میروم تا در دل شب، اختری که در آسمان خیال، چشمکزنان به خواب گل میخندید را جابهجا کنم.
میروم تا چشمهای ابر، به وسعت قلب عاشق، زمین بکر را سیراب کند.
میروم تا با طلوع آفتاب، دست باد، برگهای زرد و سرخ و نارنجی را در خزان عمر به رقص درآورد.
میروم تا در کشتی آرزوها، تبسم تقدیر را شکوفا سازم.
میروم تا بلبل سرمست، آواز سکوت سر دهد.
میروم تا پردهی خاموشی، آینهی دل را صیقلی کند.
میروم تا سایهی تردید، مانع از تنفس صبح نگردد.
آری، میروم آنجا که بوی هل و دارچین میدهد.»
