
باورم نمیشه که دارم این رو مینویسم.. من کلاً خیلی وقت بود که کارتون و انیمیشن ندیده بودم ولی این سریالِ انیمه رو که دیدم واقعاً کفم برید و در حیرتم از اینهمه انتقالِ مفاهیم و معانی مختلف در قالبِ یک سریال انیمه ببینیم و برای همینم بود که از مرداد ماه چندین بار دیدمش و حتی نسخه هایِ دوبله متفاوت و زیرنویس فارسی و انگلیسی آن رو هم یه نگاهی انداختم. بسیار منو در فکر فرو برد و البته دست به سرچ شدم در مورد اشاراتی که در مورد تاریخ که درش مطرح میکنه چیزایی بدست بیارم..تا حالا دو فصل این سریال کامل ساخته شده و البته نمیدونم آیا فصلِ سومی هم درکاره یا نه در هرحال من دو فصل اونو دیدم
داستان ما از اواخرِ عصر وایکینگ ها شروع میشه. برایِ فهمیدن داستان نیازه که کمی از تاریخِ اروپای قرون وسطا رو بدونید تا متوجه عصرِ وایکینگ ها بشید.
عصر وایکینگها دوره ای در تاریخِ اروپا از اواخر قرن هشتم تا قرنِ یازدهم میلادیه و اشاره به مهاجرت ها و حملاتِ ساکنینِ دانمارک و نروژ و سوئد(نورسی ها) به سرزمین های مختلفِ اروپا داره. زمینه اصلی این حمله رو میشه در نابودی امپراتوری روم و وضعیتِ نابه سامان و هرج و مرج بعدِ نابودیِ رومیها در اروپایِ غربی دید.چجوری؟ بعد از دوره امپراتورانِ آنتونین که ادوارد گیبون اون رو عصرِ طلایی امپراتوری روم میخواند(بعد از مرگِ مارکوس آئورِلیوس) عملاً امپراتوری روم واردِ یه درگیری تمام عیار بین سردارانِ نظامی ارتش برایِ کسبِ عنوانِ امپراتوری شد و همین امر درگیری های داخلی به دنبال داشت که 100 سالی کم و بیش دوام داشت. روم دو دشمن داشت یکی پارت ها و پارسها(ساسانیان) در شرق و دیگری ژرمن های وحشی در شمال که امپراتوری رو تهدید میکردن و درگیری عمده امپراتوری روم بعد از تبدیلِ جمهوری روم به امپراتوری روم هم همین دو دشمن قدرتمندش در شمال و شرق بودن و برایِ همین هم در تاریخ یه جنگ 700 ساله بین پارت ها(اشکانیان) و پارس ها(ساسانیان) میبینیم که با حملاتِ سپاه اسلام و خلفایِ راشدین این درگیری با نابودی ساسانیان و از دست رفتن نصفِ قلمرو امپراتوری روم(خود بیزانتین های یونانی به خودشون رومی و حکومتشونو امپراتوری روم میدونستن) به پایان میرسه. و البته ژرمن ها که درگیریهای زیادی بین رومیها و آنها برقرار بود ولی درنهایت امپراتوری روم بعد از 100 سال درگیری جانشینی با امپراتوری کنستانتین اول در 313 میلادی وارد یه دوره ثبات میشه و البته کنستانتین دین مسیحیت رو به عنوانِ دین رسمی روم اعلام میکنه و البته پایتختِ خودش رو هم از رُم به شهرِ استراتژیکِ بیزانتیون منتقل میکنه که به افتخارش «کُنستانتینوپُل»(شهرِ کنستانتین) میشه که بهش لقبِ NOVA.ROMA(رُمِ جدید) میدهند. و خلاصه این دوکار او تخمِ دورِ هولناک درگیری رو میکاره و بعد از مرگش دعوای بین مسیحیان و مشرکین یونانی و رومی رو راه میندازه. بعد از مرگش درگیریها نمایان میشه و در نهایت در دوره دیوکلتیانوس روم دو بخش میشه و دو امپراتور بهش حکومت میکنن یکی در قسطنطنیه و دیگری در رُم(بعداً شهرِ راوِنا) اما همین عامل ضعیفتر شدنِ روم میشه و جنگ های داخلی 100 ساله و مسیحی شدنِ روم و دو پاره شدنِ روم فرصتی طلایی برایِ بربرهایِ شمالی بود و در این فرصت آتیلا و هون ها ضربات شدیدی به روم غربی وارد میکنن و بسیاری از رومیهای غربی و شرقی کشته میشن و از آن طرف گوت ها که اصالتاً از سوئد بودن نیز اول در هادریانوپلیس(اَدِرنه امروزی در ترکیه) شکست سختی به رومِ شرقی وارد میکنن و از آنجا قلمرو یونانی روم شرقی و بعد بالکان و بعد ایتالیا و باز رُم رو غارت میکنن و بعد از اون وندال هایِ ژرمن از راهِ اسپانیا وارد شمال آفریقا میشن و بعد به الجزایر و تونس(آفریقا) حاکم میشن و دیگه روم غربی از هم پاشیده بود و عملاً گوت ها مرکزِ فرمانروایی اونها که ایتالیا بود رو زیرِ سلطه داشتن و در این حین هم بریتانیا توسطِ لژیون های رومی تخلیه شد که ارتش خودشونو مثلاً برای برخوردِ با وحشی ها متمرکز کنن در نهایت در 476 میلادی روم غربی نابود میشه و قلمروش توسط بربرهایِ ژرمن تصرف میشه.

گوت ها قلمروِ وسیعی از روم غربی رو تصاحب میکنن ایتالیا و جنوبِ فرانسه و اسپانیا و پرتغال و برای همین دو شاخه میشن. گُت های شرقی(اُستِرگُت) در ایتالیا و گُت هایِ غربی(ویزگُت) در جنوبِ فرانسه و اسپانیا و وندال ها هم آفریقا(تونس و الجزایر) رو بدست میارن و فرانک ها هم شمالِ فرانسه و غربِ آلمان و بلژیک و هلند رو. از اونطرف آنگل ها و ساکسون ها و یوت ها(نورسیها) به سمتِ بریتانیا حمله ور میشن و در اونجا پادشاهی های محلی خودشونو بنا میکنن. خب ویژگی همه این ژرمن های فاتح این بود که نتونسته بودن که حکومتِ مقتدر مرکزی داشته باشن و قلمروهایی که داشتن بسیار دچار کشمکش و درگیری بود و عملاً یسری حکومتهای زیادِ کوچک در اروپای بعد نابودی رومِ غربی حاکم بود چنان که وقتی یوستینیان امپراتورِ رومِ شرقی 50 سال بعد در 532 میلادی به کمکِ ژنرالِ باکفایتش بلیساریوس توانست قلمرو های زیادی از رومِ غربی رو پس بگیره که روم رو دوباره بنا کنه اما موفق نمیشه و زیاد دوام نمیاره و خودِ رومِ شرقی هم بشدت ضعیف میشه تا اونجایی که بعد از دوران قیصر موریس و فوکاس خسرو پرویز به راحتی تا دروازه قسطنطنیه(تنگه بسفر) میرسه و مصر و لوانت(شام) رو میگیره و اولش قیصر هراکلیوس چنان وحشت کرده بود که میخواست پایتخت رو به سیراکیوز در سیسیل منتقل کنه اما مقاماتِ کلیسا مقدار زیادی طلا و نقره بهش دادن که اون باهاش ارتش روم رو توانمند کرد و توانست تو نبرد دستگرد شیرازه ساسانیان رو از هم بپاشه ولی درنهایت به دلیل ضعف شدید روم نمیتونه جلوی سپاه خالد بن ولید بایسته و با اندوه فراوان قبل از فتح انطاکیه توسط خالد بن ولید و مسلمین سوریه رو ترک میکنه و عملاً روم مصر رو هم تخلیه میکنه برای اینکه بتونه در برابر اقوامِ آوار در شمالِ روم شرقی برخورد کنه. عملاً اروپایِ غربی تا مدتها نسخه ای از غربِ وحشی وسترن آمریکا رو داشت تجربه میکرد. اما ورودِ سپاه اسلام به اسپانیا و شکست رُدریگ شاه ویزگُت از آنها که باعث از دست رفتن قلمرو ویزگُت ها به دست مسلمین شد شوکی بود که به اروپای غربی وارد شد مسلمین به جنوب فرانسه رسیدن که قلمرو ویزگُت ها بود فرانک ها و لمباردها(فاتحینِ اُسترگت ها) بشدت وحشت کرده بودن و از شکست های رومِ شرقی در برابر مسلمان ها چیزایی شنیده بودن و برای همین شارل مارتل که کاخدارِ مرونژیها(پادشاهانِ بی اختیار فرانک) بود بسختی موفق میشه سپاه مسلمانان رو در پواتیه شکست بده و اینجوری فرانک ها از پیشروی مسلمین جلوگیری میکنن ولی این زنگ خطری بود که نیاز به یه دولتِ مقتدر مثل امپراتوری روم در اروپا رو بهشون گوشزد میکرد برای همین شارل حاکمِ مرونژی رو عملاً برکنار کرد و پسرش پَپِن رو شاه دودمان کَرُلُنژی کرد و پسر پپن شارلمانی توانست که قلمروهای فرانسه و جنوبِ فرانسه رو از مسلمانان و شمالِ ایتالیا رو از لُمباردها و آلمان رو هم بگیره و میشه امپراتورِ «امپراتوریِ مقدسِ روم» که البته عملاً به قول مارکس نه رومی بود نه مقدس بود نه امپراتوری بود و عملاً دوام نیاورد و بزودی هم از هم پاشید اما اسمش به عنوانِ رایشِ اول موندگار شد تا دوره ناپُلِئون که اونو رسماً پایان داد. خب حالا اینا چه ربطی به وایکنیگ ها داره؟ دوره وایکینگ ها از همین تاریخ از دوران امپراتوریِ فرانک ها شروع میشه و شاید به دلیلِ ترسِ نورسی ها از اینکه شارلمانی امپراتور مسیحی بخواد اونا رو هم مسیحی کنه اونا شروع به حملات خودشون به قلمرو های مسیحی میکنن و مقصدِ اولشون هم انگلستانه! راستش نورسی ها دقیقا تو دانمارک و شمالِ آلمان بودن جایی که ساکسون ها و انگل ها از اونجا به بریتانیا حمله کردن که خب یعنی اینا فامیل هم حساب میشدن یجوری(شایدم نبودن؟) در هر حال شروع این دوره از 793 میلادی و حمله وایکینگ ها به لیندیسفارن در شمالِ انگلستان در نورثامبریا که یکی از قلمروهای ساکسون بود شروع میشه ولی البته حملاتشونو حتی از 700 میلادی هم نسبت میدادن.

وایکینگ ها در اروپایِ شرقی هم پیشروی داشتن و اسلاوها و یونانی ها بهشون میگفتن وارانگی ها(اصطلاحِ فرنگی در اصل از این ها میاد) و یا "روس" که پادشاهی روس کیف(اکراین) رو تاسیس کردن و البته بعدها چندین بار از طریق رودِ ولگا وارد دریای خزر میشوند و مازندران و گیلان و شهرِ گرگان رو غارت میکنن و برده و کالاهای زیادی رو دوباره به روس کیف میبرن(که داستانش درازه)

این عصر کشمکشی 200 ساله بین انگلستان ساکسون و دانمارکیهای وایکینگ ایجاد میکنه که جنگ های زیادی رو بینشون راه میندازه(اگر سریال وایکینگ ها و اساسینز کرید والهالا رو باهاش آشنا باشید درش این وقایع به تصویر کشیده شده) که به دلیل یکپارچه نبودن قلمرو ساکسون ها بسیار راحت مغلوب وایکینگ ها میشن و اونجاست که ساکسون ها و انگلیسی ها عین فرانک ها متوجه نیاز به حکومت بزرگ و مقتدر برای برخورد با وایکینگ ها دارن و برای همین هم اگبرت شاه وِسکس یکی از قلمروهای ساکسون موفق میشه وایکینگ ها رو متوقف کنه و بعد از اون آلفرد و اتلستن به همچنین اما این موضوع دوام چندانی نداره و وایکینگ ها بازم به درگیری ادامه میدن و درگیری ادامه داره و این درگیری در سال 1002 میلادی با حمله اتلرد شاه ساکسون انگلستان به قلمرو های وایکینگ های ساکن انگلستان شروع میشه و باعثِ موجِ دوم و شدید حملاتِ دانمارکیها(وایکینگ ها) به انگلستان میشه به فرمان شاه سوین ریش چنگالی(تلفظ اسمش به انگلیسی میشه اسون) که او در نهایت موفق میشه انگلستان رو فتح کنه و اتلرد به نرماندی یکی از امیرنشین های وایکینگ ها تبعید میشه. و در سال 1016 سوین به مرگ طبیعی میمیره و بعدش پادشاهی به پسرانش میرسه انگلستان به کنوت پسر کوچکترش که همراهش بوده میرسه و پادشاهی دانمارک به هارالد میرسه. داستان حماسه وینلند دقیقا در این برهه زمانیه. در سالِ 1000 میلادی لیف اریکسون از ایسلند و گرینلند به شمال آمریکا و به کانادا میرسه و اسم اونجا رو «وینلند» میزاره. اصلاً اسمِ سریال یا بهتره گفت مانگا ما از همین اسم میاد و نفرِ بعدی هم که بعد لیف اریکسون میره یه ایسلندی به نام تورفین کالسفنی است که شخصیتِ اصلی این سریال هم هست.(البته از نظر تاریخی این سریال اصلاً درست نیست)
خب 1200 سال تاریخ اروپا رو گفتیم که به اینجا برسیم به داستان..
داستان ما از پدرِ تورفین، تورس شروع میشه که وایکینگ بسیار قدرتمند و جنگجوی بی همتایی بوده که در نبردی در نروژ دست از جنگیدن میکشه و بعد به ایسلند میره و دوتا بچه داره دختر بزرگ و پسر کوچکی داره و زندگی آرومی دارن. یه شب لیف اریکسون برایِ بچه ها داستان های سفرِ خودش رو تعریف میکنه(همه مردمان قدیم قبل از روزنامه و رادیو و تلوزیون و اینترنت و سوشال مدیا همینکارو میکردن) در موردِ قاره جدیدی که کشف کرده در مورد وینلند. داستان ما با حمله اتلرد به دِینلا(قلمرو انگلیسی دانمارک) ادامه پیدا میکنه که برای همین فلوکی که از فرماندهان وایکینگ های یومز که ارتش ویژه وایکینگ ها بود به ایسلند میاد تا تورس رو برای جنگ فرابخونه با این حال خودش بعد پیش آسکلاد یه جنگجوی مزدور میره و از میخواد تورس رو بکشه و میگه که به خاطر فرار و خیانت تورس در جنگ او به اعدام محکوم شده! در هر حال تورس وقتی میره تورفین هم یواشکی دنبالش میوفته و در جزایر فاروئه آسکلاد گیرشون میندازه و تورس مجبور به مبارزه میشه ولی از شمشیرش استفاده نمیکنه و نمیخواد کسی رو بکشه و بعد در دوئل با آسکلاد از شمشیر استفاده میکنه ولی او رو هم نمیکشه و بعد در خلال حرفاش میگه جنگجوی واقعی نیازِ به سلاح نداره و خلاصه انگار از جنگ بیزاره ولی ناجوانمردانه توسطِ آسکلاد کشته میشه و تیرباران میشه و تورس جلوی چشم تورفین به قتل میرسه با این حال لیف اریکسون موفق میشه از اونجا بره(آسکلاد اجازه میده برن) و بعد تورفین در کشتی پدرش میمونه و همراه آسکلاد میوفته و میخواد انتقام پدرش رو بگیره با اینکه 6 سال سن داشت و خلاصه دوئل های بی نتیجه او با آسکلاد ادامه داشت تا اینکه یه روز در انگلیس یه سرباز انگلیسی از پشت بهش حمله میکنه و سعی میکنه بکشش اما آسکلاد نجاتش میده و بهش میگه آدم های ضعیف اولین نفر در جنگ کشته میشن و اونجا تورفین اولین انسان زندگیشو با خنجرِ پدرش تورس میکشه و بعد از اون در جنگ ها به همراه آسکلاد میوفته و با خنجرهای خودش بسیاری از دشمنان رو میکشه و به دنبالِ روزیه که بتونه آسکلاد رو بکشه. از اونور حملات به انگلستان انقدر ادامه داشت تا اینکه در نهایت انگلستان فتح میشه و شاه سوین ارتشی رو همراه کنوت پسرش به انگلستان میبره اما موفق نمیشه از پلِ لندن عبور کنه چون یه فرد به نام تورکل که بسیار قدرتمنده جلوشون وایساده که البته خودش وایکینگه ولی به قول خودش برای این برای انگلیسیا میجنگه که اینا ضعیفن و وایکینگا قوی هستن و تورکل بهش حال نمیده با ضعیفا بجنگه و دنبال جنگ با قوی هاس. در این درگیری ها تورفین هم با تورکل درمیوفته ولی شکست میخوره و درنهایت شاه سوین به پایگاه خودش در شمال میره و شاهزاده کنوت(تو انیمه ژاپنی بهش میگن کونوته!) با 4هزار سرباز میمونه برای فتح لندن. شاهزاده کنوت توی انیمه یه آدم بی عرضه و جنگ ندیده اس و حتی شمشیر هم دستش نگرفته تا حالا و فقط هم با استادش راگنار حرف میزنه. آسکلاد و ارتشش و تورفین به وسکس میرن به آکوآسولیس یا شهر بَث(حمام،به خاطرِ حمام های رومی ها به این اسم معروفه) در اونجا تورفین خواب پدرش در سرزمین وینلند رو میبینه که پدرش ازش میخواد که او به انتقام گرفتن فکر نکنه و فراموشش کنه و در نهایت اما دوباره صحنه تیرخوردن تورس رو میبینه و با وحشت از خواب بیدار میشه. و بعد به رویِ تپه ای میره که خرابه های رومی در رویِ اون هست و اونجا به سرزمین سرسبز انگلیس نگاه میکنه و با خودش میگه اینجا شکل همونجاییه که تو خوابش دیده. در آنطرف اما آسکلاد حضور داره و ازش میپرسه
زود بیدار شدی؟صدای سربازا نزاشت بخوابی؟ سخت نگیر اونا روزها جنگیدن و نیاز دارن به کمی آرامش!
تورفین بهش میتوپه که
فکر کنم برات سوء تفاهم پیش اومده.من رفیقت نیستم.حتماً فکر کردی من تحت کنترلتم.خیلی به خودت مطمئنی،ولی وقتی خرخرهت رو جویدم سر عقل میای.و بعد میوفتی و میمیری.
و آسکلاد بهش جواب میده که
ترسیدم.فکر نمیکردم اون بچه کوچولو یه روز بهم زل بزنه.خیلی بزرگ شدی.خب، زمان که طرف توئه،تو بزرگ میشی.و من پیر میشم.یه روز، بهت میبازم.طبیعیه.. حتی قویترین آدم هم یه روز میمیره.اطرافت رو یه نگاه بنداز، تورفین.این سنگها کار دست ساکسونهایی که الان تو انگلیس زندگی میکنند نیست.کار قومهای قبل ساکسونهاست.شنیدم آدمهای قدرتمندی بودند.ولی 500 سال پیش به دست ساکسونها منقرض شدند.رومی بودند.اسم کشورشون بریتانیا بود.تمدن پیشرفتهای داشتند.خیلی پیشرفتهتر از تمدنی که ما الان داریم.
تورفین بهش میگه که انقد حرف مفت نزن برو سرِ اصلِ مطلب و آسکلاد هم در ادامه میگه که
جهان آدمی بی شک و به تدریج پیر میشه،ساکسونها رومیها رو نابود کردن.و ما ساکسونها رو نابود میکنیم...شکوهِ امپراتوری روم مالِ گذشتههای دوره
البته، مسیحیها میگن که.روزِ قیامت بیست سال دیگه فرا میرسه...و توی اون روز، خدا همه رو میکشه.و هرچی هست و نیست نابود میشه ...
تورفین میگه:
رگناروک
آسکلاد الان که خورشید طلوع کرده بهش میگه که
نگاه کن تورفین،مسخره است نه؟ طلوعی در دورانِ غروب(اشاره به آخرالزمان)
رگناروک چیه؟ در اساطیرِ نورسی معنی غروبِ خدایان رو میده. نبردِ مهیبی بینِ خدایان آسر و وانر و ارتشِ لوکی متشکلِ از یوتنارها و موسپل ها است که در اون همه خدایان کشته میشن و جهان برای همیشه نابود میشه. البته در نسخه دیگه داستان ها بعد از اون جهان جدید متولد میشه و بازمانده خدایان در ایثوَلیر(ایدوال) دوباره آزگارد جدید رو بنا میکنن. ولی روزِ قیامت در اسلام و مسیحیت و یهودیت روزیه که خداوند انسانها و اعمالشونو قضاوت میکنه و اونا رو کیفر میده نمیدونم منظورِ این سازنده ها از این دیالوگ چی بود که این دو رو به هم ربط دادن؟
یه پیک از ارتش شاهزاده کنوت میرسه که خبر از شکست از تورکل و اسارتشون داره و آسکلاد سعی داره که کنوت رو نجات بده که اینجوری جایزه بزرگی گیرش بیاد. تورکل که در راه داشته برای خودش میرفته با راگنار حرف میزنه و مسیحیت رو مسخره میکنه و میگه
تو لندن دیده که مردم به مجسمه مسیح عبادت میکنن و اون خیلی ضعیف و لاغر بود و ثور با یه ضربه چکش پرتش میکنه اونور و یه جادوگره و میتونه نون بده و رویِ آب راه بره(اشاره به معجزات حضرتِ مسیح(ع)) و ثور و اُدین جادو های بهتری بلدن
و بعد از شاهزاده میپرسه که
کدوم خدای بهتریه؟ مسیح یا خدایان آسگارد؟
و بعد راگنار بهش میگه میخوای با شاه سوین دربیوفتی که اون میزنه میکشتت احمق؟ ولی تورکل بهش میگه تو زیاد تحتِ تاثیرِ مسیحیت بودی و یا شاید هم فراموش کردی که افتخار یه جنگجوی نورسی چیه
راگنار میگه منظورت والهالاس؟
تورکل میگه آره
والکیریها(زنانِ جنگاور ساکن آسگارد) همیشه به دنبال روح قهرمانان هستند.قهرمانانی که سعادت دارند اینهریار، جنگجویان خدایان نامیده بشند و فقط کسایی که جنگیدند و کشته شدند اجازه زندگی در تالار جنگجویان در والهالا رو دارند. اینطوری میجنگی و میمیری. فقط همین(باور نورسیها در مورد جنگیدن)
در ادامه بازمانده ارتش شاهزاده کنوت براشون کمین کردن ولی تورکل راحت اجازه میده که کنوت بره ولی بعد باهاشون درمیوفته و بسیاریشونو میکشه و در این حین آسکلاد با روغن جنگل رو آتیش میزنه و تورفین رو میفرسته که کنوت رو نجات بده و تورفین سر میرسه و بعد تورکل هم از راه میرسه و ازش میپرسه که گفتی پدرت تورس بوده؟ اسم پدرت تورس و اسم مادرتِ هلگاست؟ تورفین حیرت کرده میپرسه اینو از کجا میدونی؟ تورکل خوشحال میشه و میگه پس تو پسرِ غولِ یومزی؟ و برای همینه اینقدر قوی هستی؟ تورفین ازش میپرسه تو پدرم رو میشناختی و تورکل میگه معلومه میشناسمش،تورس تنها کسی بود تو این دنیا که از منم قوی تر بود و تورس یه جنگجوی واقعیه.. اما تورفین موفق میشه فرار کنه البته خود تورکل اجازه میده فرار کنه. درنهایت که نجاتش میده اونها از دست تورکل فرار میکنن و میرن اما تورکل دنبالشونه و آسکلاد یه نامه به یه ماهیگیر میده که به آن سمتِ رودِ سورن بفرسته که به بزرگان بدن و از طرف پسرِ لیدیا است. خلاصه به راهشون ادامه میدن.
بعد از طی یه بیراهه ای اونا به دوتا غریبه در فضایی مه آلود میرسن و بعد آسکلاد رو میشناسن و بعد سه تا کشتی ولزی میاد اونا رو برمیداره میبره و تورکل تازه متوجه میشه که آسکلاد یه آدم مارموز و زرنگیه و بعد از اینکه آنها به ولز میرسن فرمانده ولزی رو آسکلاد معرفی میکنه که گراتیانوس نام داره(گراتیانوس اسم یکی از امپراتوران روم هم بوده و در اصل اشاره به رومی بودن این افراد داره) و بعد اون به راگنار و کنوت میگه که ما فقط برای این بهتون کمک میکنیم چون که میخوایم مارو از شر انگلیسیها رها کنید و یک پیمان عدم تخاصم رو امضا کنید و بعد خلاصه میرن و تو راه گراتیانوس به آسکلاد میگه ما از شاه دانمارک پیروی نمیکنیم و آسکلاد هم بهش میگه که هنوز افسانه رو باور داری؟اینکه آرتوریوس از آوالون بر میگرده و بریتانیایِ باستانی رو احیا میکنه؟
استاپ... آرتوریوس؟آوالون؟بریتانیا؟ تو افسانه هایِ انگلیسی یه چیزی هست به نام افسانه های شاه آرتوری که در مورد دوره تاریخی بعد از رومی ها و حملاتِ ساکسون ها به انگلستان هست که میگه که ساکسون ها بعد از حملاتشون با دلاوری ها ورتیگرن و آمبروسیوس اورلیانوس و بعد اُثِر موفق میشوند که ساکسون ها رو عقب برونند و اینا رو میگن بریتانیاییهای رومی یا رومی سلتیکی(ترکیبی از رومی ها و سلت ها یا بریتون ها) که آرتور هم پسر شاه اُثِر هست که البته نمیدونه پسرشه و بعدها متوجه میشه که داستان جالبی نداره نمیگم و در کل آرتور یه آرمانشهر به نام کاملوت رو درست میکنه ولی خواهر ناتنی داره که دختر اُثِر هست و ازش هم بزرگتره و فرزند مشروعش هست ولی آرتور نامشروعه(برای همین داستانشو نمیگم) و خلاصه مورگانا خواهر ناتنیش دشمنش هست و با قدرت های جادویی هم که داره بارها با آرتور درگیر میشه و درنهایت ولی مرلین شکستش میده ولی در نبردی که پسر مورگانا با آرتور داره آرتور بشدت زخمی میشه و پسر مورگانا هم کشته میشه که یسری از داستان ها میگن که این در اصل پسرِ خودِ آرتور و مورگاناست(من هیچی دیگه نمیگم!!!!) و خلاصه که برایِ درمان زخم هاش اون رو به سرزمین رویایی «آوالون» میبرن که بعد از درمان زخم هاش دوباره برگرده. تو داستان بازی اونو آرتوریوس میخونن که اشاره به یکی از تلاش های مورخین برای تطبیق او با یه شخص واقعی دارن که یه رومی به نام آرتوریس کاستوسه که البته در یه زمان دیگه ای زندگی میکرده ولی خب انگار داستان اصلش برمیگرده به این شخص که اسمش آرتوریوسه. در واقعیت البته تاریخ چیزی در مورد این افراد نگفته و ساکسون ها بعد از نابودی روم غربی اون ناحیه بریتانیا رو میگیرن و دمار از روزگار بریتانیاییهای سلتی درمیارن البته یه شخص به نام آمبروسیوس آئورلیانوس وجود داشته که باهاشون جنگ هایی داشته و کاندید دومی برایِ شخصیت واقعی شاه آرتوره ولی در کل ساکسون ها بریتانیا رو میگیرن ولی عملا به پادشاهی های متخاصم تبدیل میشن. بگذریم
در کل خلاصه اونا میرسن به قلمرو بعدی ولی اونجا براشون کمین کردن و خلاصه ازشون سوالاتی دارن چون مشکوک شدن که داستان چیه و بعدش گراتیانوس در مورد تبار آسکلاد میگه و البته اون شخص باور نداره ولی خب میگه ادعاش بزرگتر از اونی هست که بتونه دروغ باشه و خلاصه بهشون میگه برایِ اینکه غرور پادشاه ما حفظ بشه باید که اونا به حالت برده وارانه ای از این سرزمین رد بشن و خلاصه قبول میکنن و میرن. اینجاهاش دیگه نکته داستانی نداره و اینا خلاصه راهشون رو میرن و یه روستا رو غارت میکنن و بعدش هم یکی از روستاییا که زنده مونده بوده به تورکل خبر میده که اونا اینجا هستن و تورکل راه میوفته دنبال آسکلاد ولی آسکلاد به داستان شک کرده و رگنار رو یه جا گیر میندازه و میکشش و بعد در حال مرگ رگنار بهش میگه که
دربار دانمارک دو تیکه شده و یه طرفش پیروان کانوت هستن و طرف دیگه پیروان هارالد برادر بزرگ کانوت هستن و شاه سوین میترسه دانمارک از هم بپاشه برای همینم هست که میخواد یکی از شاهزاده ها رو بکشه و تصمیم گرفته کانوت رو بکشه و اصلاً برای همینم بود که این بی عرضه رو آورده میدون جنگ که بمیره و از شرش راحت بشه و دشمن واقعی کانوت در اصل پدرشه و میگه که خودتون تبعید کنید برید که تنها راه نجاتتونه.
تورکل پیداشون میکنه و آسکلاد اونجا داره یه جاسوس رو شکنجه میکنه و بعد جاسوسه بهشون میگه که شما کی هستید اومدید شما متجاوزید و اینجا سرزمین ماست و آسکلاد هم بهش میگه چی زر میزنی شما ساکسونا اشغالگرید
این سرزمین متعلق به سلت ها بوده که تو جنگل زندگی میکردن و ارواح رو عبادت میکردن و بعد رومی ها اومدن و اونها فرمانروا شدن ولی در کنار سلتی ها زندگی کردن و بهشون دانش و تکنولوژی و فرهنگِ خودشونو دادن و بعد شما ساکسون ها اومدید و شما چیزی به سلتی ها ندادید و اونا رو به زمین های بی حاصل تبعید کردید(منظورش ولزه) و اگر ما دانمارکی ها وحشی هستیم شما ساکسون ها هم همین هستید و شما با خشونت این زمینا رو گرفتید و ما با خشونتِ بیشتری این زمین ها رو ازتون میگیریم
خلاصه از دستِ تورکل در میرن ولی افرادش بهش خیانت میکنن و بهش میگن این شازده که بی عرضه است چرا باید براش بمیریم بدیمش به تورکل و بی خیال بشیم و در همین حین یه فلش بک به دوران کودکی آسکلاد که مادرش بهش در موردِ آرتوریوس میگه و بهش میگه که
آرتوریوس توی سرزمین آوالون زندگی میکنه که پریها درش زندگی میکنن و یه روزی وقتی زخم هایِ اون درمان شد برمیگرده و بعدش مارو از این عذاب و درد و رنجی که داریم(بردگی) نجات میده و درآن روز که پادشاه آرتوریوس اومد باید در رکابش بجنگی که او پادشاه حقیقی و یه جنگجویِ واقعیه.
خلاصه آسکلاد قبول نمیکنه و بیرُن و تورفین شازده رو فراریش میدن که در نهایت هم البته بهشون میرسن. در این بین آسکلاد باهاشون درگیر میشه و بعد از یه مبارزه تن به تن تیرباران میشه و بعد افرادش بهش میگن که تو چرا جونتو برایِ این شازده به خطر میندازی و بهشون میگه که
من دیگه پیر شدم و دیگه نمیتونم بیشتر از این برایِ پادشاهِ حقیقی که از آوالون میاد صبر کنم(اشاره به خاطراتش)
که افرادش نمیفهمن این چی میگه و بعد که دستور میدن بکشنش تورکل سر میرسه و بعدش دستور میده همشون به جز آسکلاد رو بکشن و در این حین تورفین سر میرسه و میگه دست به آسکلاد نزن که اون مالِ منه و بعد با تورفین دوئل نفسگیری میکنه
در این حین بیرُن داره با بقیه افرادِ آسکلاد درگیر میشه و اونا رو لت و پار میکنه مثل سگ میکششون و در این حین کانوت خواب رگنار رو دیده و خلاصه التماسش میکنه که نرو و گریه و زاری که من بدونِ تو چیکار کنم و ... بعد که بیدار میشه میبینه بیرُن درگیره و کشیشش هم یه گوشه نشسته داره یه چیزی کوفت میکنه(شراب زهرمار میکنه) بعد ازش میپرسه تو چرا هیچکاری نمیکنی و میگه ولشون کن بزار بزنن همدیگرو لت و پار کنن به ما چه و بعد کانوت ازش در مورد خوابش میپرسه و بعد در موردِ این که رگنار رو خیلی دوستش داشته(تا یه مدت قبل فقط با اون حرف میزد) و بعد کشیش بهش میگه به نظرت حسی که بهت داشت عشق بود؟ و بعد کانوت تعجب کرده میگه چی میگی و کشیش خلاصه به یه جسد اشاره میکنه و میگه
اونه و اون دیگه به هیچ کس نفرت نمیورزه و دزدی نمیکنه و جسدش به طبیعت نفع میرسونه و مرگه که یه شخص رو کامل میکنه
(همینقدر که بهتون بگم که اشاره مستقیمی داره به الاهیاتِ مسیحی و مفهومِ گناه نخستین آدم و حوا) و بعد کانوت ازش میپرسه پس این حسی که والدین به بچه و زن و شوهر به هم و رگنار به من داشت چی و کشیش میگه
«تبعیضه و برایِ رگنار تو از هرکسی تو این دنیا مهمتر بودی و حتی از جانِ خودش و حسی که رگنار بهت داشت تبعیض بوده»
و بعد کانوت ازش میپرسه چرا عشقی تو این دنیا نیست و کشیش میاد گناه نخستینِ آدم رو مطرح میکنه که ما به خاطرِ گناه نخستین و نافرمانی از خداونده که به این روز درآمدیم و در ازایِ اون عقل رو گرفتیم که اشاره مستقیمی داره به داستانِ هبوط انسان از عدن که آدم و حوا سیب درختِ حکمت رو میخورن و عاقل میشن و از دستور خداوند سرپیچی میکنن و از بهشت طرد میشن و عذابِ این نافرمانی هم مرگه که اولین عهدی هم هست که خداوند با انسان میبنده البته با آدم که به خاطرِ نافرمانی از خداوند مرگ مجازات بشریته. در کل این انیمه اشاراتِ زیادی به الاهیات مسیحی داره و فصل دومش یه اهنگ تیتراژی که داره به این صورته که خواننده اش میاد در موردِ رودخانه میخونه. آهنگ River از Anonymouz که به قدرت رودخانه اشاره داره که
ای رودخانه قادر روحِ مرا رها کن که دنیا رو ببینم و از این غم و اندوه و این توهم(زندگی) رها بشم
(اشاره به غسل تعمید در مسیحیت داره که بسیار مهمه و اشاره به رودخانه هم اشاره به غسل تعمید مسیحی داره که در اصل حضرتِ یحیی(ع) تو رودِ اردن انجام میداد که انسان رو دوباره متولد میکنه و تاثیراتِ زیادی رویِ انسان داره.)
خلاصه که کانوت یه آدم دیگه شده و دیگه انگار از زندگی سیر شده
در اون طرف تورفین رو تورکل شکستش میده و در این طرف بیرُن که کلاً دیوونه شده چون قارچ سمی خورد بوده(برای اینکه وحشی بشه) به سمتِ اونا میاد و کشیش میگه زود باش فرار کنیم که کانوت میگه
مگه آدم سالم هم وجود داره و همه ما مثل هم هستیم و هیچکس معنی عشق رو نمیدونه و چیزی که در ازایِ عقل دادیم همین بوده(منظورش اینه که ما در ازایِ نافرمانی از خدا عقل رو بدست آوردیم ولی عشق رو از دست دادیم)
این چی میگه؟ این در حقیقت اشاره داره باز به الاهیاتِ مسیحی که درش اشاره داره که خدا عشقه و یعنی عشق مطلق رو داره یعنی آگاپه(کلمه یونانیه) که معنیش میشه عشق بی حد و مرز که احتمالاً مرادِ از این بحث هم اینه که انسان ها رحمتِ خدا رو در ازایِ بدست آوردن عقل از دست دادن. و خلاصه میره جلو بیرُن و میگه
تو جنگجوی مفلوک خیلی از عشق(رحمتِ خدا) فاصله داری و از بهشت طرد شدی و واقعاً آیا راهی به جز مرگ برایِ خلاص شدن از درد و عذابِ شکنجه شدنت نیست؟ پدرِ آسمانی(خدا در مسیحیت پدر خوانده میشه) آیا هدف از خلقتِ ما آزمون الاهی و صبر و استقامته؟ پدرآسمانی روحِ این مرد(بیرُن) از آزمایشهایی که برای او تدارک دیدی قابلِ نجات نیست؟ پدر(خدا) من دیگه رستگاری(رحمت=بهشت) تو رو نمیخوام،اگر قرار نیست رستگاریتو به ما اعطا کنی،ما رویِ این زمین بهشتِ خودمونو بنا میکنیم.
خلاصه کانوت یه آدم دیگه بشدت سنگدل و بی قلب شده و تنهایی میره پیش تورکل و یجوری حرف میزنه که تورکل عصبانی میشه و بهش میگه که پدرم میخواد منو بکشه و چیزی بهت نمیده و میخوام برم از تخت بندازمش پایین و دیگه از چیزی نمیترسم و تورکل میگه من آدمایِ زیادی رو دیدم که همین حرفا رو زدن ولی مشت اولی که خوردن زدن زیرش(یعنی زر مفت میزنن) اما وقتی تورکل میاد مشت بزنه میبینه که کانوت بی تحرک وایساده و هیچ کاری نمیکنه و همه حتی آسکلاد و تورفین حیرت کردن و بعد تورکل وقتی چشماشو میبینه به یاد نگاه تورس میوفته و با خودش میگه من این چشما رو یه جا دیدم و بعد بهش میگه من تماشا میکنم که تو چی میشی ولی اگر بزنی زیرش خودم میکشمت و تورکل از شجاعت کانوت خوشش اومده و همشون پا میشن میرن میرسن به مقر پادشاه در شمال انگلستان و بعد کانوت و تورفین و آسکلاد تنهایی میرن پیش پادشاه ولی در بدو ورود تورفین میگه کلی آدم تو تالار مخفی شدن ولی اونا میرن تو و بعد خلاصه که کانوت میگه میدونم میخوای منو بکشی و شاه سوین میگه
این اراده تاجه و خلاصه که این فرمانروا نیست که به تاجش فرمان میرونه و بلکه در اصل این تاجه که داره بهش حکومت میکنه و تاج میگه که تو باید بمیری(یعنی لایقش نیستی)
و بعد مردای مسلح میریزن بیرون و بعد شاه بهش میگه به کُرنوال(یه ناحیه تو انگلیس) برو و اونجا کتاب مقدس بخون و کاری به کارِ من نداشته باش وگرنه میکشمت. آسکلاد اما میاد میگه که این کسی بوده که تورکل رو راضی کرده از دشمنی دست برداره و این حقش نیست و خلاصه که شاه سوین از هوش آسکلاد خوشش میاد و میگه فردا من جایزه ات رو تو یورک(یه شهر تو انگلیس) میدم و آسکلاد موفق میشه کانوت رو نجات بده و در این حال آسکلاد تو اونجا با بیرُن و تورفین دوئل میکنه و هردوشونو شکست میده و بعدش برایِ تورفین میاد داستان زندگیشو میگه که میگه
اولین کسی که کشتم یه جنگجوی شمالی بود(منظورش نورسیه) که پدرم بود و میگه میخوام بهت یاد بدم که چجوری کسی رو که ازش متنفری رو بکشی
و بعد میگه
من از بچگیم کار میکردم و مادرم برده بود و تو آهنگری برای اینکه همیشه سر و رویِ من از خاکستر پوشیده بود بهم لقبِ آسکلاد رو دادن یعنی پوشیده از خاکستر و بعد میگه پدرم اُلاف یکی از گردن کلفتایِ یوتلاند(شمال دانمارک) بوده و عاشق کشت و کشتار و زن بوده و خلاصه بچه های زیادی از زنان برده اش داشته که منم یکی از اونا بودم ولی اون فقط به بچه هایی که از زنان مشروعش داشت اسمِ خودش رو میداد و حتی نمیدونست چندتا بچه داره و مادرم وقتی جوون بود کنیزِ محبوبِ پدرم بود ولی بعد که مریض شد مثل سگ باهاش رفتار کرد و کودکی سختی داشتم ولی مادرم اینطوری نبود(کودکی مادرش)
و مادرم همیشه برام داستانِ آرتوریوس قهرمان رو میگفت که جدِ من بوده و 500 سال پیش از سرزمینِ مادری من در برابرِ حمله وحشیها محافظت میکرده(ساکسون ها) و بارها این داستان رو برایِ من تعریف کرد و منم کم کم باورش کردم و میگفت که اون افسانه پیشگویی کرده که اون ژنرال آرتوریوس یه روزی برمیگرده تا اونو از بیماری و بردگی نجاتش بده و میگفت تویِ غرب در سرزمینی اون طرفِ دریای بزرگ(اقیانوسِ اطلس) که مردم عادی نیمتونن بهش برسند،بهشتی وجود داره که آرتوریوس افسانه ای اونجا زندگی میکنه(آوالون)، بهشتی که در آن صلح،خوشبختی و زندگیِ ابدی در آن وعده داده شده،آرتوریوس هنوز اونجاست و زخم هایِ نبردش رو داره درمان میکنه و یه روزی برمیگرده تا وحشی ها رو قتل عام کنه و دنیا رو فتح کنه، خانواده مادرم به انتظار او بودن،500 سال منتظر بودن،قهرمان هنوزم نیومده،ولی بهش فکر کنید،اگر جد ما در جایی به اون خوبی زندگی میکرد،هرگز به خواست خودش به چنین دنیایی برنمیگشت
بعد میگه که وقتی یازده سالم بود مادرم دیوونه شد و بعدش درست جلویِ پدرم که داشت رد میشد رفت و فکر کرد که او آرتوریوسه و بعد پدرم شمشیر کشید که بکشش و میگه که
در اون لحظه بود که فهمیدم،اگر آرتوریوس همون لحظه برایِ نجاتِ مادرم نیاد دیگه هرگز نخواهد اومد ،یه نفر باید انجامش بده یه انسان، نه یه قهرمان و نه یه خدا
و خلاصه آسکلاد یازده ساله شمشیر برمیداره به پدرش هجوم میاره و میگه من حس میکردم که میدونستم که چجوری باید تابش بدم و خلاصه اما شکست میخوره ولی پدرش که استعدادشو دیده بود بهش میگه که استعدادشو داری و از این به بعد تو تالار زندگی میکنی(خانه هایِ اشرافی وایکینگها و آلمانیها تالار یا هال بوده) و بعدش میگه من خلاصه خیلی زحمت کشیدم و منتظر فرصت بودم و بعدش بعد دو سال وقتی پدرش خواب بود حمله میکنه بهش و اونو میکشه و بعد میندازه گردن برادرش و خلاصه میگه که برادرای من موجودات احمق و کثیفی بودن و هیچی جز حرص و طمع ندارن و آدم های بدونِ زیبایی مثلِ اونها همه جا پیدا میشن و شروع کردن به زور گفتن و هرچقدرم که میکشتمشون تمومی نداشتن و بعد میگه
برام مهم نیست که آرتوریوس باشه یا رَگناروک یا داوری نهایی(روزِ قیامت)،اگر قراره بیای پس بهتره عجله کنی،البته وقتی اون روز برسه فکر نکنم بزارن زنده بمونن
هیچ توضیحی نیاز نداره که منظور این دیالوگا همش به منجی موعود اشاره داره و اینکه آسکلاد نسبت به منجی ها بی ایمان شده به خاطر اتفاقاتی که در کودکی برایِ او افتاده و خلاصه که کانوت ازش میپرسه که تو نواده آرتوریوس قهرمان هستی چرا من؟چرا خودت شاه نمیشی و آسکلاد بهش میگه تو برایِ پادشاه بودن مناسب تری و اینو از چشمات متوجه شدم و من فقط یه وایکینگم..
خلاصه فردا میرن یورک ولی آسکلاد میدونسته چه خبره برایِ همینم هست که یه بدل برایِ کانوت میزاره و جوری صحنه سازی میکنه که انگار یکی سعی کرده که شاهزاده رو بکشه و میگه
شاه حتما میخواد که تورکل رو ازت جدا کنه و بهش جایزه بده و اگر قبول نکنی به عنوانِ خائن باهات برخورد میشه و پس باید فعلاً زمان بخریم
و خلاصه که تورفین میزنه اون یارو که سوءقصد کرده رو میکشه و بعد در این حین تصادفی لیف اریکسون رو میبینه و بعد سربازا که میگیرنش از رویِ خنجراش میشناسنش و میگن این تورفین کالسفنیه و بعد لیف میاد میگه اسمِ پدرت تورسه و بعد که اینو میگه تورفین وقتی میبینش میشناسش و میگه تو عمو لیف نیستی که لیف بالاخره پیداش میکنه و بعد ازش میخواد که باهاش بره ولی تورفین بهش جریان رو میگه و میگه میخواد انتقام پدرش رو از آسکلاد بگیره و ازش میخواد که براش از وینلند بگه ولی لیف میگه اصلاً برات مادر و خواهرت مهم نیستن؟ و بعد تورفین قاطی میکنه میگه
من تا وقتی اون آسکلاد غذا میخوره و بعد شماره دو انجام میده(واقعاً اینو میگه) آروم نمیشم
و خلاصه لیف با خودش میگه چه بلایی سرِ تورفین اومده و بعد تورفین میره و بعد فردایِ اون روز در مراسم جشن پادشاه به کانوت پاداش میده ولی اعلام میکنه که میخواد به ولز حمله کنه و آسکلاد حیرت کرده و انگار که پادشاه در موردش میدونه که اون کیه و بعد که نوبت جایزه اش میشه سعی میکنه پادشاه رو قانع کنه که به ولز حمله نکنه و ارزششو نداره و بعد پادشاه سوین تو جمع ظاهراً تحسینش میکنه ولی درگوشش میگه که
کانوت یا ولز رو یکی رو انتخاب کن و برایِ من ولز اهمیتی نداره و سر کانوت رو برام بیار و به من ملحق شو و میدونم که مادرت برده بوده و برای همینم انقد به ولز وابسته ای
و بعد پادشاه یه تیکه ای به آسکلاد میندازه که
تنها کالایی که ولز تولید میکنه برده اس
آسکلاد بشدت عصبانی میشه و بعدش جلوی همه پادشاه رو مسخره میکنه و میگه تو لیاقت اون تاج رو نداری و خلاصه که نگهبانا شمشیر که میکشن بهشون میگه تکون نخورید که پادشاه تو محدوده شمشیرِ منه و بعد شمشیر میکشه و کانوت حیرت کرده و ترسیده چون آسکلاد بهش گفته بود فعلاً نباید دردسر درست کنیم ولی الان جلو همه به پادشاه توهین کرده و شمشیر کشیده و بعد شمشیرش رو به سمتِ شاه میاره و شاه میگه شمشیرت رو بزار کنار که از گناهت بگذرم و آسکلاد میگه بگذری؟ وحشی تو باید به خاطر مسخره کردن خانواده و مردمم بمیری(اشاره به توهین شاه به ولزیا و مادرش داره) و شاه میگه این آخرین هشدارمه شمشیرتو بزار کنار اسکلاد.. آسکلاد میگه
آسکلاد لقبِ منه؛اسم واقعی من که مادر بهم داد رو بهت میگم؛لوکیوس آرتوریوس کاستوس،من پادشاه برحق هستم که لایقِ حکومت بر بریتانیاس
بعد پادشاه رو میکشه و بعد خلاصه تو تالار درگیری میشه و کلی ادم رو میکشه ولی به کانوت اسیبی نمیزنه و تورفین سر میرسه و نمیفهمه اینجا چه خبره و بعد کانوت به تورکل میگه که
اون دیوونه نشده بلکه داره نقش بازی میکنه و اون تصمیم گرفت من و ولز رو نجات بده و داره ادا درمیاره که تقصیر کشتن شاه رو گردن بگیره و خودت حسابشو برس
ولی تورکل میگه خودت باید اینکارو بکنی و در ادامه فلوکی به آرتوریوس حمله میکنه و بعد میگه چه غلطی کردی؛پادشاه رو کشتی و آرتوریوس میگه چی میگی من که اینجا هستم که فلوکی بهش میگن تو بچه ی یه برده ای که آرتوریوس بشدت فشاری میشه سر این و میخواد بکشش و در این حین تورفین سر میرسه و آرتوریوس ازش میخواد که عقب وایسا و بعد کانوت از فرصت استفاده میکنه و شمشیرش رو تو قلبش فرو میکنه و آرتوریوس بهش میگه اولین بارته که یکی رو میکشی؟کارت خیلی خوب بود و میوفته زمین و تورفین میره بالای سرش و بهش احمق چرا گذاشتی تو رو بزنه آخه و ما الان باید فرار کنیم ولی آرتوریوس بهش میگه که همین الان منو بکش و تموش کن و وقتی نمونده و تورفین میگه داری میمیری؟ تو و انگار که از این موضوع ناراحته و یقه اشو میگیره که آشغال تو نباید اینجوری بمیری و پاشو با من دوئل کن و من باید شکستتش بدم و بعد آرتوریوس بهش میگه
برای زندگیت چه برنامه ای داری؟درآینده بعد مرگِ من میخوای با زندگیت چیکار کنی؟
تورفین هاج و واج نگاهش میکنه و آرتوریوس میگه که چیه بهش فکر نکردی و تورفین میگه شات آپ و آرتوریوس میگه
ازش بگذر و رهاش کن و تویِ این متوقف نشو(یعنی دیگه دست بردار) و تویِ این دنیایِ لعنتی موندگار نشو،برو به دور دست به فراتر از دنیایی که تورس هم رفت، تو پسرِ تورسی،برو،این مبارزه واقعیِ توئه، یه جنگجویِ واقعی شو پسر تورس
بعد تو دستایِ تورفین میمیره،تورفین کلاً هنگ کرده و انگار که پدرش به اون این حرفا رو زده و گفته بودم که تورس از جنگجویِ حقیقی حرف زده بود که سلاح نیاز نداره
منظورش همین بود که جنگجویِ واقعی یه ادم کش نیست بلکه کسیه که با زندگی میجنگه و خوب زندگی میکنه و منظورِ تورس هم همین بود و اصلاً داستان این انیمه داره این رو به ما میگه که جنگ واقعی ما زندگی ماست نه گرفتن جونِ آدم های دیگه
تورفین بشدت ناراحت میشه و خیلی سکانس قمر در عقربیه فکرشو بکن قاتلِ پدرت که مدتها منتظری که بکشیش عینِ یه پدر بهت وصیت کنه و انگار که تورفین از مرگ اون ناراحت بود و خلاصه که تورفین به کانوت حمله میکنه و زخمیش میکنه و بعدش کانوت شاه میشه و بعد تورفین رو در حالی که میخواد به سمتِ آسکلاد بره دارن میبرنش و داره فریاد میزنه و انگار از مرگِ آسکلاد ناراحته(واقعاً اشکم دراومد این سکانس رو دیدم)
خلاصه فصل اول تموم میشه
فصل دوم داستانش چنگی به دلم نزد و خیلی خلاصه بگم که ماجراهای تورفین در دوره بردگیش در دانمارکه که با عذابِ وجدانی که از کشتن انسان های بسیار داشته دست و پنجه نرم میکنه و کابوس های وحشتناک میبینه و البته یه رفیق هم پیدا میکنه و بعد پادشاه شدن کانوت و اینکه در آخر تورفین در قسمتِ آخر فصلِ دو پیش مادرش برمیگرده و بعد میخواد با لیف اریکسون به وینلند بره
گفته بودم که یکی از کاشفانِ آمریکا همین تورفین کالسفنیه و خلاصه که فصل دوم تموم میشه...(من خوشم نیومد ازش برای همین وقت نزاشتم که ببینمش)
راستش من انقد از این داستان خوشم اومد که حاضر شدم چند روز براش وقت بزارم و حتی یه ویدیو ازش بسازم.دوست داشتید ببینید