Introverted Soul·۳ روز پیشخداحافظ آقای شهیدم...!خداحافظی با پدری که از ته جان دوستش داریم و جانمان برایش می رود .
Mosio·۵ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت سی و سومشاهشهر غرق در شادی شده بود.خبر بازگشت مهران و هما به قصر، آن هم در زمان صلح، باعث شده بود مردم دوباره به بازگشت روزها…
saeed bakhshi·۸ روز پیشیجیسب ها خنده دار رفتار میکنندامروز چه زمانیه؟ نمیدونم احتمالا وقتی پست رو منتشر کنم اخرش تاریخ رو میزنه....خیلی دل و دماغ نوشتن رو ندارم...حرفی هم نیست اگر بخوام منظم ب…
سبحان محمدی·۱۱ روز پیشنورصبحهایی که میرم سر کار، نور خورشید تازه بیرون اومده بهم میتابه. یک حس رهایی خوبی دارم وقتی شب هم خوب خوابیده باشم، انگار در صلحم با زندگ…
Mosio·۱۵ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت بیست و سومراشا کلافه بود.تمام شاهشهر را وجب به وجب گشته بودند؛ بازارها، کاروانسراها، چاپارخانهها، درمانگاهها و حتی محلههای…
نرگس عادل·۱۷ روز پیشخانه پدریخونه پدری؛ جایی که زمان واسه یه لحظه صبر میکنه 🏠تا حالا شده وسط شلوغیِ زندگی، یهو یه بویی بیاد یا یه آهنگی پخش بشه که یهو پرتت کنه به سال…
Mosio·۱۸ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت بیستمدرفش گارد سایه در باد تکان میخورد. پرچمی سفید که در وسط آن تصویر مردی بدون چهره به رنگ سیاه، دستانش را روی قبضه شمشیر ن…