ویرگول
ورودثبت نام
Ashin
Ashin«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
Ashin
Ashin
خواندن ۴۱ دقیقه·۵ روز پیش

مانی براساس روایت‌‌های نویسندگان دوران عباسی(ابن‌ندیم و بیرونی)

این متن در اصل از کتاب الفهرست ابن‌ندیم و آثار الباقیه ابوریحان بیرونی استخراج شده. ابن‌ندیم در بخش نهم کتاب خودش یک گزارش در مورد چند دین ارائه می‌دهد. او اول از کلدانیان حَرانی و بعد مانویان و بعد مزدکیان و بابک خرمدین و بعد ادیان هند و چین می‌‎گوید. مفصل‌ترین بخش آن هم در مورد دین مانی‌ست و گزارش ابن‌ندیم یکی از مهم‌ترین گزارشات موجود در مورد مانی‌ست که تا قبل از یافتن متون مانوی قبطی(کِفَلایَه) و یا قطعات سُغدی در تورفان، بهترین و پرجزئیات‌ترین گزارش موجود از مانی بود و البته مهم‌تر از همه این تنها گزارش بی‌طرفانه از دین مانی بوده که در زمان خودش یک امر بی‌سابقه بوده و این اعتبار گزارش ابن‌ندیم از مانویت را دوچندان کرده‌ست. این گزارش در مورد مانی و دین او و فِرَق آن جزئیات بسیاری دارد و هنوز هم یکی از مهم‌ترین منابع در مورد مانویت به‌حساب می‌آید با اینکه البته الان با وجود کتب بازمانده مانوی قبطی یا سریانی و یا قطعات سُغدی تورفان ما منابع دست اول بیشتری از مانویت داریم با این‌حال گزارش ابن‌ندیم بسیار گزارش خوبی‌ست و به صورت مفصل در مورد مانی و باورها و نظرات او توضیحات مبسوطی ارائه کرده و البته تطابق خیره‌کننده‌ای هم با این منابع دارد. البته منابع کشف‌شده جزئیات بیشتری ارائه کردند. مشخص نیست ابن‌ندیم اطلاعات خود از مانویت را از چه منابعی بدست آورده و آن را در این مقاله از کتاب خودش خلاصه کرده ولی حدس زده می‌شود که او از شاپورگان استفاده کرده(البته شاید هم از منابع دیگر هم استفاده کرده چون او در گزارش خودش بارها نوشته مانی گفت مانی گفت و یا مانویان گفتند و این دو را از هم تمیز داده یعنی از کتب مانی گفته و هم از کتب مانویان) و او نام کتب مانی را هم در انتهای گزارش خود از مانویت آورده‌ست. به هرحال او از کتب خود مانوی‌ها استفاده کرده که در زمان او در بغداد موجود بوده و او آن‌ها را خود دیده و از آن‌ها استفاده کرده. منابع فعلی که داریم دقت زیاد او در استفاده از منابع را نشان می‌دهد. البته جزئیاتی هم هست که او در کتاب خود نیاورده ولی در قطعات یافت شده در تورفان ترکستان و یا کفالایه قبطی مصری هست. ولی با این‌حال کلیات بسیار مفصلی را از دین مانی در الفهرست خودش جمع کرده مخصوصا اسطوره خلقت مانویان را. البته ما از منابع کشف شده جزئیات بیشتری را از این اسطوره میدانیم ولی کلیت آن همین چیزی‌ست که ابن‌ندیم آن را در الفهرست خودش گزارش کرده‌ست.

بعد از سخن در مورد غنوصیان بهتر‌ست که در مورد یکی از مهم‌ترین چهره‌های غنوصی‌ تاریخ یعنی مانی و باورهای او آشنا شد و او از باورهای غنوصی استفاده بسیاری کرده و آن را می‌توان در اسطوره خلقت آن مشاهده کرد.

مهری که بر آن تصویر مانی و دو نفر دیگر(احتمالا شمعون و زکوا هست)
مهری که بر آن تصویر مانی و دو نفر دیگر(احتمالا شمعون و زکوا هست)

روایت ابن‌ندیم در الفهرست از مانویان

دین مانی

محمدبن‌اسحاق(احتمالا همان مورخ مشهور و نویسنده سیره نبوی) گوید مانی پسر فاتک(بابک) و او پسر ابوبرزام و از حسکانیان بود. نام مادرش میس و به قولی اوتاخیم و به قولی مرمریم، از فرزندان اشکانیان بود. گویند مانی اسقف قنی و عرَبان و از مردم حوحی‌ست که در حوالی بادرایا و باکسایا زندگی می‌کرد و پاهای کجی داشت(لَنگ بود).

پاورقی‌ها:ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نام واقعی مانی را قوربیقوس ثبت کرده.(حسکانیان گروهی اهل خراسان هستند. همون اشکانیان)(بادرایا و باکسایا از شهرهای اطراف بغدادست).(دیر قنی که در تالیفات عربان و مسیحیان زیاد آمده و گویند دختر امیری به‌نام قونی بیمار شد و به‌شفاعت مارماری(کشیشی) بهبود یافت و این دیر را اوائل قرون وسطی در شانزده فرسنگی(48 کیلومتری) بغداد ساخت که به‌مرور زمان ویران گردید.)(در معجم‌البلدان جوخی نام شهرستان بزرگی در حوالی بغداد بود.)

گویند پدرش از همدانیان بود و به‌ بابِل آمده(منظور ناحیه بابل‌ست) و در مدائن در جایی به‌نام طیسفون که بت‌خانه داشت اقامت نمود.

پاورقی:(مدائن در اصل به چندین شهر در کنار هم در ساحل دجله اشاره داشت و طیسفون و سِلوکیه مهم‌ترین شهر‌های آن بودند که مرکز حکومت‌های ساسانی و اشکانی و حتی سِلوکی‌ها یعنی جانشینان اسکندر در ایران هم بودند).

فاتک(بابک) چون مردمان دیگر به آن بت‌خانه می‌آمد، روزی از روز‌ها، در آن بت‌کده صدای هاتفی(ندای غیبی) را شنید که به‌وِی گوید:«ای فاتک(بابک) گوشت نخور و شراب ننوش و زن نگیر». فاتک که این را شنید و سه روز این را شنید و برای همین به‌گروهی پیوست که در نواحی دست‌میسان(دشت میشان نزدیک مرز ایران و عراق در خوزستان) معروف به مغتسله(تعمید‌دهندگان) و هنوز هم در آن نواحی و بطائح(برکه‌‌ها) بازماندگان‌شان موجود و دارای مذهبی هستند که به فاتک امر گرویدن به آن شده بود.(مندائیان اهواز و جنوب عراق). زن فاتک به مانی باردار بود و همین‌که او را زایید چنین می‌پنداشت که خواب‌‌های خوبی برای پسرش می‌بیند و در حال بیداری دیده‌ست مثل این‌که کسی او را می‌گیرد و به آسمان می‌برد و برمی‌گرداند و چه بسا یکی دو روز مانده و برمی‌گردد. پدرش کسی را فرستاد که او را با خود به اقامت‌گاه‌ پدرش برده و نزد او تربیت یافته و به دین او درآمد. مانی از همان کودکی سخنان حکیمانه می‌‎گفت و دوازدهمین سالش که تمام شد چنانکه گویند از ملک جنان النور(شاه باغ‌های نور) که خداست وحی بر او نازل گردید و فرشته‌ای که این وحی را آورد توم نامیده می‌شد و در زبان نبطی معنای‌ش قرین‌ست(هم‌زاد). توم به او گفت که از این دین کناره‌گیری کن که تو از آنان نیستی و بر توست که پرهیزگاری و ترک شهوت‌رانی نمائی و هنوز هنگام ظهور تو نرسیده و برای آن‌که خُردسال هستی. و همین‌که بیست و چهارسالش به‌پایان رسید توم آمده و به‌وِی گفت: آن هنگام رسیده که ظاهر شوی و کار خود را برملا داری(مبعوث شدی.)

سخنانی‌که توم به‌او گفت:

«سلام بر تو ای مانی، از طرف خودم و از طرف خدایی که مرا به‌رسالت نزد تو فرستاد و تو را به‌پیامبری خود برگزیده و به تو امر می‌کند که مردم را به‌خودخوانی و از طرف او نوید حق را بشارت دهی و هر کوششی را بر خود هموار داری»

مانویان گویند روزی‌که شاپور بن اردشیر(شاپور اول ساسانی) به‌تخت نشست او بر وی درآمد و تاج را برسرش گذاشت و آن روز یکشنبه اول ماه نیسان و آفتاب در برج حمل بود(یعنی اول فروردین ماه-شاهان ایران در روز اول نوروز تاج‌گذاری می‌کردند.) و دو نفر که از مذهب‌ش پیروی داشتند به نام شمعون و زکوا همراه‌ش بوده و پدرش نیز آمده بود تا سرانجام کار او را مشاهده نماید.

محمد بن اسحاق(مورخ مشهور) گوید: مانی در سال دوم پادشاهی سلطنت قیصر غالوس(تیبریانوس گالوس) رومی(251-253 میلادی) ظاهر گردید و مرقیون در حدود یک‌صدسال قبل از او در دوران سلطنت قیصر ططوس انطونیانوس(تیتوس اورلیوس فولووس بویونیوس آریوس آنتونینوس،138-161 میلادی) بوده و سی سال پس از مرقیون، ابن‌دیصان(باردسانس) ظهور نمود و نامیده‌شدن‌ش به ابن‌دیصان از این جهت بود که در کنار نهری به نام دیصان(پردیسان) به‌دنیا آمد.

مانی خود را همان فارقلیط می‌دانست که عیسی مسیح ظهور او را بشارت داده بود(مسیح در فصل پانزدهم انجیل گوید فارقلیط روح حق‌ست که پدرم او را فرستاد تا هرچیزی‌را به شما بیاموزد(ملل و نحل شهرستانی ج2 ص23)) و دین خود را از مذهب مجوسیت و نصرانیت درآورده و همچنین خطی که با آن کتاب‌های دینی را می‌‎نوشت از سریانی و فارسی استخراج شده بود. و مدت چهل سال پیش از برخورد با شاپور در شهرستان‌ها می‌گشت(ایالات ساسانیان) و فیروز(پیروز) برادر شاپوربن‌اردشیر(شاپور اول ساسانی) را به‌خود دعوت کرد و او وی‌را به‌برادرش شاپور رسانید.

مانویان گویند هنگامی‌که بر شاپور در آمد بر دوش‌هایش نوری بود که مانند چراغی می‌درخشید، شاپور که آن‌را دید در نظرش بسیار گرامی و بزرگ جلوه نمود در حالی‌که قصد کشتن و در افتادن با وی‌را داشته ولی در آن برخورد بیمی از وی در دلش هویدا شده و از دیدارش خوشحال گردیده و از او پرسید برای چه آمده. او(مانی) به‌وی نوید داد که باز به‌سوی‌ش خواهد آمد و در همان وقت از وی چیزهایی خواست مثل گرامی داشتن پیروانش در آن شهر و سائر شهرهای مملکت تا بتوانند به‌هر شهری که خواسته باشند بروند و شاپور تمام خواسته‌های او را پذیرفت. و مانی، هندیان و چینیان و خراسانیان را به‌خود خوانده و در آن‌جاها نماینده از خود داشت.

چیزهایی که مانی آورده و سخنان‌ش درباره صفات قدیمه خدای‌متعال و ساختمان عالم و جنگ‌هایی که بین نور و ظلمت برخواسته شد

مانی گوید: پیدایش عالم از دو وجودست، یکی نور و یکی ظلمت و هریک از دیگری جدا بوده و نور اولین بزرگی‌ست که در شماره نیاید و او خداوند، شاه باغ‌های نور(ملک جنان‌النور)ست و پنج عضو دارد: حلم، علم، عقل، غیب و فطنت. بضمیمه پنج عضو دیگر که محبت، ایمان، وفا، مروت و حکمت‌ست. و چنین پندارد که خدا با این صفت‌ها ازلی بوده و دو چیز ازلی دیگر هم با اوست:یکی آسمان و یکی زمین.

مانی گوید: اعضا آسمان پنج‌ست: حلم، علم، عقل، غیب و فطنت و اعضا زمین: نسیم، باد، نور، آب و آتش‌ست. وجود دیگر که ظلمت باشد پنج عضو دارد:ضباب(تندباد زمستانی) و حریق(آتش ویرانگر) و سموم(باد‌های گرم هولناک) و زهر و ظلمت.

مانی گوید: آن وجود نورانی در کنار وجود ظلمت بوده و حائلی بین‌شان نیست و نور از یک طرف با آن برخورد دارد و از سمت بالا و راست و چپ نور را پایانی نیست و ظلمت از سمت پایین و راست و چپ پایانی ندارد.

مانی گوید: شیطان از آن زمین تاریک است ولی نه اینکه ذاتا ازلی باشد بلکه جواهری‌که در عناصرش بوده(ذرات سازنده‌ش) ازلیت داشته و آن جواهر(ذرات) که در عناصرش جمع گردید شیطان از آن‌ها هستی یافت. سرش مانند شیر و بدن‌ش مثل اژدها و بال‌هایش همچو بال پرندگان و دُمَش مثل دُم ماهی و چهارپا مثل چارپایان دارد. و همین‌که این شیطان از ظلمت هستی یافت، هرچیزی را به‌دَم در کشید و بلعیده و تباه کرد و از سمت راست و چپ به‌جولان در آمده و رو به‌پایین آورد و در همه‌جا تباه‌کاری می‌نمود و ستیزه‌کنندگان با خود را نابود می‌ساخت. بعد قصد بالا رفتن نمود و پرتوافشانی نور را که دید ناراحت شده و چون میدید که همی بالاتر رود بلرزه افتاده و در خود فرو رفته و بعناصرش برگشت پس از آن بازقصد بالارفتن نمود، زمین نورانی از کار شیطان(ابلیس قدیم) و مقاصدی که در کشتار و تباهی داشت آگاه گردیده و این آگاهی او سبب آگاهی عالم فطنت سپس عالم غیب سپس عالم عقل و سپس عالم حلم گردید و شاه باغ‌های نورانی(ملک جنان‌النور) که از آن آگاه شد برای سرکوب او حیله به کار برد و با آنکه لشکریانش را توانایی سرکوب او بود خواست به‌خودی خود این‌کار را انجام دهد. ببرکت روح خود و عوالم پنج‌گانه و عناصر دوازده‌گانه‌ش نوزادی بوجود آورد که همان انسان قدیم بود و او را نامزد ستیز با ظلمت نمود.

و انسان قدیم نیز خود را باجناس پنج‌گانه و پنج الهه نسیم و باد و نور و آب و هوا آراسته و آنها را سپر و سلاح خود قرار داد. اولین چیزی که بِتَن پوشید نسیم بود و بالای آن نسیم بزرگ نور خیره‌کننده را پوشید و بر آن نور پوششی از آب زلال گذاشته و در بادی تُند پنهان شد و سپس آتش نورانی را چون سپر و نیزه بدست گرفته و با شتاب از جنان(باغ‌های نورانی) به‌پایین آمده تا به‌مرز جنگ رسید. ابلیس قدیم نیز به‌اجناس پنجگانه خود: دود و حریق و ظلمت و سموم و ضباب روی آورده و آنها را زره و مامن خود قرار داده و با انسان قدیم رو در رو شده و مدت‌ها باهم جنگیدند و ابلیس قدیم بر انسان قدیم فائق گردیده و از نور او بلعیده و او را به‌اجناس و عناصرش دوره کرد(ابلیس قدیم و آرکون‌ها انسان قدیم را محاصره کردند و نورهای او را می‌بلعیدند). شاه باغ‌های نورانی الهه دیگری را بدنبال او روانه داشت و او را نجات داده و بر ظلمت پیروز گردانید و آنکه بدنبال انسان قدیم پایین آمد و انسان قدیم را از آن ظلمات(ابلیس قدیم و آرکون‌ها) رهایی بخشید و اسیرانی از ارواح ظلمت(آرکون‌ها) گرفت حبیب‌الانوار نام داشت.

و گوید: پس از آن، بهجت و روح‌الحیاة به‌ آن مرز آمده و در آن اعماق دوزخ قدیم نگاه کرده و انسان قدیم و فرشتگان(آئون‌ها) را در محاصره ابلیس قدیم و همراهان شرارت پیشه او(آرکون‌ها) و آن حیات تیره و تار دیده(ظلمت) و روح‌الحیاة با صدای برق‌آسای بلندی به‌انسان قدیم ندائی در داد که به صورت الهه درآمد. و مانی گوید همین‌که ابلیس قدیم با انسان قدیم به‌هم گلاویز شدند اجزاء پنجگانه نور با اجزاء پنجگانه ظلمت به‌هم آمیخت و دود با نسیم مخلوط شد و این نسیم ممزوج از آن بوجود آمد که آن‌چه لذت و آسایش نفس و حیات حیوانی‌ست از نسیم و آن‌چه نابودی و آزارست از دود می‌باشد و حریق با آتش آمیخته شده که این آتش از آن بوده و آن‌چه سوزندگی و نابودی و فساد دارد از حریق و آن‌چه درخشندگی و روشنایی دارد از آتش‌ست(آتش نورانی) و نور با ظلمت آمیخته شده که این جسم‌های سطبر و کلفت چون طلا و نقره و امثال آن پیدا شد و آن‌چه صفا و زیبایی و نظافت و منفعت دارد از نور و هرچه چرکی و تیرگی و غلظت و قساوت دارد از ظلمت‌ست. و سموم با باد آمیخته شد که این باد از آن بوده و آن‌چه که منفعت و لذت دارد، از باد و هرچه موجب اندوه و شرم و زیان‌ست از سموم می‌باشد. و ضباب با آب آمیخته که این آب از آن بوده و چیزهای صفادار و گوارا و ملائم با نفس از آن آب و چیزهایی جدائی‌انداز و خفه‌کننده و موجب نابودی و سنگینی و افساد از سموم‌ست.

مانی گوید: همین‌که اجناس پنجگانه ظلمت با اجناس پنجگانه نور آمیخته شدند، انسان قدیم تا ژرفنای آن مغاک پایین رفته و اجناس ظلمت را از بیخ و بن درآورد، تا بیشتر نشوند، و سپس به‌بالا و همان جایگاهی که در میدان جنگ داشت برگشت و به‌پاره‌ای از فرشتگان امر کرد، قسمت به‌هم آمیخته را به زمین ظلمت که در پشت زمین نور قرار داشت، بکشانند و در آسمان آویزان دارند، سپس یک فرشته دیگر را گماشت که آن اجزاء به‌هم آمیخته را نگهداری نماید.

مانی گوید: شاه باغ‌های نور(ملک جنان‌النور) به‌پاره‌ای از فرشتگان خود امر کرد تا از آن اجزاء به‌هم آمیخته این عالم را خلق و بنا نماید تا اجزاء نورانی از اجزاء ظلمانی جدایی داشته باشد و او ده آسمان و هشت زمین آفرید و یک فرشته برای حمل آسمان‌ها و یکی هم برای برداشتن زمین گماشت. برای هر آسمان دوازده دروازه با دهلیزهای بزرگ و گشاد(تونل) قرارداد که هر دروازه روبروی دروازه‌ دیگر با دولنگه در بر یکایک آن دهلیزها بوده و درهای این دهلیزها هرکدام شش عتبه و هر عتبه سی‌جاده مشجر و هر جاده دوازده صف داشت و طول عتبه‌ها و جاده‌ها و صف‌ها به آسمان کشیده شد و فضای پایین‌ترین زمین را به‌آسمان وصل و به‌دورش خندقی گذاشت تا ظلمت‌های تصفیه شده از نور را در آن اندازد و در پشت خندق باروئی قرار داده بود که هیچ جزئی از ظلمت جدا شده از نور بیرون نرود.

مانی گوید: پس از آن آفتاب و ماه را برای تصفیه نور این عالم آفرید و خورشید تصفیه‌‌‎کننده‌ی نوری‌ست که با اهریمنان گرما آمیخته(ارکون‌ها) و ماه تصفیه‌کننده نوری‌ست که با اهریمنان سرما آمیخته(ارکون‌ها) و همه اینها در یک ستونی از تسبیحات(عمودالسبح) و نیایش با سائر تسبیحات و تقدیسات و سخنان نغز و نیکوکاری‌ها به‌آسمان رود و به خورشید واگذار شود و خورشید آن را به‌ نوری که در ستون ستایش(عمود السبح-کهکشان راه‌شیری) و در بالای آن قرار می‌دهد و از آنجا(ستون ستایش) به‌سوی نور برگزیده و خالصی رهسپار می‌شود و این‌کار تا وقتی‌ست که از نور چیزی بماند که خورشید و ماه توانایی تصفیه آن را نداشته باشد. در این هنگام فرشته حامل زمین‌ها برکنار شود و فرشته دیگر کشش آسمان‌ها را رها کند و بالا و پایین درهم ریزد و آتشی به‌جوش و خروش درآید که در تمام اشیاء زبانه می‌کشد تا هر نوری که در آنها باشد به تحلیل رود.

مانی گوید این خروش و زبانه‌کشیدن آتش در 1468 سال ادامه دارد و همین‌که این تدبیرها به‌پایان رسد و پتیاره روح ظلمت رستگاری نور و اوج‌گرفتن فرشتگان و لشکریان نگهبانان را بیند به‌زاری درآید و قصد جنگ نماید و سپاهیانی که دورش هستند(آرکون‌ها) وِی‌را سرزنش کنند و او به‌قبری فرو شود که برایش کنده بودند و بر آن سنگی به‌بزرگی دنیا گذارند که او را خورد و خمیر سازد و از آزارهای ظلمت خلاصی یابد. و الماسیه مانوی(فرقه‌ای از مانویان) چنین پندارند که از نور چیزکی در ظلمت باقی مانده‌ست.

آغاز تناسل به‌مذهب مانی

مانی گوید پس از آن آمیختگی بزرگ(اختلاط عظیم نور و ظلمت بعد از شکست انسان قدیم) هریک از اراکنه(جمع آرکون معرب آرخون یونانی به معنی حاکم که به شیطان هم این نام اطلاق می‌شود-ملل و نحل شهرستانی ج2ص133) و ستارگان و زجر(موجوداتی که ابرها را میرانند) و حرص و شهوت و گناه(هرکدام از اراکنه عظیم) با یکدیگر نزدیکی نموده(هم‌بستر شدند) و از آمیزش آنها انسان اول(با انسان قدیم اشتباه نشود) که همان آدم‌ست پدید آمد و این کار را دو آرکون مرد و زن انجام دادند و پس از آن آمیزش دیگری رخ داد که از آن زن زیبایی که حوا باشد پدیدار گردید و همین‌که فرشتگان پنج‌گانه در آن دور نوزدا نور و خوشبویی خدایی را که حرص(یک آرکون) ربوده بود و در آن‌ها نهاده بود مشاهده کردند، از بشیر و ام‌الحیاة و انسان قدیم و روح‌الحیاة خواستند کسی را روانی دارند تا آن نوزاد قدیم را رهایی و خلاصی بخشد و دانش و نیکوکاری را برایش روشن دارد و از آرکون‌ها نجاتش دهد.

مانی گوید: آنها نیز عیسی را با یک الهه روانه داشتند که به‌سوی آن دو آرکون روی آورده و هردو را به‌زندان انداخته و آن دو نوزاد را نجات دادند و عیسی به نوزادی که آدم بود روی آورده و به‌سخن درآمده و بهشت و خدایان و دوزخ و اهریمنان(آرکون‌ها) و زمین و آسمان را برایش شرح داده و وی‌را از حوا ترسانیده و به‌آزارش نظر داده و از او خواست که از وی دوری جوید و او را از نزدیک شدن به‌وی هراسان داشت و او هم این کارها را انجام داد. سپس آن آرکون به سراغ دخترش که حوا بود آمده و از روی شهوتی که داشت با وی نزدیکی کرده و پسر زشت روئی زائید که اشقر(سرخ موی. مرد سرخ و سفید که سرخی او غالب باشد-فرهنگ معین) و نامش قائن(مرد اشقر) بود(قابیل) و این پسر با مادر خود نزدیکی کرده و پسر سفید رویی زاییده که نامش هابیل(مرد سفیدرو) بود. پس از آن قائن با مادر خود جمع‌شده و دو دختر از او آمد که یکی حکیمه‌الدهر(زن‌دانای روزگار-سوفیای غنوصی) و یکی ابنة‍‌الحرص(دختر حرص) نامیده شد و ابنة‌الحرص را قائن به‌زنی گرفته و حکیمه‌الدهر را به هابیل گذاشت که او را به‌زنی برداشت.

مانی گوید: در حکیمه‌الدهر(سوفیای غنوصی) از نور و حکمت خدا بهره بود که در ابنةالحرص چیزی از آن دیده نمی‌شد و پس از این‌که یکی از فرشتگان گذارش به حکیمه‌الدهر افتاد به‌وی گفت خود را به‌خوبی نگهداری به‌نُما چون از تو دو جاریه(دختر؟) پیدا شود که شادمانی خداوند را به‌کمال رساند و سپس با او نزدیکی کرده دو دختر از او پیدا شد که یکی را فریاد و دیگری را برفریاد خواند. این خبر که به هابیل رسید از خشم برافروخته و اندوهی سراپایش را گرفته و به‌وی گفت این دو فرزند را از کجا آورده؟ همی‌پندارم از قائن باشند و اوست که با تو آمیزش نموده‌ست. حکیمه‌‎الدهر چگونگی صورت آن فرشته را برایش شرح داد و او وی‌را سرداده به نزد مادر خود رفته و از کار قائن شکایت نمود و گفت خبرداری که او با خواهر و زن من چه کرده‌ست؟ قائن که از این شکایت آگاه گردید قصد هابیل را نموده و با کوبیدن سنگی بر سرش وی‌را کشته و حکیمه‌الدهر را به‌زنی گرفت.

مانی گوید پس از این که آرکون‌ها و آن صندید(دلاور،لقب آرکونی که با حوا جمع شده بود) و حوا آن کار را از قائن دیدند افسرده شده و صندید(آرکون) به حوا زبان سحر را آموخت تا آدم را سحر زده نماید و او(آدم) نیز رفته و این کار را انجام داده و اکلیلی از گل‌های شجر(شجرالحیات که همان‌ست که در تورات خدا آدم را از خوردن آن نهی کرد) برایش برد. همین‌که آدم او(حوا) را دید از زیادی شهوت با وی آمیزش نموده و حوا آبستن شده و مرد زیبا و خوب صورتی زائید. این خبر که به صندید(آرکون) رسید اندوهناک و بیمار شد و به حوا گفت این نوزاد از ما نبوده و بیگانه‌ست. حوا خواست آن نوزاد را بکشد ولی آدم او را گرفته و به حوا گفت من او را با شیر گاو و میوه‌جات درخت خوراکی خواهم داد و او را گرفته و با خود برد. صندید آرکون‌ها را روانه داشت تا آن درخت و گاو را بربایند و از آدم دور دارند. آدم این را که مشاهده کرد آن نوزاد را گرفته و سه دائره به دورش کشید. بر دائره اول نام شاه نور(ملک جنان نور) و بر دائره دوم نام انسان قدیم و بر دائره سوم نام روح‌الحیات را گذاشت و با خدای خود از در عجز و لایه درآمده و گفت اگر من گناهکار شمایم این نوزاد چه گناهی دارد. پس از این یکی از آن سه‌نفر(ظاهرا اشاره به اقانیم ثلاثه آب و آتش و هوا دارد) با شتاب در حالی‌که اکلیل بهاء را به‌دست داشت نزد آدم آمد و صندید و آرکون‌ها همین‌که آن را دیدند پی‌کار خود رفتند.

مانی گوید پس از آن درختی بر آدم نمودار گردید که آن‌را لوطیس*(=لوتوس-نیلوفر) می‌گفتند و از آن شیری تراوش داشت که به‌کودک می‌داد و او را به‌نام خود خوانده و پس از چندی وی‌را شاتل(=شِیث seth) نامید.

*(ظاهرا معرف کلمه افسانه لوتوس lotus لاتینی‌ست که نام میوه بسیار شیرین در ممالک lotophages آفریقا و خوراک آفریقاییان باستانی بود و گویند بیگانگان اگر آن را بخورند مملکت خود را فراموش کنند.)

پس از این آن صندید(آرکون اعظم) به‌دشمنی با آدم و نوزاد برخواسته و به حوا گفت برو به‌نزد آدم، شاید بتوانی وی‌را به‌سوی ما بازگردانی و او نیز رفته و وی‌را فریب داده و از روی شهوت با وی آمیزش نمود. شاتل که وی‌را می‌دید به موعظه و سرزنش وی درآمده و گفت بیا با هم‌‌دیگر به‌مشرق و به سمت نور و حکمت خدا برویم و با هم بدانجا روانه شدند و آدم همانجا اقامت داشت تا از دنیا رخت بربسته و به‌بهشت نورانی رفت و شاتل و فریاد و برفریاد و مادرشان حکیمه‌الدهر به یک رویه و نهج در صدیقوت* بودند تا وفات یافتند و حوا و قائن و ابن‌الحرص به‌دوزخ رهسپار شدند.

*(ظاهرا نام معبد بوده و از مشتقات صدیقون‌ست، ماتسوخ متخصص منداییان این کلمه را ماخوذ از mshina kusta به‌زبان سریانی می‌داند که مصطلح مندایی بوده و معنایش صداقت خالصانه در ایمان‌ست.)

صفت زمین و آسمانی نوران آن دویی که با خداوند نور ازلیت دارند

مانی گوید: زمین دارای پنج عضو نسیم، باد، نور، آب و آتش‌ست. و آسمان پنج عضو دارد:حلم، علم، عقل، غیبت و فطنت دارد و این اعضا ده‌گانه زمین و آسمان را عظمتی‌ست. زمین نور، جسمی شاداب و شادی‌بخش و درخشنده و تابانی دارد که پاکیزگی بی‌آلایش و زیبایی اجسام صورت به‌صورت، زیبایی به‌زیبایی، سپیدی به‌سپیدی، صفا به‌صفا، درخشندگی به‌درخشندگی، نور به‌نور، روشنایی به‌روشنایی، مناظر به‌مناظر، خوشبویی به‌خوشبویی، خوشگلی به‌خوشگلی، درها به‌درها، برج‌ها به‌برج‌ها، خانه‌ها به‌خانه‌ها، منزل‌ها به‌منزل‌ها، باغ‌ها به‌باغ‌ها، درخت‌ها به‌درخت‌ها، شاخه‌ها به‌شاخه‌های پر از جوانه و میوه، پرتو افشانی‌ها داشته، منظره‌ای‌ست شادی‌بخش و نوری‌ست که به‌رنگ‌های‌ گوناگون پرتوافشان بوده، پاره‌ای از پاره دیگر بهتر و باشکوفه‌تر‌ست. همه‌جا ابرهای سپید به‌هم پیوسته و همه‌جا سایه در سایه بوده و آن خداوند نور بر این زمین تا ابد بوده و هست.

گویند روی این زمین خدا دوازده بزرگوار دارد که صورت‌شان همچو صورت اوست و همه‌دانا و همه خردمند هستند و بزرگانی دارد که نام‌شان جاویدان‌های پر کار توانا(العمار العاملون الأقوياء) بوده و نسیم، حیات این دنیاست.

صفت زمین ظلمانی و گرمای آن

مانی گوید زمین آکنده به‌گودال‌ها، مغاره‌ها، کرانه‌ها، باران‌ها، بنده‌ها و بیشه‌هاست، زمینی‌ست پخش و پلا و بریده بریده و پر از حرشه(هزارپا) چشمه‌های دودآگین‌ش از شهرها به‌شهرهاست و از بندهاست ببند‌ها و چشمه‌های آتش‌زایش از شهر‌ها به‌شهرها بوده و چشمه‌های تاریک آن از شهرها به‌شهرهاست. پاره‌ای بالا، پاره‌ای پایین و دودی که از آن برخیزد لانه مرگی‌ست که از اعماق چشمه‌هایی درآید که پایه‌های آن از هزاران تپه و ماهور و عناصر آتش و عناصر بادهای سخت و تاریک و عناصر آب‌های کوه و دره‌ها تشکیل گردیده‌ و این زمین ظلمانی مجاور زمین نورانی‌ست که در بالا بوده و آن در زیر قرار داشته و هیچ‌کدام را از جهت بالا و پایین نهایتی نیست.

چگونه باید انسانی به‌این دین مانی درآید؟

گوید کسی‌که می‌خواهد به این دین درآید باید آزمایشی از نفس خود کند و اگر دید به‌فرونشاندن شهوات و حرص توانایی دارد و می‌تواند از خوردن گوشت و شراب و از نکاح با زن و آزار آب و آتش و درخت و گیاه دست بردارد به این دین در آید و اگر چنین توانایی را ندارد از گروش به آن خودداری نماید و اگر دوست‌دار این دین‌ست ولی قدرت خواباندن شهوات و حرص را ندارد محافظت از دین و صدیقان(راهبان مانوی) را مغتنم شمرده و در مقابل کارهای زشتی که دارد اوقاتی را نیز برای نکوکاری و شب‌زنده‌داری و تضرع و زاری تخصیص دهد که همین امر وی‌را از عاجل و اجل بی‌نیاز گرداند و در روز بازگشت آن صورت دوم را خواهد داشت که ما(ابن‌ندیم داره اینو میگه) پس از این به‌ذکر آن خواهیم پرداخت.(اینجا واضحا اقتباس از دین بودا را شاهد هستیم که درش اکثر مردم حامی همین راهبان بودایی هستند که زندگی ریاضت‌کشانه‌ای دارند و باید برای رستگاری از این افراد حمایت کنند و هزینه زندگی آن‌ها را بپردازند).

دینی که مانی آورد و چیزهایی را که واجب شمرد

مانی برای سماعین پیروان خود ده چیز را واجب شمرد که به‌دنبال آن سه خاتمه(مُهر) و هفت روز روزه‌داشتن در هر ماه‌ست. واجبات عبارت‌ست از ایمان به‌چهار بزرگ: خدا و نورش و توانایی‌ش و حکمت‌ش. خداوند که نامش بزرگ باد ملک جنان‌النور(شاه باغ‌های نور) و نور او خورشید و ماه و توانایی و قوت‌ش فرشتگان پنجگانه نسیم و باد و نور و آب و آتش بوده و حکمت‌ش همین دین مقدس‌(مانی)ست که بر پنج معنا استوارست. معلمان فرزندان حلم، مستمعان فرزندان علم، کشیشان فرزندان عقل، صدیقان فرزندان غیب و سماعان فرزندان فطنت(سلسله مراتب افراد در دین مانی). و واجبات ده‌گانه عبارت‌ست از ترک بت‌پرستی، دروغ‌گویی، بُخل و زُفتی، قتل، زنا، دزدی و آموختن علل و اسباب جادوگری. و پایداری در دو چیز که یکی نداشتن شک و تردید در دین و یکی هم سستی و کاهلی در کار دین باشد.

مانی چهار یا هفت نماز را واجب دانست. به این ترتیب که با آب روان یا راکد مسح نماید(وضو بگیرد) و روبه‌روی خورشید بایستید و بعد به‌سجده افتاده و در سجده بگوید:مبارك هادينا الفارقليط رسول النور ومبارك ملائكته الحفظة ومسبح جنوده النيرون(مبارک‌ست راهنمای‌مان فارقلیط پیامبر ما و مبارک‌ست فرشتگان نگهبان او و مسبحان لشکریان نورانی‌ش). این را در سجده که گفت برخیزد و دیگر در سجده نمانده راست بایستد سپس در سجده دوم بگوید:مسبح أنت أيها النير مانى هادينا أصل الضياء وغصن الحياء الشجرة العظيمة التي هي شفاء كلها(به‌پاکی یاد شده تو ای مانی نورانی و راهنمای ما که ریشه روشنایی و نهال زندگانی و درخت بزرگی هستی که تمامش بهبودی بخش‌ست(شفا)) و در سجده سوم بگوید:أسجد وأسبح بقلب طاهر ولسان صادق للإله العظيم أبي الأنوار وعنصرهم مسبح مبارك أنت وعظمتك كلها وعالموك المباركون الذين دعوتهم يسبحك مسبح جنودك وأبرارك وكلمتك وعظمتك ورضوانك من أجل أنك أنت الآله الذي كله حق وحياة وبر(سجده کنم و تسبیح گویم با قلبی پاک و زبانی راستگو، خداوند بزرگی را که پدر انوار و عناصرشان بوده و به‌پاکی یادشوی و مبارکی تو و تمام عظمت و عوالم مبارکی که آنها را به‌خود خوانده و تسبیح گویند تو را مسبحان لشکریان تو و ابرار تو و کلمه تو و عظمت تو و رضوان تو برای‌ آن‌که تویی تو آن خداوندی که سربه‌سر حق و حیات و نکویی هستی). و در سجده چهارم بگوید: أسبح وأسجد للآلهة كلهم وللملائكة المضيئين كلهم وللانوار كلهم وللجنود كلهم الذين كانوا من الآلة العظيم(نمازگزارم و سجده نمایم برای همه خدایان و همه فرشتگانی که در سایه تو بوده و برای همه انوار و همه لشکریانی که تمامشان تعلق به آن خداوند بزرگ دارند.) سپس در سجده پنجم بگوید:أسجد وأسبح للجنود الكبراء وللآلهة النيرين الذين بحكمتهم طعنوا وأخرجوا الظلمة وقمعوها(سجده کنم و نمازگزارم برای لشکریان بزرگوار، برای خدایان نورانی که به‌حکمت خود ظلمت(آرکون‌ها) را زده و رانده و نابود کردند) و در سجده ششم بگوید: أسجد وأسبح لأبي العظمة العظيم المنير الذي جاء من العلمين(سجده کنم و نمازگزارم برای پدر عظمت همان بزرگوار درخشان که از علمین(علمین العلما-زمینی در شام) آمده‌ست) و تا سجده دوازدهم! همین‌گونه سجده نماید و پس از فراغت از این نمازهای ده‌گانه نماز دیگری را شروع کند و آن نیز سجده‌هایی دارد که ما نیازی به ذکر آن‌ها نداریم(ابن‌ندیم این را گزارش نکرده شاید برای این‌که متهم به ترویج مانویت نشود البته خب تا همین چیزایی که تا همینجا گفته عملا کل دین مانی رو توضیح داد.)

وقت نماز اول در هنگام زوال(عصر؟) و نماز دوم بین زوال و غروب خورشید و پس از آن نماز مغرب‌ست که بعد از غروب خورشید بوده و سپس نماز شام با گذشتن سه ساعت از غروب خورشیدست. و در تمام این نمازها و سجده‌ها باید همان‌کاری را انجام دهد که در نماز اول-نماز بشیر- انجام داده‌ست.(چیزی که ابن‌ندیم گزارش کرد.)

اما روزه: هنگامی‌که خورشید به‌برج قوس(آذرماه) در آید و ماه یکپارچه نور گردد(ماه کامل-اول ماه) باید دو روز روزه گیرند بی‌آنکه در بین آن افطار کنند و هنگامی که ماه نو رویت شود(نیمه ماه) دو روز باید روزه گیرند و در بین آن افطار نکنند و سپس همین‌که ماه نو سرزد و خورشید در برج دَلو بود(ماه جدید ماه بهمن) پس از گذشتن هشت روز باید سی‌روز روزه گیرند و در غروب هر روز افطار کنند.(یک ماه کامل و روزه‌های با افطار. اون روزه‌های دو روزه افطار نداره)

روز‌های یکشنبه را همه مانویان و روزهای دوشنبه را خواص مانویان به‌امر مانی گرامی دارند.

اختلاف مانویان در امر امامت پس از مانی

مانویان گویند: همین‌که مانی به‌ جنان‌النور(باغ‌های نورانی) پرواز کرد(البته قبلش توسط موبدان زرتشتی زیرشکنجه‌های بسیار زجرکش شد) پیش از پروازش سیس را جانشین خود قرار داد و او به‌اقامه این دین و آیین کوشا بود تا از دنیا رفت و پس از او پیشوایانی که آمدند پیروی از همان رویه نموده و هیچ‌گونه اختلافی باهم نداشتند تا آن‌که دسته‌ای به نام دیناوریان بین‌ آن‌ها پدید آمد که بر پیشوای(امام) خود ایراداتی گرفته و از اطاعتش خودداری داشتند و در امر امامت و پیشوا که تمامیت آن در این بود که در بابل منعقد گردد و امام مانوی نبایستی در جای دیگر باشد مخالفت نموده و در این عقیده و سائر مخالفت‌هایی که ذکرش بی‌فایده‌ست باقی بودند تا آن‌که ریاست بر تمان مانویان به مهر تفویض گردید(شخصی به نام مهر) و این امر در دوران ولیدبن‌عبدالملک(خلیفه اموی) و حکومت خالدبن عبدالله قسری بر عراق بود. در این زمان مردی به اسم زادهرمز به‌آنان پیوست و پس از مدتی از آنان کناره‌گیری نموده و شخص با ثروتی بود که چشم از آن پوشیده و به صدیقوت(معبد) رفت به‌این گمان که چیزهای ناروایی مشاهده می‌نماید(ذکر نکرده چه چیزهایی رو دیده) و قصد داشت به دیناوریان ملحق شود که در ماوراءنهر بلخ بودند.(نهر بلخ همان رود جیحون است که تا بلخ ده فرسنگ(30 کیلومتر) فاصله دارد).

پس از رسیدن به مدائن با مرد ثروتمندی که از کاتبان حجاج‌بن یوسف بود و با او سابقه‌ دوستی داشت برخورد کرده و برای او شرح داد که چرا از بین مانویان بیرون آمده و قصد خراسان و الحاق به‌دیناوریان را دارد. این شخص(منشی حجاج) گفت: خراسان تو من هستم و من برای تو در اینجا صومعه می‌سازم و هرچه خواسته باشی برای‌ت فراهم آورم و او نیز نزد وی مانده و صومعه هم برایش ساخته شد.

زادهرمز به‌دیناوریان نوشت که برای آن صومعه رئیسی روانه دارند که در جواب‌ش نوشتند:ریاست جز در مملکت بابل در جای دیگر نباید باشد.(خیلی این قسمت عجیبه. این گفته ابن‌ندیم با آنچه قبل از این در مخالفت دیناوریان با تمرکز امامت در بابل ذکر کرده بود تضاد دارد.) و چون کسی که صلاحیت این سمت را داشته باشد پیدا نکرد خود متصدی این کار شده و زمانی‌که رو به انحلال گذاشت یعنی مرگش فرارسید از وی خواستند رئیسی برای‌شان معین نماید و او گفت مِقلاس را همه می‌شناسید و به‌مقام او پی‌برده‌ید و من او را برگزیده دارم و مطئن به‌حُسن تدبیر او درباره شما هستم. و همین‌که (زادهرمز) درگذشت همه به‌اتفاق او را مقدم داشته و مانویان به دو دسته درآمدند:مهریه و مِقلاصیه.

مقلاص با سائر مانویان در کارهای دینی مخالفت‌هایی داشت که از آن‌جمله وصالات(روزه‌های دو روزه بدون افطار مانویان) بود تا آن‌که در دوران ابوجعفر منصور ابوهلال دیجوری از آفریقیه(کارتاژ یا همون تونس) آمده و بر مانویان ریاست یافت و دستور داد که مانویان گفته مِقلاص را در وصالات ترک کنند و آنان پذیرفته و در همین ایام شخصی به نام بزرمهر در بین مِقلاصیان پیدا شد که طرفدارانی داشته و چیزهایی تازه از خود درآورده بود که به‌همان گونه رفتار می‌شد(مشخص نیست چه چیزهایی بود) تا آن‌که ریاست به‌ابوسعید رجا رسیده و آنان را به‌عقیده مهریه در امر وصالات برگردانیده و وصالات در این مذهب به‌ترتیب سابق پایدار ماند و مردم به همان‌گونه عمل می‌کردند تا در خلافت مامون شخصی که گویا نام‌ش یزدان‌بخت بوده پیدا شده و در پاره‌ای چیزها مخالفت‌هایی نموده و مردم دسته‌دسته به‌وِی گرویدند.

و از خرده‌گیری‌هایی که مِقلاصیان بر مهریان(فرقه مهریه) داشتند این‌ست که می‌گفتند خالد قسری، مهر را بر استر سوار کرده و انگشتر نقره به‌دستش نموده و خلعتی از جامه‌های ابریشم رنگین به‌وی پوشانیده‌ست.(یعنی که رئیس مهریان برخلاف گفتار مانی در مورد ساده‌زیستی رهبران مانوی عمل نکرده و برخلاف اون بوده.)

رئیس مِقلاصیان در دوره مامون و معتصم(جانشین مامون) ابوعلی‌سعید بود و پس از مرگش کاتب او نصربن‌هرمز سمرقندی جانشین او گردید و به‌پیروان خود چیزهایی را اجازه داد که در آن دین جائز نبوده و با اُمرا(خلافت عباسی) معاشرت می‌کردند و با آنان هم‌سفره می‌شدند و ابوالحسن دمشقی یکی از روساء آنان بود.

سرنوشت مانی

مانی در سلطنت بهرام نوه شاپور(بهرام اول ساسانی) کشته شد و پس از کشتن وی‌را دو نیمه کردند و نیمی بر یک دروازه(در طیسفون) و نیمی را بر دروازه دیگر در جندی‌شاپور آویزان داشتند که این دوجا را ماراعلی و ماراسفل می‌نامیدند(نیمه بالایی و نیمه پایینی؟) گویند او در زندان شاپور بود(یعنی میگن او را در زمان شاپور اول زندانی کرده بودند) و همین‌که شاپور از دنیا رفت بهران او را درآورد و به‌قولی در زندان مرده‌ست(این با روایت‌های دیگر تاریخی نمی‌خونه چون مانی را در زمان بهرام توسط کرتیر یک تفتیش‌عقاید مفصل موبدان زرتشتی ازش انجام می‌دهند و بعد او را زندانی می‌کنند و در آن زمان شاپور که هیچی حتی پسرش هرمز اول ساسانی هم نبود که البته مشخص نیست چه بلایی سرش اومد و ما چیز زیادی ازش نمیدونیم ظاهرا خیلی زود از صحنه تاریخ بیرون رفته). ولی در آویخته‌شدن‌ش تردیدی نیست و برخی از مردمان گفته‌ند که او هردوپایش کج و به‌قولی پای راست‌ش کج بود(پای پرانتزی؟)

مانی در کتاب‌های خود با سائر پیامبران مخالفت کرده و خرده‌گیری‌هایی از آنها نموده و آنها را دروغ‌گو شمرده و گوید که آرکون‌‎ها برایشان تسلط داشتند و به‌زبان‌شان سخن می‌گفتند و در چندین‌جا از کتاب‌هایش گوید: آنان آرکون‌ها هستند(در متن شیاطین آمده ولی واضحا مانی از آرکون‌ها در آثار سریانی و قبطی میگفت که مانده) و عیسی را که نزد ما(منظورش مسلمانانه) و نصرانیان(مسیحیان) مشهورست آرکون دانسته‌ست.(این تضاد داره با چیزی که در گزارش ابن‌ندیم از مانی خواندیم که گفته بود که مانی خودش را فارقلیطی معرفی می‌کرد که مسیح بشارت داده بود.)

(مشابه همین را به زکریای رازی هم نسبت می‌دهند و البته زکریای رازی هم آشکارا گرایشات واضح به مانویت داشته و آثاری هم در مورد مانوی‌ها داشته که شیخ صدوق از روی آثار او روایت بلوهر و بوداسف را برداشته و در کتاب خودش روایت کرده‌ست که روایت مانوی از بودا بوده که زکریای رازی آن را بیان کرده بوده. یکی از آثاری که رازی نوشته بود «در رد پیامبران» بود که با توجه به گزارش ابن‌ندیم به نظر میاد نشان از گرایش مانوی شدید رازی داشته. و البته ابوحاتم رازی در کتاب مناظره معروف خودش که آن را نوشته‌ست از زبان رازی صریحا نوشته که رازی پیامبران را دروغ‌گو و فریب‌کار و شیاد دانسته.)

گفتار مانویان درباره معاد

مانی گوید: اگر مرگ به‌سراغ صدیقی(برگزیده) آید، انسان قدیم فرشته‌ای را به‌صورت حکیمی راهنمای به‌سوی او روانه دارد و سه فرشته با او باشند که با خود کوزه آب و جامه و تاج و دیهیمی از نور دارند و جوانی شبیه به‌آن صدیق همراه آن‌ها می‌باشد. آرکون حرص و شهوت و آرکون‌های دیگر نیز بر او ظاهر شوند و همین‌که صدیق آن‌ها را مشاهده می‌کند از فرشته‌ای که به‌صورت حکیم راهنماست و آن سه فرشته دیگر یاری جوید، آن‌ها به‌وی نزدیک می‌شوند و چشم آرکون‌ها که به آن‌ها می‌افتد پا به‌فرار نهند، آن‌ها آن صدیق را بربایند! و جامه و تاج و دیهیم را به او می‌پوشانند و کوزه آب را به‌دستش دهند و او را در یک ستونی از ستایش به‌فلک ماه نزد انسان قدیم و نهنهه(بانگ برای بیم‌دادن و ترساندن) ام‌الحیاة به‌همان‌گونه که در جنان‌النور(باغ‌های نور) بود می‌برند و جسدش همان‌طور افتاده می‌ماند و آفتاب و ماه و الاهه تابان(ستاره قطبی؟) قوای او را که آب و آتش و نسیم‌ست به‌خود جذب کنند و سپس به‌آفتاب درآید و در آنجا الاهه گردد و باقی‌مانده جسدش را که ظلمت محض‌ست به‌دوزخ اندازند. و اما سماعی که این کیش و نیکوکاری به صدیقان را پذیرفته و با این دو چیز(؟) و صدیقان همراهی داشته هنگامی که مرگش سررسد آن الاهه‌ها که گفتیم حاضر گردند و آرکون‌ها نیز حاضر شوند و او به استغاثه درآید و به‌کردار نیک خود و نگهبانی که از دین و صدیقان داشته توسل جوید و آن‌ها وی‌را از آرکون‌ها نجات دهند و او در این عالم مانند کسی می‌ماند که در خواب چیزهای هراس‌انگیز(کابوس) بیند و در گل و لای فرورفته باشد و این حال ادامه دارد تا وقتی‌که نور او و روح او خالص شود و لائق پیوستن به‌صدیقان گردد و جامه آن‌ها را پس از مدتی که در حال تردد بود بپوشد. اما انسان گنه‌کار که (آرکون)حرص و شهوت بر او غلبه داشته وقتی‌که مرگ به‌سروقت‌ش آید آرکون‌ها حاضر شوند و او را گرفته و شکنجه و آزار دهند و آن الاهات نیز حاضر شوند و آن پوشاک‌ها را با خود دارند و او گمان کند که برای نجاتش آمده‌ند در صورتی که آمدن آن‌ها برای سرزنش و یادآوری کارهای زشتش بوده و قصد اتمام حجت را بر او دارند که از همراهی و کمک به صدیقان خودداری می‌نمود و در همین حالات آنقدر در این عالم می‌ماند تا عاقبت کارش سررسد و به دوزخ سرازیر گردد.

مانی گوید: این‌ست سه‌راهی که روان انسانی به‌آنها تقسیم شود: بهشت نورانی برای صدیقان و عالم هول و بیم برای سماعین محافظ دین و یاور صدیقان و سومی دوزح برای انسان گنه‌کار.

چگونگی روز بازگشت پس از فناء عالم و صفات بهشت و دوزخ

مانی گوید: سپس انسان قدیم از عالم جدی(ستاره قطبی که قبله مانویان هم بوده) و بشیر(رسول‌النور) از مشرق و بناّی بزرگ از یمن(یمن آن قسمت از زمین‌های گودی‌ست که در طرف یمین قبله‌ست(برعکس؟ یعن جنوب؟) و روح‌الحیاة از مغرب آیند و بر این ساختمان باعظمت که بهشت نوین‌ست بایستند و دوزخ را دور زده و در آن نظر اندازند، سپس صدیقان از جنان(باغ‌ها) به سوی آن نور آمده و در آن می‌نشینند و پس از آن با شتاب به‌مجمع الاهه روند و گردآگرد دوزخ ایستاده و به گنه‌کاران نگاه کنند که زیر و رو می‌شوند و با حیرت در آن دوزخ به‌ناله درآمده‌ند. و دوزخ نمی‌تواند به‌صدیقان زیانی برساند و همین‌که چشم گنه‌کاران به‌صدیقان افتد به‌لابه و التماس در آیند و آن‌ها هم جز سرزنش و ملامت جوابی نمی‌دهند که مفید فائده باشد و همین امر موجب ندامت گنه‌کاران گردد و اندوهی بر اندوهشان می‌افزاید و تا ابد به‌همین گونه باقی‌مانند.

نام کتاب‌های مانی

مانی دارای هفت کتاب‌ست که یکی به‌فارسی(شاپورگان) و شش کتاب به‌سوری- زبان سوریا(سُریانی) بود و از آن‌جمله این کتب‌ست: کتاب سفرالاسرار(همان کتابی که درش بر علیه پیامبران نوشته بود)، سفر الجبابره(کتاب غولان)، کتاب فرائض السماعین(مناسک نیوشندگان)، شاپورگان، کتاب سفرالاحیا(کتاب زندگان) کتاب پراگماتیا(اعمال عبادی).(ابن‌ندیم فصل‌های سفرالاسرار را کامل نوشته ولی در مورد کتب دیگری‌ که ذکر شد متن افتادگی دارد و مشخص نیست چه شده و به احتمال زیاد به مرور زمان حذف شده. ابن‌ندیم در مورد رسالات مانویان هم نوشته ولی از آن صرف نظر شد.)

شمه‌ای از اخبار مانویان و گردشی که در شهرها داشتند و اخبار روساء آنان

اول کسی که به شهرهای ماوراءالنهر از صاحبان دین غیر از سمنیه در آمد مانویان بودند.(کتب عربی می‌‎گوید گروهی از هندیان که دهری بودند و عقیده به‌تناسخ دارند و منکر دانستن چیزی از روی خبر باشند به این‌عقیده که دانستن فقط به مشاهده امکان دارد. از فحوای کلام میاید که منظور بودایی‌ها هستند.)

بدین جهت که کسری(خسرو لقب شاهان ساسانی) مانی را به‌قتل رسانید بر مردمان مملکت‌ش سخن گفتن و مباحثه در این کیش را حرام نمود(ممنوع کرد) و پیروان مانی را در هرجایی که بودند به‌‎قتل می‌رسانید. از این رو همه پا به فرار گذاشته و از رودخانه بلخ(رود جیحون) گذشته و به‌مملکت خان در آمده و همان‌جا اقامت نمودند و خان در زبان‌شان لقب پادشاهان تُرک‌ست.(مانویان برای فرار از دیوان مخوف زندیگان موبدان زرتشتی که سراسر قلمرو ساسانی کمر به قتل آنان بسته بودند از ماوراءالنهر به خارج قلمرو ساسانی رفته به سرزمین‌های غربی زیر نظر چین که ترک‌ها برآن فرمان می‌راندند اما در اصل مستعمره چینی‌ها بودند.)

اقامت مانویان در ماوراءالنهر تا زمانی بود که رشته امور فارسیان از هم گسیخته و کار عربان قوت و رونقی پیدا کرد و آنان به شهرهای خود برگشتند به‌ویژه در دوره آشوب ایران(فتوحات خلفای راشدین) و سرکارآمدن امویان.(ساسانیان اصالتا اهل پارس بودند برای همین به آن‌ها فارسیان گفته می‌شد).

زیرا خالدبن‌عبدالله قسری به کار آنان اهتمامی از خود نشان می‌داد منتهی در این شهرها ریاست جز در بابل قابل تشکیل نبود و از آنجا رئیس به‌هرجایی که می‌خواست و امنیت داشت می‌رفت و آخرین دسته که از آن‌ها کوچ‌کردند در دوران خلیفه المقتدربالله بود که برای حفظ جان خود به خراسان کوچ کردند و باقی‌ماندگان‌شان پرده‌پوشی(تقیه) کردند و در شهرها پراکنده بودند. در سمرقند در حدود پانصد نفر جمع شده و شهرتی پیدا کردند و والی خراسان در مقام کشتن آن‌ها برآمد ولی پادشاه چین که به‌گمان‌م صاحب تغزغز بود(تغزغز از اقوام ترک‌ند که عرب آنان‌را به این نام خوانده و چنین به نظر آید که قوم قرقز باشند که از اقوام صحرانورد ترکند و در مرز چین و ترکستان اقامت داشتند. که شامل نه قبیله ترکان بودند که در بین قلمرو سامانیان و قلمرو چین زندگی می‌کردند.) کسی را نزد آن والی فرستاد و پیغام داد در مملکت من مسلمانانی هستند که چندین برابر آنهایی باشند که کیش ما را داشته و در مملکت شما هستند و سوگند یاد می‌کنم هرگاه یکی از آن‌ها کشته شود تمام این‌ها را خواهم کشت و مساجدشان را ویران خواهم کرد و محافظت از آنها را در شهرهای خود بردارم تا کشته شوند.(اگر یک نفر از مانویان سمرقند کشته شود تمام مسلمانان قلمرو ترک‌ها را خواهم کشت). والی خراسان از قصد خود منصرف شده و از آنها جزیه گرفت و به‌تدریح در نقاط سرزمین‌های اسلامی رو به‌کمی گذاشتند اما در مدینه‌الاسلام(بغداد) همین‌قدر می‌دانم که در دوران معزالدوله در حدود سیصد نفر بودند ولی در زمان ما پنج نفر هم نیست و این مردمان را اجاری نامند(منحرفان از راه راست) و در شهرهای سمرقند و سُغد و بویژه نونکت هستند(از توابع سمرقند.)

مانی براساس روایت بیرونی

مانی نقاش و سرانجام کار او(آثارالباقیه عن القرون الخالیه ابوریحان بیرونی)

مانی شاگردن فادرون‌ست و مذاهب ثنویه(گنوسی‌ها) و مجوس و نصاری(مسیحیت) را می‌شناخت سپس ادعای نبوت کرد و در آغاز کتاب خود که به شاپورگان معروف‌ست و آن کتاب را برای شاپور بن اردشیر(شاپور اول ساسانی) تالیف کرده چنین می‌گوید:«اصول عقاید و اعمال همان‌ست که پیغمبران خدا در هر زمان آورده‌ند و در بعضی از قرون به‌دست بُد(=بودا) به‌بلاد هند فرستاده شده و در بعضی دیگر به‌دست زرتشت به پارس و در پاره‌ای دیگر از قرن‌ها به‌دست عیسی به مغرب زمین و سپس دوره این نبوت شد و بدست من که مانی هستم در این قرن اخیر به زمین بابل این دین و این شریعت بیامد» و در انجیل‌ش(کتاب انجیلیون یا همان ارژنگ که میگویند دارای نقاشی‌‍ هم بوده) که بیست و دو باب‌ست و مطابق حروف ابجد وضع کرده‌ چنین پنداشته فارقلیط که مسیح به او مژده می‌دهد اوست و او آخرین پیامبر(خاتم الانبیا)ست و مطالبی که مانی در هستی عالم و هیئت جهان گفته با براهین مخالف‌ست(یعنی حرفاش غیرعقلانیه طبق نظر بیرونی) و مردم را به عالم نور و انسان قدیم و روح‌الحیاة دعوت کرده و به قدم نور و ظلمت و ازلیت این دو اصل قائل شده و ذبح حیوانات و ایذآء(کثیف کردن و بی‌حرمتی) آتش و آب و نبات را حرام نموده و قواعد و نوامیسی وضع کرده که صدیقون که ابرار و زهاد مانویه‌ند برخود فرض و واجب می‌دانند و این نوامیس و قوانین از این قبیل‌ست: ایثار درویشی و قلع و قمع حرص و شهوت و کناره‌گیری از دنیا و زهد در جهان و اتصال روزه به روزه دیگر(وصالات-روزه‌های دو روزه که ابن‌ندیم گزارش کرده بود) و صدقه در حدود توانایی و جز قوت یک روز نگذاشتن، پس‌انداختن چیزی حرام‌ست(یعنی اسراف کردن) و ترک مجامعت(روابط جنسی) و پیوسته در طوف جهان(مناطق مختلف دنیا-کاری که درویشان و قلندران در دوران اسلامی می‌کردن مشابه هیپی‌ها و کولی‌ها) گردیدن و رسوم دیگر که بر سماعین(شنوندگان) یعنی اتباع و پیروان خود واجب کرده‌ست از قبیل تصدق یک‌دهم(عُشریه) اموال و روزه‌ی هفت یک عمر(یعنی در طول عمرش یک‌هفتم زندگی خود روزه باشد) و اکتفا بر یک زن و کمک به زُهاد و صدیقون و رفع پریشانی و بیچارگی آن‌ها(یعنی هزینه زندگی آن‌ها را بدهند و بهشون خدمت کنن)

از مانی چنین نقل می‌کنند که اگر شهوت زیاد هیجان پیدا کند دفع آن در کودکان رواست(شاهدبازی که در اشعار فارسی بسیار فراوان بود) و بر این مطلب می‌شود چنین گواه آورد که هریک از مانویان خدامی اَمَرد(مرد مفعول) و خوشرو دارند ولی من تا آن‌جا که از کتب مانی دریافته‌م به‌چنین چیزی برنخورده‌م بلکه سیرت(سرگذشت-زندگی) مانی با این عقیده مخالفت دارد.

تولد مانی در بابل بوده در قریه‌ای که نام آن مردینو می‌باشد(ابن‌ندیم چیز دیگه‌ای گفته) و این قریه در نزدیکی نهر کوثی اعلی واقع‌ست(یک نهر منشعب از رود دجله) چنانکه در کتاب شاپورگان درباب آمدن رسول حکایت می‌کند که در سال 537 از سال‌های منجمین بابل یعنی تاریخ اسکندر(سلطنت اسکندر در بابل- سال 210 میلادی) در سال چهارم از پادشاهی آرذبان(=اردوان پنجم اشکانی) تولد او واقع شده و در سیزده سالگی در سال دوم از سلطنت اردشیر به‌او وحی رسید.

(مترجم مرحوم داناسرشت نقل می‌کند که روایتی را از زبان علی‌بن‌ابی‌طالب ساخته‌ند که اصل ما از کوثی‌ست و مقصود این‌ست که ابراهیم نبطی بوده و او اصل ما می‌باشد. ابراهیم در اصل اهل بابل بود.و البته به همین جهت هم بود که باید خلیفه(جانشین) مانی به‌گفته ابن‌ندیم همواره در بابل باشد ولی بعد از آن‌که خلیفه منصور عباسی جمعی از ایشان را دار زد و جمع مانویان را پراکنده کرد از بابل فرار کردند و به‌سوی ترکستان(خاقان‌های اویغور) رفتند.

اسم مانی نزد نصاری(مسیحیان) بنابر آنچه یحیی بن نعمان نصرانی در کتابی که بر رد مجوس نوشته ذکر می‌کند قوربیقوس(کوربیکوس) بن فتق(پاتک)‌ست و چون مانی ظهور کرد بزودی پیروان زیادی یافت و کتب بسیاری از قبیل انجیل مخصوص خویش(انجیلیون یا ارژنگ)، شاپورگان،کنز الاحیا(گنج زندگان)، سفر الجبابره(کتاب غولان) و مقالات زیادی تالیف کرد و بنابر زعم خود آنچه را که مسیح به طور رمز گفته او بیان کرده‌ست و کار او پیوسته رو به‌فزونی بود و در زمان شاپور بن اردشیر(شاپور اول) و هرمز بن شاپور(هرمز اول ساسانی) بسیار شهرت یافت تا آن‌که سلطنت به بهرام بن هرمز(بهرام اول ساسانی) رسید و مانی را خواست و در حضور او(بهرام) چنین گفت:«این مرد برای دعوت به ویرانی جهان آمده پس ما باید پیش از آن‌که به مردا خویش رسد و جهان را خراب کند او را از میان برداریم.»

مشهور از حال مانی‌ این‌ست که بهرام او را بکشت و پوستش را بکند و پر از کاه کرد.

جبرائیل بن نوح نصرانی در جوابی که از رد نصاری یزدانبخت(کتاب نقد مسیحیت یزدانبخت مانوی) نوشته چنین متعرض‌ست که مانی را کتابی بوده که در آن از مرگ خود خبر داده و برای خویشاوندی که با پادشاه داشت زندانی گشت چون گفته بود که در پادشاه شیطانی‌ست(امراض روانی را در آن زمان می‌گفتن کار موجودات شرورست) و وعده داده بود که شاه را شفا دهد و نتوانست به وعده خویش وفا کند پس پادشاه بر دست و پای او بند نهاد و به‌زندانش گسیل داشت و مانی در همان‌جا بمرد و آن‌گاه سرش را از تن‌ جدا کرد و به‌در بارگاه(ورودی کاخ) بیاویخت و بدن‌ش را در گذرگاه مردمان(دروازه شهر) بینداخت.

از اشخاصی که دعوت او را پذیرفته‌ند جمعی باقی مانده‌ند که در شهرها پراکنده‌ند و جز فرقه‌ای که در سمرقند‌ هستند و به صابئین معروفند جایگاه معینی ندارند.(مانویان سمرقند خود را صابین معرفی کردند که درست مشخص نبود که چه کسانی هستند و برای همین ادیان غیرابراهیمی خودشان را به این اسم می‌گفتند و به این طریق مسلمان نمی‌شدند و کشته هم نمی‌شدند و دین‌شان را حفظ می‌کردند.) و اما از خاک اسلام چون بیرون رویم(خلافت اسلامی) بیشتر اتراک شرقی(ترک‌های شمال چین) و چین و تبت و بعضی از اهل هند بر کیش او هستند.(در تورفان در اویغور چین که مرکز حکومت بخشی از این ترک‌ها بوده یک کتاب‌خانه بزرگ مانوی یافت شده که بخش‌های مهمی از کتب مانوی به زبان اویغوری بود.)

و آنان(مانویان) در امر مانی بر دو قول‌ند. دسته‌ای برآن‌ند که مانی را معجزه نبود و خود مانی خبر داده که پس از اینکه مسیح و اصحاب‌ش درگذشتند دیگر اعجاز واقع نمی‌شود. دسته‌ای دیگر قائل‌ند که مانی دارای معجزات و صاحب آیات بوده و شاپور را وقتی که با خود به‌سوی آسمان بلند کرد و میان آسمان و زمین نگه‌داشت به او ایمان آورد و از مرزبان بن رستم(از درباریان عنصرالمعالی کیکاووس وشمگیر زیاری که ابوریحان بیرونی قبل از سلطان محمود غزنوی به او خدمت می‌کرد) شنیدم که شاپور مانی را بنا‌بر قانونی که زرتشت وضع کرده که باید متنبئین(مدعیان پیامبری) را نفی بلد نمود تبعید کرد و چون برگشت بهرام او را بگرفت و جزای‌ش را در کنارش گذاشت(حق‌ش را کف دست‌ش گذاشت یعنی مجازات‌ش کرد.)

نورغروب خورشید
۶
۰
Ashin
Ashin
«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید