
در اتاقم که در عالم هپروت میان زمین و آسمان سیر و سفر میکردم، همانند سیمرغی در کهکشان خیال پرواز مینمودم. چشم بر زمین دوختم؛ مردمانی میدیدم کاخنشین و مفرح، و در گوشهای نه چندان دور، کودکانی که برای تکهای نان اشک و آه میکشیدند. گروهی مست و شیدا و گروهی نان در خون خود میزدند و میخوردند. تماشای این دنیای غریب مرا آنچنان مدهوش کرده بود که نمیدانستم بخندم یا بگریم...
آن قدر غرق افکار خویش بودم که واقعاً دلم نمیخواست با این حال بر عرصهی زمین پا بگذارم. همچون ققنوس، بالهای خوابزدهی من میسوخت و من متحیر در افکار غرق شده بودم.
و در همان حال، بر روی گل آفتابگردان سقوط کردم. آنقدر اشک از چشمانم سرازیر شده بود که آتش شعلهور رو به خاموشی رفته بود. نگاه کردم و دیدم گل مرا در آغوش گرفت. داستان آنچه دیدم و گریستم برایش بازگو کردم.
لبخندی زد و گفت: «غم مخور، که جهان هستی در تلاش و تکاپو، دایرهوار میگردد تا تجلی یابیم.»
سرم را تکان دادم؛ گویی از خواب غفلت بیدار شده بودم.
در آن لحظه، آخرین قطرهی اشکم بر روی کاسبرگ آفتابگردان چکید و آن را واژگون کرد. آنجا حس کردم آینهی جهان هزار تکه است که رخ معشوق، همانند دُرّی نایاب، در آن میدرخشد. دیگر اشکهایم خشک شده بودند.
بالهای سوختهام، ققنوسوار خاکستر شده بودند تا این بار از نو، نه برای فرار، بلکه برای شناخت پرواز کنند. دیگر کاخ و کوخ و مستی و نان در خون، برایم معنایی تازه داشت. من ذرهای از این خلقت جهان هستی بودم که به طواف کعبهی خویش و ذات مقدس ازلی میپرداختم.
در نقطهی عطف عشق و نور قلبم، آمادهی پذیرایی رنج و شادی و پردهبرداری خالقم بر نظم جهان هستی بودم. من تا به آن روز از تماشای تمنای آفتابگردان که نه سر به آسمان و نه بر زمین، بلکه حرکتش بر نور ازلی بود، غبطه میخوردم.
حالا دیگر ترسی از فرود آمدن بر زمین نداشتم. من در هپروت بیننده بودم، غافل از نوری که بر جهان هستی میدرخشید. من دیگر تماشاگر نبودم. من همان ققنوسی بودم که باید هزار بار در خود بسوزد تا یک بار در عالَم تجلی یابد. اکنون باید در زمین، زندگیکننده باشم؛ با علم بر اینکه تلاش و تکاپو و پذیرش غم و شادی، همان نشان ذات قدسی در لحظه است؛ همان حکمتی که ما از آن بیخبریم.