بسیاری از مردم پستمدرنیسم و پستمدرنیته رو باهم اشتباه میگیرند. اولی یک جریان فرهنگی و هنریه ولی دومی اشاره به ارزشها دارد. در مورد مدرنیسم و مدرنیته هم همینطوره. اولی در مورد یه جنبش ادبی هست که خودش رو در آثار جیمز جویس و ویرجینیا وولف و یا ناباکوف(اگر بشه مدرنیست حسابش کرد) دید و دومی ارزشهایی هست که دوران جدید با خودش آورده.

مدرنیته
مدرنیته اصطلاحی است که به تغییرات فرهنگی و اجتماعی که در طول دوره صنعتی شدن و شهرنشینی در اروپا و آمریکای شمالی از اواخر قرن هجدهم تا اوایل قرن بیستم رخ داد، اشاره دارد. این دوره با تغییرات قابل توجهی در نظامهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و همچنین در فناوری، علم و هنر مشخص شد.
مدرنیته اغلب با ظهور دولت-ملت، توسعه سرمایهداری صنعتی و رشد شهرنشینی مرتبط است. این زمانی بود که ارزشهای سنتی و هنجارهای اجتماعی به چالش کشیده شدند و شیوههای جدیدی از تفکر و زندگی پدیدار شد. مدرنیته باعث تغییر از جوامع کشاورزی به جوامع صنعتی، از فئودالیسم به سرمایهداری و از نظم اجتماعی سلسله مراتبی به نظمی برابرتر شد.
یکی از جنبههای کلیدی مدرنیته، ایده پیشرفت بود. مدرنیته به پتانسیل علم و فناوری برای بهبود وضعیت انسان اعتقاد داشت و این اعتقاد به پیشرفت منجر به پیشرفتهای چشمگیری در پزشکی، حمل و نقل، ارتباطات و سایر زمینهها شد. مدرنیته همچنین ایده فردگرایی را پذیرفت که بر استقلال و آزادی شخصی تأکید داشت و سلسله مراتب اجتماعی سنتی و نظامهای سیاسی اقتدارگرا را به چالش میکشید.
مدرنیته تأثیر عمیقی بر هنر نیز داشت. جنبش مدرنیستی در ادبیات، هنر و موسیقی، اشکال و تکنیکهای سنتی را رد کرد و به دنبال خلق اشکال جدیدی بود که منعکس کننده جهان در حال تغییر باشد. هنر مدرنیستی اغلب با ویژگیهای انتزاعی و تجربی خود مشخص میشد و به دنبال به چالش کشیدن ادراک و فهم بیننده از جهان بود.
با این حال، مدرنیته بدون منتقد نبود. برخی مدرنیته را تهدیدی برای ارزشهای سنتی و ساختارهای اجتماعی میدانستند و از این میترسیدند که منجر به فروپاشی نظم اجتماعی و فرسایش ارزشهای اخلاقی شود. برخی دیگر مدرنیته را منبع بیگانگی میدانستند، زیرا افراد در محیط شهری مدرن به طور فزایندهای منزوی و از یکدیگر جدا میشدند.
تأثیر مدرنیته محدود به اروپا و آمریکای شمالی نبود، بلکه پیامدهای قابل توجهی برای سایر نقاط جهان نیز داشت. مدرنیته ارتباط نزدیکی با استعمار داشت و قدرتهای اروپایی از ایده پیشرفت و مدرنیزاسیون برای توجیه پروژههای استعماری خود در آفریقا، آسیا و آمریکا استفاده میکردند. این امر تأثیر عمیقی بر فرهنگها و جوامع این مناطق داشت، زیرا شیوههای سنتی زندگی مختل و با اشکال جدیدی از سازماندهی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جایگزین شدند.
در نتیجه، مدرنیته دورهای از تغییرات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی قابل توجه بود که تأثیر عمیقی بر جهان گذاشت. این دوره با ظهور دولت-ملت، توسعه سرمایهداری صنعتی و رشد شهرنشینی مشخص شد. مدرنیته با اعتقاد به پیشرفت و پتانسیل علم و فناوری برای بهبود وضعیت انسان مشخص میشد و این اعتقاد منجر به پیشرفتهای چشمگیری در پزشکی، حمل و نقل، ارتباطات و سایر زمینهها شد. با این حال، مدرنیته با تحولات اجتماعی و فرهنگی نیز همراه بود و بدون منتقد نبود. علیرغم این چالشها، میراث مدرنیته همچنان جهان امروز ما را شکل میدهد و تأثیر آن هنوز در نهادهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ما احساس میشود.
مدرنیسم
مدرنیسم یک جنبش فرهنگی است که در اواخر قرن نوزدهم ظهور کرد و تا اواسط قرن بیستم ادامه یافت. این جنبش با رد اشکال و قراردادهای سنتی و تمایل به خلق اشکال جدیدی که منعکس کننده جهان در حال تغییر باشد، مشخص میشد. مدرنیسم پاسخی به تغییرات اجتماعی، فرهنگی و فناوری بود که در این دوره رخ میداد و در پی به تصویر کشیدن جوهره عصر مدرن بود.
یکی از جنبههای کلیدی مدرنیسم، رد گذشته بود. مدرنیستها معتقد بودند که اشکال و قراردادهای سنتی منسوخ شدهاند و دیگر در دنیای مدرن اهمیتی ندارند. آنها خود را بخشی از عصر جدید میدانستند و به دنبال خلق اشکال جدیدی بودند که منعکس کننده دنیای مدرن باشد. این رد گذشته در همه زمینههای فرهنگ، از جمله ادبیات، هنر، موسیقی و معماری مشهود بود.
به عنوان مثال، ادبیات مدرنیستی، ساختارها و تکنیکهای روایت سنتی را رد کرد و به دنبال خلق اشکال جدیدی بود که منعکس کننده ماهیت تکه تکه و آشفته دنیای مدرن باشد. نویسندگانی مانند جیمز جویس، ویرجینیا وولف و تی. اس. الیوت با فرمها و تکنیکهای جدیدی مانند روایت جریان سیال ذهن و استفاده از روایتهای غیرخطی آزمایش کرد.
هنر مدرنیستی همچنین فرمها و قراردادهای سنتی را رد کرد و به دنبال خلق فرمهای جدیدی بود که منعکسکننده دنیای مدرن باشند. هنرمندانی مانند پابلو پیکاسو، واسیلی کاندینسکی و مارسل دوشان با فرمها و تکنیکهای جدیدی مانند انتزاع و سورئالیسم آزمایش کردند و درک و فهم بیننده از جهان را به چالش کشیدند.
موسیقی مدرنیستی نیز فرمها و قراردادهای سنتی را رد کرد و به دنبال خلق فرمهای جدیدی بود که منعکسکننده دنیای مدرن باشند. آهنگسازانی مانند ایگور استراوینسکی و آرنولد شوئنبرگ با فرمها و تکنیکهای جدیدی مانند آتونالیته و پلیریتم آزمایش کردند و درک و فهم شنونده از موسیقی را به چالش کشیدند.
معماری مدرنیستی نیز فرمها و قراردادهای سنتی را رد کرد و به دنبال خلق فرمهای جدیدی بود که منعکسکننده دنیای مدرن باشند. معمارانی مانند لوکوربوزیه و لودویگ میس ون در روهه با مصالح و تکنیکهای ساختوساز جدید آزمایش کردند و به دنبال خلق ساختمانهایی بودند که کاربردی، کارآمد و از نظر زیباییشناسی دلپذیر باشند.
یکی دیگر از جنبههای کلیدی مدرنیسم، تمرکز آن بر فرد بود. مدرنیستها به اهمیت استقلال و آزادی شخصی اعتقاد داشتند و فرد را کلید پیشرفت اجتماعی و فرهنگی میدانستند. این تأکید بر فرد در تمام زمینههای فرهنگ مشهود بود و در مضامین و مضامین ادبیات، هنر، موسیقی و معماری مدرنیستی منعکس میشد.
مدرنیستها همچنین به پتانسیل علم و فناوری برای بهبود وضعیت انسان اعتقاد داشتند. آنها علم و فناوری را کلید پیشرفت اجتماعی و فرهنگی میدانستند و معتقد بودند که میتوان از آنها برای ایجاد جهانی بهتر استفاده کرد. این باور به پیشرفت در تمام زمینههای فرهنگ مشهود بود و در مضامین و مضامین ادبیات، هنر، موسیقی و معماری مدرنیستی منعکس میشد.
با این حال، مدرنیسم بدون منتقد نبود. برخی مدرنیسم را تهدیدی برای ارزشهای سنتی و ساختارهای اجتماعی میدانستند و از این میترسیدند که منجر به فروپاشی نظم اجتماعی و فرسایش ارزشهای اخلاقی شود. برخی دیگر مدرنیسم را منبع بیگانگی میدانستند، زیرا افراد در محیط شهری مدرن به طور فزایندهای منزوی و از یکدیگر جدا میشدند.
تأثیر مدرنیسم محدود به اروپا و آمریکای شمالی نبود، بلکه پیامدهای قابل توجهی برای سایر نقاط جهان نیز داشت. مدرنیسم پیوند نزدیکی با استعمار داشت و قدرتهای اروپایی از ایده پیشرفت و نوسازی برای توجیه پروژههای استعماری خود در آفریقا، آسیا و آمریکا استفاده کردند. این امر تأثیر عمیقی بر فرهنگها و جوامع این مناطق گذاشت، زیرا شیوههای سنتی زندگی مختل و با اشکال جدیدی از سازمانهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جایگزین شدند.
پست مدرنیته
پستمدرنیته اصطلاحی است که برای توصیف تغییرات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی که از اواخر قرن بیستم رخ داده است، به کار میرود. این مفهومی است که اغلب با افول مدرنیسم و ظهور یک دوره فرهنگی جدید که با چندپارگی، تنوع و زیر سوال بردن هنجارها و ارزشهای سنتی مشخص میشود، مرتبط است. پستمدرنیته مفهومی پیچیده و بحثبرانگیز با تفاسیر و دیدگاههای مختلف است.
یکی از ویژگیهای کلیدی پستمدرنیته، رد روایتهای بزرگ مدرنیسم، مانند پیشرفت، عقلانیت و حقیقت جهانی است. پستمدرنیستها استدلال میکنند که این روایتها دیگر در جهانی که با چندپارگی، تنوع و کثرتگرایی مشخص میشود، مرتبط یا معنادار نیستند. در عوض، آنها بر اهمیت روایتهای محلی، دیدگاههای چندگانه و تجربیات ذهنی تأکید میکنند.
یکی دیگر از ویژگیهای پستمدرنیته، محو شدن مرزهای بین اشکال و سبکهای فرهنگی مختلف است. پستمدرنیستها ایده یک سنت فرهنگی خالص و اصیل را رد میکنند و در عوض، التقاط، بینامتنیت و اقتباس را میپذیرند. این را میتوان در اشکال مختلف فرهنگی، از جمله ادبیات، هنر، موسیقی و فیلم، که در آنها سبکها، ژانرها و سنتهای مختلف با هم ترکیب و بازآفرینی میشوند، مشاهده کرد.
پستمدرنیته همچنین با افول نهادهای سنتی و ظهور اشکال جدید سازمان اجتماعی مشخص میشود. پستمدرنیستها استدلال میکنند که نهادهای سنتی، مانند دین، خانواده و دولت-ملت، دیگر قادر به ارائه حس هویت و تعلق در جهانی نیستند که با جهانی شدن، مصرفگرایی و فردگرایی مشخص میشود. در عوض، آنها بر اهمیت اشکال جدید سازمان اجتماعی، مانند خرده فرهنگها، جوامع مجازی و سیاستهای هویتی تأکید میکنند.
پستمدرنیسم ارتباط نزدیکی با جهانی شدن دارد که منجر به گسترش تأثیرات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در سراسر جهان شده است. پستمدرنیستها استدلال میکنند که جهانی شدن منجر به همگن شدن اشکال فرهنگی و فرسایش سنتها و هویتهای محلی شده است. آنها همچنین بر اهمیت اختلاط فرهنگی و توانایی افراد و جوامع برای مقاومت در برابر اثرات همگنکننده جهانی شدن تأکید میکنند. یکی از انتقادات وارده به پستمدرنیته این است که این پدیده فرهنگی، خودمحور و پوچگرایانه است که به قیمت از دست دادن ارزشها و هنجارهای سنتی، از چندپارگی و تنوع استقبال میکند. منتقدان معتقدند که پستمدرنیتهها ایده حقیقت و اخلاق عینی را رد میکنند و جهانبینی نسبیگرایانهای را میپذیرند که پایههای جامعه را تضعیف میکند.
با وجود این انتقادات، پستمدرنیته تأثیر قابل توجهی بر زمینههای مختلف، از جمله ادبیات، هنر، معماری، فلسفه و نظریه اجتماعی داشته است. این امر منجر به توسعه اشکال جدیدی از بیان فرهنگی، مانند ادبیات و هنر پستمدرن، شده و بر نحوه برخورد محققان و پژوهشگران با مسائل هویت، فرهنگ و جامعه تأثیر گذاشته است.
در نتیجه، پستمدرنیته مفهومی پیچیده و بحثبرانگیز است که تغییرات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را که از اواخر قرن بیستم رخ داده است، توصیف میکند. این مفهوم با رد روایتهای کلان مدرنیسم، محو شدن مرزها بین اشکال و سبکهای مختلف فرهنگی، زوال نهادهای سنتی و ظهور اشکال جدید سازمان اجتماعی مشخص میشود. پستمدرنیته ارتباط تنگاتنگی با جهانی شدن دارد و علیرغم انتقاداتی که به گرایشهای نیهیلیستی آن وارد است، تأثیر قابل توجهی بر حوزههای مختلف داشته است.
پستمدرنیسم
پستمدرنیسم یک جنبش فرهنگی، فکری و هنری است که در اواسط قرن بیستم ظهور کرد و تأثیر عمیقی بر نحوه تفکر ما در مورد جهان داشته است. این جنبش با رد روایتهای کلان مدرنیسم، تأکید بر کثرتگرایی، چندپارگی و ساختارشکنی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی تثبیتشده، و همچنین علاقه به فرهنگ عامه، تقلید و کنایه مشخص میشود.
پستمدرنیسم در هسته خود، پاسخی به شکستهای مدرنیسم است که به دنبال تحمیل یک حقیقت یا ایدئولوژی واحد و جهانی بر جامعه بود. مدرنیسم، با تأکید بر عقلانیت، پیشرفت و پروژه روشنگری، ریشه در این باور داشت که انسانها میتوانند از طریق بهکارگیری عقل و فناوری، جهانی بهتر خلق کنند. با این حال، تأثیر مخرب جنگ جهانی دوم و هولوکاست، و همچنین سایر تحولات سیاسی و اجتماعی، محدودیتهای دیدگاه آرمانشهری مدرنیسم را آشکار کرد.
پستمدرنیسم به عنوان واکنشی به این سرخوردگی ظهور کرد و دیدگاهی شکاکانهتر، انتقادیتر و پیچیدهتر از جهان ارائه داد. این ایده که یک حقیقت واحد و عینی وجود دارد که میتوان آن را از طریق عقل یا علم کشف کرد، رد کرد و در عوض بر اهمیت تجربه ذهنی، زمینه فرهنگی و تفسیر فردی تأکید ورزید. این رد حقیقت جهانی منجر به گسترش دیدگاههای مختلف و تجلیل از تفاوت و تنوع شد.
یکی از ویژگیهای تعیینکننده پستمدرنیسم، تأکید آن بر قدرت زبان و گفتمان در شکلدهی به درک ما از جهان است. پستمدرنیستها استدلال میکنند که زبان صرفاً ابزاری خنثی برای ارتباط نیست، بلکه به طور جداییناپذیری با روابط قدرت و سلسله مراتب اجتماعی گره خورده است. آنها معتقدند که زبان برای ایجاد و تقویت ایدئولوژیهای غالب استفاده میشود و معانی کلمات و مفاهیم، بسته به زمینه اجتماعی و تاریخی آنها، دائماً در حال تغییر است.
این دیدگاه نسبت به زبان، پستمدرنیستها را به سمت توسعه طیف وسیعی از نظریههای انتقادی سوق داده است که به دنبال ساختارشکنی و افشای مفروضات پنهان و روابط قدرت در پشت گفتمانهای غالب هستند. به عنوان مثال، نظریهپردازان فمینیست از ایدههای پستمدرنیستی برای نقد زبان مردسالارانه و به چالش کشیدن ایده یک مفهوم ثابت و جهانی از زنانگی استفاده کردهاند.
پستمدرنیسم همچنین تأثیر قابل توجهی بر هنر، به ویژه در زمینههای ادبیات، معماری و هنرهای تجسمی داشته است. در ادبیات، نویسندگان پستمدرن اغلب ساختارهای روایی سنتی را رد میکنند و در عوض از تکهتکهسازی، تقلید و بینامتنیت(Intertextuality-شکلگیری معنای متن توسط متون دیگر) برای خلق متون پیچیده و چندلایه استفاده میکنند که منعکسکننده ماهیت تکهتکهشده تجربه معاصر است. در معماری، پستمدرنیسم منجر به رد تأکید مدرنیستی بر کارکردگرایی و سادگی شده و در عوض پیچیدگی، تزئینات و ارجاعات تاریخی را ارج مینهد.
در هنرهای تجسمی، پستمدرنیسم با رد ایده مدرنیستی هنر به عنوان بیان ناب و متعالی بینش درونی هنرمند مشخص شده و در عوض از آنِ خودسازی، تقلید و کنایه را ارج مینهد. هنرمندان پستمدرن اغلب از اشیاء یافتشده، تصاویر فرهنگ پاپ و ارجاعات به تاریخ هنر برای خلق آثاری استفاده میکنند که مفاهیم سنتی ارزش و اصالت هنری را به چالش میکشند.
با وجود سهم فراوان، پستمدرنیسم همچنین به دلیل تأکید بر نسبیگرایی، رد ارزشهای جهانی و تمایل به خودارجاعی و ابهام آکادمیک مورد انتقاد قرار گرفته است. برخی منتقدان استدلال کردهاند که پستمدرنیسم منجر به فروپاشی ارزشهای فرهنگی مشترک شده و به نوعی پوچگرایی و نسبیگرایی اخلاقی دامن زده است.
در نتیجه، پستمدرنیسم یک جنبش فرهنگی و فکری پیچیده و چندوجهی است که تأثیر عمیقی بر نحوه تفکر ما در مورد جهان داشته است. این جنبش به عنوان واکنشی به شکستهای مدرنیسم ظهور کرد و بر اهمیت کثرتگرایی، تنوع و تجربه ذهنی تأکید داشته است.
منابع:
https://philonotes.com/2023/04/what-is-modernity
https://philonotes.com/2023/04/what-is-modernism