درد و دل یک پدر مینابی برای دختر

دیگه طاقت ندارم. نشستم تو ایوون خونه، چشم دوختم به اون در چوبی که سالها بود هر روز دخترم از توش میومد تو حیاط. صدا پایهاش هنوز تو گوشمه، ولی دیگه صداش نیست.
دخترم، نگین، گل پشت خونه مون بود. میناب، شهر گرم خودمون، جاییه که مردمش مثل آفتابش گرم و مهربونن. نگین همون مهربونی بود. یادمه وقتی کوچیک بود، میرفتم زمین کشاورزی، میومد دم در باغ، داد میزد: "بابا! یه خربزه بچین برام، اونایی که شیرینن!" خندهاش، انگار آب زمزم بود تو اون گرمای سوزون.

اما روزای خوب، یکی یکی رفت. نگین بزرگ شد. مدرسه، دانشگاه، شهر دیگه... تا یه روز برگشت و شد معلم،شغلی که خودش خیلی دوست داشت اون عاشق بچه ها بود و بچه ها هم عاشق او

من مرد کویری میناب، که عمری با نخل و خارک و گرمای سوزون جنگیدم، نتونستم جلوی اشک خوشحالی مو بگیرم. گفتم:
مبارک باشه دخترم به آرزوت رسیدی.هر روز با عشق میرفت مدرسه و برمیگشت خونه اما یک روز که رفت دیگه.....

امشب انگار تمام خونه سوت و کوره. مادرش هر دم قالی رو پهن میکنه و دوباره جمع میکنه. هیچکدوممون حرف نمیزنیم. فقط من گاهی میرم سمت اتاقش، بوی عطرش هنوز مونده. شال سبزش رو تو رختخوابش پیدا کردم. بوی نمک دریا میداد. بوی میناب. بوی خودش.

خدا نگینمو حفظ کنه. هرجا باشه، پشتش گرم به دعای پدر. این انشای آخرم رو مینویسم شاید روزی خوند. که بدونه باباش هنوز شبها آه میکشه تا برگرده... ولی حالا دیگه پدر بودن یعنی یاد گرفتن رهاش کنی، حتی اگه دلت تیکه تیکه بشه.
خدا نگهدارش......
یک پدر مینابی، یک دل پر از درد