.
ارزش یک فرد باید با خواستههایش سنجیده شود.
خیلی چیزها را در دیگران ببخش، اما هیچ چیز را در خودت نبخش.
فقط یک چیز مرا آزار میدهد: انجام کاری که طبیعت بشر آن را مجاز نمیداند، یا به شیوهی انجام آن مجاز نیست، یا در زمانهی حاضر مجاز نیست.
اگر جایز نیست، پس انجامش نده. اگر درست نیست، پس آن را نگو.
هر چیزی که وجود دارد هدفی دارد، پس هدف وجود شما چیست؟ اگر بگویید لذت است، پس عقل با شما مخالف است.
عمل کردن بر اساس طبیعت یا عقل برای افراد عاقل یکسان است.
اگر هر کاری را طوری انجام دهید که انگار آخرین کار شماست، آیا از این توهمات جان سالم به در خواهید برد؟
او صاعقه را از آسمان ربود، و به زودی عصا را از چنگ جباران خواهد ربود.
(نوشته شده روی مجسمه بنجامین فرانکلین.)
زندگی بدون آفرودیت طلایی چیست و چه لذتهایی دارد؟ من هرگز روزی را بدون نفرت از هدایای او نگذراندهام: بوسههای دزدیده شده، هدایایی به شیرینی عسل و آغوش معشوقان؛ همه اینها و موارد مشابه، برای مردان و زنان، شیرینترین و بزرگترین هدایایی هستند که جوانی میتواند ارائه دهد، پیش از آنکه پیری با دردها و مشکلاتش از راه برسد و آنها را نیز زشت و شیطانی کند.
نگرانیهای شیطانی دور و بر انسان میچرخند و رگهای قلبش را تنگ میکنند، به طوری که دیگر از دیدن نور خورشید لذت نمیبرد. مردان جوان با کجخلقی به او نگاه میکنند و زنان با تمسخر به او مینگرند.
برای اینکه انسان چنین عشقی داشته باشد، خداوند انسان را آفرید.
این ازدواج، ازدواج رسمی نیست.
ازدواج بلایی است که مردم سر خودشان میآورند.
وقتی درخت بلوط میافتد، همه چوب جمع میکنند.
اثر مکانیکی از جانب خدا.
آرزو کن بیشتر از اینکه ثروتمند باشی، دربارهات صحبت شود.
کسی که خدایان او را دوست دارند، جوان میمیرد.
فرصت بهتر از کاری است که انجام میدهی.
وجدان، پروردگار همه انسانهاست.
خندیدن بیدلیل در میان مردم، یک پدیده شوم و رایج است.
او را به سطح بالاتری میبرند تا سقوطش شدیدتر شود.
با معاشرت با افراد شرور، خودتان هم شرور میشوید.
مرد خردمند ثروت را در وجود خود حمل میکند.
خشم زندگان مدت کوتاهی طول میکشد.
عادل یک بار پولدار نمیشود.
دو نعمت زندگی، سلامتی و عقل است.
روابط شیطانی باید نیتهای خوب را خراب کنند.
ازدواج با یک فرد فقیر سه برابر بدشانسی میآورد.
قانون به خاطر خود قانون حفظ میشود، اما قانونی که نقض شود، هم قانون است و هم مجری آن.
هر جا زنی پیدا کنی، انواع شرارت را هم پیدا میکنی.
دو مرد از دختر نوموس خواستگاری کردند، یکی از آنها ثروتمند و دیگری فقیر بود. مرد فقیر دختر را به ازدواج او درآورد و نه مرد ثروتمند را. اسکندر علت آن را از او پرسید و او گفت: ای پادشاه، مرد ثروتمند احمق بود و ادب حفظ ثروت خود را نداشت، در حالی که مرد فقیر ادب داشت و انتظار میرفت ثروتمند شود!
ای روح کوچک، سرگردان و دلپذیر، ای مهمان و همراه جسم، اکنون کجا خواهی رفت، رنگپریده، خشک و برهنه، و دیگر مانند گذشته بازی نخواهی کرد!
در ارزیابی خود از چیزها دقت کن؛ بهترین چیزها، میانهروها هستند.
یک پسر لازم است... زیرا با او ثروت خانه افزایش مییابد.
هیچ کس نمیتواند ملوان شود، مگر اینکه دل باخته باشد، یا بخواهد از بدهی یا گرسنگیِ بیباکانه نجات یابد.
از سود نامشروع بپرهیز، زیرا سود نامشروع به همان اندازه زیانبار است.
ما میدانیم چطور دروغ بگوییم انگار که راست است؛ میدانیم چه زمانی میخواهیم یک افسانه را به حقیقت تبدیل کنیم.
بهترین چیزی که یک مرد میتواند داشته باشد، همسر خوب است و هیچ چیز بدتر از همسر بد و حریص نیست، زنی که شوهران خود را، هر چقدر هم که قوی باشند، بدون توسل به شعلههای آتش، کباب میکند و آنها را قبل از موعد به پیری میرساند!
کسی که دیگران را بدبخت میکند، خود را نیز بدبخت کرده است، و نقشههای بد، جز دامنگیر خودِ آنها نمیشود.
هرگز با دوستی چون برادر رفتار نکن، مگر به شرطی که آغازگر پرخاشگری نباشی و برای ارضای عشقت به غیبت به او دروغ نگویی. با این حال، اگر او آغازگر پرخاشگری شد و با گفتار یا کردار به تو حمله کرد، فراموش نکن که به او پاسخ متقابل بدهی. اما اگر دوباره به دنبال دوستی توست و تمایل خود را برای آرام کردن تو نشان میدهد، آغوش خود را به روی او باز کن. چقدر حقیر است که انسان امروز همنشین یک دوست و فردا همنشین دیگری باشد! و به چهرهات فرصت نده که زهر شرم را در قلبت بپاشد!
خدایان از انسانی که بیکار زندگی میکند خشمگین هستند، و مردم نیز همینطور، زیرا او مانند زنبورهای نر بیخیال است که تلاشهای زنبورها را خراب میکنند و بدون کار کردن غذا میخورند!
کار کردن ننگ نیست، اما تنبلی ننگ است.
با کار کردن، مردم ثروت و گوسفند به دست میآورند و با کار کردن، عشق عظیم خدایان جاودان را به دست میآورند.
شما باید به حقیقت گوش دهید و خشونت را ستایش نکنید؛ هیچ خیری در خشونت برای یک مرد فقیر و بیبضاعت وجود ندارد، و حتی برای یک مرد ثروتمند هم خیری در آن نیست!
زشت بودن آسان است، و راه رسیدن به آن هموار و سنگفرش شده است، گویی نزدیک محل سکونت ماست؛ اما خدایان جاودان عرق جبین را میان ما و فضیلت قرار دادهاند، که جز از طریق مسیری طولانی و ناهموار در آغاز سفر نمیتوان به آن رسید، به طوری که وقتی به پایان آن میرسیم، با وجود مشکلات بزرگی که در ابتدا آن را احاطه کردهاند، بسیار آسان میشود.
هر کس عمداً در شهادت خود دروغ بگوید، سوگند دروغ بخورد، به عدالت لطمه میزند و مرتکب گناهان جبرانناپذیری میشود و نسل خود را پس از خود ناشناخته میگذارد، اما نسل کسی که به سوگند خود وفادار باشد، پس از مرگش شکوفا و تکثیر میشود.
هرج و مرج در جهان حاکم بود... سپس زمین آفریده شد و پایه محکمی برای همه چیز بود... و عشق در آفرینش به دنبال آن آمد.
سخاوت صفتی نیکوست، در حالی که بخل صفتی ناپسند است که مرگ را به دنبال دارد. کسی که با میل و رغبت میبخشد، هر چقدر هم که ببخشد، از آن خشنود میشود، وجدانش آسوده و سینهاش گشاده میشود. اما کسانی که نفسشان به بخل راضی است، گویی چیزی را برای خود نگه میدارند، این بخل قلبشان را تنگ میکند، هر چقدر هم که کم باشد. و هر کس چیزی به داشتههایش بیفزاید، از شر گرسنگی با برق زدن چشمش در امان خواهد بود، زیرا اگر کمی بر کمی بیفزاید و به این روش ادامه دهید، به زودی مازاد آن کم زیاد میشود.
به کسانی که به شما میدهند، بدهید و به کسانی که نمیدهند، ندهید.
کسی که به حرف یک زن اعتماد میکند... مانند کسی است که به یک دزد اعتماد میکند.
سود ناچیز مانند ضرر است.
حتی یک احمق هم از طریق رنج و درد یاد میگیرد.
همسایه بد شر بزرگی است، اما همسایه خوب خیر بزرگی است.
مبادا زنی بیبندوبار با لباسهای گشادش تو را فریب دهد، تملق گوید و فریب دهد، زیرا او جز روزی تو را نمیخواهد؛ زیرا کسی که به عنصر زنان اعتماد کند، مانند کسی است که به گروهی از منافقان اعتماد کرده است!
بهترین مردم کسی است که همه چیز را برای خود در نظر میگیرد، عواقب و نتایج کارها را زیر نظر دارد، عبرت میگیرد و به نصیحت ناصح سخنور گوش میدهد. اما کسی که از عبرت دیگران عبرت نمیگیرد، نمونهی یک انسان بیفایده است.
ای چوپانان صحرا! شرم بر شما، ای بدبختان! ای شکمپران! ما میدانیم چگونه بسیاری از سخنان نادرست را که درست به نظر میرسند، بگوییم، همانطور که میدانیم چگونه هر زمان که بخواهیم، سخنان درست را بگوییم.
درود، ای دختران زئوس! به من سرود شیرین عطا کنید و از فرزندان متبرک و جاودانه خدایان جاودان، که از زمین و آسمان پرستاره و شب ژرف زاده شدهاند و در دریای شور پرورش یافتهاند، بسرایید. به من بگویید که در آغاز چگونه خدایان زمین، رودخانهها، دریای بزرگ و خروشان، ستارگان چشمکزن و آسمانهای بلند را آفریدند و کدام یک از خدایان نیکوکار از آنها زاده شد؟ چگونه ثروت خود را تقسیم کردند و جلال را بین خود تقسیم کردند؟ چگونه آنها ابتدا المپ پر پیچ و خم را اشغال کردند؟ ای الهههای پاکدامن خانه المپ، از این چیزها از آغاز برایم بگویید و به من بگویید که کدام یک از آنها ابتدا به وجود آمد.
زیرا از او عنصر زنان و جنس لطیفتر زاده شد، و از او نسل زنان دردسرساز پدید آمد؛ زنانی که در میان مردان دردسر و آشوب ایجاد میکنند، و فقر را با آنها نمیرانند، بلکه فقط ثروت را با آنها تقسیم میکنند، همانطور که زنبورها در کندوهای تاریک، سنجاقکها را که با عشق به آسیب و آزار به دنیا آمدهاند، در طول روز تا غروب آفتاب تغذیه میکنند، و همانطور که زنبورها در ساختن شانههای عسل سفید کار میکنند، در حالی که سنجاقکها در کندوهای سرپوشیده دراز کشیدهاند، و تنها دغدغه آنها پر کردن شکم خود با آنچه زنبورها برای جمعآوری آن زحمت میکشند، است.
به همین ترتیب، زنان توسط زئوس، خدای متعال رعد، آفریده شدند تا منبع آسیب به بشریت و مایه بدبختی آنها در ارتکاب گناهان باشند!
با این حال، نه تنها یک نوع مبارزه وجود دارد، بلکه در سادهترین سطح دو نیز وجود دارد، و اگر با دقت به آنها نگاه کنید، متوجه خواهید شد که یکی شایسته ستایش و دیگری شایسته سرزنش شماست. تفاوت بین آنها بسیار زیاد و واضح است؛ زیرا یکی با جنگ و ستیز شیطانی زندگی میکند و بنابراین عاری از هرگونه حس شفقت است و هیچ کس را در میان بشریت پیدا نخواهید کرد که به آن رحم کند. اما دیگری، پسر ارشد تاریکی تاریک و پسر کرونوس است که بر تخت آسمان نشسته و در گوشه و کنار فضا ساکن است. او آن را در ریشههای زمین کاشت و با تحریک افراد غیرفعال به عمل، نسبت به بشر دلسوزتر شد.
هیچ کس اشتیاقی به کار کردن ندارد، مگر اینکه همسایهاش را ببیند و او را جوانی بیابد که گامهایش را دراز میکند تا شخم بزند، بکارد و خانهاش را به زیبایی مرتب کند. به همین ترتیب، اگر همسایهای ببیند که برای خرید عجله میکند، ممکن است با او رقابت کند.
ممکن است کوزهگر با کوزهگر قهر کند، زرگر با زرگر، گدا با گدا حسادت کند، و خواننده با خواننده!
کسی که به دیگران بدی میکند، به خودش بدی میکند.
نگذارید در حالی که حواستان پرت است و به حرفهای دیگران گوش میدهید و به اختلافات دادگاهی نگاه میکنید، بین شما و قلبتان و کارتان نزاعهای کینهتوزانه ایجاد شود. زیرا کسی که به دادگاهها و پروندهها توجه میکند، کسی است که به اندازهی یک سال گندم ذخیره دارد. هر زمان که بیش از این مقدار داشته باشید، ممکن است بر سر اموال دیگران دعوا و نزاع راه بیندازید، اما دیگر فرصتی برای این کار نخواهید داشت.
خدایان وسایل زندگی را از انسانها پنهان میکنند، وگرنه میتوانستید هر کاری را در یک روز انجام دهید و آن روز به اندازهای برایتان فراهم میکرد که بتوانید یک سال تمام بدون هیچ سختیای زندگی کنید.
هیچ پدری با پسرانش موافق نخواهد بود، و نه پسرانی با پدرانشان، و نه مهمانی با میزبانش، و نه همکار با همکارش. برادری برای برادرش به اندازه قبل عزیز نخواهد بود. اگر والدینشان زود پیر شوند، مردم به آنها احترام نخواهند گذاشت، بلکه آنها را با سخنان آزاردهنده سرزنش خواهند کرد، زیرا قلبهایشان گناهکار است و از صفات خدایان قدردانی نمیکنند. آنها به خاطر مهربانی که پدران پیرشان به آنها نشان دادهاند، پاداش نخواهند داد، زیرا آنها از زور به عنوان سلاحی برای تثبیت حقوق خود استفاده خواهند کرد. فردی در غارت شهر دیگری تردید نخواهد کرد، و کسی که به وعده خود عمل میکند، نیکی میکند یا نیکوکاری میکند، طرفداری نخواهد کرد، اما مردم تمایل دارند گناهکار و اعمال ظالمانهای را که مرتکب میشود، ستایش کنند!
عدالتی جز با زور برقرار نخواهد شد و نشانههای احترام از بین خواهد رفت و مرد شرور بدون هیچ تردیدی با سخنان تند و با سوگندهای محکم به حقیقت سخنانش به صاحبمنصبان حمله خواهد کرد و حسادت با نالههای تیز و چهرهی زشتش، بدبختترین انسانها را آزار خواهد داد.
چرا احمق فقط وقتی تلخی درد را میچشد درس میگیرد؟
چشم زئوس، اگر همه چیز را میبیند و همه چیز را میفهمد، اگر صاحبش بخواهد و اراده کند، از همه این چیزها نیز آگاه است. و همچنین از نوع عدالتی که در شهر جریان دارد، غافل نمیشود.
پرسیس، تو باید این مسائل را از صمیم قلب بپذیری و به جای فکر کردن به توسل به خشونت، به صدای عدالت گوش کنی.
شرم، همراه بدشانسیِ انسان فقیر است، شرمی که اغلب به بشر آسیب میرساند و اغلب به او سود میرساند، اما شرم همراه فقر است، در حالی که جسارت همراه ثروت.
ثروت نباید غصب شود؛ ثروتی که خدایان به او ارزانی داشتهاند بسیار بهتر است؛ زیرا اگر کسی ثروت هنگفتی را با زور و خشونت غصب کند، یا اگر آن را با دروغ تصاحب کند، چنانکه اغلب اتفاق میافتد وقتی که سود، وجدان انسانها را اغوا و کور میکند، و وقتی نیکی جایگزین عفت میشود، خدایان به زودی آن مرد را از قدرت محروم کرده و او را خوار میکنند، و او فقط برای مدت کوتاهی از ثروت بهرهمند میشود.
دوستت را دعوت کن، دشمنت را به حال خود بگذار، و به خصوص همسایهات را که در نزدیکی تو زندگی میکند، دعوت کن؛ زیرا اگر اتفاق بدی در محل رخ دهد، همسایگان بدون هیچ گونه آمادگی فوراً نمیآیند، در حالی که خویشاوندان تا زمانی که وسایل خود را جمع نکردهاند، صبر میکنند.
کسی که همسایه خوبی دارد، آبرو دارد.
گاو نر نمیمیرد مگر اینکه همسایهی بدی داشته باشد.
از همسایهات پیمانهای نیکو بگیر، سپس آن را با همان پیمانهای که به تو داده است، یا با پیمانهای بیشتر از آن، به او بازگردان، تا اگر روزی نیازمند شدی، کسی را بیابی که به تو کمک کند.
با راستگویان دوست باش و به دیدار کسانی برو که به دیدار تو میآیند.
به کسی که به تو میبخشد، ببخش و از کسی که به تو نمیدهد، دریغ کن. بسیاری به سخاوتمندان میبخشند، اما هیچکس به خسیسان نمیبخشد.
وقتی بشکه شراب تازه باز شده و همچنین وقتی شراب نزدیک به ته آن است، به اندازه کافی از آن بردارید و در این بین صرفه جویی کنید؛ احتکار کردن وقتی شراب به ته رسیده اشتباه است.
اگر به دوست خود وعده پاداش میدهید، بگذارید وعدهتان عملی شود.
با برادرت از ته دل بخند، سپس شاهد بخواه؛ زیرا ایمان (یعنی اعتماد) و فقدان آن، هر دو، مایه هلاکت انسانند!
اول از همه، برای خودت خانهای، همسری و گاوی برای شخم زدن تهیه کن. زن باید برده باشد، نه همسر؛ تا بتواند گاوها را نیز هدایت کند و همه چیز را در خانه آماده کند، تا نیازی به پرسیدن از کسی نداشته باشی، زیرا هیچ کس به درخواست تو پاسخ نخواهد داد!
کار امروزت را به فردا یا پسفردا موکول مکن، زیرا آدم تنبل آخور خود را پر نمیکند، و نه کسی که کار را به فردا موکول میکند. با پشتکار، کار شکوفا میشود، و با به تعویق انداختن کار، انسان در مبارزه مداوم با چیزهای خوب باقی میماند!
برای کارهای خانه دو گاوآهن آماده کنید، یکی مونتاژ شده و دیگری جدا. این خیلی بهتر است، زیرا اگر یکی از آنها آسیب ببیند، میتوانید گاوها را به گاوآهن دیگر منتقل کنید.
در اواسط تابستان، به غلامانت دستور بده و بگو: «تابستان تا ابد نخواهد بود؛ بیایید و انبارها را بسازید.»
وقتی به سن قانونی رسید، یعنی سی سال، نه بیشتر و نه کمتر، همسری اختیار کن و او را به خانهات بیاور، زیرا این سن قانونی ازدواج است. همسرت را تا چهار سال پس از سن قانونی ازدواج رها کن، سپس در سال پنجم با او ازدواج کن.
با یک باکره ازدواج کنید تا بتوانید راه و رسم مدیریت را به او بیاموزید، به خصوص باکرهای که در نزدیکی شما زندگی میکند، اما باید به همه چیز در اطراف خود با دقت نگاه کنید و مطمئن شوید که ازدواج شما مایه خنده همسایگانتان نخواهد شد.
بسیار مراقب باش که از خدایان جاودانه دوری کنی، و دوست را به برادر تبدیل نکن، مگر فقط در صورتی که آغازگر پرخاشگری نباشی، و به خاطر علاقهات به غیبت، به او دروغ نگویی.
از اینکه مردم تو را ولخرج، خسیس، دوست بدکاران یا متکبر در برابر نیکوکاران بنامند، برحذر باش.
از گستاخی بپرهیز که کسی را به خاطر فقر شدید سرزنش کنی، فقر دل را غنی میکند، زیرا موهبتی از جانب خدایان جاودان است.
اگر با کلمات بد از دیگران بدگویی کنید، ورق برمیگردد و به زودی حرفهای بدتری درباره خودتان خواهید شنید!
اگر به یک مهمانی خصوصی دعوت شدید، بیادب نباشید، مخصوصاً اگر مهمانی مجلل و کمهزینه باشد.
هرگز با دستهای کثیف پس از سپیده دم، شراب گازدار را برای زئوس و حتی برای هیچ یک از خدایان جاودان دیگر نریز، وگرنه آنها به دعاهایت گوش نخواهند داد، بلکه آنها را به جایی که از آنجا آمدهاند، باز خواهند گرداند.
هنگام ادرار کردن، رو به خورشید نایستید، اما به یاد داشته باشید که این کار را هنگام غروب و طلوع آفتاب انجام دهید.
اگر نجس هستید، نزدیک اجاق ننشینید، بلکه از آن دوری کنید.
سعی نکن بعد از بازگشت از یک مراسم خاکسپاری فاجعهبار بچهدار شوی، بلکه بهتر است بعد از یک ضیافت برای خدایان جاودانه این کار را بکنی!
چون اگر کمی بیشتر از کمی اضافه کنید و این کار را همیشه انجام دهید، آن کم خیلی زود تبدیل به زیاد میشود.
نصف از کل بزرگتر است.
هرگز در یک مهمانی مشروبخوری، دانش را روی لیوان قرار ندهید؛ چنین عملی بدشانسی به دنبال دارد.
اگر خانهای میسازید، آن را بیرنگ نگذارید، مبادا کلاغ قارقارکنان در آن ساکن شوند و به قارقار کردن ادامه دهند.
از ظروف نجس چیزی برای خوردن یا شستن برندارید؛ آنها حاوی زیان هستند.
نگذارید یک پسر بچه ده ساله روی چیزهایی که نمیتوانند حرکت کنند بنشیند؛ این یک عمل شرمآور است که میتواند مردانگی یک مرد را از او بگیرد. حتی اجازه ندهید یک نوزاد ده ماهه این کار را انجام دهد؛ این هم همینطور است.
مرد نباید بدن خود را با آبی که زن با آن خود را شسته است بشوید، زیرا این کار برای مدتی ضرر زیادی دارد.
باید از مجالس مردم دوری کنی، زیرا حرف زدن مضر است و زیرا دامن زدن به آن آسان و ساده است، اما تحمل عواقب آن دشوار است و رهایی از آن دشوار است.
رقابت برای انسان مفید است.
فضیلت باید مسیری ناهموار برای پیمودن داشته باشد.
چه فروتنی کاذبی!
فرد اهمالکار در مبارزهای مداوم با تخریب و نابودی است.
آغاز، نیمی از کل است.
مراقب باشید، مراقب باشید که کاشتن گیاهان را در سیزدهم ماه شروع نکنید، اما در هر صورت، این روز یکی از بهترین روزها برای کاشت گیاهان است.
بسیار هوشیار باشید که از آشفتگیهایی که در روز چهارم ماه قلب را ویران میکنند، دوری کنید، زیرا این روز، روزی پر از بخت و اقبال است.
خوشا به حال کسی که معنای همه این چیزها را میداند، کسی که کار خود را بدون برانگیختن خشم خدایان جاودان انجام میدهد، کسی که بین پرندگان تمایز قائل میشود و آنها را به عنوان نشانههای خیر و شر بدون شکستن قانون به حساب میآورد.
کارهای بزرگ نیاز به آمادگی عالی دارند.
اگر در پی بزرگی هستی، بزرگی را فراموش کن و حقیقت را بجو؛ آنگاه به هر دو خواهی رسید: حقیقت و بزرگی.
پول سلطانی است که قدرت میدهد.
خرد خود را با کمی جهل بیامیزید.
خوشا به حال کسی که در مزارع پدرش با گاوهایش کار میکند، دور از هرگونه دغدغهای مانند ملتی باستانی از بشر، رها از هرگونه ربا، و از هر کسی که با شیپور خشن سرباز تحریک نمیشود، و از دریای خروشان نمیلرزد، و از دربار و خانههای بلند شهروندان که قدرتمندترند، دوری میکند.
آنچه در بالا بود را به زنی زیبا تبدیل کن، و انتهای زشت را در دم ماهی سیاه بخواه.
او میگوید: «شاعران منبع هستند و به خودشان اجازه میدهند سهم برابری از نوآوریهای جسورانه داشته باشند.» ما این را میدانیم و این آزادی را به خودمان نسبت میدهیم و سپس آن را به دیگران میدهیم.
اغلب اثری با اهداف بزرگ و امیدهای فراوان، یک یا دو تکه بنفش دارد تا به آن رنگ و لعاب بدهد.
قصد، ساختن کوزه شراب بود، اما وقتی گِل روی چرخ سفالگری قرار گرفت و چرخ چرخید، چرا یک کوزه با گردن باریک بیرون آمد؟
وقتی سعی میکنم مختصر و مفید باشم، حرفهایم نامفهوم میشود.
شما میتوانید با هوشمندی در چیدمان کلمات، دقیقترین نتایج را در یک زبان به دست آورید؛ یعنی یک کلمه رایج و کلیشهای را به یک کلمه جدید تبدیل کنید.
چند اصطلاح منسوخ دوباره متولد خواهند شد و چند اصطلاح منسوخ؟ اگر کاربرد به این شکل اصطلاحات را توسعه میدهد، پس حاکمیت گفتار، حقوق آن و پایه و اساس آن در دست کیست؟
او بطریهای رنگ و کلماتش را یک و نیم متر آن طرفتر پرتاب میکند!
اگر میخواهی مرا به گریه بیندازی، اول باید خودت دردش را حس کنی.
توجه داشته باشید که شخصیت جدید در نمایش باید تا انتها همانطور که در ابتدا شروع کرده باقی بماند و همیشه در اصول خود ثابت قدم باشد، زیرا برخورد با چیزهای رایج و رایج به روش خودتان کار دشواری است.
مزرعه کوهستانی یک موش کوچولوی بامزه به دنیا میآورد.
موسِت، از او برایم بگو، که چون دیوارهای تروا فرو ریخت، شهرهای بسیار و مردمان بسیار دید!
ایده این نیست که اول شعله بدهید و بعد دود کنید، بلکه باید کاری کنید که شعله از دود بیرون بیاید.
او همیشه به نتیجهگیری میپردازد و شنوندگانش را طوری به وسط داستان میبرد که انگار از قبل آن را میدانند.
او اهل دعوا و شکایت است و همیشه تمایل دارد از شیوهای که دنیا در زمان جوانی او بوده تعریف کند و منتقد و سانسورچی نسل جدید باشد. وقتی موج سالها بالا میرود، راحتیهای زیادی را با خود میآورد و وقتی پایین میآید، بسیاری از آن راحتیها را با خود میبرد.
تو نمیتونی کاری کنی که مدئا بچههاش رو جلوی همه بکشه .
من از هر چیزی که به زور جلوی چشمانم قرار میدهی، بیزار و علیه آن شورش میکنم.
یک خدا فقط در صورتی باید مداخله کند که مشکلی پیش بیاید که شایسته مداخله او باشد.
آیا شما شب و روز با دقت الگوهای یونانی را برای خودتان در نظر میگیرید؟
قرائتی که انجام شده است، وقتی ده بار تکرار شود، انجام خواهد شد.
زندگی موفقیتآمیز نیست مگر اینکه نور روح در آن بتابد.
عشق، فنای روح در روح است.
پس من مثل سنگ تیزکنی عمل میکنم که تیغه را تیز میکند، در حالی که خودش قدرت بریدن ندارد!
آنها یونانیانی هستند که موهبت ملی را از دست موزیها دریافت کردند، و یونانیانی که از فیض کامل سخن میگفتند.
رأی من به کتابی رسید که سود و لذت را با هم ترکیب میکرد، و همزمان خواننده را سرگرم و آموزش میداد.
حیف است که هومر، که معمولاً بسیار باشکوه است، لحظهای سرش را پایین بیندازد.
همانطور که در کار عکاس چنین است، در کار شاعر نیز چنین است.
شاعران، درجه دو بودن را امتیازی می دانند که نه انسان ها و نه خدایان، و نه نمایشگاه های کتاب، هرگز آن را مجاز نمی دانند.
تا وقتی مینروا ازت نخواد، هیچی نمیگی یا کاری نمیکنی.
آن را تا سال نهم در جای خنک نگه دارید.
در زمانبندی هوشیار باشید، اگر اسبتان پیر به نظر میرسد، او را روی چمن بگذارید، مبادا با بدنی افتاده و دو کفل چروکیده، به دردسر بیفتد.
من ملزم به سوگند اطاعت از هیچ اربابی نیستم، زیرا هر جا که باد مرا ببرد، در بندر فرود میآیم و خانهای برای خود میسازم.
فرار از رذیلت، آغاز فضیلت است و آغاز خرد، رهایی از حماقت.
بگذارید این حصار مسی شما باشد، تا هیچ راز گناه آلودی نداشته باشید، و هیچ عمل ناحقی باعث نشود که رنگتان پریده شود.
پول، اگر میتوانید، از راه مشروع، در غیر این صورت پول از هر راهی.
داستان از این قرار است: روباه محتاط در پاسخ به شیر بیمار گفت: «چون وقتی دیدم همه ردپاها به سمت لانه تو میروند و هیچ ردپایی در جهت دیگر نیست، ترسیدم!»
چه کسی به ما نشان داد که کدام چیزها زیبا و کدام بد، کدام مفید و کدام بیفایده هستند، واضحتر و بهتر از کریسیپوس یا کرانتور.
یونانیان از هر حماقت شاهزادگان خود عذاب میکشند.
سپس او در یولوسیاس مثال مفیدی در مورد قدرت فضیلت و قدرت خرد به ما ارائه داد.
ما صفر هستیم، به هیچ دردی نمیخوریم جز اینکه سهم خود را از نعمتهای زمین میخوریم.
کسی که کاری را آغاز کرده، نیمی از آن را انجام داده است، پس شجاعت خردمندی داشته باش.
خشم، یک دیوانگی کوتاه مدت است.
به یاد داشته باش هر روزی که طلوع میکند، آخرین روز توست، و آنگاه ساعتی که کمترین انتظار را برایش میکشی، غافلگیری خوشایندی خواهد بود. و اگر درباره من بپرسی، هر زمان که بخواهی چیزی برای خندیدن داشته باشی، مرا در اندامی خوش، چاق و نرم، یک خوک واقعی از گله اپیکور خواهی یافت.
بدان، نومیسمیتیکوس، که دوست نداشتن چیزی تنها چیزی است که انسان را شاد میکند و او را شاد نگه میدارد.
اگر طبیعت را با چنگک از خود برانی، به زودی راهی برای بازگشت پیدا خواهد کرد.
با این حال، در قلبم مصمم بودم که آنجا زندگی کنم و دوستانم را فراموش کنم، همانطور که آنها مرا فراموش کردند.
کسی که روی دریا راه میرود، جو را تغییر میدهد اما خودش را نه. ما سخت کار میکنیم و هیچ کاری نمیکنیم، در قایقهای تفریحی و کالسکههای چهار اسبه به دنبال خوشبختی هستیم. و آنچه ما اینجا - در اولوبرای - به دنبالش هستیم ، اگر روحیه خوبی داشته باشید.
هماهنگی در عین ناهماهنگی.
نیروی جوانی و سخنوری اگر با ذوق و سلیقه خوب همراه نباشد، برای رسیدن به اهداف کافی نیست.
جلب رضایت رهبران نوع بشر، کمترین افتخار نیست، زیرا همه نمیتوانند به قرنتس برسند.
وقتی کلمه از قفس بیرون آمد، دیگر نمیتوان آن را دوباره به قفس برگرداند.
اگر دیوار همسایه ات آتش بگیرد، این خیر خودت است که در خطر است.
دوست من، وقتی قایقت وسط دریاست، باید تمام توجهت را به باد معطوف کنی، مبادا واژگون شود و تو را دوباره به عقب پرتاب کند. غمگین از شاد متنفر است، همانطور که شاد از غمگین.
آبهای ناشناخته.
آنچه دارم، یا حتی کمتر، را به من بدهید و بگذارید بقیه عمرم را برای خودم زندگی کنم، اگر خدایان بخواهند که چیزی از آن باقی بماند. از الان تا یک سال دیگر کتاب و غذای فراوان برایم فراهم کنید و مرا در حالی که در امید به ساعتی که هنوز به پایان نرسیده است، لرزان و لرزان هستم، رها نکنید. نه، کافی است از خدای من، که این چیزها را میدهد و میگیرد، بخواهم که زندگی و پاکی عطا کند؛ اما من برای خودم ذهنی سالم خواهم یافت.
مایسناس، همانطور که من میدانم، تو هم میدانی که هیچ شعری که توسط آبنوشها نوشته شود، نمیتواند برای مدت طولانی یا برای همیشه لذتبخش باشد.
شما تقلیدکنندگان، گله ای حقیر و برده هستید.
وقتی یونانیان به بردگی گرفته شدند، فاتح بیادب خود را به بردگی گرفتند و هنرها را به لاتیوم، که هنوز بیادب بود، منتقل کردند.
اگر او روی زمین زنده بود، دموکریتوس با دیدنش به خنده میافتاد.
و حقیقت را در باغ آکادمی جستجو کنید.
با گذشت سالها، آنها یکی پس از دیگری چیزهایی را از ما میگیرند.
من باید از خیلی از نظم و انضباطها بگذرم تا طبقه حساس شاعران را راضی کنم.
به نظر میرسد مردی که میخواهد شعری از خود به جا بگذارد که در آن قوانین هنر رعایت شده باشد، اگر لوحهایش را برای نوشتن بردارد، روح یک سانسورچی وفادار را نیز به دست میگیرد.
در مورد عبارات زیبایی که از نظر عموم گم شدهاند، او با لطف آنها را احیا کرده و به معرض نمایش خواهد گذاشت. در مورد عباراتی که در دوران باستان بر لبان کاتو و کتگوس بود ، اکنون به دلیل نامناسب بودن برای عصر مدرن، وحشیانه شدهاند و به دلیل باستانی بودن مورد استفاده قرار نمیگیرند.
چطور میتواند برایت رهاییبخش باشد که از میان انبوه خارها، خاری را بکنی؟ اگر نمیدانی چگونه درست زندگی کنی، زندگی را برای کسانی بگذار که بلدند. به اندازه کافی خرابکاری کردهای، خوردهای و نوشیدهای، وقت آن رسیده که دنیا را ترک کنی.
خوشا به حال مردی که از برنامههای تجاری بسیار دور است، اما مانند نسلهای اولیه کار میکند، زمین را شخم میزند و زمین اجدادش را با گاوهایی که خودش بزرگ کرده است، دوباره شخم میزند و یوغ ربا را بر گردن خود حمل نمیکند.
میکیناس از نظر نسب از نوادگان پادشاهان است، اما برای من او محافظ، افتخار و شادی من است.
یکی از دشوارترین درسها برای او، قناعت کردن بدون ثروت است.
اگر در میان شاعران ربابه جایی به من بدهید، سرم را تا جایی بالا میگیرم که به ستارهها برخورد کند.
ما میگوییم که چگونه آنها با نسلی از جوانان، که تعدادشان در مقایسه با جنایات پدرانشان اندک بود، جنگیدند.
نیمی از زندگیم خودم هستم.
قلب او با بلوط و سه لایه مس آبکاری شده است؛ او که اولین کسی بود که یک کشتی ضعیف را به دریاهای مواج انداخت.
بشر، علیرغم وجود شریعت، به دلیل جسارتش در تحمل و انجام هر کاری، به سوی گناه میشتابد.
هیچ ارتفاعی برای انسانهای فانی زیاد بلند نیست.
مرگِ رنگپریده با پایی که هیچ تبعیضی نمیشناسد، بر درِ کلبههای فقرا و درِ کاخهای پادشاهان میکوبد.
کوتاهی عمر مانع از آن میشود که به امیدهای دور و دراز روی آوریم.
کیست آن جوان لطیف، پیرا ، غرق در عطر مایع، که اکنون بر تپهای از گلبرگهای گل سرخ در غاری دلانگیز با تو عشوهگری میکند؟ این گیسوان نرم، چنین لطیف و چنین ساده را برای چشمان چه کسی میبافی؟
هیچکس جرات ندارد یک توسر خلق کند و به یک توسر نگاه کند.
فردا دوباره به دریای پهناور خواهی رفت.
بقیه چیزها را به خدایان بسپار.
به آنچه فردا اتفاق خواهد افتاد فکر نکن، و هر آنچه شانس هر روز به تو میدهد را غنیمت بشمار.
میل به اجتناب از خطا، اگر شاعر از هنر یاری نگیرد، ممکن است او را به بیراهه بکشاند.
نویسندگان، موضوعی را انتخاب کنید که با تواناییهایتان سازگار باشد، و سپس به دقت بررسی کنید که شانههایتان چه چیزی را میتوانند تحمل کنند و چه چیزی را نمیتوانند؛ زیرا کسانی که موضوعی را انتخاب میکنند که با تواناییهایشان سازگار باشد، در کلمات شکست نخواهند خورد و هماهنگی کامل نخواهند داشت.
همانطور که درختان جنگل در پایان سال برگهای خود را از دست میدهند و قدیمیترین آنها سریعتر میریزند، پیری نیز برخی کلمات را فرسوده میکند و کلمات جدیدی به جای آنها رشد میکنند؛ این شیوهی هر چیز هنری است.
آنچه اهمیت دارد، جلال و شکوه سلف نیست، بلکه عزت و جلال جانشین است.
چگونه میتوانم شاعر نامیده شوم اگر از رنگهای مطلوب در شعر بیخبر باشم و نتوانم مرزهای ترسیمشده را تشخیص دهم؟
پادشاهان اشتباه میکنند و مردم مجازات میشوند.
چرا باید جهل و فروتنی کاذب را به یادگیری ترجیح دهم؟
امیال خود را کنترل کنید تا آنها شما را کنترل نکنند.
کافی نیست که یک شعر زیبا باشد؛ بلکه باید آنقدر جادو هم داشته باشد که شنونده را مجذوب خود کند و او را به هر کجا که میخواهد بکشاند.
گلها فقط کلمات زیبایی هستند که بسیار شگفتانگیز و آسان برای فهمیدن هستند... هر کسی اگر بخواهد میتواند آنها را بفهمد.
کسی که مجرد زندگی میکند، بدون شادی زندگی میکند.
مرد ثروتمند یا بر ارباب خود حکومت میکند یا به او خدمت میکند.
لحظاتی هست که فرد متکبر خود را بزرگ و شگفت انگیز می بیند... این لحظاتی است که او به نفرت انسان و خشم خدا نزدیک ترین حالت را دارد.
تا زمانی که جوانی شاداب و شیطنتآمیز است، پیری از آن دور است.
التماس کن، نپرس؛ ما چنین دانشی نداریم.
حتی وقتی صحبت میکنیم، زمان احمقانه میگذرد. امروز را غنیمت بشمار و تا جایی که میتوانی به فردا کمتر اعتماد کن.
ماه نیز در میان ستارگانی که نور کمتری دارند، میدرخشد.
سه بار - و بیش از سه بار - خوشا به حال کسانی که به طور جدایی ناپذیری به هم پیوسته اند، کسانی که عشق هرگز با نزاع های احمقانه از هم جدا نمی شود، و پیوندشان تا آخرین روز زندگی هرگز گسسته نخواهد شد!
ای زیباترین دختر، دختر مادری زیبا.
مادرِ عشقِ استبدادی.
آنکه جانش آلوده نباشد و از جنایت پاک باشد.
من همیشه عاشق لالاژ و خندههای شیرینش، لالاژ و پچپچهای شیرینش خواهم بود.
چه شرم و خجالتی در سوگواری برای چنین عزیزی وجود دارد؟
چه بسیارند انسانهای نیک که میتوانند بر مرگ خود گریه کنند!
سخت است، اما چیزی که قابل تغییر نیست را میتوان با صبر آسان کرد.
او خداپرست، کینه توز و نادر است.
حالا باید بنوشیم و با پای آزاد به زمین بخوریم.
از تجمل ایرانی متنفرم پسرم.
دست از استرس پیدا کردن جایی که آخرین گل رز آنجاست بردار.
شما روی آتشهایی که زیر لایهای از خاکستر پنهان شدهاند، پا میگذارید.
بیماری هولناک استسقا با لذت بردن از خودش رشد میکند.
به یاد داشته باش، وقتی جاده زندگی پر از فراز و نشیب است، ذهنت را صاف نگه دار.
همه ما به سمت هم کشیده میشویم.
این گوشه از زمین بیش از هر جای دیگری به من لبخند میزند.
هر کسی که عاشق میانگین طلایی است.
وقتی نصیحت میکنی، مختصر و مفید بگو.
قلبی که آماده است، در سختیها به تغییر بخت امیدوار است و در خوشیها از آن میترسد.
آپولو همیشه کمانش را سفت نگه نمیدارد .
وای بر من، پوستوموس ! سالها چه زود میگذرند.
خانه و همسر انتخاب ماست.
هیچکس از هر نظر کاملاً خوششانس نیست.
این موضوع سالها بعد هم صادق است.
از گریه کردن دست بردار، و از شکوه و جلال بیمعنی گور دست بردار.
من از مردمی که در اصول اولیه دانش بیاطلاع هستند، بیزارم و به آنها دستور میدهم از نظر من ناپدید شوند. همه شما، در سکوت گوش دهید! به این سرودهای ناشنیده که من، کاهن موزها، اکنون برای دختران و پسران میخوانم.
او هر اسمی را که در کاسه پهنش است، بدون هیچ تبعیضی میخواند.
نگرانیهای سیاه بر زین شوالیه سوارند.
چرا باید دره سابین را به خاطر ثروتی که فقط به مشکلات اضافه میکند، بفروشم؟
مردن برای وطن شیرین و شایسته است.
فضیلتی که نمیتواند شرم طرد شدن را بشناسد، با شکوهی بیعیب و نقص میدرخشد و مطابق هوسهای متغیر مردم ابراز وجود نخواهد کرد.
مجازات به ندرت ردی از مجرم در مسیر پیش روی او باقی میگذارد، حتی اگر پایش متوقف شود.
یک مرد عادل و پایبند به اصول، نه از شور و شوق همشهریانش که برای دروغ فریاد میزنند، متأثر میشود و نه حضور یک ستمگر تهدیدآمیز، روح سخت او را تکان میدهد.
اگر آسمانِ گِرد شکافته و بر سرش فرو میریخت، آوار تنها بیترسیاش را بیشتر میکرد.
بهترین مکان برای نگهداری طلا جایی است که نتوان آن را پیدا کرد.
این به یک رباب شاد نمیآید، کجا میروی، دهانم؟
شنیدی چی گفت؟ یا فقط یه دیوونه ی شاده که منو بازیچه ی خودش کرده؟
او قطعاً کودکی شجاع و عنایت ویژهی الهی است.
برادران که با ترک بلپوسور خود را خسته کرده بودند، بر قلهی سرسبز المپ فرود آمدند.
قدرت بدون تفکر، زیر بار سنگینی خودش از پا در میآید.
ای کارتاژِ قدرتمند، که به خاطر سقوط شرمآور ایتالیا سرافراز ماندی!
تو باید به خاطر گناهان پدرت رنج بکشی، هرچند که در آنها نقشی نداشتهای.
دوران پدران ما از دوران پدربزرگهایمان بدتر بود، و ما، فرزندان آنها، از آنها بیارزشتریم! پس ما نیز به نوبه خود، فرزندانی فاسدتر از خودمان به دنیا خواهیم آورد.
محققی... در ادبیات هر دو زبان.
تا زمانی که در نظر تو مورد لطف و عنایت باشم.
من عاشق زندگی با تو هستم، و حاضرم با تو بمیرم.
این دختر همیشه به خاطر ظاهر نجیبش مشهور است.
دختران بیچاره که نمیگذارند عشق راه خود را برود و مشکلاتشان را با شراب شیرین نمیشویند!
ای بهار باندوسیا ، تو از شیشه هم درخشانتری.
وقتی پلانکوس کنسول بود ، من این را با خون داغ جوانیام تحمل نمیکردم .
او از نظر مالی فقیر است.
وقتی مانلیوس کنسول بود، با من به دنیا آمد... قمقمه شرابم، قمقمه مهربانم.
قوانین پوچ و بیروح چه فایدهای دارند؟
اگرچه آن زندگی مدتها پیش گذشته بود، اما من هنوز شایستهی عشق بانوان بودم و نبردهایم را با افتخار میجنگیدم. اکنون که سپر و چنگم تمام شدهاند، آنها را اینجا بر روی آن دیوار آویزان خواهم کرد.
دود، عظمت و سر و صدا... رم.
او در زندگی ارباب خود خواهد بود و مردی خوشبخت؛ کسی که هر روز میگوید: «من زندگی کردهام و فردا ارباب آسمان را با ابرهای سیاه یا با هوای صاف و بیابر پر خواهد کرد.»
وقتی کارم تمام شود، خاطرهاش از برنج هم سختتر خواهد بود.
من کاملاً نخواهم مرد.
من از زمانی که سینارای بیچاره ملکه بود ، تغییر کردهام . دیگر تلاش نکن، ای مادر مغرورِ عشق شیرین.
و او (پیندار) هنوز در ریتمهایی میریزد که هیچ قانونی نمیشناسند.
تو صدای آواز خوندن و توانایی سرگرم کردن رو داری، کاش من هم میتونستم سرگرم کنم.
فرزندان خوب، در دامان انسانهای خوب تربیت میشوند.
مانند درخت بلوطی که با تبرهای بیرحم هیزمشکن در آلگیدوس قطع شد ؛ جایی که برگهای سیاه ضخیم میشوند، اما از لبه همان تیغه، از طریق فقدان و نابودی، قدرت و قلب تازه میگیرند.
عمیقاً بکاویدش، آنگاه حتی زیباتر از قبل از آب در خواهد آمد.
سقوط! تمام امید و ثروت نام ما با مرگ هاسدروبال سقوط کرده است .
برف پراکنده و ناپدید شده است؛ علفها به مزارع و برگها به درختان بازمیگردند.
گردش سال و گذر زمان که روزهای آفتابی ما را میرباید، درسی به ما میدهد: هرگز به دوام چیزی امیدوار نباش.
ماههای چابک هر تغییر و هر نقصانی را در آسمان جبران میکنند، اما وقتی به جایی که پدر اینیاس و تولاس و آنکوس ، دو پیرمرد ثروتمند، هستند فرود میآییم، چیزی جز غبار و سایه نیستیم.
موز نمیگذارد قهرمان شایستهاش بمیرد.
پیش از آگاممنون، قهرمانان شجاع کمی نبودند، و اگر نگوییم همه آنها گریستند و دانستند، شب ابدی بر آنها سایه افکنده بود، به خاطر فقدان یک شاعر مقدس.
او اغلب شرافت را بر تدبیر مقدم میداشت، گویی در مسند قدرت، سخاوتمند و وفادار بود.
کسی که چیزهای زیادی دارد، خوشبخت نیست. نام انسان خوشبخت، به حق، شایستهی کسی است که آموخته باشد از آنچه خدایان به او میدهند، عاقلانه استفاده کند؛ کسی که میتواند غم فقر را تحمل کند، از ننگ بترسد و آن را بدتر از مرگ بداند.
اندرز خردمندانهات را با اندکی حماقت کوتاه بیامیزید؛ چه شیرین است که خرد خود را در جای درست فراموش کنید!
مایسناس، چطور میشود که چه کسی بخت خود را برگزیند و چه بخت به او ارزانی شود، همه از سرنوشت خود در زندگی شکایت میکنند و همچنان کسانی را که متفاوت از شیوهی زندگی او زندگی میکنند، ستایش میکنند؟
با این حال، چرا نباید حقیقت را با خنده گفت، همانطور که گاهی معلمها وقتی به پسرها مقداری پای میدهند تا آنها را به یادگیری درسهایشان تشویق کنند، این کار را میکنند؟
لحظاتی هست که فرد متکبر خود را بزرگ و شگفت انگیز می بیند... این لحظاتی است که او به نفرت انسان و خشم خدا نزدیک ترین حالت را دارد.
فقط باید اسم را عوض کنی، و این داستان در مورد تو صدق میکند.
هر چیزی حد و مرزی دارد. مرزهای ثابتی وجود دارند که فراتر از آنها حقیقت نمیتواند آرامش یابد.
همه دوستان و اقوامشان.
در پس این زمختی ظاهری، استعداد ذهنی عظیمی نهفته است.
او یونجه را روی شاخهایش حمل میکند.
حتی در حالت قطعه قطعه شدهاش، اندام یک شاعر را دارد.
این مرد سیاهدل است، اگر رومی واقعی هستی، او را نشانه بگیر و از او دوری کن.
ثمره پالایش.
آپلای یهودی این گفته را باور دارد ، اما من نه.
هر کسی را که از اصل و نسب شناخته شده ای نیست، نوک بینی خود قرار دهید.
و بدین ترتیب آپولو مرا از میان نبرد بیرون برد.
میزها در طوفانی از خنده خرد شدند، شما بدون هیچ لکهای بر اخلاقتان، دادگاه را ترک خواهید کرد.
این کلمات از من نیست، بلکه از آموزههای آفلوس روستایی است، فیلسوفی نه از مکتب، بلکه از هوش خانگی.
دو برادر بزرگوار.
چیزی که من در دعاهایم میخواستم، قطعه زمینی نه چندان بزرگ، اما به اندازه کافی برای یک باغ بود، و اینکه یک چشمه آب روان در نزدیکی مزرعه وجود داشته باشد، و یک جنگل کوچک که بقیه قطعه زمین را اشغال کند.
بیا، خانهی روستایی من، کی دوباره تو را خواهم دید! کی اجازه خواهم داشت در میان کتابخانهی ادبیات کلاسیکم، در خواب و اوقات بیکاری، از معجونهای خوشمزهای که باعث میشوند مشکلات زندگی را فراموش کنیم، بنوشم؟
چه شیرین است شبهای خدایان و ضیافتهای شامشان!
آن که شجاعت نه گفتن، و نه گفتن به آرزوها، و خوار شمردن اهداف جاهطلبانه را دارد، همان کسی است که در درون خود، وحدتی کامل، صیقلیافته و همتراز دارد.
چهره مردم با گریه کنندگان، گریان است و با لبخندکنندگان، لبخند میزند.
کلمات غمانگیز برای چهرهای غمگین، وعدههای فراوان برای چهرهای خشمگین، عبارات شوخطبعانه برای چهرهای شوخطبع و دستورات قاطع برای چهرهای شوخطبع مناسب هستند.
خاستگاه و منبع نوشتهی خوب، درست اندیشیدن است.
مصیبتهایی که یکی از ما متحمل میشود، اگر دو نفر جای یکدیگر را بگیرند، برای او آسانتر از مصیبتهای هر شخص دیگری است.
زن نیمی از زندگی است... اگر به شوهرش وفادار باشد.
بدترین و پستترین دشمنان، زن است اگر شر و بدی را در دل خود جای دهد.
کسی که قناعت را رها کند، ثروتی نخواهد داشت و اگر کسی قناعت نداشته باشد، خیری در او نیست.
شما همیشه باید از دیگران پیشی بگیرید و بدرخشید.
ترس، ترس را از بین میبرد؛ ترس از خدا، ترس از مردم را از بین میبرد.
با این حال، زئوس همه نقشههای مردان را تأیید نمیکند.
کسی که همه چیز را - برای خودش - میداند، از همه چیز بیخبر است.
ماهر در فریاد جنگی.
زن متکبر چقدر زشت است...! او با مجرد ماندن، بهای سنگینی میپردازد.
هدیه کمیاب و گرانبهایی است.
جایی که خواب، برادر مرگ، بر او فرود میآید.
اینها کلمات بالدار هستند.
زن یونانی سن خود را از روز ازدواجش حساب میکرد، نه از روز تولدش.
روزی فرا خواهد رسید که شهر مقدس ایلیوم (تروا) نابود خواهد شد.
همانطور که از دروازههای دنیای مردگان متنفرم، از کسانی که چیزی را در ذهن خود پنهان میکنند و چیز دیگری میگویند نیز متنفرم.
حتی پاتروکلوس هم مرده، و او خیلی بهتر از تو بود.
دروغگو به هیچ دردی نمیخورد تا وقتی که روباه به درد گرگ نمیخورد.
انتقام از عسل جاری شیرینتر است.
ای مردم، چیزی را کسب کنید که اگر شما را به دریا ببرد، با شما شنا کند و اگر آن را بپذیرید، با شما بماند؛ و اینها دانش و فضیلت هستند.
برای یک مشاور مناسب نیست که تمام شب را بخوابد.
یک انسان خوب از همه حیوانات روی زمین بهتر است و یک انسان بد از همه حیوانات روی زمین بدتر است.
حتی اگر ده زبان و ده دهان هم داشتم، نه.
کاری نکن که اگر سرزنش شوی، خشمگین شوی، زیرا اگر چنین کنی، خودت به خودت بدگویی کردهای.
پس این است تبار من و خونی که خود را از آن تبار مینامم. در مورد شجاعت، زئوس است که آن را در مردان به دلخواه خود افزایش یا کاهش میدهد، زیرا او از همه قویتر است. پس بیایید، در حالی که هر دو در میان میدان نبرد ایستادهایم، مانند کودکان چنین نگوییم (ایلیاد ۲۰).
آرزو کن، به آن خواهی رسید، مغرور نشو.
به گونهی جانوری غذا بده، عشق تو را سیر خواهد کرد.
هر امر پسندیدهای مقدمهای دارد و مقدمهی هر امر پسندیدهای، حیا است. هر امر ناپسندی مقدمهای دارد و مقدمهی هر امر ناپسندی، بیحیایی است!
اولیس یک قهرمان بود... همه چیز او قهرمان بود... دستانش... پاهایش... چشمانش.
اگر میخواهی دختری را به همسری خود بگیری، پدر، مادر و برادرش باش. زیرا کسی که پدر، مادر و برادرانش را رها میکند تا به دنبال تو بیاید، حق دارد در تو شفقت پدری، مهربانی مادر و مهربانی برادری ببیند.
در بسیاری از رهبران هیچ خیری وجود ندارد.
کسی که میداند زندگی بردهساز است و مرگ آزادکننده، مرگ را بر زندگی ترجیح میدهد.
یک انسان خوب از هر آنچه در زمین است بهتر است و یک انسان بد از هر آنچه در زمین است پست تر و پست تر.
دنیا محل تجارت است و وای بر کسی که آن را با زیان انباشته کند.
نابینایی بهتر از نادانی است، زیرا ترسناکترین چیز در مورد نابینایی، افتادن در چاهی است که بدن از آن فرو میریزد، در حالی که انتظار میرود نادانی منجر به هلاکت ابدی شود.
ادبیات برای انسان گنجینهای است که نمیتوان آن را از او گرفت.
زمین همه چیز را به دنیا میآورد و سپس آن را پس میگیرد.
اگر مردهای، راه جاودانگان را دنبال نکن.
اگر خدا میخواست تو را نجات دهد، در بیابان از دریا عبور میکردی.
و بلافاصله نیزه زوبین از میان آن گذشت و سپر از شدت ضربه به لرزه درآمد (ایلیاد 20).
آشیل به تمام سخنان خود عمل نخواهد کرد، اما بخشی از آنها را انجام خواهد داد و بخش دیگری ناتمام خواهد ماند. من فوراً به سوی او خواهم رفت، اگرچه دستانش مانند آتش و شعلههایش مانند فولاد درخشان است (ایلیاد ۲۰).
پدر کسی است که بزرگ کرده، نه کسی که به دنیا آورده است.
بگذار شادی تو در آنچه برای خودت پسانداز میکنی باشد، نه آنچه برای دیگران پسانداز میکنی.
تاک سه خوشه دارد: خوشه لذت، خوشه سپاسگزاری و خوشه شخصیت.
فضایل را پرورش دهید، عشق شما را پرورش خواهد داد.
من از مردمی که به آنها توانایی پیروی از الگوی فرشتگان داده شده است، در شگفتم، اما آنها این توانایی را رها میکنند و به دنبال الگوی حیوانات میروند.
چه اتفاقی افتاده، حتی یک احمق هم میداند.
کسی که همه چیز را در مورد خودش میداند، هیچ چیز نمیداند.
خوب نیست که عدهای بر عدهای معدود حکومت کنند؛ بگذارید فقط یک حاکم و یک پادشاه وجود داشته باشد.
آه، چطور خدا همیشه آدمهای همفکر را دور هم جمع میکند!
اما حقیقتاً این چیزها به پای خدایان است.
او کشورهای بسیاری از مردم را دیده و با آداب و رسوم مردم آنها آشنا شده است.
اگر آزادی به پول خسیسها واگذار میشد، آنها در تظاهرات علیه بیعدالتی و بردهداری شعار میدادند!
حکومت خوب بر سه رکن استوار است: غذا برای برآوردن نیازهای مردم، ارتشی برای دفاع از آنها و اعتماد مردم. اگر قرار باشد یکی از این سه رکن کنار گذاشته شود، بگذارید ارتش باشد. اگر مجبور به انتخاب یکی از دو رکن دیگر - غذا و اعتماد - شویم، ترجیح میدهم اعتماد را حفظ کنم. دلیلش این است که گرسنگی افراد یک ملت را میکشد، اما از دست دادن اعتماد، خود ملت را از بین میبرد.
افسوس! مردی که از میان همه، قلب مرا به درد آورد، نزدیک است؛ زیرا او دوست مرا که برایش احترام قائل بودم، کشت. ما برای مدت طولانی، به اندازه موانع جنگ، از یکدیگر دور نخواهیم ماند (ایلیاد، 20).
دلم از مردی که چیزی غیر از آنچه در ذهنش میگذرد میگوید، بیزار است.
افسوس، زن! وقتی ذهنت به سوی شر گرایش دارد، هیچ شیطانی در جهنم پستتر و فرومایهتر از تو نیست!
زنان سرچشمه زیبایی هستند، آن را از آنها بگیرید.
ای الهه، از خشم پسر بلوس، از بهار سهمگین و از همه مصیبتهای یونانیان، سرود بخوان (ایلیاد ۱:۱).
او در پاسخ به او گفت (ایلیاد ۱:۸۴).
او از میان اشکها لبخند میزند (ایلیاد ۶:۴۸۴).
همانطور که در تولید برگها اتفاق میافتد، در تولید انسانها نیز اتفاق میافتد (ایلیاد ۶:۱۴۶).
تا در میان دیگران بهترین و برجستهترین باشد (ایلیاد ۶:۲۰۸).
بهترین نشانه برای دفاع از کشور، جنگیدن است (ایلیاد ۱۲:۲۴۳).
ای موسی، درباره مرد حیلهگر (ادیسه) به من بگو (ادیسه ۱:۱).
به دلیل غرور کاذبش، اکنون جان خود را از دست خواهد داد (ایلیاد ۱).
تیرها بر شانههای خدای خشمگین به صدا درآمدند، در حالی که او مخفیانه مانند شب در حال آمدن بود. سپس او دور از کشتیها نشست و تیری پرتاب کرد... و صدای کمان نقرهای وحشتناک بود (ایلیاد ۱).
حالا فکر میکنم اگر بتوانیم از مرگ فرار کنیم، عقبنشینی خواهیم کرد و ناامید باز خواهیم گشت (ایلیاد ۱).
او با نیت خیر، جمعیت آنها را خطاب قرار داد (ایلیاد ۱).
ای مردانِ ننگ و رسوایی، آیا شرم نمیکنید؟ چرا چنین ایستادهاید! کورچشم، مانند غزالهایی که وقتی دشمن آنها را در دشت وسیع خسته میکند، بیجرئت میایستند؟ شما نیز چنین ایستادهاید، کورچشم، و نمیجنگید. (ایلیاد ۱)
خدایان به هیچ وجه همه چیز را یکجا به انسان نمیدهند (ایلیاد ۴).
او این را گفت و سپس با زره از ارابهاش به زمین پرید، و برنز هنگام حرکت، صدای وحشتناکی بر سینه شاهزاده ایجاد کرد، صدایی که ترس را در دل هر مرد شجاعی میانداخت (ایلیاد ۴).
اکنون که دو سپاه به هم رسیدند و در یک مکان بودند، با سپر و نیزه به هم برخورد کردند و جنگجویان همگی زرههای برنزی پوشیده بودند و سپرهای منبتکاری شده به یکدیگر برخورد میکردند و صدای بلند دنگ دنگ آنها بلند شد. سپس صدای نالهها و فریادهای پیروزی همزمان از سوی قاتلان و کشتهشدگان شنیده شد و خون بر زمین جاری شد (ایلیاد ۴).
سنگ سخت گوشت و استخوان را کاملاً خرد کرد و او به عقب تلو تلو خورد، سپس به زمین افتاد و هر دو دستش را به سمت همراهان عزیزش دراز کرد و آخرین نفس خود را کشید. سپس قاتلش، پیروروس، به او رسید و با ضربه نیزه خود زخمی به شکمش نزدیک ناف وارد کرد، به طوری که تمام احشاء او بیرون آمد و به زمین افتاد و تاریکی چشمانش را پوشاند (ایلیاد ۴).
اما اگر میتوانستم برگردم و چشمانم وطنم، همسرم و کاخ بلند و بام را میدید، آیا اگر این کمان را با دست خود نمیشکستم و آن را در آتش سوزان نمیانداختم، اگر برای من مانند باد بیفایده بود، آیا یک بیگانه بیدرنگ سرم را از تنم جدا میکرد؟ (ایلیاد ۵)
بدین ترتیب، نیزه سخت، زبانش را از ریشه کند و نوک نیزه، چانهاش را سوراخ کرد. (ایلیاد ۵)
چقدر نادان بود! اگر نمیدانست که آشیل به التماس هیچکس گوش نمیداد و به هیچ وجه مهربان و دلسوز نبود، بلکه بسیار بیرحم بود (ایلیاد ۲۰).
بدین ترتیب اسبهای قدرتمند آشیل نیز با سمهای محکم خود، مردگان و سپرها را لگدمال کردند و تمام محور ارابه و همچنین قاب آن را به خون آغشته کردند، به طوری که خون از بین پاهای اسبها و روی چرخها پاشیده میشد (ایلیاد 20).
خون جاودان الهه مانند سرم در رگهای خدایان متبرک جریان داشت، زیرا آنها نه نان میخورند و نه شراب قرمز مینوشند؛ بنابراین آنها بدون خون هستند و جاودان نامیده میشوند (ایلیاد ۵).
سارپدون چنین گفت و سخنانش قلب هکتور را سوراخ کرد و او از ارابهاش به زمین پرید، در حالی که زرهپوش به تن داشت، دو نیزه تیز خود را در میان سپاه تکان میداد و مردان را به جنگیدن تشویق میکرد و گرمای وحشتناک نبرد را برمیانگیزاند (ایلیاد ۵).
ای پسر پریام، نگذار که من بارِ افتادن در اینجا را به عنوان طعمهی دانیها تحمل کنم، بلکه دست یاری به سویم دراز کن، و سپس، در صورت لزوم، بگذار روحم در شهر تو جسمم را ترک کند، اگر مقدر نشده باشد که به خانهام در سرزمین مادریام برگردم تا شادی را برای روح همسرم و پسر نوزادم به ارمغان بیاورم (ایلیاد ۵).
الهه هرا، که بازوهایش سفید بود، در گوش دادن تردید نکرد. سپس، با شلاقی اسبهایش را لمس کردند و به راه افتادند، هیچ چیز مانع آنها نمیشد و بین زمین و آسمان پرستاره پرواز میکردند. یک جهش از اسبهای بلند و شیههکش خدایان، مسافتی به اندازه دیدن مردی را که بر قلهای بلند نشسته و به دوردستهای فضا و اعماق تاریک و شرابآلود دریا نگاه میکند، طی میکرد (ایلیاد ۵).
آنگاه آرس با صدای بلند غرید، چنانکه نه یا ده هزار جنگجو در بحبوحه نبرد غرش میکنند، هنگامی که به نبرد خدای جنگ میپیوندند (ایلیاد ۵).
تو همان روح غیرقابل تحمل و تسلیمناپذیر را داری؛ روح مادرت هرا، که من هرگز نمیتوانم با کلماتم آن را مهار کنم.
آنها مردان را دم درها متوقف کردند، مبادا که در حین فرار، خود را به آغوش همسرانشان بیندازند و بدین ترتیب مایه خنده دشمنانشان شوند (ایلیاد ۶).
ای تروجانها، مردان شجاع، متحدان برجسته، مردان باشید، دوستان من، و شور و شوق پرشور خود را به یاد داشته باشید. در حالی که من به تروا میروم، به بزرگان خردمند و همسرانمان دستور میدهم که به خدایان دعا کنند و به آنها قول قربانی کردن صد گاو نر را میدهم (ایلیاد ۶).
ای مادر ارجمندم، برایم شراب عسل نیاور؛ مبادا مانعم شوی و قدرت و شجاعتم را فراموش کنم. علاوه بر این، میترسم با دستهای ناشسته شراب قرض گرفته شده را برای زئوس بریزم (ایلیاد ۶).
چقدر آرزو داشتم، روزی که مادرم مرا به دنیا آورد، اول از همه، که ای کاش بادی سهمگین و شریر مرا به کوهی یا به اعماق عظیم و خروشان دریا میبرد، اگر امواج میتوانستند مرا با خود ببرند، و این اتفاقات نمیافتاد (ایلیاد ۶).
افسوس، شوهر من، گستاخی تو تو را به هلاکت خواهد رساند! تو نه به کودک شیرخوار خود رحم میکنی و نه به من، زن بیچاره، که در شُرُف بیوه شدن تو هستم؛ زیرا آخاییها به زودی زیاد خواهند شد و تو را سرنگون خواهند کرد (ایلیاد ۶).
و من در اعماق قلبم، و همچنین در روحم، میدانم که روزی فرا خواهد رسید که تروی مقدس، پریام، و مردم پریام، با نیزه بزرگی که دسته آن از چوب زبان گنجشک ساخته شده است، تسلیم خواهند شد (ایلیاد ۶).
ای زئوس، ای خدایان دیگر، باشد که این پسر من مانند من بزرگ شود و همانطور که من ثابت کردم، ثابت کند که در میان تمام ترواییها برجسته شده و در قدرت خود جسور گشته و با دست آهنین بر تروا حکومت کند (ایلیاد ۶).
وقتی این را گفت، همه مردم ساکت شدند، زیرا شرمی را که اگر از مبارزه با او امتناع میکردند، احساس میکردند، حتی اگر از رویارویی با او میترسیدند (ایلیاد ۷).
پدر ما زئوس، که از آیدا فرمانروایی میکند... ای باشکوهترین، ای بزرگترین، به ازوپ پیروزی عطا کن تا بتواند باشکوهترین شهرت را به دست آورد. اما اگر تو نیز هکتور را دوست داری و به او عشق میورزی، به هر دوی آنها قدرت و شکوه برابر عطا کن (ایلیاد ۷).
پدر دو کفه طلایی ترازویش را بالا برد و دو سرنوشت مرگ دردناک را بر آنها قرار داد: یکی برای ترواییها، دیگری برای آخاییها... سپس ترازو را از وسط گرفت و آن را بالا برد (ایلیاد ۸).
ای پسرم، اگر اراده داشته باشی، آتنا و هرا به تو قدرت خواهند داد، اما آیا روح مغرور خود را در سینهات مهار خواهی کرد؟ زیرا تمایلات میانهرو بهترین تمایلات هستند. از نزاعی که بدبختی به بار میآورد، بپرهیز، تا آرگوس، پیر و جوان، تو را گرامی بدارند (ایلیاد ۸).
زیرا فکر نمیکنم من آن مردی باشم که آگاممنون، پسر آترئوس، یا هر یک از دانیهای دیگر، او را وسوسه کنند، زیرا ما به خاطر جنگیدن بیرحمانه علیه دشمنانمان ستایش نمیشویم. زیرا سرنوشت کسی که در خانه میماند مانند سرنوشت کسی است که خوب میجنگد، و هم ترسو و هم شجاع مورد احترام هستند، و در مرگ بیهوده و کسی که مدتها زحمت کشیده برابرند (ایلیاد ۸).
اگر اینجا بمانم و شهر تروا را محاصره کنم، از بازگشت به خانه محروم خواهم شد، اما چین من هرگز نابود نخواهد شد... اما اگر به کشور عزیزم برگردم، شهرت باشکوه خود را از دست خواهم داد، اما زندگیام طولانی خواهد شد و مرگ به سرعت به سراغم نخواهد آمد (ایلیاد ۸).
بنابراین مادرم مدام از من التماس میکرد و همیشه زانوهایم را میگرفت تا اول خودم با آن زن صیغهای بخوابم تا پیرمرد در نظرش منفور شود. بنابراین من از دستور او اطاعت کردم و این کار را انجام دادم. (ایلیاد ۸)
زیرا گناه در پیشروی خود قوی و سریع است و از هر دعایی پیشی میگیرد و پیشاپیش آنها در تمام زمین پرسه میزند و مردم را در ورطه گناه میاندازد... و دعاها برای رفع آسیب از پی آن میآیند (ایلیاد ۹).
به نظر میرسد که در تمام این ماجراها فقط آنچه را که در ذهن من است میگویی، اما هر وقت به یاد میآورم که چگونه پسر آترئوس در میان آرگوسیها به من توهین کرد، گویی من غریبهای بیارزش هستم (ایلیاد ۹).
دوستان من، آیا در میان شما مردی نیست که بتواند روح ماجراجوی خود را فدا کند و به میان تروجانهای قدرتمند برود و هر جنگجوی دشمن را بکشد، یا هر شایعهای را در میان تروجانها یا هر نقشهای را که بین خود میکشند بشنود، و بداند که آیا آنها در جایی که هستند - دور از کشتیها - باقی خواهند ماند یا پس از شکست دادن آخاییها به شهر عقبنشینی خواهند کرد؟ (ایلیاد ۱۰)
اما اجازه نده دلت از روی غرور از بهترین انسانها روی برگرداند و بدترین همنشین را، تحت تأثیر سرنوشت یا تولدش، برای خود برگزین. حتی اگر آن شخص از مقامی والاتر و برجستهتر برخوردار باشد. (ایلیاد ۱۰)
به محض اینکه ایریس تیزپا این را گفت، روی برگرداند و هکتور با لباس جنگی خود، در حالی که دو نیزه تیز خود را تکان میداد، به زمین جهید و همه جا در میان سپاه رفت و مردان را به جنگیدن ترغیب کرد و خشم نبرد سهمگین را برانگیخت (ایلیاد، 11).
و به محض اینکه این را گفت، شور و شوق و روحیه هر انسانی را برانگیخت. و همانطور که یک شکارچی سگهای شکاری دندان سفید خود را بر گراز یا شیر سوار میکند، هکتور، پسر پریام - همتای آرس، نابودگر انسانها - تروجانهای قدرتمند را بر آخاییها رها کرد. و خود او با جسارت از میان طلایهداران عبور کرد و مانند طوفانی وحشی که فرود میآید و دریای بنفش رنگ را به تلاطم در میآورد، به نبرد حمله کرد (ایلیاد ۱۱).
اما آنها به سختی در سراسر دشت پراکنده شده بودند که آتنا شب هنگام از المپ با عجله فرود آمد و پیامی آورد که باید برای نبرد آماده شویم. (ایلیاد ۱۱)
آشیل شگفتزده شد، بنابراین به سمت ما پرید، دست ما را گرفت و ما را به داخل برد، جایی که به ما دستور داد بنشینیم. او همچنین یک وعده غذایی سخاوتمندانه به ما داد... غذایی مناسب برای مهمانان. (ایلیاد 11)
عرق از سر و شانههایش مانند رودهای خروشان جاری بود، در حالی که خون تیره از زخم عمیقش فوران میکرد. با این حال روحش متزلزل نبود (ایلیاد ۱۱).
وقتی خدمتکارش آنها را دید، پوست گاو را روی زمین پهن کرد و با چاقویی تیر تیز را از ران او برید. او خون تیره را از زخم با آب گرم شست و ریشههای تلخ را روی آن مالید، ریشههایی که درد را از بین میبرند. به این ترتیب تمام درد او را از بین برد، زخم را خشک کرد و خونریزی را متوقف کرد (ایلیاد ۱۱).
آنها متعدد و شجاع بودند و همه مشتاق بودند که به دیوار یورش ببرند و کشتی ها را بسوزانند... اما مردد بودند زیرا پرنده ای بر فراز آنها پرواز می کرد... و در چنگال هایش ماری عظیم الجثه بود... (ایلیاد ۱۲).
خدای آپولو دهانههای این رودخانهها را به هم پیوند داد و به مدت نه روز سیل آنها را به سمت دیوار هدایت کرد و زئوس همچنان و بدون وقفه باران سیلآسا میفرستاد تا دیوار سریعتر به سمت دریای نمک شسته شود (ایلیاد ۱۲).
بدین ترتیب نیزهها از دستان آخاییها و ترواییها با هم فرو میریختند، و کلاهخودها - و سپرهای منبتکاری شده - هر زمان که سنگهای بزرگ به آنها برخورد میکرد، به شدت به صدا در میآمدند (ایلیاد ۱۲).
چنین گفت، اما سخنانش ذهن زئوس را متزلزل نکرد؛ زیرا زئوس مصمم بود که تنها هکتور را جلال دهد (ایلیاد ۱۲).
عقاب نیز در حالی که با وزش باد جیغ میکشید، پرواز کرد و رفت. تروجانها وقتی مار را دیدند که در میانشان میپیچید، لرزیدند، نشانهای از زئوسِ سپردار (ایلیاد ۱۲).
تنها یک نشانه وجود دارد که بهترین است... و آن جنگیدن برای میهن است. (ایلیاد ۱۲)
امواج خروشان در اطراف آشیل به طرز وحشتناکی بالا آمدند و جریان آب او را به عقب راند و سپرش را به زمین انداخت. آشیل نتوانست محکم بایستد... او به یک درخت نارون بلند و زیبا چسبید که از ریشه کنده شد و افتاد و تمام ساحل را پاره کرد و با شاخههای ضخیم خود در سراسر نهرهای آرام پخش شد، خود رودخانه را مسدود کرد و تمام طول آن در آن افتاد (ایلیاد 20).
زیرا همهٔ انسانها در جنگ برابرند، و من مطمئنم که خود شما این را میدانید، پس نگذارید کسی پس از شنیدن سخنان کسانی که او را نصیحت و تشویق میکنند، به کشتیهایش پشت کند (ایلیاد ۱۲).
اما اکنون، سرنوشت مرگ به هر حال ما را تعقیب میکند... سرنوشتهای بیشماری، و هیچ انسانی نمیتواند از آنها فرار کند یا اجتناب کند. اکنون، بیایید برویم؛ چه ما دیگران را جلال دهیم، چه دیگران ما را جلال دهند (ایلیاد ۱۲).
آنگاه هیولاهای دریایی از هر سو بیرون جهیدند و دریا با شادی در برابر او شکافته شد و دو اسب به سوی کشتیهای آخاییها تاختند (ایلیاد ۱۳).
او خود را در زر پیچید و شلاق طلایی زیبایی را در دست گرفت و بر ارابهاش سوار شد و شروع به راندن آن بر امواج کرد. سپس هیولاهای دریایی از اعماق دریا بیرون آمدند و از هر سو بیرون آمدند، زیرا آنها ارباب خود را کاملاً میشناختند (ایلیاد ۱۳).
زیرا شجاعت - حتی در میان بزدلان - از رفاقت سرچشمه میگیرد، و وقتی با هم هستیم، خوب میدانیم که چگونه با شجاعان بجنگیم (ایلیاد ۱۳).
افسوس! ایسیوس بدون انتقام سقوط نکرد... در واقع، من فکر میکنم او با قلبی شاد به سوی هادس، نگهبان قدرتمند دروازهها، گام خواهد برداشت؛ زیرا من کسی را فرستادهام تا در آن راه او را همراهی کند (ایلیاد ۱۳).
ای دوستان، به من کمک کنید؛ زیرا من اینجا تنها هستم و از اینیاسِ تیزپا که به من حمله میکند، میترسم. او برای کشتن مردان در نبرد بسیار قوی است و در اوج جوانی است که نهایت قدرت در آن نهفته است. اگر من و او همسن و سال بودیم و به اندازهی اکنون پرشور و حرارت بودیم، یکی از ما زودتر به پیروزی بزرگ دست مییافت (ایلیاد ۱۳).
آنها به اندازه کافی از همه چیز برخوردارند: خواب، عشق، آواز شیرین و رقص زیبا... که آدم ترجیح میدهد به جای جنگ، از آنها لذت ببرد، اما تروجانها به جنگیدن معتادند (ایلیاد ۱۳).
آه، هکتور، چقدر استدلال کردن با تو دشوار است! زیرا به نصیحت نصیحتکننده گوش نمیدهی. همانطور که خداوند به تو در جنگاوری مهارت بخشیده است، در خرد نیز از همه برتر هستی. (ایلیاد ۱۳)
او کمربند گلدوزی شده با صنایع دستی شگفتانگیز را از سینهاش بیرون آورد، که بر روی آن تصاویری از انواع وسوسهها نقش بسته بود، و بر روی آن عشق، بر روی آن شهوت و بر روی آن مقاربت بود؛ چیزی که عقل خردمندترین مردم را میرباید (ایلیاد ۱۴).
بیایید هرچند زخمی به نبرد برویم، زیرا ضرورت ایجاب میکند. و در آنجا، از تیررس نیزهها دور بمانیم، مبادا یکی از ما دوباره زخمی شود. اما دیگران را باید تشویق کنیم و به نبرد بفرستیم، کسانی که خشم خود را رها کردهاند و بدون جنگیدن کنار ایستادهاند (ایلیاد ۱۴).
با این روغن، بدن زیبا و تپل خود را روغن مالید و موهایش را شانه کرد و با دست خود گیسوان آمبروزی روشن و زیبایی را که از سر جاودانهاش سرازیر شده بود، بافت. سپس جامه عطرآگینی را که آتنا با مهارت تمام برایش دوخته بود، پوشید (ایلیاد ۱۴).
الهه خود را با حجابی پوشاند که همه چیز را میپوشاند... حجابی که در نور خورشید به روشنی میدرخشید. صندلهای زیبایش را به پاهای درخشانش بست. پس از آنکه خود را پوشید و بدنش را با انواع زیورآلات زینت داد، از اتاقش بیرون آمد (ایلیاد ۱۴).
و همانطور که وقتی درخت بلوطی که توسط رعد زئوس از ریشه کنده شده است، میافتد و دود وحشتناک گوگردی از آن بلند میشود، و همه کسانی که در نزدیکی ایستادهاند از رعد زئوس بزرگ غرق در حیرت میشوند، هکتور قدرتمند نیز بیدرنگ به زمین افتاد، در خاک غلتید و نیزه از دستش افتاد (ایلیاد ۱۴).
دریای کفآلود نصیب من شد، که تا ابد خانهی من باشد... و هادس تاریکترین شب را داشت. زئوس آسمان پهناور را در میان فضا و ابرها داشت. اما زمین و المپِ بلندمرتبه تاکنون برای همه ما مشترک ماندهاند (ایلیاد ۱۵).
آنچه چشمان من میبیند، حقیقتاً یک معجزه بزرگ است؛ زیرا چگونه این هکتور دوباره برخاست و از عذاب خود گریخت؟ ... به راستی، هر یک از ما در قلب خود باور داشتیم که او به دست آیاس، پسر تلامون، کشته شده است ... اما شگفتی این است که یکی از خدایان، هکتور را دوباره نجات داده و او را رهایی بخشیده است، همان کسی که زانوهای بسیاری از دانیها را سست کرده است (ایلیاد ۱۵).
تیری که ناله میکرد، به گردنش فرو رفت و او از ارابهی بیچاره افتاد، و در آن لحظه اسبها به کناری منحرف شدند و ارابهی خالی تلق تلق کنان به صدا درآمد (ایلیاد ۱۵).
برای مردی ننگ نیست که در راه میهنش بمیرد، بلکه همسرش پس از او در امان خواهد بود، و فرزندانش نیز... و سرزمین و خانهاش از آسیب دور خواهد ماند؛ اگر آخاییها با کشتیهایشان به سوی میهن عزیزشان رهسپار شوند (ایلیاد ۱۵).
دوستان من، مرد باشید و از آن مردم شرم کنید، و هر یک از شما فرزندان و همسر، دارایی و والدین خود را، چه زنده باشند و چه مرده، به یاد داشته باشید، به خاطر کسانی که اینجا با ما نیستند، اکنون از شما التماس میکنم که محکم بایستید و وسوسه فرار نشوید (ایلیاد ۱۵).
و با این حال، بیایید گذشته را پشت سر بگذاریم، زیرا گذشته و رفته است، و هیچ انسانی نمیتواند برای همیشه خشم را در دل خود نگه دارد. (ایلیاد ۱۶)
و به محض اینکه این را گفت، نیرو و شجاعت همه مردان را برانگیخت و صفوف با شنیدن سخنان پادشاهشان نزدیکتر شدند (ایلیاد، ۱۶).
بنابراین هر رهبر دانیها رقیبی را کشت. و همانطور که گرگهای مرگبار به برهها یا بزغالهها حمله میکنند و آنها را از گله جدا میکنند، وقتی که آنها بدون توجه چوپان در میان کوهها پراکنده میشوند، و گرگها آنها را میبینند و فوراً جوانان ضعیفالنفس آنها را میربایند... دانیها نیز به تروجانها حمله کردند، و دومی، که در تصمیم خود برای یک فرار فجیع مصمم بودند، شجاعت سرکش خود را فراموش کردند (ایلیاد ۱۶).
و او مانند عقابی تیزپا بر پیشقراولان حمله کرد و زاغیها و سارها را مجبور به فرار از برابر خود نمود... بدین ترتیب، پاتروکلوس، سرور سواران، تو بر لیکیهها و ترواییها حمله کردی، در حالی که قلبت از خشم برای همنوعت آکنده بود (ایلیاد ۱۶).
سه بار او مانند آرس چابک، با فریادی وحشتناک به آنها حمله کرد... و سه بار نه مرد را کشت. اما وقتی برای چهارمین بار مانند یک خدا حمله کرد، آنگاه پایان زندگی برای تو، پاتروکلوس، آشکار شد؛ زیرا آپولو، خدایی منفور، در نبردی سهمگین با تو روبرو شد. (ایلیاد ۱۶)
پاتروکلوس، چرا سرنوشت حتمی مرا پیشبینی میکنی؟ چه کسی میداند، شاید سرنوشت آشیل، پسر تتیسِ خوشمو، چنین باشد؟ شاید من اولین کسی باشم که با نیزهام ضربه میزند و جانش را از دست میدهد. (ایلیاد ۱۶)
سپس هکتور دور از نبرد ایستاد، لباس جنگی خود را درآورد، آنها را به تروایی ها تحویل داد و لباس آشیل، پسر پلهئوس، را پوشید... وقتی زئوس او را دید، سرش را تکان داد و با خود گفت: «وای بر تو، بیچاره!» (ایلیاد ۱۷).
پس هر یک از شما فوراً برگردید و با دشمن روبرو شوید؛ چه زنده بماند و چه بمیرد، زیرا این لذت جنگ است (ایلیاد ۱۷).
نبرد بر سر جسد، وحشیانهتر و وحشیانهتر شد و نه آرس، که ارتشها را به حرکت درآورده بود، و نه آتنا، که شاهد این درگیری بود، نتوانستند از شدت آن بکاهند، اگرچه خشم آنها بسیار شدید بود (ایلیاد ۱۷).
و اشک از چشمانشان جاری بود و در حالی که برای ارابه خود گریه میکردند، بر زمین میریخت. یالهای باشکوهشان در حالی که زیر یوغ به این سو و آن سو میغلتیدند، کثیف شده بود (ایلیاد ۱۷).
چنین گفت و ابری از تیرگی روح آشیل را پوشاند، و او غبار تیره را با هر دو دست گرفت و آن را بر سر خود پاشید، و چهره زیبایش را لکهدار کرد، و خاکستر سیاه بر شنل عطرآگینش ریخت، و او با تمام توان خود را بر زمین انداخت، و با هر دو دست شروع به کندن و کندن موهایش کرد (ایلیاد ۱۸).
پسرم، تو محکوم به مرگی قریبالوقوع هستی؛ تا زمانی که چنین سخن میگویی، مرگ تو بلافاصله پس از هکتور بسیار نزدیک خواهد بود (ایلیاد ۱۸).
همانطور که چوپانان مزرعه وقتی شیر غضنفر از گرسنگی جسد را گاز میگیرد، نمیتوانند او را از آن دور نگه دارند، دو جنگجو، یعنی آیانتها، نیز نتوانستند هکتور، پسر پریام، را بترسانند و او را از جسد دور نگه دارند (ایلیاد ۱۸).
ای تتیسِ درازجامه، چه چیزی چنین مهمان گرامیای را برای تو به ارمغان آورده است که ما تا این حد از او استقبال میکنیم؟ ... قبلاً رسم نبوده که زیاد به ما سر بزنی، پس آنچه در دل داری به من بگو؛ زیرا دلم به من فرمان میدهد که اگر چیزی هست که میتوان به آن جامه عمل پوشاند، آن را تا حد امکان به جا آورم (ایلیاد ۱۸).
ای پسر آترئوس، پس از این با دیگران بیشتر منصف خواهی بود؛ زیرا برای پادشاهی که بیجهت او را خشمگین کرده است، به هیچ وجه شرمآور نیست که با دیگری صلح کند (ایلیاد ۱۹).
و به محض اینکه بریزئیس، مانند آفرودیت طلایی، پاتروکلوس را دید که با برنز تیز از ریخت افتاده است، خود را در کنار او انداخت و با صدای بلند فریاد زد و سینهها، گردن نرم و صورت زیبایش را با دستانش درید (ایلیاد ۱۹).
زانتوس، چرا مرگ مرا پیشگویی میکنی؟ تو نیازی به آن نداری، زیرا من خودم به خوبی میدانم که محکوم به مرگ در اینجا، دور از پدر و مادرم هستم. با این حال، تا زمانی که تروجانها را با جنگ راضی نکنم، از جنگیدن دست نخواهم کشید (ایلیاد ۱۹).
او نیزهاش را سنگین کرد و پرتاب کرد، اما آتنا بادی فرستاد که نیزه را از آشیل باشکوه دور کرد، بنابراین نیزه به سوی هکتور بزرگ پرواز کرد و به پاهایش افتاد (ایلیاد ۲۰).
وقتی دوران رونق فرا رسید، او به دوره کار ما پایان داد و لائومدون وحشتناک تمام دستمزد ما را دزدید و ما را بیرون کرد و تهدید کرد که پاها و دستهای ما را خواهد بست و ما را در جزایر دوردست خواهد فروخت... و وانمود کرد که گوشهای ما را با برنز خواهد برید، بنابراین ما خشمگین بازگشتیم و از دستمزدهای وعده داده شدهای که به ما نداده بود پشیمان شدیم (ایلیاد 20).
به این ترتیب، برنز بر سینه آشیل میدرخشید، در حالی که او میتازید، و پیرمرد ناله میکرد، و با دستانش به سرش میکوبید، و آنها را بالا میآورد، و فریاد میزد، و به پسر عزیزش التماس میکرد، که در مقابل دروازهها ایستاده بود و مشتاقانه آرزوی جنگ با آشیل را داشت (ایلیاد ۲۱).
برای یک مرد جوان - اگر در نبرد کشته شود - قابل سرزنش نیست که با برنز تیز پاره پاره شود، و با وجود مرگش همه چیز باشکوه به نظر برسد. اما بدترین اتفاقی که برای انسانها افتاده این است که سگها با سر خاکستری و ریش سفید بازی کنند، و پیرمرد را در حالی که مرده است برهنه کنند (ایلیاد ۲۱).
وقتی برای چهارمین بار به دو نهر رسیدند، پدر دو کفه طلایی ترازو را بالا برد و دو سرنوشت مرگ تراژیک را در آنها قرار داد: یکی برای آشیل و دیگری برای هکتور، رام کننده اسبها. سپس ترازو را از وسط گرفت و آنها را بالا برد و در روز مرگ هکتور، آنها پایین آمدند و او به هادس رفت (ایلیاد ۲۱).
اکنون باید بهای کامل را بپردازی؛ بهای اندوه من برای دوستانم که در یورش خود با نیزه ات کشتی! (ایلیاد ۲۲)
و در مرگ او، آشیل بزرگ خطاب به او گفت: «بمیر، اما من مرگ خود را خواهم پذیرفت، زمانی که زئوس و دیگر خدایان جاودان تصمیم به اجرای آن بگیرند.» (ایلیاد ۲۱)
تاریکی شب بر چشمانش سایه افکند و آنها را فرا گرفت، و او در حالی که نفس نفس میزد، بیحال به پشت افتاد. (ایلیاد ۲۲)
روز یتیمی، کودک را از دوستان دوران جوانیاش جدا میکند و او را همیشه با سری خمشده و گونههایی خیس از اشک نگه میدارد. و اگر نیازمند باشد، به دوستان پدرش پناه میبرد، این یکی را از کتش و آن یکی را از شنلش میکشد. و اگر در دل یکی از آنها دلش برای او بسوزد، جامش را بالا میبرد و به تر کردن لبهایش بسنده میکند، بدون اینکه گلویش را خیس کند! (ایلیاد ۲۲)
و تو خود، ای آشیلِ خداگونه، مقدر شدهای که زیر دیوارهای تروجانهای ثروتمند بمیری (ایلیاد ۲۳).
ای نوادهی زئوس، پسر لائرتس، ای اودیسه حیلهگر، مرا از زمین بلند کن یا بگذار من تو را بلند کنم... پس نتیجه در دست زئوس است (ایلیاد ۲۳).
هر کسی که به کبوتر لرزان ضربه بزند، تمام تبرهای دو سر را به خانه میبرد. اما هر کسی که به طناب ضربه بزند، حتی اگر به پرنده برخورد نکند، جایزه بازنده را با خود میبرد: تبرهای یک سر. (ایلیاد ۲۳)
و هکتور را بر تختی از پارچه زربفت خواباندند، و در کنارش بهترین سوگواران ایستاده بودند که مرثیه میخواندند... و همسر و مادرش اولین کسانی بودند که شیون کردند (ایلیاد ۲۴).
در مورد دزدیدن هکتور شجاع، باید از آن صرف نظر کنیم؛ زیرا انجام این کار بدون اطلاع آشیل درست نیست، زیرا مادرش همیشه مانند شب و روز در کنار اوست (ایلیاد ۲۴).
سپس به سوی صندوق گنج طاقدار خود که با چوب صندل معطر شده بود و حاوی اشیاء گرانبهای بیشماری بود، فرود آمد (ایلیاد ۲۴).
ای سرورم، صبور باش و گریه مکن؛ زیرا اندوه برای پسرت سودی به تو نخواهد رساند و او را زنده نخواهد کرد، وگرنه پیش از آن، بلای دیگری به تو خواهد رسید (ایلیاد ۲۴).
پس از آنکه میل خود را به خوردن و آشامیدن ارضا کردند، پریام، پسر داردانوس، آشیل را تحسین کرد. چقدر خوشقیافه بود! چقدر بزرگ بود! ... آدم فکر میکرد که خدایی را در وجود او میبیند! آشیل همچنین پریام، پسر داردانوس، را تحسین میکرد، زیرا وقتی به او نگاه میکرد و به صحبتهایش گوش میداد، ظاهری باشکوه داشت (ایلیاد ۲۴).
هکتور، عزیزترین فرزندانم، تو در زندگیات برای خدایان عزیز بودی؛ بنابراین آنها از تو مراقبت کردند، حتی اگر در معرض مرگ بودی (ایلیاد ۲۴).
و تو با کلمات از من دفاع کردی و با لطافت روح و سخنان ملایمت آنها را بازداشتی؛ پس من برای تو گریه میکنم همانطور که برای خودِ بدبختم گریه میکنم، و غم قلبم را پر میکند؛ زیرا اکنون در تروای پهناور کسی نیست که با من مهربان باشد یا به من رحم کند، بلکه همه مردم از من روی برمیگردانند و از من روی برمیگردانند (ایلیاد ۲۴).
زندگی کوتاه است، اما هنر «درمانگری» طولانی.
افراط و تفریط خلاف طبیعت است.
هر عشقی را میتوان درمان کرد... جز عشق اول... و هر که گمان کند عشق تکرارشدنی است، خیالاتی بیش نیست... زیرا هر عشق تازهای چیزی جز یک عود نیست.
عشق اول مثل آبله میمونه... یه اثر ماندگار میذاره... حسرتیه که ما رو به سمت عشق دوم... و سومی سوق میده...
همه چیز نزد خدا خوب، درست و صحیح است، اما مردم چیزها را به صورت نادرست و درست میبینند.
چشمِ آن چیز در ما آن چیزی است که سریع و مرده، بیدار و خواب، جوان و پیر است، در حالی که بقیه چیزها حرکت کردهاند و متعاقب آن شدهاند، و سپس متعاقب آن به نوبه خود حرکت کرده و اولین شده است.
همه چیز در جریان است، هیچ چیز ثابت نیست.
چشمها و گوشها اگر روح نداشته باشند و زبان انسانها را نفهمند، گواهان بدی برای آنها هستند.
خدا روز و شب، زمستان و تابستان، جنگ و صلح، سیری و گرسنگی است، همانطور که آتش، وقتی با عطرها آمیخته میشود، بر اساس رایحه هر کدام نامگذاری میشود.
نمیشود دو بار در یک جریان قدم گذاشت.
آتش، مرگ هوا را زنده میکند و هوا، مرگ آتش را. آب، مرگ خاک را زنده میکند و خاک، مرگ آب را.
یک روز برای من مثل بقیهی روزها است.
کتابهای هومر و آرخیلوخوس باید از همه جا تبعید شوند.
شهروندان باید نهایت تلاش خود را به کار گیرند، برای اجرای قوانین و حفاظت از کشور تلاش کنند و ابتکار عمل را برای از بین بردن نفرت و کینه از میان خود به دست گیرند.
آتش، منشأ اولیه همه چیز است.
در کیهان جز این، جهان دیگری وجود ندارد. این جهان آفریده شده است، و هیچ چیز زیباتر از آن نیست.
همه چیز تغییر میکند جز یک قانون که تغییر میکند؛ شما هرگز دو بار در یک رودخانه پا نمیگذارید.
عنصر آتش با تراکم تغییر میکند تا اینکه به هوا تبدیل میشود، و این هوا نیز با تراکم تغییر میکند و به آب تبدیل میشود، و به همین ترتیب عنصر آب با تراکم به خاک تبدیل میشود، سپس تغییر معکوس میشود، بنابراین اگر خاک پراکنده شود تغییر میکند و به آب تبدیل میشود، سپس آب با پراکندگی به هوا تبدیل میشود، و هوا به آتش تبدیل میشود.
جهان هستی پر از جن و عقول است.
عمری را بیهوده در جستجوی روح گذراندم، چرا که به دلیل پوشیدگی شدید آن، حقیقتش را نیافتم.
دلیل تفاوت منازل ماه این است که قایق آن زیاد نمی چرخد، بلکه کم کم می چرخد.
شما دارید مسئله را بزرگ میکنید.
یک دیکتاتور به یک دیکتاتور دیگر کمک میکند.
گوش، درست مانند چشم، شاهد غیرقابل اعتمادی است.
هرگز کسی را خوشبخت نخوان مگر اینکه پایان عمرش را بدانی، زیرا تا آن ساعت میتوان او را خوشبخت نامید.
اگر دوست داشته باشی، دوست خواهی داشت.
اما مردان ضعیفالنفس هرگز بنای یادبودی برپا نکردند.
من آشکارا از زن تحصیلکرده متنفرم... باشد که خانهی من هرگز زنی را که بیش از آنچه باید میداند، پناه ندهد.
زبان صداقت ساده است.
یک نفر همه چیز را نمیبیند.
کسی که اصول بدی دارد، پایان بدی خواهد داشت.
همچنین گفته میشود که هدایا برای خدایان جذاب هستند.
مهم نیست که مصیبتها چقدر شدید باشند، همیشه راههایی برای تسکین آنها وجود دارد.
یک شاهزاده باید خیلیها را راضی کند.
فراموش کردن بدشانسیها یک پیروزی قطعی است.
اما بدانید که مرگ مالیاتی است که چارهای جز پرداخت آن نداریم.
کیست که بداند زندگی مرگ نیست و مرگ زندگی نیست!
زن بزرگترین نعمت و بزرگترین نابودی را برای مرد به ارمغان میآورد.
اگر شخص درستکار بمیرد، پارسایی او نمیمیرد، بلکه زنده میماند. اگر شخص بدکار بمیرد، هر چه دارد میمیرد و با او دفن میشود.
کسی که در جوانی از علم غافل شود، گذشته و آینده را از دست میدهد.
من عاشق صلح هستم، اما به تو میگویم، ای سرور بدجنس، اگرچه به شهر ما آمدهای، اما نمیتوانی آنچه را که انتظار داری به دست آوری. تو تنها کسی نیستی که نیزه یا سپری با روکش برنزی حمل میکنی.
نه، ای کسانی که آرزوی جنگ دارید، به شما هشدار میدهم که بدبختیهای جنگ را به شهر زیبای ما نیاورید، پس خویشتندار باشید.
یکی میخواهد ارتش را رهبری کند، دیگری قدرت میخواهد تا ارادهاش را دیکته کند و دیگری ثروت میخواهد. آنها اهمیتی به آسیبی که مردم متحمل میشوند نمیدهند.
وقتی شهری به جنگ رأی میدهد، هیچکس مرگ خود را در نظر نمیگیرد، بلکه این بلایا را به همسایگان خود منتقل میکند؛ اما اگر مرگ در حالی که به جنگ رأی میدادند، در برابر چشمانشان نمایان میشد، یونان با اشتیاقی تبآلود برای جنگیدن به سوی سرنوشت خود نمیشتافت.
صلح مطمئنترین دوست استادان موسیقی و هنر است؛ با غم و اندوه که شادیاش در نسلی شاد از فرزندان و لذت بردن از رفاه است، ناسازگار است. اینها مزایایی هستند که اگر درگیر جنگ با انسانها شویم، وقتی مردی برادر ضعیفتر خود را به بردگی میگیرد و شهرها از الگوی آنها پیروی میکنند، از دست میدهیم.
مرد خردمند باید از جنگ اجتناب کند، اما اگر اجتنابناپذیر باشد، مرگ شجاعانه تاج شکوه و افتخار را بر سر شهر میگذارد، در حالی که مرگ بزدلانه آن را با ننگ زینت میدهد.
من باید آپولون را از آنچه که بر سرش میآید آگاه کنم... او به یک باکره تجاوز کرد و به او خیانت ورزید، و پس از اینکه مخفیانه صاحب پسری شد، او را رها کرد تا بمیرد. ای فیبوس، اینگونه نباش، زیرا تو قوی هستی. عادل باش، زیرا هیچ انسانی هرگز گناهی نکرده است مگر اینکه خدایان او را مجازات کنند.
چه بگویم زئوس؟ مگر آدمیان را نمیبینی؟ یا ما بیهوده به این شکوه خیالی چسبیدهایم! ما که به سپاه خدایان ایمان داریم، در حالی که شانس بر همه چیز در میان آدمیان حکم میراند.
بله، انسانها طبق قوانینی که از خدایان گرفته شدهاند، زندگی میکنند.
ای زئوس، چگونه میتوانند بگویند که انسانهای ضعیف خردمندند؟ آیا ما به ارادهی تو مقید نیستیم، و آیا آنچه ما انجام میدهیم خواست تو نیست؟
آیا خدایی یا قدرتی برتر از من هست که مرا از این مخمصه نجات دهد؟
ما بندگان خدایان هستیم، هر خدایی که باشد.
خدا همه چیز را میبیند، اما خودش هرگز دیده نمیشود.
با اینکه من انسان هستم، خدایان را تحقیر نمیکنم.
من در مورد قدرتهای آسمانی بدخواهی نکردم، زیرا ایمانی که از پدرانمان به ارث بردهایم به قدمت خود زمان است و هیچ منطقی نمیتواند آن را متزلزل کند.
ما در رودخانهای تاریک از افسانهها دست و پا میزنیم.
فالگیر کیست؟ او کسی است که کمی راست و دروغ زیاد میگوید و از آنجایی که شانس او را هدایت میکند، اعتقاد به او با میزان شانسش سنجیده میشود.
هیچکس اگر تنبل باشد، هرگز از طریق پیشگویی ثروتمند نمیشود، زیرا بهترین پیشگویان از روی هوش و ذکاوت خود قضاوت میکنند.
در مورد پرندگانی که بالای سر ما پرواز میکنند، برای همیشه با آنها خداحافظی میکنیم.
چه کسی میداند که آیا این چیزی که ما مرگ مینامیم، زندگی است؟ و اینکه زندگی ما خود مرگ است؟ چه کسی میداند؟ جز اینکه ما زیر آفتاب بیمار زندگی میکنیم و رنج میبریم، و کسانی که از ما جدا شدهاند بیمار نیستند و هرگز آسیبی نخواهند دید.
از میان تمام شرارتهای فراوانی که یونان را آزار میدهد، هیچکدام بدتر از المپنشینان نیست.
من نمیتوانم رسم یونانیان را تأیید کنم که به خاطر این افراد، مجلسی تشکیل میدهند و آنها را به خاطر لذتهای بیفایده گرامی میدارند تا بر شکوه و جلال جشنهای خود بیفزایند.
مردی که به خاطر کشتی خوبش تاج افتخار برده است، چه کمکی میتواند به کشورش بکند؟ یا مردی با پاهای تیزپا، یا پرتابکنندهی دیسکی که ضربهی محکمی به فکش میزند؟ آیا آنها با دیسک در دست با دشمن میجنگند، یا بدون سپر، با مشتهایشان میکوبند و دشمن را از خاک خود بیرون میکنند؟
به گمان من شایسته است که مردان خردمند و نیک را با شاخههای تاج بر سر نهیم، و همچنین کسی را که کشور را به سوی نیکی هدایت میکند، مرد هوشیار و عادل، و همچنین کسی را که میتواند با فصاحت خود از کارهای بد جلوگیری کند و از جنگ و شورش جلوگیری کند؛ زیرا چنین صفاتی شایستهی تمام شهر و تمام یونان است.
در واقع، چرا ما انسانها تلاش میکنیم تا تمام مهارتهای دیگر را به درستی یاد بگیریم و در آنها استاد شویم؟ در مورد هنر اقناع، که تسلط بیچون و چرای بشریت است، ما نه تلاشی میکنیم و نه هزینهای برای یادگیری کامل آن میپردازیم تا بتوانیم هم ذهنها را منحرف کنیم و هم در رسیدن به اهداف خود موفق شویم. پس چگونه یک انسان میتواند به موفقیت امیدوار باشد؟
نه زمین و نه دریا چنین نسل فاسدی (منظور زنان است) به وجود نیاوردهاند، و این را کسانی که با آنها سروکار دارند به خوبی میدانند.
ای خدای زئوس، عطا فرما که به خاطر شفای مردان و زنان، این شرِ آراسته در جایی که خورشید طلوع میکند، ساکن شود!
از اینجا معلوم میشود که آن زن چه نفرینی است؛ تا جایی که پدرش، که او را به دنیا آورده و بزرگ کرده است، تا زمانی که مشکلاتش تمام شود، برای خلاص شدن از شر او، جهیزیه به او اضافه میکند.
یاد گرفتهام که بدانم من فقط یک زنم؛ چیزی که دنیا به آن اهمیتی نمیدهد.
از دست دادن یک مرد چیزی است که خانوادهاش کاملاً آن را حس میکنند، در حالی که از دست دادن یک زن چیزی بیاهمیت است.
برای این مرد (آشیل) شایسته نیست که با تمام آرگوس بجنگد، یا به خاطر یک زن کشته شود، زیرا بهتر است که یک مرد نور را ببیند تا ده هزار زن.
از میان تمام موجوداتی که از موهبت زندگی و احساس برخوردارند، ما زنان بدبختترین هستیم. اول باید برای خودمان شوهری به قیمت گزاف بخریم و سپس اربابی بر خود بگماریم که شری بزرگتر از اولی است. خطرناکترین نتیجه در همین جا نهفته است: آیا انتخاب خوب خواهد بود یا بد؟ طلاق برای زن ننگین است و ما نمیتوانیم اربابان خود (شوهران) را رد کنیم.
وقتی مردی از آنچه در خانهاش با آن مواجه میشود، آشفته میشود، برای بازی با دوستان یا همراهان همسن و سال خود بیرون میرود تا روحش را از مشکلات رها کند، در حالی که ما فقط یک روح داریم (ما)، و آنها میگویند که ما در خانه زندگی امنی داریم، در حالی که آنها به جنگ میروند. طبق این منطق نادرست، من ترجیح میدهم سه بار در صفوف جنگجویان قرار بگیرم تا یک بار زایمان کنم.
زینت زن در سکوت و هوش است و اینکه در خانهاش پنهان بماند.
من از زن باهوش متنفرم، او هرگز پا به خانه من نخواهد گذاشت، زنی که آرزوی دانستن بیش از نیاز زنان را دارد؛ زیرا آفرودیت بیشترین سهم شر را در سر زنان باهوش قرار داده است، اما زن نادان، ذهن سطحیاش مانع از عجول بودن او میشود.
برای مثال، اگر مردی آرزوی رسیدن به طبقهای بالاتر از طبقهی خودش را داشته باشد، دیگر صحبتی از شوهر نخواهد بود، بلکه فقط از زن صحبت خواهد شد.
شهروندان به سه طبقه تقسیم میشوند: ثروتمندان، که بیفایده و همیشه در آرزوی بیشترند؛ فقرا و تهیدستان، که مورد ترس و حسادتند و تیرهای شر خود را به سوی کسانی که چیزی دارند پرتاب میکنند، کسانی که با فصاحت رهبران شرور گمراه شدهاند؛ و طبقه متوسط، که از شهرها نگهبانی میکنند و از نظم برگزیده دولت محافظت میکنند.
یک زن باید همیشه در کنار یک زن باشد.
کسی که در جوانی از علم غافل شود، گذشته و آینده را از دست میدهد.
زبان ممکن است به آن قسم بخورد، اما ذهن به این قسم پایبند نیست.
به نماز مستحبی اعتماد کن، سپس از خدا کمک بخواه، زیرا او به کسانی که به خودشان کمک میکنند، کمک میکند.
این هم از ویژگیهای مردانگی است؛ منظورم بصیرت است.
پدربزرگ، پدر شهرت است.
هیچ دوستی برای سخنرانی وجود ندارد.
پول برای صاحبانش دوستانی پیدا میکند، و قدرت بزرگی در میان مردم است، و آه، قدرت وارث ناشناخته!
چقدر شیرین است که وقتی در امنیت هستی، سختیها را به یاد بیاوری!
مرگ بهانهای بیش نیست.
فضیلت از طریق سختکوشی پیشرفت میکند.
بدنهای بیذهن مانند مجسمههایی در بازار عمومی هستند.
زخم معده در مطب دیگران فراوان است.
نداشتن شانس، فقر است.
آرس (خدای جنگ) از کسانی که تردید میکنند متنفر است.
افراد خردمند باید زندگی خود را با درد و رنج به دست آورند.
چقدر بدبخت است پسری که به والدینش احترام نمیگذارد!
اگر خوب نگاه کنیم، خواهیم دید که فیض الهی در نزدیکی ما ساکن است.
زبانم فحش میدهد، نه روحم.
بهترین چیزی که یک مرد میتواند پیدا کند، همسری است که در بدبختیهایش با او همدردی کند.
پیرانی که آرزوی مرگ میکنند دروغ میگویند و آرزویشان شرمآور است. و اگر مرگ به سراغشان بیاید، از آن استقبال نمیکنند، حتی اگر پیری برایشان سنگین باشد!
او بهترین پیشگویی است که میتواند حدس بزند.
تغییر همه چیز شادی میآورد.
با یک دست جنگیدن، یک نبردِ از پیش باخته است.
از فیلسوفی که با خودش عاقل نیست متنفرم.
یک مرد محترم زخمهای گذشته را به یاد نمیآورد.
فوارههای رودخانههای مقدس به سمت بالا جریان دارند (یعنی همه چیز وارونه است).
حیا و سکوت... زیباترین زینتهای یک زن.
امواج دریای اطراف... شعلههای آتش سوزان... تندبادهای عظیم رودخانهها؛ همه آنها وحشتناک و ترسناک هستند... اما در مقایسه با نگاههای عاشقانه معشوق و شکوه زیبایی او چیزی نیستند.
کیپریس شاهد من است که من بکارت او را نقض نکردهام، زیرا اگر با کسی ازدواج نکرده باشد، او هنوز به اندازه من بیارزش است، اما شرافت مرا از آسیب رساندن به دختر یک مرد پرهیزگار منع میکند.
تو در مصیبتم مرا مسخره نکردی، و کمتر کسی پیدا میشود که دارویی شفابخش برای تسکین زخمهای سخت خود بیابد، چنانکه من آن را در تو یافتم.
در میان بربرها، همه برده هستند... به جز یکی.
هیچ چیز برای یک شهر خصمانهتر از یک حاکم مطلق نیست؛ زیرا اولاً هیچ قانون عمومی برای همه وجود ندارد، بلکه یک نفر ذینفع است؛ زیرا قوانین فقط در دست او و نزد او اجرا میشوند و در این صورت برابری پایان مییابد؛ اما وقتی قوانین نوشته شوند، فقیر و غنی به طور یکسان از عدالت برابر بهرهمند خواهند شد و به ضعیف اجازه داده میشود که وقتی مورد ظلم قرار میگیرد، از همان روش نسبت به فرد خوشبخت استفاده کند و اگر حق با او باشد، ضعیف بر قوی پیروز خواهد شد.
هر جا که مردم حاکم مطلق سرزمین خود باشند، از حفظ جوانان شهروندان خود لذت میبرند، در حالی که حاکم مستبد پادشاهی این را عنصری خصمانه میداند و همیشه از ترس قدرت خود، آرزوی حذف رهبران انسانها و همه کسانی را که آنها را باهوش میداند، دارد.
پس چگونه شهری میتواند استوار بماند وقتی کسانی هستند که هر طرحی را نابود میکنند! و جوانان مانند گلهای بهاری مرتع، برگزیده میشوند. و چه سودی دارد که فرزندان ثروت اندوزی کنند و زندگی راحتی داشته باشند، جز اینکه تنها با تلاش خود، ثروت ظالم را افزایش دهند!
چرا دختران باکره خود را در خانههایمان پاکدامن تربیت میکنیم تا هر زمان که حاکم ظالم خواست، هوسهایش را برآورده کنند و کسانی را که آنها را تربیت کردهاند، به بدبختی بکشانند؟
اما من رضایت تمام شهر را خواهم خواست، که خواسته مرا تأیید کنند، زیرا با مشورت با آنها، مردم را بهترین حاکم خواهم یافت.
ای نسل ناسپاس که با چاپلوسی عوام الناس به دنبال افتخار هستید، ای کاش شما را نمیشناختم، شما که بدون ملاحظه به دوستانتان آسیب میرسانید و برای جلب نظر عوام هر چیزی میگویید.
وای بر او! چقدر ملعون است ذات بردگی! و چقدر تحقیر باید تحمل کند وقتی که با زور اسلحه شکست بخورد!
تنها یک چیز است که برای برده ننگ میآورد: نامش، و گذشته از همه اینها، هیچ برده درستکاری بدتر از یک مرد آزاد نیست.
آزادی یک برده در برده بودن است.
رانده شده توسط شکمهایشان، فاسد شده توسط فیض، غیرقابل اعتماد.
پیرمرد، چوپان فرزندان جیسون، وقتی سرنوشت اربابان ما بد است، بردگان خوب غمگین میشوند و این قلب آنها را لمس میکند.
او بندهای بدبخت است که نه به دغدغههای اربابش اهمیت میدهد و نه با غمها و شادیهایش همدردی میکند. اگرچه من برده به دنیا آمدهام، اما در زمرهی بندگان وفادار هستم، زیرا در قلبم آزادم، اگرچه نامم آزاد نیست.
بیا، دوست قدیمی، تو که در کنار من ایستادی و سهم خودت را از کار سخت به طور کامل انجام دادی، حالا بیا و در شادی من شریک باش.
و همه خدمتکاران خانه شروع به گریه و زاری کردند و برای بانوی خود متاسف بودند، اما او دست خود را به سوی هر یک از آنها دراز کرد و هیچ کس فروتن نبود، پس با آنها صحبت کرد و پاسخ آنها را دریافت کرد.
مردن در راه آرمان اربابم افتخار است.
مردن برای اربابانشان بهترین مرگی است که بردگان پرهیزگار میتوانند پیدا کنند.
ای مردمان بدبخت، چرا از سلاحهایتان برای کشتن یکدیگر استفاده میکنید؟ از این کار دست بردارید و از بدبختی خود آسوده شوید و شهرهایتان را با صلح حفظ کنید. زندگی کوتاه است، پس بهتر است آن را در آسایش بگذرانیم و نباید نگران باشیم.
شادی پایدار نیست، زودگذر است.
من حسادت را تحسین نمیکنم، اما حسادت به کارهای خوبم را میپذیرم.
جایی که شراب نباشد، عشقی هم نیست.
اگر خدا بخواهد کسی را آزار دهد، ابتدا احساساتش را از او میگیرد.
هیچ شری وحشتناک تر از زنان نیست.
هر چیز طبیعی هرگز شرمآور نیست.
خیر و شر را نمیتوان از هم جدا کرد؛ بنابراین، ترکیبی از هر دو وجود دارد تا امور را درست کند.
کسی که برای همیشه عشق نورزد، عاشق نیست.
اما شانس همیشه در کنار خردمندان میجنگد.
چون زن هستی، میتوانی طرحهای داستانی زیادی کشف کنی.
نصیحت کردن آسانتر از تحمل مردانهی سختیهاست.
وظیفه شماست که به من اطلاعات بدهید.
هر چیزی که واضح است، عقلانی است و هر چیزی که واضح نیست، عقلانی نیست.
مردی خردمند بود که ایده خدا را ابداع کرد.
پروردگار همه چیز را میبیند و دیده نمیشود.
گناهان پدران توسط خدایان بر فرزندانشان وارد میشود.
اما این پیوند بین مردان در شهرها است، همه آنها قوانین را رعایت میکنند.
یک عادت خوب بهتر از یک قانون است.
پرتو خورشید از میان پلیدیها عبور میکند و آلوده نمیشود.
حسادت مانند شعلهای است که اگر نتواند هر چیزی را بسوزاند، آن را سیاه میکند.
چقدر آسان است که مردم با چیزی که خودشان میخواهند متقاعد شوند!
از چیزهایی که نگفتم پشیمان نیستم، و از چیزهایی که گفتم پشیمانم.
من آمدم، من دیدم، من شکست دادم.
دستور داده شد (سزار هنگام عبور از روبیکون گفت).
از چیزهایی که نگفتم پشیمان نیستم، و از چیزهایی که گفتم پشیمانم.
حتی تو، بروتوس؟
(با منشأ ناشناخته، توسط شکسپیر در صحنه اول پرده سوم ذکر شده است، احتمالاً از نمایشنامه (گمشده) لاتین سزار اینترفکتوس ، و احتمالاً از تراژدی واقعی ریچارد، دوک یورک.) برخی مینویسند که وقتی آقای بروتوس به سمت او دوید، به او گفت: «و تو، پسرم!»
من هر "گالی" را به سه قسمت تقسیم کردم.
مردم به چیزی که به آن امید دارند، ایمان دارند.
همسر سزار باید بالاتر از هر سوءظنی باشد (از کتاب زندگی ژولیوس سزار نوشته پلوتارک).
قیصر و ثروتش با تو هستند.
خواستههای دوستانم و التماسهای کسانی که به کمک من نیاز دارند، برای گوشهایم مثل موسیقی دلنشین است.
تاریخ میگوید که در جریان حمله ژولیوس سزار به غرب (منظور فرانسه) او از کنار روستایی عبور میکرد. رئیس روستا سوار بر اسب به سمت او آمد و نزدیکترین افرادش او را احاطه کرده بودند. او با نشانههایی از تکبر و غرور که در تمام چهرهاش نمایان بود، به سمت سزار پیشروی کرد، گویی مالک تمام جهان است. همراهان سزار او را مسخره کردند و با تمسخر گفتند: «چرا او اینقدر مغرور میشود؟» ژولیوس سزار رو به آنها کرد و جمله معروف خود را گفت: «بهتر است در این روستا نفر اول باشی تا در رم نفر دوم.»
ترافیک یک مشکل قدیمی است و قدمت آن به دوران ژولیوس سزار برمیگردد. ژولیوس سزار سعی کرد با محدود کردن تردد در خیابانهای شلوغ به کالسکههای رهبران ارتش، سفیران خارجی و اعضای سنا، بر آن غلبه کند.