
این مقاله را خطاب به برخی از دوستان یا کسانی می نویسم که پیشتر با مطالب من آشنا هستند. امیدوارم حوصله کنند و این مقاله را بخوانند. من میخواهم در این مقاله سیستم فلسفی خودم را تشریح کنم. یک سیستم فلسفی چیزی است که هرکسی به آن نیاز دارد. شما مطمئنا مجموعه عقایدی دارید که میتوان آنرا در نهایت مجموعه از گزارهها در نظر گرفت. اما سئوال اینجاست که آیا بین این گزارهها ارتباطی وجود دارد؟ آیا اینچنین است که برخی از این عقاید از عقاید دیگر استنتاج شده اند؟ شاید اصلا این عقاید با هم در تناقض باشند. بنابراین به عنوان یک فرد عقلانی، مجموعه عقاید و باورهای شما باید یک سیستم منسجم را تشکیل دهند، طوری که اول از همه در تناقض با هم نباشند و دوم اینکه برخی عقاید از عقاید دیگر استنتاج شده باشند و در نهایت این سیستم بتواند شما را قادر سازد تا فاکتها یا نظرات دیگران را تحلیل کنید. بدون سیستم فلسفی، عقاید و نظرات شما صرفا مجموعه تصادفی از چیزهایی است که از این و آن شنیده اید یا بدون استدلال و دلیل پذیرفته اید و حتی میتوانند با هم در تناقض باشند بدون آنکه خودتان بدانید.
خوب، سیستم فلسفی من باید بتواند به من کمک کند تا پدیده های مختلف را تجزیه و تحلیل کنم، درباره شان استدلال کنم و قضاوت صحیحی از آنها بدست آورم. من مجبورم خیلی خلاصه و مجمل بنویسم، امیدوارم خواننده با دقت متن را بخواند.
اول از همه، شناخت دو سویه دارد. اول کسی که قصد شناخت چیزی را دارد و دوم چیزی که قرار است مورد مطالعه و شناخت قرار گیرد. به اولی سوبژه و به دومی ابژه میگوییم. در اینجا «من» سوبژه هستم و «جهان» ابژه. من چهار تا چیز از این ابژه میخواهم. به عبارت دیگر، رابطه من با جهان از چهار حالت خارج نیست:
1. میخواهم تا ابژه به صورت آگاهی در ذهن من بقا پیدا کند. یعنی من خصوصیات و ویژگیهایی از ابژه را می خواهم تا ادراکش کنم و به یک ابژه ی ذهنی (مفهوم، ایده و...) در ذهن من تبدیل بشه. به عبارت ساده تر میخواهم چیزی از ابژه، چیزی از خصوصیات و ویژگیهایش بدانم. این همان شناخت علمی است، یعنی شناخت ابژه و ویژگیهای آن که یک گزاره، قانون یا ایده را در ذهن بوجود میآورد. پس اجازه دهید اسم این خواست را بگذاریم «خواست بقای ابژه در سوبژه»، یا خواست «بقای جهان در ذهن».
2. من فقط نمیخواهم جهان را بشناسم و بدانم چه ویژگیهایی دارد، بلکه همچنین میخواهم جهان مطابق میل و خواست من باشد. یعنی میخواهم ابژه یا جهان به طور کل در هماهنگی با من به سر ببرد. یعنی با امیال، نیازها و خواستههای من هماهنگ باشد. این هماهنگی ایجاد لذت میکند و عدم هماهنگی ایجاد درد. این همان حیطه اخلاق است یعنی سعادت و شادمانی انسان که از فلسفه باستان تا اکنون هدف اساسی فلسفه اخلاق شناخته می شود. پس اسم آنرا میگذاریم «خواست هماهنگی ابژه با سوبژه» یا خواست «هماهنگی جهان با ذهن»
3. همچنین نه فقط جهان با من، بلکه میخواهم خودم هم با جهان هماهنگ باشم. به بیان دیگر، من میخواهم تصویر مثبتی از من در ذهن دیگران و جهان انسانی که در آن زندگی میکنم بوجود آید. یعنی میخواهم «زیبا» باشم یعنی در هارمونی و هماهنگی با جامعه و جهان زندگی کنم. پس این حیطه فرهنگ و هنر را بوجود میآورد. پس سومین رابطه من «هماهنگی سوبژه با ابژه» یا «هماهنگی ذهن با جهان» است.
4. گفتیم که شناخت علمی یعنی بقای ابژه در سوبژه، اما همچنین سوبژه نیز میخواهد در جهان بقا یابد. ما میخواهیم در جهان و جامعه حضور داشته باشیم و زنده بمانیم. میخواهیم آینده ای داشته باشیم و فعالیتهای ما واجد ارزش باشد. پس این حیطه اقتصاد را بوجود میآورد که هدفش بقای سوبژه در ابژه یا «بقای ذهن یا انسان در جهان» است.
پس من چهار چیز از جهان میخواهم: 1. میخواهم تصویری صحیحی از جهان در ذهن داشته باشیم یعنی آگاه باشم. 2. میخواهم جهان با من و خواستههایم در هماهنگی باشد یعنی از جهان لذت ببرم. 3. میخواهم که با جهان و ساز و کار آن هماهنگ باشم و به عبارت دیگر زیبنده و هماهنگ با دیگران باشم. 4. میخواهم تا در جهان بقا یابم و ادامه حیات بدهم.
پس از اینجا چهار حیطه بنیادین بشر بوجود می آید: علم، اخلاق (حق)، فرهنگ (و هنر) و در نهایت اقتصاد. دقت داشته باشید که ما هم اکنون یک تعریف بسیار بنیادین و دقیق از این چهار حیطه بدست آورده ایم امری که تاکنون جامعه شناسان و فیلسوفان به آن دست نیافته اند. ما علم را «بقای ابژه در سوبژه»، اقتصاد را «بقای سوبژه در ابژه»، اخلاق را «هماهنگی ابژه با سوبژه » و فرهنگ را «هماهنگی سوبژه با ابژه» تعریف کردیم. اگر کمی دقت کنید می بینید که ما در اینجا یک چارچوب فلسفی بسیار دقیق در اختیار داریم و چهار مفهوم کلی و بنیادین را تعریف کرده ایم.
همچنین از همین چهارگانه میتوان فهمید که شناخت و قضاوت ما میتواند به چهار دسته تقسیم شود: 1. چه چیز وجود دارد یا ندارد 2. چه کاری باید کرد یا نباید کرد. 3. چه چیز زیباست و یا زشت است. 4 چه چیزی به نفع ماست یا به ضررماست.
پس سیستم فلسفی من از شناسنده(سوبژه) میخواهد که اول از همه، نوع قضاوت خودش را مشخص کند. از ابژه یا پدیده اجتماعی چه میخواهید؟ میخواهید ویژگی عینی اش را تشخیص دهید؟ میخواهید بدانید که چه کاری در مورد آن میتوان کرد؟ میخواهید بدانید که هارمونیک یا زیباست؟ میخواهید بدانید که آیا به نفع تان است؟
هر پدیده را میتوان از این چهار جهت بررسی کرد و چهار نوع قضاوت متفاوت داشت. اما صبر کنید. ما همین الان درباره پدیده صحبت کردیم، اما کدام پدیده؟ آیا نباید پدیده را هم به انواعی تقسیم کرد؟ شناخت یک کرم خاکی، شناخت جنگ جهانی دوم و شناخت یک مفهوم کاملا متفاوت هستند. پس بهتر است که پدیده را هم به انواعی تقسیم کنیم. مشخص است که ما سه نوع پدیده در اختیار داریم و تقریبا تمامی سیستم های فلسفی این سه گانه را پذیرفته اند. پدیده ها یا به حیطه طبیعت تعلق دارند یا ذهن و یا جامعه. یعنی ابژه ها، یا ابژه های طبیعی هستند، یا ابژه های ذهنی و انتزاعی و یا ابژه های اجتماعی. پس بعد از تقسیم چهارگانه قضاوت و حیطه های بشری، ما پدیده ها را هم به سه دسته تقسیم میکنیم: پدیده های طبیعی، پدیده های ذهنی و پدیده های اجتماعی.
پس در هر چهار حیطه قضاوت میتوان سه نوع پدیده مختلف را در نظر گرفت. برای مثال در حیطه اخلاق ما میخواهیم بدانیم که کدامیک از پدیده های طبیعی با لذات و امیال ما در هماهنگی هستند، یا کدامیک از مفاهیم ذهنی (برای مثال دستورات اخلاقی) و یا کدامیک از اعمال و قوانین که موضوع مورد مطالعه حقوق است. به این ترتیب ما به دوازده مفهوم بنیادی یا دوگانه بنیادی دیگر میرسیم:
حیطه آگاهی:
طبیعت- هستی/ نیستی
ذهن- ذهنی/عینی
جامعه- علم/ اسطوره
حیطه اخلاق:
طبیعت – لذت/درد
ذهن- خیر/شر
جامعه- حق/ظلم
حیطه فرهنگ:
طبیعت- نظم/ بی نظمی
ذهن- زیبا/زشت
جامعه- هنجار/ ناهنجاری
حیطه اقتصاد:
طبیعت: بقا/فنا
ذهن: تولید/هرز
جامعه: ارزش/ بی فایدگی
بسیارخوب، اکنون فرض کنید که ما میخواهیم یک پدیده اجتماعی را بشناسیم. برای مثال دولت را در نظر بگیرید. بسیار از جامعه شناسان و فیلسوفان سردرگم هستند که دولت را از چه لحاظ باید بررسی کرد، چه رویکردی باید پیش گرفت و دولت چه ابعادی دارد. خوب، ما با کمک این سیستم فلسفی میدانیم که یک پدیده اجتماعی ممکن است در چهار حیطه عمل کند و هر حیطه کاملا نتایج و رفتار و اعمال متفاوتی داشته باشد. دولت یک پدیده اجتماعی است و باید به عنوان پدیده اجتماعی مورد نظر قرار گیرد. در حیطه آگاهی نقش تولید دانش و آگاهی را دارد یعنی ایدئولوژیک عمل میکند. در این حیطه میتوان نقش گفتار سیاسی و رسانه ها را در نظر گرفت. در حیطه اخلاق، دولت یک سیستم حقوقی و مجموعه از قوانین ایجاد میکند. در حیطه فرهنگ، دولت تلاش میکند انسجام اجتماعی بوجود آورد و در حیطه اقتصاد دولت تلاش میکند تا از منافع طبقه حاکم دفاع کرده و ایجاد ارزش افزوده را مدیریت کند. پس هر پدیده اجتماعی را میتوان از چهار جهت بررسی کرد و هر پدیده میتواند رفتار متفاوتی در این چهار حیطه داشته باشد.
سیستم فلسفی ما، چارچوب نظری دقیقی در اختیار ما قرار میدهد تا بتوانیم هر پدیده ای را برحسب نوع قضاوت و نوع حیطه مورد عمل، تحلیل کنیم.
×امین قضایی-محقق فلسفه×