ویرگول
ورودثبت نام
هالی هیمنه
هالی هیمنهاز پروفایل وگزیستم دیدن کنید: wexist.xyz/@holly
هالی هیمنه
هالی هیمنه
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

عبدالله خر-شوت

من همیشه‌ی خدا می‌گم که من فوتبالی نیستم، ولی یادم نمیاد هیچ‌وقت گفته باشم که عاشق فوتبال بازی کردنم، خصوصا اینکه دفاع باشم. نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به فوتبال، برای دوران مدرسه بود. همیشه بلااستثنا دفاع بازی می‌کردم.

یکی از سال‌های دوره‌ی راهنمایی، یه هم‌کلاسی داشتم به اسم عبدالله. عبدالله بچه‌ی روستا بود، صبح‌های زود با سرویس از روستاشون همراه با چند نفر دیگه میومد شهر، مدرسه. این پسر خیلی مظلوم بود. تُنِ صداش هم خیلی پایین بود. خیلی پیش می‌اومد دبیرها ازش بخوان موقع حرف زدن صداش‌و ببره بالا. نمره‌های خوبی هم نداشت. اما یه ویژگیِ خیلی خاص داشت. نمی‌دونم توی روستا چه فعالیتی می‌کرد، من اصولا هیچ‌وقت با هیچ‌کسی اون‌قدری صمیمی نمی‌شدم که از زندگیش بدونم، ولی هر فعالیتی که می‌کرد باعث شده بود قدرت‌بدنیِ زیادی داشته باشه.

عبدالله خر-شوتِ کلاس‌مون بود. زنگ ورزش موقعِ تیم‌کشی، همه دوست داشتن عبدالله حمله‌ی تیم‌شون باشه. اون‌قدر قدرتِ پاش زیاد بود که وقتی شوت می‌کرد، همه جاخالی می‌دادن تا توپ بهشون نخوره. آخه شوت‌هاش به سادگی آدم‌و کبود می‌کرد.

اون سال که راهنمایی بودم، همون اوایل یه بار عبدالله توی تیم حریف افتاده بود. منم که مثل همیشه دفاع وایستاده بودم، داشتم فکر می‌کردم وقتی عبدالله شوت کنه، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد و انگار فقط من می‌مونم و شوت‌های عبدالله.
بازی جلوی عبدالله خیلی سخت بود. یه بار که عبدالله رسید بهم و شوت زد، خودم‌و پرت کردم جلوی توپ. توپ خورد به پشتم و نمی‌دونستم باید با سوزش و دردِ روی کتفم چه کنم. شوت بعدیش خورد به رونم، یادم نمیاد که کبود شدم یا نه. عبدالله عصبانی شده بود. فکر کنم تا اون لحظه هیچ‌کس جلوی شوتاش نایستاده بود.

آخرای بازی بود، عبدالله جلوم وایستاد و توپ رو با یه شوت محکم عمدا به سمت صورتم فرستاد. اون موقع دوست داشتم خودم‌و بکشم کنار، ولی دیر شده بود. تا نیم ساعت صورتم‌و حس نمی‌کردم؛ انگار اصلا دماغی نداشتم!
بعد از اون بازی، همه بهم می‌گفتن ستون. بازیکنای حمله همه‌شون ازم متنفر شده بودن. عبدالله کافی بود بفهمه من توی تیم حریفشونم تا اون تیم‌و ترک کنه.

سال دوم دبیرستان، توی مسابقات مدرسه ازم خواستن برم تو تیم فوتبال کلاس‌مون. تونستیم به فینال برسیم. بازیِ آخر، با تیمِ سال‌ بالایی بود که انگار همه‌ی بازیکنای تکنیکی و خرشوت رو جمع کرده بودن. به عنوانِ دفاع می‌دونستم کار خیلی سختی پیش رو دارم. دروازه‌بان خوبی داشتیم و کل تیم داشتیم تدافعی بازی می‌کردیم. خوشبختانه تونستم چندتا از حمله‌های خطرناکشون رو خراب کنم. توی اون بازی، مجدد با صورت جلوی یکی از خرشوتی‌ها رو گرفتم. تا چند دقیقه گیج بودم. اون بازی نهایتا به پنالتی کشید. آخرین پنالتی رو من باید می‌زدم. اونا یکی رو خراب کرده بودن و پنالتی من اگه گل می‌شد ما اولِ مدرسه می‌شدیم. دور خیز کردم، به راست نگاه کردم و توپ رو به چپ دروازه شوت کردم. توپ نشست به تور. گل شد. ما بردیم. چندتا از همکلاسی‌هام شروع کردن به صدا زدن فامیلی‌م. صحنه‌ی باشکوهی بود.

داشتم فکر می‌کردم اگه توی اولین بازی با عبدالله جلوی شوتاش جاخالی می‌دادم، بهم لقب «ستون» نمی‌دادن. اینطوری، دفاع‌کردن از تیمی که توشم برام حیثیتی نمی‌شد؛ و احتمالا توی دبیرستان کسی به تیم فوتبال دعوتم نمی‌کرد و قهرمان مدرسه نمی‌شدیم. فکر نمی‌کنم عبدالله هیچ‌وقت فهمیده باشه غیرمستقیم باعث شده بود چند سال بعد تیم‌ کلاس‌مون قهرمان بشه. و احتمالا هم هرگز به این فکر نکرده چندین سال بعد کسی راجع بهش بنویسه!

زندگی هم عجیبه… آدما هر لحظه دارن روی زندگیِ همدیگه تاثیر می‌ذارن، حتا اگه خودشون متوجه‌اش نباشن.

پی‌نوشت: این نوشته ابتدا در وبلاگ اصلیم منتشر شده. می‌تونید از طریق پروفایل وگزیستم (لینک در بیو) من‌و دنبال کنید.

فوتبالجام جهانیزندگی
۳
۰
هالی هیمنه
هالی هیمنه
از پروفایل وگزیستم دیدن کنید: wexist.xyz/@holly
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید