دلتنگی کلا چیز جالبیست مثلا من دلم برای یکی از روزهایی که از لحاظ جسمی داغون بودم و از ضعف پاهایم را می کشیدم رو زمین. آن هم وقتی در اول بچه داری همه لحظاتش ناشی گری بود و من ماهک را گذاشته بودم تو صحن گوهرشاد و داده بودم دست پدرش و مستاصل خودم را رسانده بودم ضریح و نگاه کرده بودم به ضریح نمی دانم از ضعف بود یا چی انقدر آرام گریه کرده بودم و تند به ساعتم نگاه کردم و خودم را رساندم به ماهک که داشت گریه می کرد و نمی دانم در این شلوغی چه جور باید آرامش کنم من دلتنگ چنین روزهایی(روزهای ناشی گری، روزهای درد و ضعف) هم می شوم.
انقدر زیاد میفهمم این کلمه را.
وقتی دل تنگی را هجی می کنی می بینی دلت جمع می شود یعنی جمع و جور. در حدی که هیچ چیز یاد آن خاطره، یاد آن آدم، یاد آن روز، یاد آن لحظه، یاد آن درد را نمی گیرد تو می مانی و آن...
دلتنگی عجیب حسی دارد نه که بگویم حس خوبیست پیش آمده برای همه
! می دانید لحظات سختیست.
حالا می خواهم بگویم به تجربه رسیدم. من زمانی می توانم احساس کنم که درآمدم از پیله و بگویم احساس میکنم به موفقیت دست پیدا کردم که در لحظات سخت دلتنگی، نگردم دنبال حال بهتر، چون غیرممکن و تلاش بیهوده ای است چون طبق هجی کردن کلمه دلتنگی هیچ حسی نمیتواند جایگزین آن حس شود چون دلت تنگ شده و جایی برای حس تازه نیست ولی می توانم به جای گشتن حال خوب یک کاری بکنم مثلا زنگ بزنم و با دوستم حرف بزنم یا بروم یک کتاب علمی طور بخوانم و فقط یک کاری کنم بدون گشتن برای رها شدن از آن حس. کلا پایدار نبودن حس ها و دنبال حس بهتر نبودن مهمترین دستاورد دلتنگی است.
برای خودم امروز یک جشن کوچک گرفتم چون دلتنگ شدم و دلم انقدر تنگ شد که می توانستم غرقش شوم و در تمام آن لحظات رفتم یک شیرینی برداشتم با بغض خوردم و دلتنگی را مزه مزه کردم و وقتی گوشه لبم یک تیکه از شیرینی مانده بود فهمیدم نمی توانم دنبال رهایی باشم و کم کم شیرینی کار خودش را کرد پذیرفتم دلتنگم و همین و همین که می گویم انگاری از پیله در آمدم.
#فاطمه_فیروزی
#پروانه_شدنم_آرزوست
#دلتنگی_مزه_دار_شده
#پذیرش
#حس_ها_میروند_می_آیند